گلستان/باب پنجم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
گلستان/باب چهارم گلستان  از سعدی
(باب پنجم ‐ در عشق و جوانی)
گلستان/باب ششم


حکایت[ویرایش]

حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی‌اند چگونه افتاده‌است که با هیچ‌یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنان‌که با ایاز که حسنی زیادتی ندارد؟ گفت هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید.

وانکه را پادشه بیندازد     کسش از خیل خانه ننوازد
و گر به چشم ارادت نگه کنی در دیو     فرشته‌ایت نماید به چشم، کرّوبی

حکایت[ویرایش]

گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت با یکی از دوستان. گفت دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی‌ادبی نکردی. گفت ای برادر چو اقرار دوستی کردی، توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست.

خواجه با بنده پری رخسار     چون درآمد به بازی و خنده
نه عجب کو چو خواجه حکم کند     وین کشد بار ناز چون بنده

حکایت[ویرایش]

پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامتکشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی

کوته نکنم ز دامنت دست     ور خود بزنی به تیغ تیزم
بعد از تو ملاذ و ملجائی نیست     هم در تو گریزم ار گریزم

باری ملامتش کردم و گفتم: عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد؟ زمانی بفکرت فرورفت و گفت:

هر کجا سلطان عشق آمد نماند     قوّت بازوی تقوی را محل
پاکدامن چون زید بیچاره‌ای     اوفتاده تا گریبان در وحل

حکایت[ویرایش]

یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمع نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک نه لقمه‌ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد. یاران به نصیحتش گفتند: ازین خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر.

بنالید و گفت

جنگ جویان به زور پنجه و کتف     دشمنان را کشند و خوبان دوست

شرط مودت نباشد به اندیشه جان دل از مهر جانان برگرفتن.

تو که در بند خویشتن باشی     عشق باز دروغ زن باشی
گر نشاید به دوست ره بردن     شرط یاری است در طلب مردن
گر دست رسد که آستینش گیرم     ورنه بروم بر آستانش میرم

متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگار او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.

آن شنیدی که شاهدی به نهفت     با دل از دست رفته‌ای می‌گفت
تا تو را قدر خویشتن باشد     پیش چشمت چه قدر من باشد

آورده‌اند که مر آن پادشه زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می‌نماید خوش طبع و شیرین زبان و سخن‌های لطیف می‌گوید و نکته‌های بدیع ازو می‌شنوند و چنین معلوم همی‌شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد.

پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او مرکب به جانب او راند چون دید که نزدیک او عزم دارد بگریست و گفت:

آن کس که مرا بکشت بازآمد پیش     مانا که دلش بسوخت بر کشته خویش
اگر خود هفت سبع از بر بخوانی     چو آشفتی الف ب ت ندانی

و گفت:

عجبست با وجوت که وجود من بماند     تو بگفتن اندر آیی و مرا سخن بماند
عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست     عجب از زنده که چون جان بدر آورد سلیم

حکایت[ویرایش]

یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آنجا که حس بشریت است با حسن کبیره او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی گفتی

نه آنچنان به تو مشغولم ای بهشتی روی     که یاد خویشتنم در ضمیر می‌آید
ز دیدنت نتوانم که دیده در بندم     و گر مقابله بینم که تیر می‌آید

باری پسر گفت آن چنان‌که در آداب درس من نظری می‌فرمایی در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی‌نماید بر آنم اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم. گفت ای پسر این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با تست جز هنر نمی‌بینم.

ور هنری داری و هفتاد عیب     دوست نبیند بجز آن یک هنر

حکایت[ویرایش]

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در درآمد چنان بیخود از جای بر جستم که چراغم به آستین کشته شد.

سری طیف من یجلو بطلعته الدجی      شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا

نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی؟ گفتم: به دو معنی: یکی اینکه گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بود:

چون گرانی به پیش شمع آید     خیزش اندر میان جمع بکش
ور شکر خنده ایست شیرین لب     آستینش بگیر و شمع بکش

حکایت[ویرایش]

یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده‌ام گفت مشتاقی به که ملولی

دیر آمدی‌ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

معشوقه که دیر دیر بینند     آخر کم از آن که سیر بینند

خالی نباشد

به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی     مرا از آنچه که پروانه خویشتن بکشد

حکایت[ویرایش]

یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد پس از مدتی که بازآمد عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند     بازگویم نه که کس سیر نخواهد بودن

حکایت[ویرایش]

دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری به لطافتش گفتم دانم که ترا در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست، با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن. گفت ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار، بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهلتر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده بر گرفتن

روزی از دست گفتمش زنهار     چند از آن روز گفتم استغفار
نکند دوست زینهار از دوست     دل نهادم بر آنچه خاطر اوست
گر بلطفم به نزد خود خواند     ور به قهرم براند او داند

حکایت[ویرایش]

در عنفوان جوانی چنان‌که افتد و دانی با شاهدی سری و سرّی داشتم به حکم آنکه حلقی داشت طیِّبُ الاَدا وَ خَلقی کالبدرِ اذا بَدا.

اتفاقاً به خلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم دامن ازو درکشیدم و مهره برچیدم و گفتم:

برو هر چه می بایدت پیش گیر     سر ما نداری سر خویش گیر

شنیدمش که همی‌رفت و می‌گفت

شب‌پره گر وصل آفتاب نخواهد     رونق بازار آفتاب نکاهد

این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر

اما به شکر و منت باری پس از مدتی بازآمد آن حلق داودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم. کناره گرفتم و گفتم:

آن روز که خط شاهدت بود     صاحب نظر از نظر براندی
تازه بهارا ورقت زرد شد     دیگ منه کآتش ما سرد شد
پیش کسی رو که طلبکار تست     ناز بر آن کن که خریدار تست
یعنی از روی نیکوان خط سبز     دل عشاق بیشتر جوید
بوستان تو گندنا زاریست     بس که برمی‌کنی و می‌روید
گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش     نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید
جواب داد ندانم چه بود رویم را     مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیدست

حکایت[ویرایش]

یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد ما تَقولُ فی المُرْدِ گفت لا خَیرَ فیهِمْ مادامَ اَحَدُ هُمْ لطیفاً یَتَخاشَنُ فاذا خَشُنَ یَتَلاطَفُ یعنی چندان که خوب و لطیف و نازک اندام است درشتی کند و سختی چون سخت و درشت چنان‌که به کاری نیاید تلطف کند و درشتی نماند.

امرد آنگه که خوب و شیرین است     تلخ گفتار و تندخوی بود
چون به ریش آمد و به لعنت شد     مردم آمیز و مهر جوی بود

حکایت[ویرایش]

یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماه روییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب چنان‌که عرب گوید التّمرُ یانعٌ وَ الناطورُ غیرُ مانع. هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو به سلامت بماند؟ گفت اگر از مه رویان به سلامت بماند از بدگویان نماند.

شاید پس کار خویشتن بنشستن     لیکن نتوان زبان مردم بستن

حکایت[ویرایش]

طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می‌برد و می‌گفت این چه طلعت مکروهست و هیئت ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون یا غراب البین یا لیت بَینی و بَیْنَکَ بُعدَ المشرقین

بداختری چو تو در صحبت تو بایستی     ولی چنین که تویی در جهان کجا باشد

عجب آنکه غراب از مجاورت طوی هم بجان آمده بود و ملول شده، لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همی‌رفتمی

پارسا را بس این قدر زندان     که بود هم طویله رندان

بلی تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خود رای ناجنس خیره داری به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است

کس نیاید به پای دیواری     که بر آن صورتت نگار کنند
گر ترا در بهشت باشد جای     دیگران دوزخ اختیار کنند
زاهدی در سماع رندان بود     زان میان گفت شاهدی بلخی
گر ملولی زماتـُرُش منشین     که تو هم در دهان ما تلخی
جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته     تو هیزم خشگ در میانی رسته

حکایت[ویرایش]

رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده بی کران حقوق صحبت ثابت شده. آخر به سبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی همی‌گفتند:

نگار من چو در آید به خنده نمکین     نمک زیاده کند بر جراحت ریشان
چه بودی ار سر زلفش به دستم افتادی     چو آستین کریمان به دست درویشان

طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم درین جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت تاسف خورده و به خطای خویش اعتراف نموده. معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست، این بیتها فرستادم و صلح کردیم:

نه ما را در میان عهد و وفا بود     جفا کردی و بد عهدی نمودی
هنوزت گر سر صلحست باز آی     کزان مقبولتر باشی که بودی

حکایت[ویرایش]

یکی را زنی صاحب جمال جوان در گذشت و مادر زن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان بپرسیدن آمدنش.

یکی گفتا چگونه‌ای در مفارقت یار عزیز گفت نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادر زن.

دیده بر تارک سنان دیدن     خوشتر از روی دشمنان دیدن

حکایت[ویرایش]

یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی در تموزیکه حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی. از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرونشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه‌ای روشنی بتافت یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید چنان‌که در شب تاری صبح بر آید یا آب حیات از ظلمات بدر آید. قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق بر آمیخته، ندانم به گلابش مطیّب کرده بود یا قطره چند از گل رویش در آن چکیده. فی الجمله شراب از دست نگارینش بر گرفته می‌بخوردم و عمر از سر گرفتم

خرم آن فرخنده طالع را که چشم     بر چنین روی اوفتد هر بامداد
مست می‌بیدار گردد نیم شب     مست ساقی روز محشر بامداد

حکایت[ویرایش]

سالی که محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر درآمدم، پسری دیدم نحوی به‌غایت اعتدال و نهایت جمال چنان‌که در امثال او گویند

من آدمی‌به چنین شکل و خوی و قد و روش     ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت

مقدمه نحو زمخشری در دست داشت و همی‌خواند ضربَ زیدٌ عمرواً و کان المتعدی عمرواً. گفتم ای پسر خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمر را همچنان خصومت باقیست؟ بخندید و مولدم پرسید گفتم خاک شیراز گفت از سخنان سعدی چه داری گفتم

بلیت بنحوی یصول مغاضبا     علی کزید فی مقابله العمرو
علی جر ذیل یرفع راسه     و هل یستقیم الرفع من عامل الجر

لختی به اندیشه فرورفت و گفت: غالب اشعار او درین زمین به زبان پارسیست، اگر بگویی به فهم نزدیکتر باشد. کلم االناس علی قدر عقولهم. گفتم:

ای دل عشاق به دام تو صید     ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید

بامدادان که عزم سفر مصمم شد، گفته بودندش که فلان سعدیست. دوان آمد و تلطف کرد و تاسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی که منم تا شکر قدوم بزرگان را میان بخدمت ببستمی. گفتم: با وجودت زمن آواز نیاید که منم. گفتا: چه شود گر درین خطه چندین بر آسایی تا بخدمت مستفید گردیم؟

گفتم نتوانم به حکم این حکایت

بزرگی دیدم اندر کوهساری     قناعت کرده از دنیا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نیایی     که باری بندی از دل برگشایی
بگفت آنجا پریرویان نغزند     چو گل بسیار شد پیلان بلغزند

این بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم

سیب گویی وداع بستان کرد     روی ازین نیمه سرخ و زان سو زرد

حکایت[ویرایش]

خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مرو را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندند مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر درو نیامده. گفتم مگر معلوم ترا دزد نبرد؟ گفت بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.

گفتم مناسب حال منست این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت تا به جایی که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او

مگر ملائکه بر آسمان، و گرنه بشر     به حسن صورت او در زمین نخواهد بود

ناگهی پای وجودش به گل اجل فرورفت و دود فراق از دودمانش برآمد روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم

کاش کان روز که در پای تو شد خار اجل     دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر
تا درین روز جهان بی تو ندیدی چشمم     این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر
آنکه قرارش نگرفتی و خواب     تا گل و نسرین نفشاندی نخست
گردش گیتی گل رویش بریخت     خار بنان بر سر خاکش برست

حکایت[ویرایش]

یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده به فرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت

کاش آنانکه عیب من جستند     رویت ای دلستان، بدیدندی
تا به جای ترنج در نظرت     بی‌خبر دستها بریدندی

تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی فذلکن الذی لمتننی فیه ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورتست موجب چندین فتنه. بفرمودش طلب کردن. در احیاء عرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیئت او نظر کرد شخصی دید سیه فام باریک اندام در نظرش حقیر آمد به حکم آن که کمترین خدّام حرم او به جمال ازو در پیش بودند و به زینت بیش. مجنون به فراست دریافت گفت از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سرّ مشاهده او بر تو تجلی کند.

یا مَعشَر الخُلاّن قولوا لِلمعا     فی لستَ تَدری ما بِقلبِ الموجَع
گفتن از زنبور بی حاصل بود     با یکی در عمر خود ناخورده نیش
سوز من با دیگری نسبت مکن     او نمک بر دست و من بر عضو ریش

حکایت[ویرایش]

قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهّف بود و پویان و مترصّد و جویان و بر حسب واقعه گویان

سرو بلند     بر بود دلم ز دست و در پای فکند

زاید الوصف رنجیده دشنام بیتحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بوددر بلاد عرب گویند ضربُ الحبیب زَبیبٌهمانا کز وقاحت او بوی سماحت همی‌آید.

این بگفت و به مسند قضا بازآمد تنی چند از بزرگان عدول در مجلس حکم او بودندی زمین خدمت ببوسیدند که به اجازت سخنی بگوییم اگر چه ترک ادبست و بزرگان گفته‌اند

الاّ به حکم آن که سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگانست مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد طریق صواب آن است که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع درنوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است تا به گناهی شنیع ملوّث نگردانی و حریف این است که دیدی و حدیث این که شنیدی

بسا نام نیکوی پنجاه سال     که یک نام زشتش کند پایمال
ملامت کن مرا چندان که خواهی     که نتوان شستن از زنگی سیاهی

این بگفت و کسان را به تفحص حال وی برانگیخت و نعمت بی کران بریخت و گفته‌اند هر که را زر در ترازوست زور در بازوست و آنکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد. فی الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و بترنّم گفتی

یک دم که چشم فتنه بخفته است زینهار     بیدار باشد تا نرود عمر بر فسوس
بانگ صبح     یا از در سرای اتابک غریو کوس

قاضی درین حالت که یکی از متعلقان در آمد و گفت چه نشستی خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقّی گرفته‌اند بل که حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست به آب تدبیری فرو نشانیم مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد. قاضی متبسم درو نظر کرد و گفت

پنجه در صید برده ضیغم را     چه تفاوت کند که سگ لاید

ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است، چه فرمایی؟ ملک گفتا من او را از فضلای عصر می‌دانم و یگانه روزگار باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده‌اند. این سخن در سمع قبول من نیاید مگر آنگه که معاینه گردد که حکما گفته‌اند.

شنیدم که سحر گاهی با تنی چند خاصان به بالین قاضی فراز آمد شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می‌ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی‌خبر از ملک هستی به لطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب بر آمد. قاضی دریافت که حال چیست، گفتا از کدام جانب برآمد؟ گفت از قبل مشرق.

گفت الحمد لله که در توبه همچنان بازست به حکم حدیث که

لایُغلَقُ علی العباد حتی تَطلَعَ الشمسُ مِن مَغربِها استَغْفِرُک اللّهُمَّ و اَتوبُ الیک.

گر گرفتارم کنی مستوجبم     ور ببخشی عفو بهتر کانتقام

ترا با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد این بگفت و موکلان در وی آویختند گفتا که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقیست ملک بشنید و گفت این چیست؟ گفت

اگر خلاص محالست ازین گنه که مراست     بدان کرم که تو داری امیدواری هست

گیرند گفت ای خداوند جهان پرورده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده‌ام دیگری را بینداز تا من عبرت گیرم ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او در گذشت و متعندان را که اشارت به کشتن او همی‌کردند گفت:

چنین خواندم که در دریای اعظم     به گردابی درافتادند باهم
همی‌گفت از میان موج و تشویر     مرا بگذار و دست یار من گیر
حدیث عشق از آن بطال منیوش     که در سختی کند یاری فراموش
که سعدی راه و رسم عشق بازی     چنان داند که در بغداد تازی
اگر مجنون لیلی زنده گشتی     حدیث عشق ازین دفتر نبشتی

توضیحات[ویرایش]

  1. ^  نام قصبه‌ای در فارس
  2. ^  نام غلام سلطان محمود که عشق سلطان با وی معروف است.
  3. ^  اهل دربار
  4. ^  مقرّبان و بزرگان از فرشتگان.
  5. ^  زیان و شکنجه
  6. ^  عشق بازی
  7. ^  گل
  8. ^  نظرگاه
  9. ^  دوری
  10. ^  مهربانی
  11. ^  منظور
  12. ^  همانا
  13. ^  هفت ـ منظور قرآن کریم که در گذشته قاریان هفت قسمت می‌کردند و هر روز قسمتی را می‌خواندند.
  14. ^  زیبایی
  15. ^  دل
  16. ^  شب به خواب من آمد کسی که تاریکی به چهره و لقای او روشن می‌گردد.
  17. ^  شخصی که دیدن او بر دل ناگوار باشد.
  18. ^  ضدّیت و دشمنی
  19. ^  چون با گرده و دوستان و رفیقان برای دیدار من آئی اگر چه به صلح آمده باشی با من محارب و جنگ کننده هستی.
  20. ^  خوش اداء
  21. ^  مانند ماه دو هفته وقتی که ظاهر شود.
  22. ^  زمان پیوستگی و وصال را از دست دادم، آری مرد پیش از مصائب و سختیها قدر لذّت عیش نداند.
  23. ^  زیبا روی
  24. ^  نوعی از تره
  25. ^  آنکه عرب خالص و حقیقی نباشد.
  26. ^  خرما رسیده است و نگهبان باغ مانع نیست.
  27. ^  هر چند انسان از بدی نفس خود محفوظ و سالم بماند البته از بدگمانی مدعی محفوظ نمی‌ماند.
  28. ^  مبغوض و دشمن گرفته
  29. ^  ای زاغ فراق کاشکی ما بین من و تو دوری مشرق و مغرب بودی.
  30. ^  متغیّر و رنگارنگ
  31. ^  بیهوده و یاوه گوی
  32. ^  بسیار پیر
  33. ^  مهر زن
  34. ^  با یکدیگر گفتگو کردن
  35. ^  شدّت گرما
  36. ^  گرما
  37. ^  باد گرم و زهرآگین
  38. ^  وسط روز در ایّام گرما
  39. ^  دالان
  40. ^  زیبایی و نیکو منظری
  41. ^  تاریک
  42. ^  طیب آلود و خشبو کرده شده
  43. ^  مرا در قلب تشنگی است که نوشیدن و مکیدن آب صاف آن را آسوده و گوارا نمی‌گرداند هر چند دریاها را بیاشامم.
  44. ^  بزرگترین پادشاه سلسله خوارزمشاهی
  45. ^  ولایتی در ترکستان
  46. ^  نام ولایتی از ترکستان که در وسط بلاد ترک واقع است.
  47. ^  یکی از علماء بزرگ ادب بوده.
  48. ^  به شخصی نحوی دجار شدم که بر من غضبناک حمله می‌کرد مانند حمله زید در روبرو شدن با عمرو.
  49. ^  دامن کشان می‌خرامید و از کبر سر خویش را بلند نمی‌کرد و آیا از عامل جرّ رفع درست آید و سزاوار باشد.
  50. ^  با مردم به اندازه خرد ایشان سخن گو.
  51. ^  سودمند و بهره‌مند
  52. ^  هر گاه در روز وداع از غصّه نمیرم مرا در دوستی منصف و عادل مپندارید.
  53. ^  قبیلهای از عرب بنی عامر که اکثرشان راهزن بودند.
  54. ^  آمیزش
  55. ^  مخفّف زمین
  56. ^  ای بسا دوست که مرا در دوستی وی ملامت نمود آیا روزی وی را نخواهد دید تا عذر من آشکار شود و تصدیق نماید.
  57. ^  این است کسی که در وی مرا ملامت و نکوهش کردید (اشاره به قصّه حضرت یوسف و زلیخا)
  58. ^  آنچه از ذکر قرقگاه و منزل معشوق به گوش من رسید اگر کبوتران مرغزار و قرقگاه می‌شنیدند با من در فریاد و صیحه همراه می‌شدند ای گرده دوستان به سالم بگویید تو از قلب دردمند خبری نداری و چیزی ندانی.
  59. ^  غمگین
  60. ^  منتظر و در کمین
  61. ^  راست
  62. ^  بی پروا
  63. ^  زدن و فرو کوفتن حبیب مویز است.
  64. ^  بیشرمی
  65. ^  بخشش و گذشت
  66. ^  درجه
  67. ^  زشت
  68. ^  آلوده
  69. ^  کدخدا و داروغه
  70. ^  سرودن و آواز خوش خواندن
  71. ^  جمعه
  72. ^  شیر
  73. ^  لائیدن ـ فریاد کردن سگ
  74. ^  فرورفتن ـ دقّت
  75. ^  در توبه بر بندگان بسته نشود مگر وقتی که آفتاب از مغرب طلوع کند بار خدایا از تو آمرزش می‌خواهیم و به سوی تو بار می‌گردم.
  76. ^  ایمان ایشان را سودمند نبود چون عذاب و خشم ما را دیدند.
  77. ^  قصر
  78. ^  کار زشت
  79. ^  پند
  80. ^  خجالت کشیدن
  81. ^  بیکاره
  82. ^  نیوشیدن ـ گوش کردن