حافظ (غزلیات)/سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' حافظ (غزلیات) (سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی)
از حافظ
'


سینه مالامال درد است؛ ای دریغا مرهمی! دل ز تنهایی به جان آمد... خدا را، همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟ ساقیا! جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم: «این احوال بین.»، خندید و گفت: «صعب‌روزی، بوالعجب‌کاری، پریشان‌عالمی»
سوختم در چاهِ صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟
در طریقِ عشق‌بازی امن و آسایش بلاست ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست ره‌روی باید، جهانْ‌سوزی، نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست عالمی دیگر بباید ساختغ و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش "بوی جوی مولیان آید همی"
گریه‌ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق؟ کاندر این دریا نماید هفت دریا، شبنمی