داستان های زنان/گناه

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
لاک صورتی گناه
از جلال آل‌احمد
سمنو پزان
داستان های زنان


شب روضه هفتگی مان بود.و من تا پشت بام خانه را آب و جارو کردم و

رخت خواب ها را انداختم ، هوا تاريک شده بود.و مستعمعين روضه آمده بودند.

حياطمان که تابستان ها دورش را با قالی های کناره مان فرش می کرديم و گلدان ها را

مرتب دور حوضش می چيديم، داشت پرمی شد.من کارم که تمام می شد ، توی

تاريکی لب بام می نشستم و حياط را تماشا می کردم .وقتی تابستان بود و روضه را

توی حياط می خوانديم ، اين عادت من بود.آن شب هم مدتی توی حياط را تماشا

کردم.طوری نشسته بودم که سر و بدنم در تاريکی بود و من در روشنی حياط ،

مردم را که يکی يکی می آمدند و سرجای هميشگی خودشان می نشستند، تماشا

می کردم. خوب يادم مانده است.باز هم آن پيرمردی که وقتی گريه می کرد ، آدم خيال

می کرد می خندد ، آمد و سرجای هميشگی اش ، پای صندلی روضه خوان نشست.

من و خواهرم هميشه از صدای گريه اين پيرمرد می خنديديم.و مادرم ما را دعوا می کرد و

پشت دستش را گاز می گرفت و مارا وامی داشت استغفار کنيم. يکی ديگر

هم بود که وقتی گريه می کرد ، صورتش را نمی پوشانيد.سرش را هم پايين

نمی انداخت. ديگران همه اين طور می کردند.مثل اين که خجالت می کشيدند

کس ديگری اشکشان را ببيند.ولی اين يکی نه سرش را پايين می انداخت ، و نه دستش را

روی صورتش می گرفت.همان طور که روضه خوان می خواند ، او به روبه روی خود

نگاه می کرد و بی صدا اشک از چشمش ، روی صورتش که ريش جوگندمی کوتاهی

داشت، سرازير می شد.آخر سرهم وقتی روضه تمام می شد ، می رفت سر حوض ، و

صورتش را آب می زد.بعد همانطور که صورتش خيس شده بود ، چايی اش رامی خورد

و می رفت.من نمی دانستم زمستان ها چه می کند که روضه را توی پنجدری می خوانديم.

اما تابستان ها، هر شب که من از لب بام ، بساط روضه را می پاييدم، اين طور بود.

من به اين يکی خيلی علاقه پيدا کرده بودم .وقتی هم که تنها بودم ، به شنيدن صدای

گريه اش نمی خنديدم ، غصه ام می شد.ولی هروقت با اين خواهر بدجنسم

بودم ، او پقی می زد به خنده و مرا هم می خنداند. وآن وقت بود که مادرمان

عصبانی می شد.جای معينی نداشت .هر شبی يک جا می نشست .من به خصوص

از گريه اش خوشم می آمد که بی صدا بود.شانه هايش هم تکان نمی خورد.صاف

می نشست، جم نمی خورد واشک از روی صورتش سرازير می شد و ريش

جوگندمی اش ، از همان بالای بام هم پيدا بود که خيس شده است.آن شب او هم

آمد و رفت ، صاف روبه روی من ، روی حصير نشست . کناره هامان همه

دور حياط را نمی پوشاند و يک طرف را حصير می انداختيم. طرف پايين

حياط ديگر پر شده بود.رفقای درم همه همان دم دالان می نشستند . آبدارباشی

شب های روضه هم آ ن طرف ، توی تاريکی ، پشت گلدان ها ايستاده بود و نماز

می خواند و من فقط صدايش را می شنيدم که نمازش را بلند بلند می خواند.

چه قدر دلم می خواست نمازم را بلند بلند بخوانم .چه آرزوی عجيبی بود!از

وقتی که نماز خواندن را ياد گرفته بودم، درست يادم است ، اين آرزو همين طور

در دلم مانده بود و خيال هم نمی کردم اين آرزو عملی بشود .عاقبت هم نشد .

برای يک دختر ، برای يک زن که هيچ وقت نبايد نمازش را بلند بخواند ، اين آرزو

کجا می توانست عملی بشود؟اين را گفتم .مدتی توی حياط را تماشا می کردم و

بعد وقتی که پدرم هم از مسجد آمد ، من زود خودم را از لب بام کنار کشيدم و بلند

شدم.لازم نبود که ديگر نگاه کنم تا ببينم چه خبر خواهد شد.و مردم چه خواهند کرد.

پدرم را هم وقتی می آمد ، خودم که نمی ديدم . صدای نعلينش که توی کوچه روی پله

دالان گذاشته می شد ، و بعد ترق توروق پاشنه آن که روی کف دالان می خورد ، مرا

متوجه می کرد که پدرم آمده است.پشت سر او هم صدای چند جفت کفش ديگر را روی

آجر فرش دالان می شنيدم. اين ها هم موذن مسجد پدرم و ديگر مريدها بودند که با پدرم

از مسجد برمی گشتند.ديگر می دانستم که وقتی پدرم وارد می شود ، نعلينش را آن گوشه

پای ديوار خواهد کند و روی قاليچه کوچک ترکمنی اش ، که زير پا پهن می کرد،

چند دقيقه خواهد ايستاد و همه کسانی که دور حياط و توی اتاق ها نشسته اند و چای

می خورند و قليان می کشند ، به احترامش سرپا خواهند ايستاد و بعد همه با هم خواهند

نشست.اين ها را ديگر لازم نبود ببينم.همه را می دانستم.آن وقت آخرهای تابستان

بود و من شايد تابستان سومم بود که هر شب روضه ، وقتی رخت خواب ها را پهن

می کردم، لب بام می آمدم و توی حياط را تماشا می کردم. مادرم دو سه بار مرا

غافلگير کرده بود و همان طور که من مشغول تماشا بودم ، از پلکان بالا آمده بود و

پشت سرمن که رسيده بود ، آهسته صدايم کرده بود.ومن ترسان و خجالت زده از جا

پريده بودم .جلوی مادرم ساکت ايستاده بودم.و در دل با خود عهد کرده بودم که ديگر

لب بام نيايم.ولی مگر می شد؟آخر برای يک دختر دوازده سيزده ساله، مثل آن وقت

من ، مگر ممکن بود گوش به اين حرفها بدهد؟اين را گفتم.پدرم که آمد ، من از جا

پريدم و رفتم به طرف رختخواب ها.خوبيش اين بود که پدرم هنوز نمی دانست من

شب های روضه لب بام می نشينم و مردها را تماشا می کنم.اگر می دانست که خيلی

بد می شد.حتم داشتم که مادر چغلی مرا به پدر نخواهد کرد.چه مادر مهربانی

داشتيم!هيچ وقت چغلی ما را نمی کرد که هيچ ، هميشه هم طرف ما را می گرفت

و سر چادر نماز خريدن برايمان ، با پدرم دعوا هم می کرد.

خوب يادم است.رخت خواب ها پهن بود.هوای سرشب خنک شده بود و من وقتی

روی دشک خودم ، که مال من تنها نبود و با خواهر هفت ساله ام روی آن می خوابيدم ،

نشستم ، ديدم که خيلی خنک بود.چقدر خوب يادم مانده است!هيچ ديده ايد آدم بعضی

وقت ها چيزی را که خيلی دلش می خواهد يادش بماند، چه زود فراموش می کند؟

اما بعضی وقت ها هم اين وقايع کوچک چه قدر خوب ياد آدم می ماند!همه چيز آن شب

چه خوب ياد من مانده است!اين هم يادم مانده است که به دختر همسايه مان که آمده

بود رخت خواب هاشان را پهن کند و از لب بام مرا صدا کرد محلی نگذاشتم.خودم

را به خواب زدم و جوابش را ندادم.خودم هم نمی دانم چرا اينکار را کردم، ولی

دشکم آنقدر خنک بود که نمی خواستم از رويش تکان بخورم .بعد که دختر همسايه مان

پايين رفت ، من بلند شدم و روی رخت خوابم نشستم ، به چه چيزهايی فکر می کردم

، يک مرتبه به صرافت افتادم ، به صرافت اين افتادم که مدت هاست دلم می خواهد

يواشکی بروم و روی رختخواب پدرم دراز بکشم.هنوز جرات نداشتم آرزو کنم که

روی آن بخوابم.فقط می خواستم روی آن دراز بکشم.رخت خواب پدرم را تنهايی

آن طرف بام می انداختيم. من و مادرم و بچه ها اين طرف می خوابيديم و رخت خواب

برادرم را که دو سال بزرگتر از من بود آن طرف ، آخر رديف رخت خوابهای خودمان

می انداختيم.همچه که اين خيال به سرم زد، باز مثل هميشه اول از خودم خجالت کشيدم

و نگاهم را از سمت رخت خواب ها پدرم برگرداندم.بعد هم خوب يادم هست که

مدتی به آسمان نگاه کردم.دو سه تا ستاره هم پريدند.ولی نمی شد.پاشدم و آهسته

آهسته و دولا دولا برای اين که سرم در نور چراغ های حياط نيفتد ، به آن طرف رفتم

و کنار رختخواب پدرم ايستادم.تنها رخت خواب او ملافه داشت.خوب يادم است.

هر شب وقتی رخت خوابش را پهن می کردم ، دشک را که می تکاندم و متکا را

بالای آن می گذاشتم و لحاف را پايينش جمع می کردم ، يک ملافه سفيد و بزرگ هم

داشت که روی همه اينها می انداختيم و دورو برش را صاف می کرديم.سفيدی

ملافه رخت خواب پدرم ، در تاريکی هم به چشم می زد و هرشب اين خيال

را به سر من می انداخت.هر شب مرا به هوس می انداخت.به اين هوس که

يک چند دقيقه ای ، نيم ساعتی ، روی آن دراز بکشم.به خصوص شب های

چهارده که مهتاب سفيدتر بود و مثل برف بود.چه قدر اين خيال اذيتم

می کردم!اما تا آن شب ، جرات اين کار را نکرده بودم .نمی دانم چه بود

کسی نبود که مرا ببيند.کسی نبود که مرا ببيند.اگر هم می ديد ، نمی دانم مگر

چه چيز بدی در اين کار بود.ولی هروقت اين خيال به سرم می افتاد،

ناراحت می شدم.صورتم داغ می شد.لب هايم می سوخت و خيس عرق

می شدم و نزديک بود به زمين بخورم.کمی دودل می ماندم و بعد زود خودم

را جمع و جور می کردم و به طرف رخت خواب های خودمان فرار می کردم

و روی دشک خودم می افتادم .يک شب ، چه خوب يادم مانده است، گريه هم

می کردم.بعد خودم از اين کارم خنده ام می گرفت و حتی به خواهرم هم نگفتم.

اما چه قدر خنده دار بود گريه آن شب من!وقتی روی رخت خواب خودم افتادم ،

مدتی گريه کردم و بين خوب و بيداری بودم که خواهرم آمد بالا و صدايم کرد

که شام يخ کرد.آن شب هم وقتی اين خيال به سرم افتاد، اول همان طور

ناراحت شدم.سفيدی رخت خواب پدرم را هرشب به خواب می ديدم.

ولی مگر جرات داشتم به آن نزديک شودم؟اما آن شب نمی دانم چه طور

شد که جرات پيدا کردم.مدتی پای رخت خوابش ايستادم و به ملافه

سفيدش و به دشک بلندش نگاه کردم و بعد هم نفهميدم چه طور شد يک

مرتبه دلم را به دريا زدم و خودم را روی رخت خواب پدرم انداختم.

ملافه خنک خنک بود و پشت من تا پايين پاهايم آنقدر يخ کرد که حالا هم

وقتی به فکرش می افتم ، حظ می کنم .شايد هم از ترس و خجالت

وحشت کردم که اينطور يخ کردم.ولی صورتم داغ بود و قلبم تند می زد.

مثل اين که نامحرم مرا ديده باشد.مثل وقتی که داشتم سرم را شانه

می کردم و پدرم از در وارد می شد و من از ترس و خجالت وحشت

می کردم ولی خجالتم زياد طول نکشيد.پشتم گرم شد.عرقم بند آمد

و ديگر صورتم داغ نبود .ومن همان طور که روی رخت خواب پدرم

طاقباز افتاده بودم ، خوابم برد.برادرم مدرسه می رفت و تنها من در کارهای

خانه به مادرم کمک می کردم.خستگی از کار روز و رخت خواب ها را

که پهن کرده بودم ، مرا از پا درآورده بود و نمی دانم آن شب اصلا

چه طور شده بود که من خواب ديو پيدا کرده بودم.هروقت به فکر آن شب

می افتم ، هنوز از خجالت آب می شوم و مو برتنم راست می شود.من

که ديگر نفهميدم چه اتفاقهايی افتاد.فقط يک وقت بيدار شدم و ديدم لحاف

پدرم تا روی سينه ام کشيده شده است و مثل اين که کسی پهلويم خوابيده

است.وای!نمی دانيد چه حالی پيدا کردم !خدايا!يواش اما با عجله

تکان خوردم و خواستم يک پهلو بشوم .ولی همان تکان را هم نيمه کاره ول

کردم و خشکم زد و همان طور ماندم .سرتاپايم خيس عرق شده بود و تنم

داغ داغ بود و چانه ام می لرزيد.پاهايم را يواش يواش از زير لحاف پدرم

درآوردم و توی سينه جمع کردم. پدرم پشتش را به من کرده بود و يک

پهلو افتاده بود.دستش را زير سرش گذاشته بود و سبيل می کشيد.و من

که نتوانستم يک پهلو شوم، دود سيگارش را می ديدم که از بالای سرش بالا

می رفت.از حياط نور چراغ های روضه بالا نمی آمد . سروصدايی

هم نبود.فقط صدای کاسه بشقاب از روی بام همسايه مان-که دير و همان

روی بام شام می خوردند-می آمد.وای که من چه قدر خوابيده بودم!چه طور

خوابم برده بود!هنوز چانه ام می لرزيد و نمی دانستم چه کار کنم .بلند شوم؟

چطور بلند شوم ؟همان طور بخوابم؟چطور پهلوی پدرم همانطور بخوابم؟دلم

می خواست پشت بام خراب شود و مرا باخودش پايين ببرد.راستی چه حالی

داشتم !در اين عمر چهل ساله ام ،حتی يک دفعه هم اين حال به من دست

نداده است.اما راستی چه حال بدی بود!دلم می خواست يک دفعه نيست

بشوم تا پدرم وقتی رويش را برمی گرداند، مرا در رختخواب خودش

نبيند.دلم می خواست مثل دود سيگار پدرم -که به آسمان می رفت و پدرم

به آن توجهی نداشت-دود می شدم و به آسمان می رفتم.و پدرم مرا نمی

ديد که اين طور بی حيا، روی رخت خوابش خوابيده ام.وای که چه حالی

داشتم!کم کم باد به پيراهنم ، که از عرق خيس شده بود ، می خورد و

سردم شده بود.ولی مگر جرات داشتم از جايم تکان بخورم ؟هنوز همان

طور مانده بودم. نه طاقباز بودم و نه يک پهلو.يک جوری خودم را نگه

داشته بودم.خودم هم نمی دانم چه جور بود،ولی پدرم هنوز پشتش به من

بود و دراز کشيده بود و سيگارش را دود می داد.بعضی وقت ها که به

فکر اين شب می افتم ، می بينم اگر پدرم عاقبت به حرف نيامده بود ، من

آخر چه می کردم!مثل اين که اصلا قدرت هيچ کاری را نداشتم و حتما

تا صبح همان طور می ماندم و از سرما يا ترس و خجالت خشکم می زد.

اما بالاخره پدرم به حرف آمد و همان طور که سبيلش به دهنش بود، از لای

دندانهايش گفت:

« دخترم !تو نماز خوندی؟»

من نماز نخوانده بودم .همان از سر شب که بالا آمده بودم، ديگر پايين نرفته

بودم .ولی اگر هم نماز خوانده بودم، می بايد در جواب پدرم دروغ می گفتم

و می گفتم که نماز نخوانده ام.بالاخره اين هم خودش راه فراری بود و

می توانست مرا خلاص کند.اما به قدری حال خودم از دستم رفته بود و ترس

و خجالت به قدری آبم کرده بود که اول نفهميدم در جواب پدرم چه گفتم .ولی

بعد که فکر کردم،يادم آمد.مثل اين که در جواب گفته بودم :

« بله نماز خوانده م.»

ولی بالاخره همين سوال و جواب ، وسيله اين را به من داد که در يک چشم به هم

زدن بلند شوم و کفش هايم را دست بگيرم و خودم را از پله ها پايين بيندازم .

سوال پدرم مثل اين که مرا از جا کند.راستی از پلکان خود را پايين انداختم و وقتی

توی ايوان ، مادرم رنگ و روی مهتابی مرا ديد ، وحشتش گرفت.و پرسيد :

« چرا رنگت اين جور پريده ؟»

و من وقتی برايش گفتم ، خوب يادم است که رويش را تند از من برگرداند و

همان طور که از ايوان پايين می رفت ، گفت :

« خوب دختر ، گناه کبيره که نکردی که!»

اما من تا وقتی که شامم را خوردم و نمازم را خواندم ،هنوز توی فکر بودم و

هنوز از خودم و از چيز ديگری خجالت می کشيدم.مثل اين که گناه کرده بودم.

گناه کبيره.مثل اين که رخت خواب پدرم مرد نامحرمی بوده است و مرا ديده.

اين مطلب را از آن وقت ها همين طور بفهمی نفهمی درک می کردم.اما حالا

که فکر می کنم ، می بينم ترس و وحشتی که آن وقت داشتم ، خجالتی که مرا

آب می کرد ، خجابت زنی بود که مرد نامحرمی بغلش خوابيده باشد.وقتی بعد

از همه ، دوباره بالا رفتم و آهسته توی رخت خواب خودم خزيدم و لحاف را

تا دم گوشم بالا کشيدم ، خوب يادم است مادرم پهلوی پدرم نشسته بود و می گفت:

« اما راسی هيچ فهميدی که دخترت چه وحشت کرده بود؟به خيالش معصيت

کبيره کرده !»

و پدرم ، نه خنديد و نه حرفی زد.فقط صدای پکی که به سيگارش زد، خيلی

کشيده و دراز بود و من از آن خوابم برد.