تذکرة الاولياء/ذکر سهل بن التستری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر حاتم اصم قدس الله روحه ذکر سهل بن التستری قدس الله روحه العزيز  از عطار نیشابوری ذکر معروف کرخی رحمةالله عليه
تذکرة الاولياء


آن سياح بيداء طريقت ، آن غواص دريای حقيقت ، آن شرف اکابر آن مشرف خاطر ، آن مهدی راه و رهبری ، سهل بن عبدالله التستری ، رحمة الله عليه از محتشمان اهل تصوف بود و از کبار اين طايفه بود و درين شيوه مجتهد بود و در وقت خود سلطان طريقت بود و برهان حقيقت بود و براهين حقيقت بود و براهين او بسيار است و در رجوع و سهر شانی عالی داشت و از علماء مشايخ بود و امام عهد و معتبر جمله بود و در رياضات و کرامات بی نظير بود و در معاملات و اشارات بی بدل بود و در حقايق و دقايق بی همتا بود و علما ظاهر چنان گويند که ميان شريعت و حقيقت او جمع کرده است و اين عجب خود هر دو يکی است که حقيقت روغن شريعت است و شريعت مغز آن ، پير او ذوالنون مصری بود در آن سال که به حج رفته بود او را دريافت و هيچ شيخی را از طفلی باز ، اين واقعه ظاهر نبوده است چنانکه او را پيش از طفلی ، باز چنانکه ازو نقل کنند که گفته است که ياد دارم که حق تعالی می گفت الست بربکم و من گفتم بلی و جواب دادم و در شکم مادر خويشتن را ياد دارم و گفت سه ساله بودم که مرا قيام شب بودی و اندر نماز خالم محمد بين سوار همی گريستی که او را قيام است . گفتی يا سهل بخسب که دلم مشغول همی داری و من پنهان و آشکار نظاره او می کردم تا چنان شد که خالم را گفتم مرا حالتی می باشد صعب چنانکه می بينم که سر من بسجود است پيش عرش . گفت : يآ کودک نهان دار اين حالت و با کس مگوی . پس گفت :بدل ياد کن آنگه که در جامه خواب ازين پهلو به آن پهلو می گردی و زبانت بجنبد بگوی ، الله معی الله ناظری الله.شاهی گفت : اين را می گفتم او را خبر دادم گفت : هر شب هفت بار بگوی . گفت : پس او را خبر دادم . گفت : پانزده بار بگوی . گفتم . پس از اين حلاوتی در دلم پديد آمد . چون يک سال برآمد خالم گفت نگاه دار آنچه ترا آموختم و دايم بر آن باش تا در گور شوی که در دنيا و آخرت ترا ثمره آن خواهد بود پس گفت : سالها بگذشت همان می گفتم تا حلاوت آن در سر من پديد آمد . پس خالم گفت يا سهل هر که را خدای با او بود و ويرا می بيند چگونه معصيت کند خدای را . بر تو باد که معصيت نکنی . پس من در خلوت شدم آنگاه مرا بدبيرستان فرستادند . گفتم من می ترسم که همت من پراکنده شود . با معلم شرط کنيد که ساعتی بزنديک وی باشم و چيزی بياموزم و بکار خود بازگردم ، بدين شرط بدبيرستان شدم و قرآن بياموختم . هفت ساله بودم که روزه داشتمی . پيوسته قوت من نان جوين بودی . بدوزاده سالگی مرا مسئله ای افتاد که کس حل نمی توانست کرد . درخواستم تا مرا ببصره فرستادند تا آن مسئله را بپرسم بيامدم و از علمای بصره بپرسيدم . هيچ کس مرا جواب نداد به عبادان آمدم بنزديک مردی که او را حبيب بن حمزه گفتندی ويرا پرسيدم ، جواب دادم . بنزديک وی يک چندی ببودم و مرا از وی بسی فوايد بود . پس بتستر آمدم و قوت خود بآن آوردم که مرا بيک درم جو خريدندی و آس کردند و نان پختندی . هر شبی بوقت سحر بيک وقيه روزه گشادمی بی نان ، خورش و بی نمک اين درم مرا يک سال بسنده بودی . پس عزم کردم که هر سه شبانروزی يکبار روزه گشايم . پس به پنج روز رسانيدم . پس بهفت روز بردم پس به بيست روز رسانيدم . نقلست که گفت بهفتاد روز رسانيده بودم و گفت گاه بودبی که در چهل شبانروز مغزی بادام خوردمی و گفت چندين سال بيازمودم و در سيری و گرسنگی در ابتدا ء ضعف من از گرسنگی بود و قوت من از سيری ، چون روزگار برآمد قوت من از گرسنگی بود و ضعف من از سيری ، آنگاه گفتم : خداوندا ، سهل را ديده از هر دو بردوز تا سيری در گرسنگی و گرسنگی در سيری از تو بيند و بيشتر روزه در شعبان داشته است که بيشتر اخبار در شعبان است و چون رمضان درآمدی يکبار چيزی خوردی و شب و روز در قيام بودی . روزی گفت توبه فريضه است بربنده بهر نفسی خواه خاص، خواه عام ، خواه مطيع باشی ، خواه عاصی . مردی بود در تستر که نسبت بزهد و علم کردی بر وی خروج کرد بدين سخن که وی می گويد که از معصيت عاصی را توبه کرد بايد ، و مطيع را از صاعت توبه بايد کرد و روزگار او در چشم عامه بد گردانيد و احوالش را بمخالفت منسوب کردند و تکفير کردندش بنزديک عوام و بزرگان و او سرآن نداشت که با ايشان مناظره کند . تفرقه می دادندش ، سوز دين دامنش بگرفت و هرچه داشت از ضياع و عقار و اسباب و فرش و اوانی و زر و سيم برکاغذ نوشت و خلق را گرد کرد و آن کاغذ پاره ها بر سر ايشان افشاند . هر کس کاغذ پاره ای برداشت هرچه در آن کاغذ نوشته بود بايشان می داد شکر آنرا که دنيا ازو قبول کردند چون همه بداد سفر حجاز پيش گرفت و با نفس گفت ای نفس ، مفلس گشتم بيش از من هيچ آرزو مخواه که نيابی نفس . با او شرط کرد که نخواهم . چون به کوفه رسيد نفسش گفت تا اينجا از تو نخواستم اکنون پاره ای نان و ماهی آرزو کردم . نفس گفت اين مقدار مرا ده تا بخورم و ترا بيش تا به مکه نرنجانم به کوفه درآمد . خراسی ديد که اشتر را بسته بودند گفت : اين اشتر را روزی چند کرا دهيد ؟ گفتند : دو درم . شيخ گفت : اشتر را بگشائيد و مرا در بنديد و تا نماز شام يکی درم دهيد اشتر را بگشادند و شيخ را در خراس بستند شبانگاه يک درم بدادند نان وماهی خريد و در پيش نهاد و گفت : ای نفس ! هرگاه که ازين آرزوئی خواهی با خود قرار ده که بامداد تا شبانگاه کار ستوران کنی تا بآرزو برسی . پس بکعبه رفت و آنجا بسيار مشايخ را دريافت آنگاه به تستر آمد و ذوالنون را آنجا دريافته بود . هرگز پشت بديوار بازننهاد و پای گرد نکرد و هيچ سوال را جواب نداد و بر منبر نيامد و چهارماه انگشتان پای را بسته داشت . درويشی از وی پرسيد که انگشت ترا چه رسيده است ؟ گفت : هيچ نرسيده است . آنگاه آن درويش به مصر رفت بنزديک ذوالنون ، او را ديد انگشت پای بسته . گفت : چه افتاده است ؟ گفت : درد خاسته است . گفت : از کی ؟ گفت : از چهار ماه . گفت : حساب کردم دانستم که سهل موافقت شيخ ذوالنون کرده است يعنی موافقت شرط است . واقعه بازگفتم . ذوالنون گفت : کسی است که او را از درد ما آگاهی است و موافقت ما می کند . نقلست که روزی سهل در تستر پای گرد کرد و پشت بديوار باز نهاد و گفت : سلونی عما بدالکم . گفتند: پيش ازين ازينها نکردی. گفت : تا استاد زنده بود شاگرد را بادب بايد بود . تاريخ نوشتند همان وقت ذوانون در گذشته بود. نقلست که عمرو ليث بيمار شد چنانکه همه اطبا ، از معالجت او عاجز شدند . گفتند : اين کار کسی است که دعا کند . گفتند :سهل مستجاب الدعوه است . او را طلب کردند و بحکم فرمان اولوالامر اجابت کرد. چون در پيش او بنشست ، گفت دعا در حق کسی مستجاب شود که توبه کند و ترا در زندان مظلومان باشند همه رها کرد و توبه کرد . سهل گفت : خداوندا ! چنانکه ذل معصيت او باو نمودی عز طاعت من بدو نمای چنانکه باطنش را لباس انابت پوشاندی ظاهرش را لباس عافيت پوشان . چون اين مناجات کرد عمرو ليث بنشست و صحت يافت ، مال بسيار برو عرضه کرد هيچ قبول نکرد و از آنجا بيرون آمد مريدی گفت ترا زر می بايد ؟ بنگر.آن مريد بنگريد . همه دشت و صحرا ديد جمله زر گشته و لعل شده . گفت کسی را که با خدای چنين حالی بود از مخلوق چرا چيزی بگيرد ؟ نقلست که چون سهل سماعی شنيدی او را وجدی پديد آمدی بيست و پنج روز در آن وجد ماندی و طعام نخوردی و اگر زمستان بودی عرق می کردی که پيراهنش تر شدی چون در آن حالت ، علما ، ازو سئوال کردندی گفتی از من مپرسيد که شما را از من و از کلام من درين وقت هيچ منفعت نباشد . نقلست که بر آب برفتی که قدمش تر نشدی . يکی گفت قومی گويند تو بر سر آب می روی ! گفت :موذن اين مسجد را بپرس که او مردی راست گوی است . گفت : پرسيدم ، موذن گفت من آن نديدم لکن درين روزها در حوضی درآمد تا غسل سازد در حوض افتاد که اگر من نبودمی در آنجا بمردی . شيخ بوعلی دقاق چون اين بشنيد ، گفت : او را کرامات بسيارست ليکن خواست تا کرامات خود را بپوشاند . نقلست که يک روز در مسجد نشسته بود کبوتری بيفتاد از گرما و رنج . سهل گفت : شاه کرمانی بمرد . چون نگاه کردند همچنان بود . نقلست که يکی از بزرگان گفت : که روز آدينه پيش از نماز نزديک سهل شدم ماری ديدم در آن خانه . من ترسيدم . گفت : درآی. گفتم : می ترسم . گفت : کسی بحقيقت ايمان نرسد تا از چيزی ديگر جز خدای بترسد . مرا گفت : در نماز آدينه چگونه ای؟ گفتم ميان ما و مسجد يک شبانروز است دست من بگرفت پس من نگاه کردم و خود را در مسجد آدينه ديأم . نماز کرديم و بيرون آمديم من در آن مردمان می نگريستم . گفت : اهل لا اله الا الله بسيارند و مخلصان اندکی . نقلست که شيران و سباع بسيار نزديک او آمدندی و مرا ايشانرا غذا دادی و مراعات کردی و امروز در تستر خانه سهل را بيت السباع گويند و از بس که قيام کرده و در رياضت درد کشيده برجای خود نماند و حرقت بول آورد چنانکه در ساعتی چند بار حاجت آمدی و پيوسته جامی با خود داشتی از بهر آنکه نتوانستی نگاه داشت اما چون وقت نماز درآمدی انقطاع پذيرفتی و طهارت کردی و نماز کردی آنگاه باز برجای بماندی و چون بر منبر برآمدی باز علتش پديد می آمدی . اما يک ذره از شريعت بر وی فوت نشدی . نقلست که مريدی را گفت جهد کن تا همه روز گوئی الله الله . آن مرد می گفت تا بر آن خوی کرد گفت اکنون شبها بر آن پيوند کن چنان کرد ، تا چنان شد که اگر خود را در خواب ديدی همان الله می گفتی در خواب تا او را گفتند ازين بازگرد و بياد داشت مشغول شو تا چنان شد که همه روزگارش مستغرق آن شد . وقتی در خانه ای بود چوبی از بالا بيفتاد و بر سر او آمد و بشکست و قطرات خون از سرش بر زمين آمد و همه نقش الله الله پديد آمد . نقلست که مريدی را کاری فرمود گفت : نتوانم از بيم زبان مردمان . سهل روی باصحاب کرد و گفت بحقيقت اين کار نرسد تا از دو صفت يکی بحاصل نکند يا خلق از چشم وی بيفتد که جز خالق نبيند و يا نفس وی از چشم وی بيفتد و بهر صفت که خلق او را بينند باک ندارد يعنی همه حق بيند .نقلست که در پيش مريدی حکايت می کرد که در بصره نان پزی است که درجه ولايت دارد . مريد برخاست و به بصره رفت آن نان پز را ديد خريطه ای در محاسن خرد کرده چنانکه عادت نانوايان باشد چون چشم مريد بر وی افتاد بر خاطر او بگذشت که اگر او درجه ولايت بودی از آتش احتراز نکردی پس سلام گفت و سئوالی کرد . نانوا گفت : چون بابتدا بچشم حقارت در من نگريستی ترا سخن من فايده نبود. نقلست که شيخ گفت وقتی در باديه می رفتم مجرد پيرزنی ديدم که می آمد عصابه ای بر سر شيخ بسته و عصايی در دست گرفته ، گفتم مگر از قافله باز مانده است ! دست به جيب بردم و چيزی بوی دادم که ساختگی کن تا از مقصود بازنمانی ، پيرزن انگشت تعجب در دندان گرفت و دست در هوا کرد و مشتی زر بگرفت و گفت تو از جيب می گيری من از غيب می گيرم اين بگفت و ناپديد شد من در حيرت آن می رفتم تا بعرفات رسيد م. چون بطواف گاه شدم ، کعبه را ديدم گرد يکی طواف می کرد . آنجا رفتم آن پيرزن را ديدم . گفت : يا سهل ! هر که قدم برگيرد تا جمال کعبه را بيند لابد او را طواف بايد کرد ، اما هرکه قدم از خودی خود برگيرد تا جمال حق بيند ، کعبه گرد او طواف بايد کرد . و گفت :مردی از ابدال بر من رسيد و با او صحبت کردم و از من مسائل می پرسيد از حقيقت و من جواب می گفتم تا وقتی که نماز بامداد بگزاردی و بزير آب فرو شدی و بزير آب نشستی تا وقت زوال چون اخی ابراهيم بانگ نماز کردی او از زير آب بيرون آمدی يک سر موی بر وی تر نشده بودی و نماز پيشين گزاردی ، پس بزير آب در شدی و از آن آب جز بوقت نماز بيرون نيامدی مدتی با من بود هم بدين صفت که البته هيچ نخوردم و با هيچ کس ننشست تا وقت یکه برفت و گفت : شبی در خواب قيامت را ديدم که در ميان موقف ايستاده بودم ناگاه مرغی سپيد ديدم که از ميان موقف از هر جانبی يکی می گرفت و در بهشت می برد . گفتم : آيا اين چه مرغيست که حق تعالی بربندگان خود منت نهاده است ناگاه کاغذی از هوا پديد آمد باز کردم برآنجا نوشته بود که اين مرغيست که او را ورع گويند هرکه در دنيا با ورع بود حال وی در قيامت چنين بود و گفت بخواب ديدم که مرا در بهشت بردند سيصد تن را ديدم . گفتم : السلام عليکم . پس پرسيدم : خوفناکترين چيزی که خوف شما از آن بيشتر شد چه بود ؟ گفتند : خوف خاتمت و گفت : حق تعالی خواست که روح در آدم دهد و روح را بنام محمد درو دميد . و گفت : کنيت او ابومحمد کرد و در جمله بهشت يک برگ نيست که نام محمد بر وی نوشته نيست و درختی نيست در جمله بهشت الا بنام او کشته اند و ابتداء جمله اشياء و بنام او کرده اند و ختم جمله انبياء بدو خواهد بود لاجرم نام او خاتم النبيين آمد و گفت :ابليس را ديدم در ميان قومی . گفت : بهمتش بند کردم چون آن قوم برفتند . گفتم : رها نکنم بيا در توحيد سخن بگوی . گفت : ابليس در ميان آمد و فصلی بگفت توحيد را . که اگر عارفان وقت حاضر بودندی همه انگشت بدندان گرفتندی و گفت : من کسی را ديدم در شبی که عظيم گرسنه بود لقمه پيش او آوردند مگر شبهت آلود بود ترک کرد و نخورد و آن شب از گرسنگی طاعت نتوانست کرد و سه سال بود تا بشب در طاعت بود . آن شب مزد آن يک گرسنگی و دست از طعام شبهت کشيدن را با آن سه ساله عبادت برابر کردند اين زيادت آمد و گفت شکم من پرخمر شود دوستتر دارم که پر از طعام حلام . گفتند : چرا ؟ گفت : از آنکه چون شکم من پر خمر شود عقل بيارامد و آتش شهوت بميرد و خلق از دست و زبان من ايمن شوند و اما چون از طعام حلال پر شود فضولی آرزو کند و شهوت قوی گردد و نفس بطلب آرزوهای خود سربرآورد و گفت خلوت درست نيايد مگر بحلال خوردن و حلال درست نيايد مگر بحق خدای دادن و گفت : در شبانروزی هرکه يکبار خورد اين خورد صديقان است و گفت : درست نبود عبادت هيچ کس را و خالص نبود عملی که می کند تا مرد گرسنه نبود . و گفت : هرکه گرسنگی کشيد شيطان گرد او نگردد بفرمان خدای چون سير بخورديد ، طلب از حد در گذريد و طاغی شويد . و گفت : سرهمه آفتها سير خوردن است . و گفت : هرکه حرام خرود هفت اندام وی در معصيت افتد اگر خواهد وگرنه ناچار معصيت کند و هرکه حلال خورد ، هفت اندام وی در طاعت افتد و توفيق خير بدو پيوسته بود . و گفت : حلال صافی آن بود که اندر وی خدای را فراموش نکند . نقلست که شاگری را گرسنگی بغايت رسيد و چند روز برآمد . گفت : يا استاد ما القوت قالی ذکر الحی الذی لايموت . و گفت : خلق برسه قسمند و گروهی با خود بجنگ برای خدای تعالی و گروهی با خلق بجنگ برای خدای و گروهی با حق بجنگ برای خود . که چرا قضای تو برضای ما نيست ؟ چرا مشيت تو بمشاورت ما نيست ؟ و گفت : هر که خواهد که تقوای وی درست آيد ؛ گو از همه گناهان دست بدار . و گفت : هر عملی که کنيد نه باقتدای مقتدا کنيد جمله عذاب نفس خود دانيد . و گفت : بنده را تعبد درست نيايد تا آنگاه که در عدم خويشتن اثر دوستی نبيند و در فنا اثر وجود . و گفت : بيرون رفتند علما ، و عباد و زهاد از دنيا و دلهای ايشان هنوز در غلاف بود و عمل او بورع نبود و ورع او باخلاص نبود و اخلاص او بمشاهده و اخلاص تبرا کردن بود . از هرچه دون خدای بود . و گفت : بهترين خايفان مخلصان اند و بهترين مخلصان آن قومند که اخلاص ايشان تابمرگ برساند . و گفت : جز مخلص واقف ريا نبود. و گفت : آن قوم که بدين مقام پديد آمدند ايشانرا ببلا حرکت دادند اگر بجنبند جدا مانند و اگر بيارامند پيوستند . و گفت : هرکه خدای را نپرستد باختيار خلقش بايد پرستيدن باضطرار . و گفت : حرامست بر دلی که بغير خدای آرام تواند گرفت که هرگز بوی يقين بوی رسد . و گفت : حرامست بر دلی که درو چيزی بود که خدای بدان راضی نباشد که در آن دل نوری راه يابد . و گفت : هر وجدی که کتاب و سنت گواه آن نبود باطل بود . و گفت : فاضلترين اعمال آن بود که بنده پاک گردد از خبث پاکی خويش . و گفت : هرکه نقل کند از نفسی بنفسی بی ذکر خالق خود ضايع کرد . و گفت : همت آنست که زيادت طلبد چون تمام شود و بمقصود برسد يامنقطع گردد . و گفت : اگر بلا نبودی بحق راه نبودی . و گفت : هرکه چهل روز باخلاص بود در دنيا زاهد گردد و او را کرامت پديد آيد و اگر پديد نيايد خلل از وی افتاده باشد اندر زهد . گفتند : چگونه پديد آيد او را کرامت ؟ گفت : بگيرد آنچه خواهد چنانکه خواهد. و گفت : هر دل که با علم سخت گردد از همه دلها سخت تر گردد و علامت آن دل که با علم سخت گردد آن بود که دل وی بتدبيرها و حيلتها بسته شود و تدبير خويش بخداوند تسليم نتواند کرد و هرکه را حق تعالی بتدبير او باز گذارد هم بدين جهان و هم بآن جهان او را بدوزخ اندازد . و گفت : علما سه قومند ، عالم است بعلم ظاهر علم خويش را با اهل ظاهر می گويد و عالم است بعلم باطن که علم خويش را با اهل او می گويد و عالمی است که علم او ميان او و ميان خدای است آنرا با هيچ کس نتواند گفت . و گفت : آفتاب برنيامد و فرو نشد برهيچ کس نيکوتر از آنکه خدای را برگزيند برتن و مال و دنيا و جان و آخرت . و گفت : هيچ معصيت عظيم تر از جهل نيست . و گفت : بدين مجنونها بچشم حقارت منگريد که ايشانرا خليفتان انبياء گفتند . کسی گفت : علم شما چيست گفت : اين علم ما بتصرف نيايد وليکن آن علم را بتکلف رها نتوان کرد . چون اين حديث بيايد خود آن همه از تو بستاند . و گفت : اصول ما شش چيز است ، تمسک به کتاب خدای و اقتدا بسنت رسول الله عليه و علی آله و سلم و حلل خوردن. باز داشتن دست از رنجاندن خلق و اگر چه ترا برنجانند و دور بودن از مناهی و تعجيل کردن بگزارد حقوق . و گفت : اصول مذهب ما سه چيز است :اقتدا به رسول در اخلاق و اقوال و افعال و خوردن حلال و اخلاص در جمله اعمال. و گفت : اول چيزی که مبتدی را لازم آيد ، توبه است و آن ندامت است و شهوات از دل برکندن و از حرکات مذمومه به حرکات محموده نقل کردن و دست ندهد بنده را توبه تا خاموشی لازم خود نگرداند و خاموشی لازم او نگردد تا خلوت نگيرد و خلوت لازم او نشود تا حلال نخورد و حلال دست ندهد تا حق خدای نگزارد و حق خدای نگزارد مرگ بحفظ جوارح ازين همه که برشمرديم هيچ ميسر نشود تا ياری نخواهد از خدای برين جمله . و گفت : اول مقام عبوديت برخاستن از اختيار است و بيزار شدن از حول و قوت خويش و گفت : بزرگترين مقامات آنست که خوی بد خويش بخوی نيک بدل کند . و گفت : آدميانرا دو چيز هلاک گرداند . طلب عز و خوف درويشی . و گفت : هرکه دل وی خاشع تر بود ديو گرد وی نگردد . و گفت : پنج چيز از گوهر نفس است . درويشی که تونگری نمايد و گرسنگی که سير نمايد و اندوهگينی که شادی نمايد و مردی که ويرا با کسی دشمنی باشد و دوستی نمايد و مردی که به شب نماز کند و بروز ، روزه دارد و قوت نمايد از خود . و گفت : ميان خدای و بنده هيچ حجاب غليظتر از حجاب دعوی نيست و هيچ راه نيست بخدای نزديک تر از افتقار بخدای. و گفت : هرکه مدعی بود خايف نبود و هرکه خايف بود امين نبود و هرکه امين نبود او را بر خزاين پادشاه اطلاع نبود . و گفت : بوی صدق نيايد هرکه مداهنت کند غير خود را و مداهنت با خود ريا بود . و گفت : هرکه با مبتدع مداهنت کند حق تعالی سنت ازو ببرد و هرکه در روی مبتدعی بخندد حق تعالی نور ايمان ازو ببرد . و گفت : هر حلال که از اهل معاصی خواهند که برگيرند آن بر ايشان حرام شود . و گفت : مثل سنت در دنيا چون بهشتست در عقبی هرکه در بهشت شد ايمن شد از خوف و بلا همچنين نيز هر که بر جاده سنت در عمل شد ايمن شد از بدعت و هوا . و گفت : هرکه طعن کند در کسب در سنت طعن کرده است و هرکه توکل طعن کند در ايمان طعن کرده است و درست نيايد کسب اهل توکل را مگر بر جاده سنت و هرکه نه اهل توکل است درست نيست کسب او مگر بر نيت تعاون يعنی معاونت کند تا دل خلق از وی فارغ بود . و گفت : اگر توانی که بر صبر نشينی چنان کن و از آن قوم مباش که صبر برتو نشيند . و گفت : اصل جمله آفتها اندکی صبر است برچيزها و غايت شکر عارف آنست که بداند که عاجز است از آنکه شکر او تواند گزارد يا بحد شکر تواند رسيد . و گفت : خدای را در هر روزی و هر ساعتی و هر شبی عطاهاست و بزرگترين عطا آنست که ذکر خويش ترا الهام کند . و گفت : هيچ معصيت نيست بتر از فراموشی حق . و گفت : هرکه بخواباند چشم خويش از حرام کرده خدای يک چشم زخم هرگز در جمله عمر بدو راه نيابد . و گفت : حق تعالی هيچ مکانی نيافريد از دل مومن عزيزتر از بهر آنکه هيچ عطايی نداد خلق را از معرفت عزيزتر و عزيزترين عطاها بعزيزترين مکانها بنهند و اگر در عالم مکانی بودی از دل مومن عزيزتر معرفت خود را آنجا نهادی . و گفت : عارف آنست که هرگز طعم وی نگردد هر دم خوش بوی تر بود . و گفت : هيچ ياری ده نيست ، الا خدای و هيچ دليل نيست ، الا رسول خدای و هيچ زاد نيست الا تقوی و هيچ عمل نيست مگر صبر برين پنج چيز که گفتيم. و گفت : هيچ روز نگذرد که نه حق تعالی ندا کند که بنده من انصاف نمی دهی ترا ياد می کنم و تو مرا فراموش می کنی ترا بخود می خوانم و تو بدرگاه کسی ديگر یم روی و من بلاها را از تو باز می دارم و تو بر گناه معتکف می باشی يا فرزند آدم فردا که بقيامت حاضر آئی چه عذر خواهی گفت ؟ و گفت : خدای تعالی خلق را بيافريد ، گفت با من راز گوييد اگر راز نگوييد بمن نگريد و اگر اين نکنيد حاجت خواهيد . و گفت : دل هرگز زنده نشود تا نفس نميرد . و گفت : هرکه بر نفس خويش مالک شد عزيز شد و بر ديگران نيز مالک شد ، چنانکه گفته اند پادشاه تن خود پادشاه هر تنی خصم تو با تو بر نيايد چو تو با خود برآمدی و هرکه را نفس او برو مالک شد ذليل شد و اول جنايت صديقان ساختن ايشان بود با نفس خويش. و گفت : خدای را هيچ عبادت نکند . فاضلتر از مخالفت هوا و نفس . و گفت : هرکه نفس خود را نشاسد برای خداوند خويش ، خداوند خويش را نشناسد برای نفس خويش . و گفت : هرکه خدای را شناخت غرقه گشت در دريای اندوه و شادی . و گفت : غايت معرفت حيرت است و دهشت . و گفت : اول مقام معرفت آنست که بنده را يقين دهد در سر وی و جمله جوارح وی بوان يقين آرام گيرد ، يعنی خاطره های بد از ضعف يقين بود . و گفت : اهل معرفت خدای اصحاب اعرافند همه را بنشان او شناسند . و گفت : صادق آن بود که خدای تعالی فرشته ای بر وی گمارد که چون وقت نماز درآيد بنده ای برگمارد تا نماز کند و اگر خفته باشد بيدار کند . و گفت : از توبه قرا نوميدی بيش از آن بود که از توبه کفار و اهل معاصی. و گفت : لااله الاالله لازم است خلق را اعتقاد بدان ، بدل و اعتراف بدان ، بزبان و وفا بدان بفعل . و گفت : اول توبه اجابت بفعل بود و انابت بدل و توبه به نيت و استغفار از تقصير . و گفت : صوفی آن بود که صافی شود از کرد و پر شود از فکر و در قرب خدای منقطع شود از بشر و يکسان شود در چشم او خاک و زر . و گفت : تصوف اندک خوردن است و با خدای آرام گرفتن و از خلق گريختن . و گفت : توکل حال پيغمبرانست هر که در توکل حال پيغمبر دارد ؛ گو سنت او فرومگذارد . و گفت : اول مقامی در توکل آنست که پيش قدرت چنان باشی که مرده پيش مرده شوی تا چنانکه خواهد او را می گرداند و او را هيچ ارادت نبود و حرکت نباشد . و گفت : توکل درست نيايد الا به دل روح و بدل روح نتواند کرد الا بترک تدبير . و گفت : نشان توکل سه چيز است : يکی آنکه سوال نکند و چون پديد آيد بپذيرد و چون نپذيرفت بگذارد . و گفت : اهل توکل را سه چيز دهند ؛ حقيقت ، يقين و مکاشفه غيبی و مشاهده قرب حق تعالی . و گفت : توکل آنست که خدای را متهم نداری يعنی آنچه گفته است بتو رساند . و گفت : توکل آنست که اگر چيزی بود و اگر نبود ؛ در هر دو حال يکسان بود . و گفت : توکل دل را بود که با خدای زندگانی کند بی علاقتی . و گفت : جمله احوال را روئی است و قفايی مگر توکل را که همه روی است بی قفا . معنی آنست که زهد و تقوی اجتناب دنيا بود مجاهده در مخالفت نفس و هوا بود علم و معرفت در ديد و دانش اشيا بود ، خوف و رجاء از لطف و کبريا بود تفويض و تسليم در رنج و غنا بود . رضا بقضا بود و شکر بر نعما بود و صبر بر بلا بود و توکل بر خدا بود لاجرم توکل همه روی بی قفا بود اگر کسی گويد دوستی نيز همچين است که توکل بر خدای است گوييم ، دوستی بر خدای نبود با خدای بود . و گفت : دوستی دست بگردن طاعت کردن بود و از مخالفت دور بودن. و گفت : هرکه خدای را دوست دارد عيش او دارد . و گفت : حيا بلندرت است از خوف که حيا خاصگيانرا بود خوف علما را . و گفت : عبوديت رضا دادن است به فعل خدای . و گفت : دوستی دست بگردن طاعت کردن بود و از مخالفت دور بودن . و گفت : مراقبت آنست که که از فوت دنيا نترسی و از فوت آخرت تری . و گفت : خوف نر است و رجا ماده ، و فرزند هردو ايمانست . و گفت : در هر دل که کبر بود . خوف و رجا در آن قرار نگيرد . و گفت : خوف دور بودن است از نواهی و رجا شتافتن است بادای اوامر وعلم رجا درست نيايد الا خايف را . و گفت : بلندترين مثقام خوف آنست که بنده خايف بود تا در علم خدای تقدير او بر چه رفته است مردی دعوی خوف می کرد . گفت : در سر تو بيرون از خوف قطعيت هيچ خوف هست ؟ گفت : هست . گفت : تو خدای را نشناخته ای و از قطعيت او نترسيده ای . و گفت : صبر انتظار فرج است و از خدای تعالی . و گفت : مکاشفه آنست که گفته اند لو کشف الغطا ما از ددت يقينا . و گفت : فتوت متابعت سنت است . و گفت : زهد در سه چيز است ؛ يکی در ملبوس که آخر آن در مزبلها خواهد رسيد و زهد در برادران که آ]ر آن فراق خواهد بود و زهد د ر دنيا که آخر آن فنا خواهد شد . و گفت : ورع ترک دنيا است و دنيا نفس است هرکه نفس خود را گرفت دشمن خدای گرفته است . و گفت : سفر کردن از نفس بخدای صعب است . و گفت : نفس از سه صفت خالی نيست يا کافر است يا منافق يا مرائی . و گفت : نفس را شرهای بسيار است يکی از آن شرها آنست که بر فرعون آشکار کرد و جز بفرعونی آشکارا نکند و آن دعوی خدائيست . و گفت : انس بکسی گير که بنزديک اوست هرچه ترا می بايد . و گفت : حق تعالی قرب نداد ابرار را بخيرات و قرب داد بيقين . و گفت : روغن نگاه داريد تا عقلتان زيادت شود که هرگز خدای را هيچ دلی ناقص عقل درنيافته است . و گفت : تجلی بر سه حال است ؛ تجلی حکم ذات و آن مکاشفه است و تجلی صفات و آن موضع نور است و تجلی حکم ذات و آن آخرت است و ما فيها . پرسيدند از انس . گفت : انس آن است که اندامها انس گيرد به عقل و عقل انس گيرد به علم و علم انس گيرد به بنده و بنده انس گيرد به خدای . و پرسيدند از ابتداء احوال و نهايت آن ، گفت : ورع اول زهد است و زهد اول توکل وتوکل اول درجه عارف و معرف اول قناعت است و قناعت ترک شهوات و ترک شهوات اول رضاست و رضا اول موافقت است . پرسيدند چه چيز سخت تر بود بر نفس؟ گفت : اخلاص ، زيرا که نفس را در اخلاص هيچ نصيبی نيست . و گفت : اخلاص اجابت نيست اخلاص به هيچ کس ديگر ندهی جز بخداوند . گفتند : ما را وصف صادقان کن. گفت : شما اسرار صادقان بياريد تا من شما را خبر دهم از وصف صادقان . گفتند : مشاهدت چيست ؟ گفت : عبوديت . گفتند : عاصيانرا انس بود . گفت : نه و نه هرکه انديشه معصيت کند . گفتند : به چه چيز بدان ثواب رسد ؟ گفت : که نماز شب کند بدانکه روز جنايت نکند . گفتند : مردی می گويد که من همچون درم حرکت نکنم تا وقت که مرا حرکت ندهند . گفت : اين سخن نگويد مگر دو تن يا صديقی يا زنديقی . گفتند : در شبانروزی يکبار طعام خوردن چگويی ؟ گفت : خوردن صديقان بود . گفتند : دوبار؟ گفت : خوردن مومنان بود . گفتند : سه بار ؟ گفت بگو تا آخری بکنند تا چون ستور می خوری . پرسيدند از خوی نيک . گفت : کمترين حالش بارکشی و مکافات بدی ناکردن واو را آمرزش خواستن و بر و بخشودن و گفت :روی آوردن بندگان به خدای زهد است . پرسيدند : به چه چيز اثر لطف خود ببنده آرد ؟ گفت : چون در گرسنگی و بيماری و بلا صبر کند الا ماشاالله. پرسيدند : از کسی که روزهای بسيار هيچ نمی خورد کجا می شود آن آتش گرسنگی او ؟ گفت : آن نار را نور بنشاند و گفت : گرسنگی را سه منزل است يکی جوع طبع و اين موضع عقل است و جوع موت است و اين موضع فساد است و جوع شهوت است و اين موضع اسراف است . پرسيدند : که تو به چيست ؟ گفت : آنکه گناه فراموش کنی. مرد گفت توبه آنست که گناه فراموش نکنی . سهل گفت : چنين نيست که تو دانسته ای که ذکر جفا در ايام وفا جفا بود . يکی گفت : مرا وصيتی کن. گفت :رستگاری تو در چهارچيز است .ناخورانی و بی خوابی و تنهايی و خاموشی . گفت :خواهم که با تو صحبت دارم . گفت :چون از ما يکی ميرد با که صحبت داری؟ اکنون خود با او دار. و گفت :اگر تو از سباع می ترسی با من صحبت مدار . گفتند : می گويند شير بزيارت تو می آيد . گفت : آری سگ بر سگ آيد . گفتند : درويش کی برآسايد ؟ گفت : آنگاه که خود را جز آن وقت نبيند که در وی بود . گفتند : از جمله خلايق با کدام قوم صحبت داريم ؟ گفت : با عارفان از جهت آنکه ايشان هيچ چيز را بسيار نشمرند و هر فعلی که رود آن بنزديک ايشان تاويلی بود . لاجرم ترا در کل احوال معذور دارند . مناجات اوست که گفت الهی مرا ياد کردی و من کس نه و اگر من ترا ياد کنم چون من کس نه مرا اين شادی بس نه و از من ناکس تر نه و سهل بن عبدالله واعظی حقيقی وبد و خلقی بسبب او براه بازآمدند و آن روز که وفات او نزديک رسيد چهارصد مرد مريد داشت آن مردان مرد بر سر بالين او بودند . گفتند : بر جای تو ، که نشيند و بر منبر تو کی سخن گويد ؟ گبری بود که او را شاددل گبر گفتند ی ، پير ، چشم باز کگرد و گفت بر جای من شاددل نشيند . خلق گفتند :مگر اين پير را عقل تفاوت کرده است ، کسی را که چهارصد مرد عالم دين دار شاگرد دارد او گبری را بر جای خود نصب کند ؟ او گفت : شور در باقی کنيد برويد و آن شاددل را بنزد من آريد . بياوردند چون نظر شيخ بر شاددل افتاد گفت : چون روز سوم از وفات من بگذرد بعد از نماز ديگر بر منبر رو و بجای من بنشين و خلق را سخن بگوی و وعظ کن . شيخ اين بگفت و درگذشت . روز سوم بعد از نماز ديگر چندان مردم جمع شدند ، شاددل بيامد و بر منبر شد و خلق نظاره می کردند تا خود اين چيست ؟ گبری و کلاه گبری بر سر و زناری بر ميان بسته . گفت :مهتر شما ، مرا بشما رسول کرده است و مرا گفت با شاددل گاه آن نيامد که زنار گبر ببری؟ گفت : اکنون بريدم و کارد بر نهاد و زنار را ببريد و گفته است که گاه آن نيامد که کلاه گبری از سر بنهی ؟ گفت اينک نهادم و گفت : اشهد ان لا الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله . پس گفت شيخ گفته است که بگوی که اين پير شما بود و استاد شما بود نصيحت کرد و نصيحت استاد خود پذيرفتن شرط هست . اينک شاددل زنار ظاهر ببريد اگر خواهنيد که ما را بقيامت ببينيد بجوانمردی بر شما که همه زنارهای باطن راببريد . اين بگفت قيامتی از آن قوم برآمد و حالاتی عجب ظاهر شد . نقلست که آن روز که جنازه شيخ برداشتند خلق بسيار زحمت می کردند . جهودی بود هفتاد ساله چون بانگ و جلبه شنود ، بيرون آمد تا چيست ؟ چون جنازه برسيد ، آواز برآورد که ای مردمان آنچه من می بينم شما می بينيد . فرشتگان از آسمان فرو می آيند و خويشتن بر جنازه او می مالند در حال کلمه شهادت گفت و مسلمان شد . ابوطلحه بن مالک گفت که سهل آن روز که در وجود آمد روزه دار بود و آن روز که برفت هم روزه دار بود و بحق رسيد روزه ناگشوده . نقلست که سهل روزی نشسته بود با ياران مردی آنجا بگذشت سهل گفت اين مرد سری دارد تا بنگريستند مرد رفته بود . چون سهل وفات کرد مريدی برسر گور وی نشسته بود . آن مرد بگذشت مريد گفت : خواجه اين پير که درين خاکست گفته است که تو سری داری بحق . آن خداوند که ترا اين سر داده است که چيزی بما نمايی . آن مرد بگورستان سهل اشارت کرد که ای سهل بگوی . سهل در گور بآواز بلند بگفت : لااله الا الله وحده لا شريک له . گفت : می گويند که هرکه اهل لااله الاالله بود او را تاريک گور نبود ، راست است يا نه ؟ سهل از گور آواز داد و گفت راست است . رحمةالله عليه .