حافظ (غزلیات)/طفیل هستی عشقند آدمی و پری

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' حافظ (غزلیات) (طفیل هستی عشقند آدمی و پری)
از حافظ
'


طُفیلِ هستیِ عشق‌اند آدمی و پری ارادتی بنما! تا سعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری
مِی صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند؟! به عذر نیم‌شبی کوش و نالهٔ سحری
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین‌کار؟ که در برابر چشمی و غایب از نظری
هزار جان گرامی بسوخت زین غیرت که هر صَباح و مَسا شمع مجلس دگری
ز من به حضرت آصف که می‌برد پیغام؟ که: «یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری؛
بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم گر امتحان بکنی مِی خوری و غم نخوری»
کلاه سَروری‌ات کج مباد بر سر حُسن که زیبِ بخت و سزاوارِ مُلک و تاجِ سری
به بوی زلف و رُخت می‌روند و می‌آیند صبا به غالیه‌سایی و گل به جلوه‌گری
چو مستعدّ نظر نیستی، وصال مجوی! که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری
دعای گوشه‌نشینان بلا بگرداند؛ چرا به گوشهٔ چشمی به ما نمی‌نگری؟
بیا و سلطنت از ما بخر به مایهٔ حُسن وزین معامله غافل مشو؛ که حیف خوری
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است نعوذُ بالله اگر ره به مقصدی نبری
به یُمن همت حافظ امید هست که باز أری اسامرُ لَیلایَ لیلةَ القمَرِ