گلستان/دیباچه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' گلستان  از سعدی
(دیباچه)
باب اول - در سیرت پادشاهان


بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرومی‌رود ممدّ حیات است و چون برمی‌آید مفرّح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب

از دست و زبان که برآید     کز عهده‌ی شکرش به‌درآید

اِعملوا آلَ داودَ شکراً وَ قلیلٌ مِن عبادیَ الشکور

بنده همان به که ز تقصیر خویش     عذر به درگاه خدای آورَد
ورنه سزاوار خداوندی‌اش     کس نتواند که به جای آورَد

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی خواران به خطای منکر نبرد

ای کریمی که از خزانه غیب     گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم     تو که با دشمنان نظر داری

فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در برکرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند     تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمان‌بردار     شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

در خبر است از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه‌ی دور زمان، محمد مصطفی (ص)

شفیعٌ مطاعٌ نبیٌ کریم     قسیمٌ جسیمٌ بسیمٌ وسیم
چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان     چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی‌بان
بلغَ العلی بِکمالِه کشفَ الدُّجی بِجَمالِه     حَسنتْ جَمیعُ خِصالِه صلّوا علیه و آله

هر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه خداوند برآرد ایزد تعالی در او نظر نکند بازش بخواند دگر باره اعراض کند بازش به تضرّع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید

یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غیری فَقد غَفَرت لَهُ

دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

کرم بین و لطف خداوندگار     گنه بنده کرده است و او شرمسار

عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که ما عبدناکَ حقّ عبادتِک و واصفان جمالش به تحیر منسوب که ما عَرَفناکَ حقّ مَعرِفتِک

گر کسی وصف او ز من پرسد     بیدل از بی نشان چگوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند     بر نیاید ز کشتگان آواز

یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی که از این معامله بازآمد یکی از دوستان گفت ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی گفت به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز     کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند     کانرا که خبر شد خبری باز نیامد
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم     وز هر چه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر     ما همچنان در اوّل وصف تو مانده‌ایم

ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است وصیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب الجیب حدیثش که همچون شکر می‌خورند و رقعه منشآتش که چون کاغذ زر می‌برند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه خداوند جهان و قطب دایره زمان و قایم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظلّ الله تعالی فی ارضه رَبِّ اِرْضَ عَنهُ و اَرْضِه بعین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده لاجرم کافه انام از خواص و عوام به محبت او گراینده اندکه الناسُ علی دینِ ملوکِهم

زانگه که ترا بر من مسکین نظر است     آثارم از آفتاب مشهور ترست
گر خود همه عیب‌ها بدین بنده درست     هر عیب که سلطان بپسندد هنرست
گِلی خوشبوی در حمام روزی     رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیری     که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گِلی ناچیز بودم     و لیکن مدّتی با گل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد     وگرنه من همان خاکم که هستم

اللّهمَ مَتِّع المسلمینَ بطولِ حیاتِه و ضاعِف جمیلَ حسناتِه و ارْفَع درجةَ اودّائه و وُلاتِه وَ دمِّر علی اعدائه و شُناتِه بماتُلِیَ فی القرآن مِنْ آیاتِهِ اللّهُم آمِن بَلدَه و احفَظْ وَلَدَه

لَقد سَعِدَ الدُنیا بهِ دامَ سعدُه     وَ ایَّدَه المولی بِاَلویةِ النَّصرِ
کذلکَ ینشألینةُ هو عِرقُها     و حُسنُ نباتِ الارضِ من کرمِ البذرِ
اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست     تا بر سرش بود چو تویی سایه خدا
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک     مانند آستان درت مأمن رضا
بر تست پاس خاطر بیچارگان و شکر     بر ما و بر خدای جهان آفرین جزا
یا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس     چندان که خاک را بود و باد را بقا

یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می‌خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می‌سفتم و این بیت‌ها مناسب حال خود می‌گفتم

هر دم از عمر می‌رود نفسی     چون نگه می‌کنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی     مگر این پنج روزه دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نساخت     کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب نوشین بامداد رحیل     بازدارد پیاده را ز سبیل
هر که آمد عمارتی نو ساخت     رفت و منزل به دیگری پرداخت
وان دگر پخت همچنین هوسی     وین عمارت بسر نبرد کسی
یار ناپایدار دوست مدار     دوستی را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همی بباید مرد     خنک آنکس که گوی نیکی برد
برگ عیشی به گور خویش فرست     کس نیارد ز پس تو پیش فرست
عمر برفست و آفتاب تموز     اندکی مانده خواجه غرّه هنوز
ای تهی دست رفته در بازار     ترسمت پر نیاوری دستار
هر که مزروع خود به خورد بخرید     وقت خرمنش خوشه باید چید

بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت‌های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم

زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ     به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در درآمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترده جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت

کنونت که امکان گفتار هست     بگو ای برادر به لطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید     به حکم ضرورت زبان درکشی

کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم قدم برندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلست وکفّارت یمینسهل و خلاف راه صوابست و نقص رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام

زبان در دهان ای خردمند چیست     کلید در گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند کسی     که جوهر فروشست یا پیله ور
اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست     به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی
دو چیز طیره عقلست دم فروبستن     به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

فی الجمله زبان از مکالمه او درکشیدن قوّت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروّت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق

چو جنگ آوری با کسی برستیز     که از وی گزیرت بود یا گریز

به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت برد آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده

پیراهن برگ بر درختان     چون جامه عید نیکبختان
اول اردی بهشت ماه جلالی     بلبل گوینده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی     همچو عرق بر عذار شاهد غضبان

شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد موضعی خوش و خرّم و درختان درهم گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریااز تاکش آویخته

روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسال     دوحةٌ سَجعُ طیرِها موزون
آن پُر از لالها رنگارنگ     وین پر از میوه‌های گوناگون
باد در سایه درختانش     گسترانید فرش بوقلمون

بامدادان که خاطر بازآمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده گفتم گل بستان را چنان‌که دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته‌اند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید گفتا طریق چیست گفتم برای نزهتناظران و فسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را بطیش خریف مبدل نکند

بچه کار آیدت ز گل طبقی     از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد     وین گلستان همیشه خوش باشد

حالی که من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که الکریم اذا وعدَ وفا فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را به کار آید مترسّلان را بلاغت بیفزاید فی الجمله هنوز از گل بستان بقیّتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد و تمام آنگه شود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه سایه کردگار و پرتو لطف پروردگار ذخر زمان کهف امان المؤیدُ من السماء المنصورُ علی الاعداء عضدُ الدولةِ القاهرةِ سراجُ الملةِ الباهرةِ جمالُ الانامِ مفخرُ الاسلام سعدُ بن الاتابکِ الاعظم شاهنشاه المعظم مولی ملوک العرب و العجم سلطان البر و البحر وارث ملک سلیمان مظفر الدین ابی بکر بن سعد بن زنگی ادام الله اقبالَهما و ضاعَفَ جَلالَهما وَ جعَل الی کلِّ خیر مآلهما و بکرشمه لطف خداوندی مطالعه فرماید

گر التفات خداوندیش بیاراید     نگارخانه چینی و نقش ارتنگیست
امید هست که روی ملال درنکشد     ازین سخن که گلستان نه جای دلتنگیست
علی الخصوص که دیباچه همایونش     به نام سعد ابوبکر سعد بن زنگیست

دیگر عروس فکر من از بی جمالی سر بر نیارد و دیده یأس از پشت پای خجالت برندارد و در زمره صاحبدلان متجلی نشود مگر آنگه که متحلّی گردد به زیور قبول امیرکبیر عالم عادل مؤید مظفر منصور ظهیرسریر سلطنت و مشیر تدبیر مملکت کهف الفقرا ملاذُ الغربا مربّی الفضلا محبُّ الاتقیا افتخار آل فارس یمینُ الملک ملک الخواص فخر الدولة والدین غیاث الاسلام و المسلمین عمدةُ الملوکِ و السلاطین ابوبکر بنُ ابی نصر اطال الله عمرَه و اجل قدرَه و شرَح صدرَه و ضاعَف اجرَه که ممدوح اکابر آفاقست و مجموع مکارم اخلاق

هر که در سایه عنایت اوست     گنهش طاعتست و دشمن دوست

بهر یک از سایر بندگان و حواشی خدمتی متعین است که اگر در ادای برخی از آن تهاون و تکاسل روا دارند در معرض خطاب آیند و در محل عتاب مگر برین طایفه درویشان که شکر نعمت بزرگان واجبست و ذکر جمیل و دعای خیر و اداء چنین خدمتی در غیبت اولیتر است که در حضور که آن بتصنع نزدیک است و این از تکلف دور

پشت دوتای فلک راست شد از خرّمی     تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را
حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین     خاص کند بنده‌ای مصلحت عام را
دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست     کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را
وصف ترا گر کنند ور نکنند اهل فضل     حاجت مشّاطه نیست روی دلارام را

تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندی می‌رود بنابر آنست که طایفه‌ای از حکماء هندوستان در فضایل بزرجمهر سخن می‌گفتند به آخر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بطیء است یعنی درنگ بسیار می‌کند و مستمع را بسی منتظر باید بودن در تقریر سخنی کند بزرجمهر بشنید و گفت اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم

سخندان پرورده پیر کهن     بیندیشد آنگه بگوید سخن
مزن تا توانی بگفتار دم     نکو گوی اگر دیر گویی چه غم
بیندیش و آنگه بر آور نفس     و زان پیش بس کن که گویند بس
به نطق آدمی بهتر است از دواب     دواب از تو به گر نگویی صواب

فکیف در نظر اعیان حضرت خداوندی عزّ نصرُه که مجمع اهل دلست و مرکز علمای متبحر اگر در سیاقت سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم و بضاعت مزجاة به حضرت عزیز آورده و شبه در جوهریان جوی نیرزد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مناره بلند بر دامن کوه الوند پست نماید

هر که گردن به دعوی افرازد     خویشتن را بگردن اندازد
سعدی افتاده ایست آزاده     کس نیاید به جنگ افتاده
اول اندیشه وآنگهی گفتار     پای بست آمده است و پس دیوار
نخلبندم ولی نه در بستان     شاهدم من ولی نه در کنعان

لقمان را گفتند حکمت از که آموختی گفت از نابینایان که تا جای نبینند پای ننهند

قدّم الخروجَ قبلَ الولوجُ مردیت بیازمای وانگه زن کن

گرچه شاطر بود خروس به جنگ     چه زند پیش باز روئین چنگ
گربه شیر است درگرفتن موش     لیک موش است در مصاف پلنگ

اما به اعتماد سعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند در افشای جرائم کهتران نکوشند کلمه‌ای چند به طریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم الله درین کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه برو خرج موجب تصنیف کتاب این بود و بالله التوفیق

بماند سال‌ها این نظم و ترتیب     ز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی
غرض نقشیست کز ما بازماند     که هستی را نمی‌بینم بقایی
مگر صاحبدلی روزی به رحمت     کند در کار درویشان دعایی

امعان نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب ایجاز سخن مصلحت دید تا بر این روضه غنا و حدیقه علیا چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد از آن مختصر آمد تا به ملال نینجامد

باب اوّل: در سیرت پادشاهان

باب دوّم: در اخلاق درویشان

باب سوّم: در فضیلت قناعت

باب چهارم: در فواید خاموشی

باب پنجم: در عشق و جوانی

باب ششم: در ضعف و پیری

باب هفتم: در تأثیر تربیت

باب هشتم: در آداب صحبت

دراین مدت که ما را وقت خوش بود     ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
مراد ما نصیحت بود وگفتیم     حوالت با خدا کردیم و رفتیم

توضیحات[ویرایش]

  1. ^  ای آل داود سپاس نعمت مرا به جای آرید و اندکی از بندگان من شکر گزار و سپاسدارند.
  2. ^  به معنی نی و نیشکر
  3. ^  بلند
  4. ^  خوبروی
  5. ^  خوش‌اندام
  6. ^  نیکو رو
  7. ^  زیبا روی، نشانه دار یعنی دارای مهر نبوّت
  8. ^  به سبب هنر و کمال خویش به مرتبه بلند رسید و به جمال خود تاریکی را بر طرف نمود همه صفات وی نیکوست بر او و آل او درود فرست.
  9. ^  ترا سزاوار بندگی تو بندگی نکردیم
  10. ^  ترا چنان‌که سزاوار شناختن تو است نشناختیم
  11. ^  توحید به حق به طریقی که شخص از ماسوی الله غافل گردد.
  12. ^  قلمی که با آن حدیثش را می‌نوشت
  13. ^  نقطه وسط دایره
  14. ^  سایه خداوند در زمین خدایا از وی خشنود باش و وی را خشنود گردان.
  15. ^  دنیا به وی نیکبخت و فرخنده گردید سعادت وی دائم و برقرار باد خداوندی را به علم‌های نصرت یاری و تأیید کند خرما بنی که وی ریشه آن باشد بدینگونه نما و پرورش یابد آری خوبی گیاه زمین از خوبی تخم آن است.
  16. ^  خانه کوچک
  17. ^  طبل بزرگ جنگ
  18. ^  شیرین
  19. ^  شایسته و سزاوار نیست
  20. ^  خوشا
  21. ^  نام ماه رومی و عبریست مطابق سرطان و مرداد موسم شدّت گرما
  22. ^  دستمال
  23. ^  هنوز نارس است بخورد و تلف نماید.
  24. ^  کران و لالان
  25. ^  مزاح و شوخی
  26. ^  انس گرفته شده
  27. ^  قسم
  28. ^  خردمندان
  29. ^  ابروشم فروش ـ شیشه گر ـ عطّار.
  30. ^  خفت و سبکی
  31. ^  گردن بند
  32. ^  هفت ستاره است در برج ثور نزدیک به هم شبیه به خوشه انگور.
  33. ^  باغی که آب جوی آن گوارا بود درختی که آواز پرندگان آن موزون و با آهنگ بوده.
  34. ^  حریر رومی رنگارنگ
  35. ^  اسپرغم که امروز آنرا ریحان گویند.
  36. ^  صفا
  37. ^  گشادگی و وسعت
  38. ^  خفّت و سبکی
  39. ^  منشیان و نویسندگان
  40. ^  اندوخته و ذخیره
  41. ^  غار
  42. ^  بازو
  43. ^  غالب
  44. ^  چراغ دین درخشان
  45. ^  به گوشه چشم نظر کردن
  46. ^  نام کتاب مانی نقّاش که در زمان شاپور اوّل ادّعای پیغمبری کرد و کتاب وی دارای صور و آشکار بود و آن را اشکال بود و آنرا ارژنگ نیز گویند.
  47. ^  آراسته و مزیّن
  48. ^  پیشتیبان و یاری کننده
  49. ^  پناهگاه
  50. ^  فریاد رس
  51. ^  محلّ اعتماد
  52. ^  خدّام
  53. ^  سستی
  54. ^  خودنمایی و ریاکاری
  55. ^  آرایش گر
  56. ^  گوشه نشینی
  57. ^  کند
  58. ^  نصرت او بزرگ باد
  59. ^  بسیار دانا
  60. ^  سرمایه اندک
  61. ^  کسی که صورت گل‌ها و درختان را با موم می‌سازد.
  62. ^  چابک
  63. ^  آهنین
  64. ^  آتش‌پرست، مجوس، زرتشتی به دین
  65. ^  جِ فوه، بمعنی دندان
  66. ^  روزگار، زمانه
  67. ^  سوراخ کردن
  68. ^  بی‌وفا
  69. ^  دو اطاقک چوبین روباز یا با سایبان که آنها را در طرفین شتر یا استر بندند و در هر اطاقک مسافری نشیند و آن در قدیم وسیلهٔ حمل و نقل مسافران بود.
  70. ^  خویشاوندان
  71. ^  پرهیز کردن، دوری کردن، کناره‌گیری کردن
  72. ^  غلاف شمشیر
  73. ^  شدت و سختی
  74. ^  آتش‌پرست
  75. ^  صیغهٔ مبالغه از فرش. آنکه فرش و بساط را گسترد.
  76. ^  زن که بچهٔ دیگری را شیر دهد.
  77. ^  حدیث
  78. ^  پیغمبر اسلام، صفوت یعنی برگزیده.
  79. ^  به جایی مقیم شونده، گوشه گیرنده در مسجد.
  80. ^  گریبان