تذکرة الاولياء/ذکر احمد حرب

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه ذکر احمد حرب قدس الله روحه  از عطار نیشابوری ذکر حاتم اصم قدس الله روحه
تذکرة الاولياء


آن متين مقام مکنت ، آن امين و امام سنت ، آن زاهد زهاد ، ان قبله عباد ، آن قدوه شرق و غرب ، پير خراسان ، احمد حرب رحمةالله عليه ، فضيلت او بسيار است و در ورع همتا نداشت ، و در عبادت بی مثل بود بود و معتقد فيه بود تا به حدی که يحيی معاذ رازی رحمةالله عليه وصيت کرده بود که سر من برپای او نهيد . و در تقوی تا به حدی بود که در ابتدا مادرش مرغی بريان کرده بود . گفت : بخور که در خانه خود پرورده ام ، و در او هيچ شبهت نيست . احمد گفت :روزی به بام همسايه برشد و از آن بام دانه ای چند بخورد و آن همسايه لشکری بود ، حلق مرا نشايد . و گفته اند که دو احمد بوده اند در نشابور . يکی همه در دين و يکی همه در دنيا . يکی را احمد حرب گفته اند ، و يکی را احمد بازرگان . اين احمد به صفتی بوده است که چندان ذکر بر وی غالب بود که مزين می خواست که موی لب او را ست کند ، او لب می جنبانيد . گفتش : چندان توقف کن که اين مويت راست کنم . گفتی : تو به شغل خويش مشغول باش. تا هر باری چند جای از لب او بريده شدی . وقتی کی نامه ای نوشت به او . مدتی دراز می خواست که جواب نامه باز نويسد ، وقت نمی يافت تا يک روز موذن بانگ نماز می گفت . در ميان قامت يکی را گفت : جواب نامه دوست بازنويس و بگوی تا پيش نامه ننويسد که ما را فراغت جواب نيست . بنويس که به خدای مشغول باش والسلام . و احمد بازرگان چندان حب دنيا بر وی غالب بود که از کنيزک خود طعامی خواست . کنيزک طعامی ساخت و به نزديک وی آورد و بنهاد واو حسابی می کرد . تا به حدی رسيد که شبانگاه شد و خوابش ببرد ، تا بامداد بيدار شد . پرسيد :ای کنيزک ! آن طعام نساختی؟ گفت :ساختم . توبه حساب مشغول بودی . بار ديگر بساخت و به نزديک او آورد . باز هم فراغت نيافت که بخوردی . بار سوم بساخت و باز هم اتفاق نيافت . کنيزک برفت وی را خفته يافت . پاره ای طعام بر لب وی ماليد . بيدار شد . گفت : طشت بيار . پنداشت که طعام خورده است . نقل است که احمد حرب فرزندی را برتوکل راست می کرد . گفت : هرگاه که طعامت بايد يا چيزی ديگر بدين روزن رو و بگوی بار خدايا ! مرا نان می بايد . پس هرگاه که کودک بدان موضع يافتی چنان ساخته بودند که آنچه او خواستی در آن روزن افگندی . ي: روز همه از خانه غايب بودند . کودک را گرسنگی غالب شد . بر عادت خود به زير روزن آمد و گفت : ای بار خدای ! نانم می بايد و فلان چيز . در حال در آن روزن به او رسانيدند . اهل خانه بيامدند ، وی را ديدند نشسته و چيزی می خورد . گفتند : اين از کجا آوردی ؟ گفت : از آنکس که هرروز می داد . دانستند که اين طريق او را مسلم شد . نقل است که يکی از بزرگان گفت : به مجلس احمد حرب بگذشتم ، مساله ای برزبان وی رفت و دل من روشن شد ، چون آفتاب ، چهل سال است . تا در آن ذوق مانده ام و از دل من محو نمی شود . و احمد مريد يحيی بن يحيی بود واو باغی داشت . يک روز اندکی انگور بخورد . احمد گفت : چرا می خوری؟ گفت : اين باغ ملک منست . گفت : در ين ديه يک شبانه روز آب وقف است و مردمان اين را گوش نمی دارند . يحيی بن يحيی توبه کرد که بيش از آن از باغ انگور نخورم . نقل است که صومعه ای داشت که هروقت در آنجا رفتی به عبادت ، تا خاليتر بودی ، شبی به عبادت آنجا رفته بود که بارانی عظيم آمد . مگر اندکی دلش بخانه رفت که نبايد که آب در خانه راه برد و کتب تر شود . آوازی شنود که : ای احمد ! خيز به خانه رو که آنچه از توبه کار می آيد به خانه فرستادی . تو اينجا چه می کنی ؟ و همان دم به دل توبه کرد . نقل است که روزی سادات نيشابور به سلام آمده بودند . پسری داشت ميخواره ، ورباب می زد . از در درآمد و بر ايشان بگذشت و...به اين جماعت بينديشد ، جمله متغير شدند . احمد آن حال بديد .ايشان را گفت : معذور داريد که ما را شبی از خانه همسايه چيزی آوردند . بخورديم ، شب ما را صحبت ، وی در وجود آمد . تفحص کردم ، و مادرش به عروسی رفته بود ، به خانه سلطان ، و از آنجا چيزی آورد . نقل است که احمد همسايه ای گبر داشت ، بهرام نام . مگر شريکی به تجارت فرستاده بود . در راه آن مال را دزدان ببردند . خبر چون به شيخ رسيد مريدان را گفت : برخيزيد که همسايه ما را چنين چيزی افتاده است ، تا غمخوارگی کنيم ، اگر چه گبر است ، همسايه است . چون به در سرای او رسيدند بهرام آتش گبری می سوخت . پيشباز ، دويد ، آستين او را بوسه داد . بهرام را در خاطر آمد که مگر گرسنه اند و نان تنگ است ، تا سفره بنهيم . شيخ گفت : خاطر نگاه دار که ما بدان آمده ايم تا غمخوارگی کنيم که شنيده ام مال شما دزد برده است . گبر گفت : آری ! چنان است . اما سه شکر واجب است که خدای را بکنم . يکی آنکه از من بردند ، نه من از ديگری ، دوم آنکه نيمه ای بردند و نيمه ای نه ، سوم آنکه دين با من است ، دنيا خود آيد و رود . احمد را اين سخن خوش آمد. گفت : اين را بنويسيد که از اين سه سخن بوی مسلمانی می آيد . پس شيخ روی به بهرام کرد . گفت : اين آتش را چرا می پرستی ؟ گفت : تا مرا نسوزد ، ديگر آنکه امروز چندين هيزم بدو دادم ، فردا بی وفايی نکند تا مرا به خدای رساند . شيخ گفت : عظيم غلطی کرده ای آتش ضعيف است و جاهل و بی وفا. هر حساب که از او برگرفته ای باطل است که اگر طفلی پاره ای آب بدو ريزد بميرد . کسی که چنين ضعيف بود تو را به چنان قوی کی تواند رسانيد ؟ کسی که قوت آن ندارد که پاره ای خاک از خود دفع کند تو را به حق چگونه تواند رسانيد . ديگر آنکه جاهل است . اگر مشک و نجاست در وی اندازی بسوزد و نداند که يکی بهتر است ، و از اي«جاست که از نجاست و عود فرق نکند . ديگر تو هفتاد سال است تا او را می پرستی و هرگز من نپرستيده ام . بيا تا هر دو دست در آتش کنيم تا مشاهده کنی که هر دو را بسوزد و وفای تونگاه ندارد . گبر را اين سخن در دل افتاد . چهار مسئله بپرسم . اگر جواب دهی ايمان آورم . بگوی که حق تعالی چرا خلق آفريد ؟ و چون آفريد چرا رزق داد و چرا ميرانيد ؟ و چون ميرانيد چرا برانگيزد ؟ گفت : بيافريد تا او را بنده باشد ، و رزق داد تا او را به رزاقی بشناسند ، و بميرانيد تا او را به قهاری بشناسند ، و زنده گردانيد تا او را به قادری و عالمی بشناسند . بهرام چون اين بشنيد گفت : اشهد ان لا اله الا الله و الشهد ان محمد ا رسول الله .


چون وی مسلمان گشت شيخ نعره بزد و بيهوش شود . ساعتی بود بهوش بازآمد . گفتند : يا شيخ ! سبب اين چه بود ؟ گفت : در اين ساعت که انگشت شهادت بگشادی در سرم ندا کردند که احمد بهرام هفتاد سال در گبری بود . ايمان آورد تو هفتاد سال در مسلمانی گذاشته ای تا عاقبت چه خواهی آورد ؟ نقل است که احمد در عمر خود شبی نخفته بود . گفتند : آخر لحظه ای بياسای . گفت : کسی را که بهشت از بالا می آرايند و دوزخ در نشيب او می تابد و او نداند که از اهل کدام است ، اين جايگاه ، چگونه خواب آيدش . و سخن اوست که : کاشکی بدانمی ، که مرا دشمن می دارد ، و که غيبت می کند ، و که بد می گويد تا من اورا سيم و زر فرستادمی . به آخر کار که چون کار من می کند از مال من خرج کند . و گفت : از خدای بترسيد . چندانکه بتوانيد و طاعتش بداريد . چندانکه بتوانيد و گوش داريد تا دنيآ شما را فريفته نکند ، تا چنانکه گذشتگان به بلا مبتلا شدند ، شما نشويد .