تذکرة الاولياء/ذکر حبيب عجمی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر محمدبن واسع رحمة الله عليه ذکر حبيب عجمی رحمة الله عليه  از عطار نیشابوری ذکر ابوحازم مکی رحمة الله عليه
تذکرة الاولياء


آن ولی قبه غيرت ، آن صفی پرده وحدت ، آن صاحب يقين بی گمان ، آن خلوت نشين بی نشان ، آن فقير عدمی ، حبيب عجمی رحمة الله عليه ، صاحب صدق و صاحب همت بود ، و کرامات و رياضات کامل داشت ، و در ابتدا مال دار بود و ربا دادی و به بصره نشستی و هر روز به تقاضای معاملان خود شدی . اگر سيمی نيافتی پايمزد طلب کردی و نفقه خود هر روز از آن ساختی . روزی به طلب و مداری رفته بود ، آن وامدار در خانه نبود ، چون او را نديد پايمزد طلب کرد . زن وامدار گفت :شوهرم حاضر نيست و من چيزی ندارم که تو را دهم . گوسفند کشته بوديم ، جز گردن او نمانده است . اگر خواهی تو را دهم . گفت :شايد آن گردن گوسفند از وی بستد و به خانه برد . زن را گفت :اين سودست .ديگی بر نه . زن گفت :نان نيست و هيزم نيست . او را گفت :نيک وارفتم تا از جهت پايمزد هيزم ونان بستانم . برفت و همه بستد و بياورد ، و زن ديگ برنهاد ، و چون ديگ پخته شد زن خواست که در کاسه کند . سايلی فرا درآمد و چيزی خواست . حبيب بانگ بروی زد که :آنچه ما داريم اگر شما را دهيم توانگر نشويد وما درويش شويم . سائل نوميد شد . زن خواست که در کاسه کند . سر ديگ بگرفت . همه خون سياه گشته بود . زن بازگشت . زردروی شده ، دست حبيب گرفت و سوی ديگ آورد و گفت :نگاه کن که از شومی ربای تو و از بانگ که بر درويش زدی به ما چه رسيد . بدين جهان خود چه باشد ، بدان جهان تا چه خواهد بود . حبيب آن بديد . آتش به دلش فروآمد که هرگز ديگر آن آتش بننشست . گفت :ای زن ! هر چه بود توبه کردم . روز ديگر بيرون آمد ، به طلب معاملان . روز آدينه بود . کودکان بازی می کردند . چون حبيب را بديدند بانگ درگرفتند که :حبيب رباخوار آمد . دور شويد تا گرد او بر ما ننشيند که چون او بدبخت شويم . اين سخن بر حبيب سخت آمد . روی به مجلس نهاد و بر زفان حسن بصری چيزی برفت که به يکبارگی دل حبيب را غارة کرد . هوش از او زايل شد . پس توبه کرد و حسن بصری دريافت و دست در فتراک او زد . چون از آن مجلس بازگشت وام داری او را بديد . خواست که از حبيب بگريزد . حبيب گفت :مگريز ! تا کنون تو را از من می بايست گريخت ، اکنو مرا از تو می بايد گريخت . و از آنجا بازگشت . کودکان بازی می کردند . چون حبيب بديدند گفتند :دور باشيد تا حبيب تائب بگذرد تاگرد او بر ما ننشيند که در خدای عاصی شويم . حبيب گفت :الهی و سيد ی!بدين يک روز که با تو آشتی کردم اين طبل دلها بر من زدی و نام من به نيکويی بيرون داد ی. پس منادی کرد که :هر که را از حبيب چيزی می بايست ستد بياييد و بستانيد . خلق گرد آمدند و آن مال خويش جمله بداد تا مفلس شد . کسی ديگر بيامد و دعوی کرد . چادر زن بداد ؛ و ديگری دعوی کرد . پيراهن خود بدو داد . برهنه بماند و برلب فرات در صومعه ای شد و آنجابه عبادت خدای مشغول شده . همه شب وروز از حسن علم می آموخت و قرآن نمی توانست آموخت . عجمی از اين سببش گفتند . چون بروزگاری برآمد بی برگ و نوا شد . زن از وی نفقات و دربايست طلب می کرد . حبيب بدر بيرون آمد و قصد صومعه کرد تا عبادت پيش گيرد و چون شب درآمد بر زن بازآمد . زن او را پرسيد که :کجا کار کردی که چيزی نياوردی ؟ حبيب گفت :آنکس که من از جهت او کار می کردم پس کريم است و از کرم او شرم دارم که از وی چيزی بخواهم . او خود چون وقت آيد بدهد که می گويد هر ده روز مزد می دهم . پس هر روز بدان صومعه می رفتو عبادت می کرد تا ده روز . روز دهم چون نماز پيشين رسيد انديشه کرد که امشب به خانه چه برم و با زن چه گويم و بدان تفکر فروشد . در حال خداوند تعالی مسلوخ ، و يک حمال ديگر با روغن و انگبين و توابل و حويج حمالان آن برداشته بودند ، و جوانمردی ماهروی با ايشان اندر صره ای سيصد درم سيم به در خانه حبيب آمد و در بزد . زن درآمد . گتف :چه کار تست ؟ آن جوانمرد نيکوروی گفت :اين جمله را خداوندگار فرستاده است . حبيب را بگوی که تو در کار افزای تا ما در مزد بيفزاييم. اين بگفت و برفت . چون شب در آمد حبيب خجل زده و غمگين روی به خانه نهاد . چون به در خانه رسيد ، بوی نان و ديگ می آمد . زن حبيب پيش او بازرفت و رويش پاک کرد و لطف کرد . چنانکه هرگز نکرده بود . گفت :ای مرد ! اين کار از بهر آنکه می کنی آنکس پس نيکومهتری است با کرامت و شفقت . اينک چنين و چنين فرستاده به دست جوانمردی نيکوروی و گفت :حبيب چون بيايد او را بگوی تکه تو در کار افزای تا ما در مزد بيفزاييم. حبيب متحير شد و گفت :ای عجب ! ده روز کار کردم ، با من اين نيکويی کرد . اگر بيشتر کنم دانی که چه کند . به کليت روی از دنيا بگردانيد و عبادت می کرد تا از بزرگان مستجاب الدعوة گشت . چنانکه دعای او مجرب همگنان شد . بلکه روزی پيرزنی بيامد و در دست و پای او فتاد و بسی بگريست که پسری دارم که از من غايب است . ديرگاهست و مرا طاقت فراق نماند . از بهر خدای دعايی بگوی تا بود که حق تعالی به برکت دعای تو او را به من بازرساند . گفت :هيچ سيم داری ؟ گفت :دو درم دارم . گفت :بيار به درويشان ده . و دعايی بگفت ؛ و گفت :برو که به تو رسيد . زن هنوز به در سرای نرسيده بود که پسر را ديد . فرياد برآورد .گفت :اينک پسر من و او را ببر . حبيب آورد . گفت :حال چگونه بود ؟ گفت :به کرمان بودم . استاد مرا به طلب گوشت فرستاده بود . گوشت بستدم و به خانه باز می رفتم ، بادم در ربود . آوازی شنيدم که ای باد او را به خانه خود رسان . به برکت دعای حبيب و به برکت دو درم صدقه اگر کسی گويد باد چگونه آورد گويم چنانکه چهل فرسنگ شادروان سليمان عليه السلام می آورد ، و عرش بلقيس در هوا می آورد . نقل است که حبيب را روز ترويه به بصره ديدند و روز عرفه به عرفات . وقتی در بصره قحطی پديد آمد حبيب طعام بسيار به نسيه بخريد و به صدقه داد و کيسه ای بردوخت و در زير بالين کرد . چون به تقاضا آمدندی ، کيسه بيرون کردی . پر از درم بودی . وامها بدادی . و در بصره خانه ای داشت بر سر چارسوی راه ، و پوستينی داشت که تابستان و زمستان آن پوشيدی . وقتی به طهارت حاجتش آمد برخاست و پوستين بگذاشت . خواجه حسن بصری فراز رسيد . پوستين ديد در راه انداخته . گفت :اين عجمی اين قدر نتواند که اين پوستين اينجا رها نبايد کرد که ضايع شود . بايستاد و نگاه می داشت تا حبيب بازرسيد . سلام گفت :پس گفت :ای امام مسلمانان ! چرا ايستاده ای ؟ گفت :ای حبيب ! ندانی که اين پوستين اينجا رها نبايد کرد که ضايع شود . و بگو تا به اعتماد که بگذاشته ای ؟ گفت :به اعتماد آنکه تو را برگماشت تانگاه داری. نقل است که روزی حسن برحبيب آمد به زيارت . حبيب دو قرص جوين و پاره ای نمک پيش حسن نهاد . حسن خوردن گرفت . سائلی به درآمد . حبيب آن دو قرص و نمک بدو داد . حسن همچنان بماند . گفت :ای حبيب ! تو مردی شايسته ای . اگر پاره ای علم داشتی به بودی که نان از پيش مهمان برگرفتی و همه به سائل دادی . پاره ای به سائل بايست داد و پاره ای به مهمان . حبيب هيچ نگفت .ساعتی بود غلامی می آمد و خوانی بر سرنهاده بود و بره ای بريان و حلوا و نان پاکيزه و پانصد درم سيم در پيش حبيب نهاد و حبيب سيم به درويشان داد و خوان پيش حسن نهاد . چون حسن پاره ای بريان بخورد ، حبيب گفت :ای استاد ! تو نيک مردی . اگر تو پاره ای يقين داشتی به بودی با علم يقين بايد . وقتی نماز شام حسن به در صومعه بگذشت و قامت نماز شام گفته بود و در نماز ايستاده . حسن درآمد . حبيب الحمد را الهمد می خواند . گفت :نماز در پی او درست نيست. بدو اقتدا نکرد و خود بانگ نماز بگزارد . چون شب درآمد بخفت . حق را تبارک و تعالی بخواب ديد . گفت :ای بارخدای . رضای تو در چه چيز است . گفت :يا حسن ! رضای من دريافته بودی قدرش ندانستی . گفت :بارخدايا! آن چه بود ؟ گفت :اگر تو نماز کردی از پس حبيب رضای ما دريافته بودی و اين نماز بهتراز جمله نماز عمرتو خواست بود . اما تو را سقم عبارت از صحت نيت بازداشت.بسی تفاوت است از زبان راست کردن تا دل . يک روز کسان حجاج حسن را طلب می کردند ، در صومعه ای . حبيب پنهان شد . حبيب را گفت :امروز حسن را ديدی ؟ گفت :ديدم. گفتند :کجا شد ؟ گفت :در اين صومعه . در صومعه رفتند . هرچند طلب کردند حسن را نيافتند . چنان که حسن گفت :هفت بار دست بر من نهادند و مرا نديدند . حسن از صومعه بيرون آمد و گفت :ای حبيب ! حق استاد نگاه نداشتی و مرا نشان دادی . حبيب گفت :ای استاد ! به سبب راست گفتن من خلاص يافتی که اگر دروغ گفتمی ، هردو گرفتار شديمی . حسن گفت :چه خواندی که مرا نديدند . گفت ده بار آيت الکرسی برخواندم و ده بار آمن الرسول و ده بار قل هو الله احد و باز گفتم الهی ! حسن را به تو سپردم .نگاهش دار . نقل است که حسن به جايی خواست رفت . بر لب دجله آمد وبا خود چيزی می انديشيد که حبيب در رسيد . گفت :يا امام ! به چه ايستاده ای ؟ گفت :به جايی خواهم رفت . کشتی دير می آيد. حبيب گفت :يا استاد ! تو را چه بود . من علم از تو آموختم.حسد مردمان از دل بيرون کن و دنيا را بر دل سرد کن و بلا را غنيمت دان و کارها از خدای بين ، آنگاه پای بر آب نه و برو . حبيب پای بر آب نهاد وبرفت . حسن بيهوش شد . چون با خود آمد گفتند :ای امام مسلمانان ! تو را چه بود ؟ گفت :حبيب شاگرد من اين ساعت مرا ملامت کرد و پای بر آب نهادو برفت و من بمانده ام . اگر فردا آواز آيد که بر صراط آتشين بگذريد ، اگر من همچنين فرومانم ، چه توانم کرد ؟ پس حسن گفت :ای حبيب !اين به چه يافتی ؟ گفت :بدان که من دل سفيد می کنم و تو کاغذ سياه . حسن گفت :علمی نفع غيری و لم ينفعنی. علم من ديگران را منفعت است و مرا نيست و بود که از اينجا کسی را گمان افتد که درجه حبيب بالای مقام حسن بود ، نه چنان است که هيچ مقام در راه خدای بالای علم نيست و از بهر اين بود که فرمان به زيادت خواستن هيچ صفت نيامد الا علم . چنانکه در سخن مشايخ است که کرامات درجه چهاردهم طريقت است و اسرار و علم در درجه هشتادم . از جهت آنکه کرامات از عبادت بسيار خيزد و اسرار او تفکر بسيار ، و مثل اين حال سليمان است که اين کار که او داشت در عالم کس نداشت . ديو و پری ، وحوش و طيور مسخر باد و آب و آتش ، مطيع . بساطی چهل فرسنگ در هوا روان با آن همه عظمت زفان مرغان و لغت موران مفهوم . با ازين همه کتاب که از عالم اسرار است موسی را بود عليه السلام . لاجرم او باز آن همه کار متابع او بود . نقل است که احمد حنبل و شافعی رضی الله عنهما ، نشسته بود . حبيب از گوشه ای درآمد . احمد گفت:من سوالی خواهم کرد . شافعی گفت :چاره نيست . چون حبيب فراز رسيد احمد گفت :چه گويی در حق کسی که از اين پنج نماز يکی از وی فوت شود ، نمی داند کدامست ، چه بايد کرد ؟ حبيب گفت :هذا قلب عقل عن الله فليودب.اين دل کسی بود که از خداوند غافل باشد . او را ادب بايد کرد و هر پنج نماز را قضا بايد کرد . احمد در جواب او متحير بماند . شافعی گفت :نگفتم :ايشانرا سوال نتوان کرد . نقل است که حبيب را خانه ای تاريک بود . سوزنی در دست داشت ، بيفتاد و گم شد . در حال خانه روشن گشت . حبيب دست بر چشم نهاد . گفت :نی ، نی ! جز به چراغ باز ندانم جست . نقل است که سی سال بود که حبيب عجمی کنيزکی داشت . روی او تمام نديده بود . روزی کنيزک خود را گفت :ای مستوره ! کنيزک ما را آواز دهد . گفت :نه ! من کنيزک توام. گفت :ما را در اين سی سال زهره نبوده است که به غير وی به هيچ چيز نگاه کنم . تو را چگونه توانستمی ديد ؟ نقل است که در گوشه ای خالی نشستی گفتی :هرگزش چشم روشن مباد که جز تو بيند ؛ و هرکه تو را به تو انس نيست به هيچ کس انسش مباد . و در گوشه ای نشستی و دست از تجارت بداشتی . گفتی :بايزدان ثقة است . يکی پرسيد که :رضا در چيست ؟ گفت :در دلی که غبار نفاق درو نبود . نقل است که هرگاه در پيش او قرآن خواندندی سخت بگريستی و به زاری .بدو گفتند :تو عجمی و قرآن عربی. نمی دانی که چه می گويد . اين گريه از چيست ؟ گفت :زبانم عجمی است اما دلم عربی است . درويشی گفت :حبيب را ديدم در مرتبه ای عظيم . گفتم :آخر او عجمی است اين همه مرتبه چيست ؟ آوازی شنيدم که اگر چه عجمی است اما حبيب است . نقل است که خونی يی را بردار کردند ، هم در آن شب او را به خواب ديدند ، در مرغزار بهشت طواف می کرد با حله سبز پوشيده .گفتند :يا فلان ! تو مرد قتال اين از کجا يافتی ؟ گفت :در آن ساعت که مرا بردار کردند ، حبيب عجمی برگذشت . به گوشه ای چشم به من بازنگرست . اين همه از برکات آن نظر است ، رحمة الله عليه .