سعدی (غزلیات)/وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' سعدی (غزلیات) (وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من)
از سعدی
'


وه! که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من تا چه شود، به‌عاقبت، در طلب تو، حالِ من
ناله‌ی زیر و زار من، زارتر است هر زمان بس که به هجر می‌دهد عشق تو، گوشمال من
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو دست‌نمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی می‌رسد و نمی‌رسد نوبت اتّصال من
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند هم به مرادِ دل رسد خاطرِ بدسُگال من
دیده زبان حال من بر تو گشاد... رحم کن چون که اثر نمی‌کند در تو زبان قال من
برگذری و ننگری... بازنگر که بگذرد فقر من و غنای تو... جور تو وِ احتمال من
چرخ شنید ناله‌ام؛ گفت: «منال، سعدیا! کآه تو تیره می‌کند آینه‌ی جمال من»