دیوان شمس/به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' دیوان شمس (غزلیات) (به روز مرگ چو تابوت من روان باشد)
از مولوی
'


به‌روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا دردِ این جهان باشد
برای من تو مَگِریْ و مگو: «دریغ! دریغ!» به دام دیو دراُفتی؛ دریغ آن باشد
جنازه‌ام چو ببینی مگو: «فراق! فراق!» مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری، مگو: «وداع! وداع!» که گور، پرده‌ی جمعیتِ جنان باشد
فروشدن چو بدیدی، برآمدن بنگر غروب، شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
تو را غروب نماید، ولی شروق بُوَد لَحَد چو حبس نماید، خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست؟ چرا به دانه‌ی انسانت این گُمان باشد؟!
کدام دَلْوْ فرورفت و پُر برون نامد؟ زِ چاه، یوسفِ جان را چرا فَغان باشد؟
دهان چو بستی از این‌سوی، آن‌طرف بگشا که های‌هویِ تو در جوّ لامکان باشد
تو را چنین بنماید که من به خاک شدم به زیرِ پایِ من این هفت‌آسمان باشد