پرش به محتوا

کلیات سعدی/گلستان/باب پنجم

از ویکی‌نبشته
گلستان از سعدی
تصحیح محمدعلی فروغی

باب پنجم – در عشق و جوانی
حکایت‌ها: ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹، ۱۰، ۱۱، ۱۲، ۱۳، ۱۴، ۱۵، ۱۶، ۱۷، ۱۸، ۱۹، ۲۰، ۲۱.

باب پنجم

در عشق و جوانی

حکایت

حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اند چگونه افتاده است که با هیچ یک ازیشان میل و محبتی ندارد چنانکه با ایاز که حسنی زیادتی[۱] ندارد گفت هر چه بدل[۲] فرو آید در دیده نکو نماید

حکایت

گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحسن بود و با وی بسبیل مودت و دیانت نظری داشت با یکی از دوستان گفت دریغ این بنده با حسن و[۴] شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی گفت ای برادر چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست

حکایت

پارسائی را دیدم بمحبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک نصابی نگفتی و گفتی[۹]

باری ملامتش کردم و گفتم عقل نفیست را چه شد[۱۱] تا نفس خسیس غالب آمد زمانی بفکرت فرو رفت و گفت

حکایت

یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده[۱۲] و مطمح نظرش جائی خطرناک و مظنه[۱۳] هلاک نه لقمه‌ای که مصور[۱۴] شدی که بکام آید یا مرغی که بدام افتد

باری بنصیحتش گفتند ازین خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر بنالید و[۱۵] گفت

شرط مودت نباشد باندیشه جان دل[۱۶] از مهر جانان برگرفتن

متعلقان[۱۹] را که نظر در کار او بود و شفقت بروزگار او پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد

آورده‌اند که مر آن پادشه زاده که مملوح[۲۰] نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان[۲۱] مداومت می‌نماید خوش طبع و شیرین زبان و سخنهای لطیف می‌گوید و نکته‌های بدیع ازو می شنوند[۲۲] و چنین معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او مرکب بجانب او راند چون دید که نزدیک[۲۳] او عزم[۲۴] دارد بگریست و گفت

چندانکه ملاطفت کرد و پرسیدش از کجائی و چه نامی و چه صنعت دانی در قعر بحر موَدت چنان غریق بود که مجال نفس[۲۵] نداشت

گفتا سخنی با من چرا نگوئی که هم از حلقه درویشانم بل که حلقه بگوش ایشانم آنگه بقوت استیناس محبوب از میان تلاطم امواج محبت سر برآورد و گفت

این بگفت و نعره‌ای زد[۲۷] و جان بحق تسلیم کرد

حکایت

یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود[۲۸] و معلم از آنجا که حسّ بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت[۲۹] و وقتی که بخلوتش دریافتی گفتی

باری پسر گفت آن چنان که در آداب درس من نظری می‌فرمائی[۳۱] در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی‌نماید[۳۲] بر آنم اطلاع فرمائی[۳۳] تا بتبدیل آن سعی کنم گفت ای پسر این سخن از دیگری پُرس که آن نظر که مرا با تُست جز هنر نمی‌بینم

حکایت

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای بر جستم که چراغم بآستین کشته شد

بنشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی بچه معنی گفتم بدو معنی یکی آنکه گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم بخاطر بود[۳۴]

حکایت

یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجائی که مشتاق بوده‌ام گفت مشتاقی به که ملولی

شاهد که با رفیقان آید بجفا کردن آمده است بحکم آنکه از غیرت و مضادّت خالی نباشد

حکایت

یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاقٌ مغیب[۳۸] افتاد پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد[۳۹] که درین مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد بجمال تو روشن گردد[۴۰] و من محروم

حکایت

دانشمندی را دیدم بکسی مبتلا شده و رازش[۴۱] بر ملا افتاده[۴۲] جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی باری بلطافتش[۴۳] گفتم دانم که ترا در مودّت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن گفت ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم[۴۴] و صبر[۴۵] بر جفای او سهل تر آید همی که صبر از دیدن[۴۶] او و حکما گویند دل بر مجاهده نهادن آسانترست که چشم از مشاهده برگرفتن[۴۷]

حکایت

در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی با شاهدی[۴۸] سری و سرّی داشتم بحکم آنکه حلقی داشت طیب‌الادا و خلقی کالبدر اذا بدا[۴۹]

اتفاقاً بخلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم دامن ازو در کشیدم و مهره بر[۵۱] چیدم و گفتم

شنیدمش که همی رفت و می گفت

این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر[۵۲]

امّا بشکر و منت باری پس از مدتی باز آمد آن حلق داودی متغیر شده و جمال یوسفی بزیان آمده و بر سیب[۵۳] زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم کناره گرفتم و گفتم

حکایت

یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد ما تقول فی‌المرد[۵۷] گفت لاخیر فهیم مادامِ احدُهم لطیفا یتخاشن فاذا خشن یتلاطف یعنی چندانکه خوب[۵۸] و لطیف و نازک اندامست درشتی کند و سختی چون سخت و و درشت شد چنانکه بکاری نیاید تلطف[۵۹] کند و درشتی نماند[۶۰]

حکایت

یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماه روئیست[۶۲] در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب چنانکه عرب گوید التمر یانع والناطور غیر مانع هیچ باشد که بقوت پرهیزگاری ازو بسلامت بماند گفت اگر از مه رویان بسلامت بماند از بدگویان نماند

حکایت

طوطیی با زاغ[۶۳] در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می‌برد و می‌گفت این چه طلعت مکروهست و هیأت ممقوت و منظر ملعون و شمایل نا موزون یا غُرابَ البین یالیتَ بینی و بَینک بُعدَ المشرقین

عجب[۶۵] آنکه غراب از مجاورت طوطی هم بجان آمده بود و ملول شده لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدگر همی مالید که این چه بخت نگونست و طالع دون و ایام بوقلمون[۶۶] لایق قدر من آنستی که با زاغی بدیوار باغی بر خرامان همی رفتمی

بلی تا چه[۶۷] کردم که روزگارم بعقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خود رای ناجنس خیره درای بچنین بند بلا مبتلا گردانیده است

این ضرب‌المثل[۶۸] بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرتست نادان را از دانا وحشتست

حکایت

رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق صحبت ثابت شده آخر بسبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود[۷۰] که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی همی گفتند

طایفه درویشان[۷۲] بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند[۷۳] و او هم درین[۷۴] جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت قدیم تاسف خورده و بخطای[۷۵] خویش اعتراف نموده[۷۶] معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست این بیتها فرستادم و صلح کردیم

حکایت

یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادر زن فرتوت بعلت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او بجان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان[۷۹] بپرسیدن آمدنش یکی گفتا چگونه‌ای در مفارقت یار عزیز گفت نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادر زن

حکایت

یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم بکوئی و نظر با روئی در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا بسایه دیواری کردم مترقب که[۸۰] کسی حر تموز از من ببرد آبی فرو نشاند که همی ناگاه[۸۱] از ظلمت[۸۲] دهلیز خانه‌ای روشنی بتافت یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید چنانکه در شب تاری صبح بر آید یا آب حیات از ظلمات بدرآید قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و بعرق بر آمیخته ندانم بگلابش مطیب کرده بود یا قطره چند از گل رویش در آن چکیده فی‌الجمله شراب از دست نگارینش بر گرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم

حکایت

سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا[۸۳] برای مصلحتی صلح اختیار کرد بجامع کاشغر در آمدم پسری دیدم نَحوی[۸۴] بغایت اعتدال و نهایت جمال چنانکه در امثال او گویند

مقدمه نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند ضرب زید عمروا وکان المتعدی عمرواً گفتم ای پسر خوارزم و ختا[۸۵] صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست بخندید و مولدم پرسید گفتم خاک شیراز گفت از سخنان سعدی چه داری گفتم

لختی باندیشه فرو رفت و گفت غالب اشعار او درین زمین بزبان پارسیست اگر بگوئی بفهم نزدیکتر باشد کلم الناسَ عَلی قدر عُقولهم گفتم

بامدادان که عزم سفر مصمم[۸۷] شد[۸۸] گفته بودندش که فلان سعدیست دوان آمد و تلطف کرد و تأسف خورد که چندین مدت[۸۹] چرا نگفتی منم تا شکر قدوم بزرگان را میان بخدمت ببستمی گفتم با وجودت ز من آواز نیاید که منم گفتا چه شود گر درین خطه چندی بر آسایی تا بخدمت مستفید گردیم گفتم نتوانم بحکم این حکایت

این بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم

حکایت

خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مرورا صد دینار بخشیده[۹۳] تا قربان[۹۴] کند دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی‌فایده خواندن

مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر درو نیامده گفتم مگر معلوم ترا دزد نبرد گفت بلی بردند و لیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که بوقت مفارقت خسته دلی باشد

گفتم مناسب[۹۶] حال منست اینچه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت تا بجائی[۹۷] که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او

ناگهی پای وجودش بگل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش بر آمد روزها[۹۸] بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم[۹۹]

بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس در نوردم و گرد مجالست نگردم

حکایت

یکی را از ملوک عرب حدیث مجنونِ لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل[۱۰۰] از دست داده بفرمودش تا حاضر[۱۰۱] آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم[۱۰۲] گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی گفت

تا حقیقت معنی بر صورت دعوی[۱۰۴] گواه آمدی فذلک الذی لمتننی فیه ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورتست موجب چندین فتنه بفرمودش طلب کردن در احیاء عرب بگردیدند و بدست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند ملک در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام باریک اندام در نظرش حقیر آمد بحکم آنکه کمترین خدّام حرم او بجمال ازو در پیش بودند و بزینت بیش مجنون بفراست دریافت گفت از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سرّ مشاهده او بر تو تجلی کند

حکایت

قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سرخوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان و بر حسب واقعه گویان

شنیدم که در گذری پیش قاضی آمد برخی ازین معامله بسمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده دشنام بی تحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت قاضی یکی را گفت از[۱۰۵] علمای معتبر که هم عنان او بود

در بلاد عرب گویند[۱۰۷] ضَربُ الحبیب زَبیب

همانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید[۱۰۸]

این بگفت و بمسند قضا باز آمد تنی چند از بزرگان عدول[۱۰۹] در مجلس حکم او[۱۱۰] بودندی زمین خدمت ببوسیدند که باجازت سخنی بگوییم اگر چه[۱۱۱] ترک ادبست و بزرگان گفته‌اند

الّا[۱۱۲] بحکم آنکه سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگانست مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد طریق صواب آنست که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش وَلَع درنوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است تا بگناهی شنیع ملوّث نگردانی و حریف اینست که دیدی و حدیث اینکه شنیدی

قاضی را نضیحت یاران یکدل پسند آمد و بر حسن رای قوم[۱۱۴] آفرین خواند و گفت نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صوابست و مسئله بی جواب ولیکن

این بگفت و کسانرا بتفحص حال وی برانگیخت و نعمت بی کران بریخت و گفته‌اند هر کرا زر در ترازوست زور در بازوست وانکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد

فی‌الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد قاضی همه شب شراب در سر و شباب[۱۱۵] در بر از تنعم نخفتی و بترنم گفتی

قاضی درین حالت که یکی از متعلقان درآمد و گفت چه نشستی[۱۱۸] خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقّی گرفته‌اند بل که حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست بآب تدبیری فرو نشانیم مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فراگیرد قاضی متبسم درو نظر کرد و گفت

ملک را هم در آنشب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است چه فرمائی ملک گفتا من او را از فضلای عصر می دانم و یگانه روزگار باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده‌اند این سخن در سمع قبول من نیاید مگر آنگه که معاینه کرده که حکما گفته‌اند

شنیدم که سحرگاهی با تنی چند خاصان ببالین قاضی فراز آمد شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی خبر از ملک هستی[۱۱۹] بلطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب بر آمد قاضی دریافت که حال چیست گفتا از کدام جانب برآمد گفت از قِبل مشرق گفت الحمدلله که دَرِ توبه همچنان بازست بحکم حدیث که لایُغلق عَلی العبادَ حتی تَطلع الشمس مِن مَغربها استغفرک اللهم و اتوب الیک

ملک گفتا توبه درین حالت که بر هلاک اطلاع یافتی سودی نکند فلم یک ینفعهم ایمانهم لَما رَاَوا بأسنا

ترا با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد این بگفت و موکلان[۱۲۰] در وی آویختند گفتا که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقیست ملک بشنید و گفت این چیست[۱۲۱] گفت

ملک گفت این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی ولیکن محال عقلست و خلاف شرع که ترا فضل و بلاغت امروز از چنگ عقوبت من رهائی دهد مصلحت آن بینم که ترا از قلعه بزیر اندازم تا دیگران نصیحت[۱۲۲] پذیرند و عبرت گیرند گفت ای خداوند جهان پرورده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده‌ام دیگری[۱۲۳] را بینداز تا من عبرت گیرم ملک را خنده گرفت و بعفو از خطای او در گذشت و متعندان را[۱۲۴] که اشارت بکشتن او همی کردند گفت

حکایت


  1. ↑ زیادت حسنی.
  2. ↑ در دل.
  3. ↑ در بعضی از نسخ این قطعه نیست.
  4. ↑ بنده بچنین.
  5. ↑ گر.
  6. ↑ گر بخواجه ناز.
  7. ↑ ص: ناز باز.
  8. ↑ در بعضی نسخ این بیت نیز هست:
  9. ↑ شخصی مبتلا شده و رازش از پرده بر ملا افتاده چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک او نگفتی و بزاری و خواری گفتی.
  10. ↑ ملجأم.
  11. ↑ چه رسید.
  12. ↑ گفته.
  13. ↑ ورطه.
  14. ↑ تصوّر، متصوّر.
  15. ↑ در زنجیر نفسی سرد برآورد و.
  16. ↑ ص: جان و دل.
  17. ↑ عشق بازی.
  18. ↑ عشقست.
  19. ↑ متعلقانش.
  20. ↑ در تمام نسخه‌های قدیم معتبر مطابق متن (مملوح) نوشته شده و ممکن است در اصل (ملموح) بوده. در نسخه‌های دیگر که از حیث قدمت در درجه دوم است این کلمه به (منظور) تبدیل شده.
  21. ↑ میدان هر روز.
  22. ↑ سخنهای غریب و نکته‌های لطیف میگوید.
  23. ↑ بنزدیک، بنزد.
  24. ↑ عزم آمدن.
  25. ↑ نفس زدن: نفس بر آوردن.
  26. ↑ بی تی.
  27. ↑ بزد.
  28. ↑ بود و طیب لهجتی.
  29. ↑ داشت زجر و توبیخی که بر کودگان دگر کردی در حق وی روا نداشتی (نسخ‌های معتبر مطابق متن است)
  30. ↑ بر بندم، بر دوزم.
  31. ↑ من اجتهاد میکنی.
  32. ↑ پسندیده همی‌آید.
  33. ↑ مطلع گردانی.
  34. ↑ بگذشت: در بعضی از نسخ بجای (این بیتم بخاطر بگذشت) نوشته شده: و دیگر آنکه؛ و نیز ظریفان گفته‌اند.
  35. ↑ بینی.
  36. ↑ باری.
  37. ↑ به از آن.
  38. ↑ غیبت.
  39. ↑ و گله کردن گرفت.
  40. ↑ که قاصد را بجمال تو دیده روشن شود.
  41. ↑ از پرده.
  42. ↑ دیدم بحبت شخصی گرفتار و راضی بگفتار.
  43. ↑ باری بطریق نصیحتش.
  44. ↑ بدار که بارها درین فکر کرده‌ام.
  45. ↑ و صبرم.
  46. ↑ در نسخه متن قبل از این کلمه (نا) افزوده‌اند.
  47. ↑ در بعضی از نسخ اشغار ذیل باین دو بیت آغاز میشود:
  48. ↑ با شاهد پسری.
  49. ↑ ص: ابدا.
  50. ↑ در نسخه متن این کلمه را تراشیده و بجای آن (کی) نوشته‌اند بنظر می‌آید (کو) بوده است.
  51. ↑ س: مُهره مِهرش.
  52. ↑ اَثَر کرد.
  53. ↑ ص: و سیب.
  54. ↑ باغ روی.
  55. ↑ ص: بختم.
  56. ↑ این قطعه در نسخه متن در آخر حکایت بعد نوشته شده.
  57. ↑ ص: فی‌المردان.
  58. ↑ ص: یعنی خوب.
  59. ↑ ص: بلطف.
  60. ↑ دوستی نماید.
  61. ↑ این حکایت در بعضی از نسخ نیست و حق اینست که از شیخ نباشد.
  62. ↑ که کسی با ماه روئی.
  63. ↑ طوطیی را با زاغی.
  64. ↑ ص: صباح و.
  65. ↑ عجبتر.
  66. ↑ ص: یؤفکون.
  67. ↑ چه گنه.
  68. ↑ این مَثل.
  69. ↑ میانشان.
  70. ↑ بود بحکم آن.
  71. ↑ ص: اوفتادی.
  72. ↑ دوستان، از دوستان.
  73. ↑ خود گواهی دادند.
  74. ↑ آن.
  75. ↑ ص: بخاطای.
  76. ↑ معترف شده.
  77. ↑ بد مهری.
  78. ↑ محبوب.
  79. ↑ طایفه دوستان.
  80. ↑ که برحمت.
  81. ↑ نشاند نابیوسان.
  82. ↑ از تاریکی.
  83. ↑ ص: خطا.
  84. ↑ س: در خوبی، بخوبی.
  85. ↑ ص: خطا.
  86. ↑ عقل.
  87. ↑ ص: عزم مصمم.
  88. ↑ شد مگر از کاروان.
  89. ↑ روز.
  90. ↑ در آن.
  91. ↑ یاران.
  92. ↑ سوی.
  93. ↑ بخشیده بود.
  94. ↑ تا نفقه فرزندان.
  95. ↑ ص: چیز کس.
  96. ↑ موافق.
  97. ↑ تا بمثابتی.
  98. ↑ روزگاری.
  99. ↑ در فراق او گفتم این دو بیت است.
  100. ↑ اختیار.
  101. ↑ ص: حاضر.
  102. ↑ حیوان.
  103. ↑ ص: طرنج.
  104. ↑ ص: دعوی آمدی.
  105. ↑ ص: یکی از.
  106. ↑ شاهدی خشم.
  107. ↑ عرب گوید.
  108. ↑ در بعضی از نسخ این جمله اضافه شده: پادشاهان سخن بصلابت گویند و باشد که در نهان صلح جویند.
  109. ↑ عدول که.
  110. ↑ چند از عدول مزکّی که در مجلس او.
  111. ↑ ص: سخنی در خدمت بگوییم اگر.
  112. ↑ امّا، ولکن.
  113. ↑ ص: داردش ز.
  114. ↑ ایشان.
  115. ↑ شاهد.
  116. ↑ تمام نسخه‌های قدیم و معتبر از گلستان و غزلیات مطابقست با متن، بعضی نسخ جدید تر: یکدم که چشم فتنه بخوابست.
  117. ↑ ص: ابهلی.
  118. ↑ نشستی.
  119. ↑ ص: بی خبر هست.
  120. ↑ و موکّلان عقوبت.
  121. ↑ آن کدامست.
  122. ↑ ص: فضیحت.
  123. ↑ ص: کرده‌ام در جهان دیگران.
  124. ↑ ص: متعندان، متعنتان را.
  125. ↑ س:
  126. ↑ سختی.
  127. ↑ مجنون و.