گلستان/باب هفتم

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
گلستان/باب ششم گلستان (باب هفتم ‐ در تأثیر تربیت)
از سعدی
گلستان/باب هشتم


حکایت[ویرایش]

یکی را از وزرا پسری کودن بود پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی میکن مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود، پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی‌باشد و مرا دیوانه کرد.

چون بود اصل گوهری قابل       تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کرد       آهنی را که بد گهر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند       چون بیاید هنوز خر باشد

حکایت[ویرایش]

حکیمی پسران را پند همی‌داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطرست یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولتست هر کجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند.

وقتی افتاد فتنه‌ای در شام       هر کس از گوشه‌ای فرا رفتند
روستا زادگان دانشمند       به وزیری پادشاه رفتند
پسران وزیر ناقص عقل       به گدایی به روستا رفتند

حکایت[ویرایش]

یکی از فضلا تعلیم ملک‌زاده‌ای همی‌داد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی. باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت پدر را دل به هم برآمد. استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی‌داری که فرزند مرا، سبب چیست؟ گفت سبب آن که سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص به موجب آن که بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد.

اگر صد ناپسند آمد ز دوریش       رفیقانش یکی از صد ندانند
وگر یک بذله گوید پادشاهی       از اقلیمی به اقلیمی رسانند

پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذیب اخلاق خداوند زادگان، انبتهم الله نباتا حسنا اجتهاد از آن بیش کردن که در حقّ عوام

چوب تر را چنان‌که خواهی پیچ       نشود خشک جز به آتش راست

حکایت[ویرایش]

معلم کُتّابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گدا طبع ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی.

کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند به اعتماد حلم او ترک علم دادند اغلب اوقات به بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی

استاد معلم چو بود بی آزار       خرسک بازند کودکان در بازار

بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم، معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و به جای خویش آورده. انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر چرا کردند. پیرمردی ظریف جهاندیده گفت:

پادشاهی پسر به مکتب داد       لوح سیمینش بر کنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر       جور استاد به ز مهر پدر

حکایت[ویرایش]

پارسا زاده‌ای را نعمت بی کران از ترکه عمان به دست افتاد فسق و فجور آغاز کرد مبذّری پیشه گرفت فی الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد. باری به نصیحتش گفتم ای فرزند دخل آب روانست و عیش آسیای گردان یعنی خرج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معین دارد.

چو دخلت نیست، خرج آهسته‌تر کن       که می‌گویند ملاحان ۴۰۲ سرودی
اگر باران به کوهستان نبارد       به سالی دجله گردد، خشک رودی

عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری. پسر از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت راحت عاجل به تشویش محنت آجلمنغص کردن خلاف رأی خردمندست:

برو شادی کن ای یار دل فروز       غم فردا نشاید خورد امروز
هر که علم شد به سخا و کرم       بند نشاید که نهد بر درم

دیدم که نصیحت نمی‌پذیرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمی‌کند ترک مناصحت گرفتم و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما کار بستم که گفته‌اند بلِّغ ما عَلیکَ فانَ لَم یَقبلو ما عَلیک

گر چه دانی که نشنوند بگوی       هرچه دانی ز نیک و پند
زود باشد که خیره سر بینی       به دو پای اوفتاده اندر بند

تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود از نکبت حالش به صورت بدیدم که پاره‌پاره به هم بر می‌دوخت و لقمه لقمه همی‌اندوخت دلم از ضعف حالش به هم برآمد، مروّت ندیدم در چنان حالی ریش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن پس با دل خود گفتم:

حریف سفله اندر پای مستی       نیندیشد ز روز تنگدستی
درخت اندر بهاران بر فشاند       زمستان لاجرم بی برگ ماند

حکایت[ویرایش]

پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت این فرزند تست، تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش. ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند برو سعی کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند. ملک دانشمند را مؤاخذت کرد و معاتبت فرمود که وعده خلاف کردی و وفا به جا نیاوردی. گفت بر رأی خداوند روی زمین پوشیده نماند که تربیت یکسانست و طباع مختلف

بر همه عالم همی‌تابد سهیل       جایی انبان می‌کند جایی ادیم

حکایت[ویرایش]

یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی‌گفت ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمی زاد به روزیست اگر به روزی ده بودی به مقام از ملائکه در گذشتی

روانت داد و طبع و عقل و ادراک       جمال و نطق و رای و فکرت و هوش
کنون پنداری ای ناچیز همت       که خواهد کردنت روزی فراموش

حکایت[ویرایش]

اعرابیی را دیدم که پسر را همی‌گفت یا بُنَّی اِنَّک مسئولٌ یومَ القیامةِ ماذا اکتَسَبتَ و لا یُقالُ بمن انتسبتَ یعنی ترا خواهند پرسید که عملت چیست نگویند پدرت کیست.

جامه کعبه را که می‌بوسند       او نه از کرم پیله نامی شد
با عزیزی نشست روزی چند       لاجرم همچنو گرامی شد

حکایت[ویرایش]

در تصانیف حکما آروده‌اند که کژدم را ولادت معهود نیست چنان‌که دیگر حیوانان را، بل احشای مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گیرند و آن پوست‌ها که در خانه کژدم بینند اثر آنست. باری این نکته پیش بزرگی همی‌گفتم، گفت دل من بر صدق این سخن گواهی می‌دهد و جز چنین نتوان بودن در حالت خردی با مادر و پدر چنین معاملت کرده‌اند لاجرم در بزرگی چنین مقبلند و محبوب

پسری را پدر وصیت کرد       کای جوان بخت یادگیر این پند
هر که با اهل خود وفا نکند       نشود دوست روی و دولتمند

حکایت[ویرایش]

فقیره درویشی حامله بود مدّت حمل بسر آورده و مرین درویش را همه عمر فرزند نیامده بود گفت اگر خدای عزّوجل مرا پسری دهد جزین خرقه که پوشیده دارم هر چه ملک منست ایثار درویشان کنم. اتفاقاً پسر آورد و سفره درویشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سالی که از سفر شام بازآمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم گفتند به زندان شحنه دَرست. سبب پرسیدم کسی گفت پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته پدر را به علت او سلسله در نای است و بند گران بر پای. گفتم این بلا را به حاجت از خدای عزّوجل خواسته است.

زنان باردار، ای مرد هشیار       اگر وقت ولادت مار زایند
از آن بهتر به نزدیک خردمند       که فرزندان ناهموار زایند

حکایت[ویرایش]

طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارد یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیّم برآمدن موی پیش اما در حقیقت یک نشان دارد:

بس آنکه در بند رضای حق جلّ وعلا بیش از آن باشی که در بند حظّ نفس خویش و هر آن که درو این صفت موجود نیست به نزد محققان بالغ نشمارندش

به صورت آدمی شد قطره آب       که چل روزش قرار اندر رحم ماند
و گر چل ساله را عقل و ادب نیست       به تحقیقش نشاید آدمی خواند
هنر باید که صورت می‌توان کرد       به ایوان‌ها در از شنگرف و زنگار
به دست آوردن دنیا هنر نیست       یکی را گر توانی دل به دست آر

حکایت[ویرایش]

سالی نزاعی در پیادگان حجیچ افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل خود می‌گفت یاللعجب پیاده عاج چو عرضه شطرنج به سر می‌برد فرزین می‌شود یعنی به از آن می‌گردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند

از من بگوی حاجی مردم گزای را       کو پوستین خلق به آزار می درد
حاجی تو نیستی شترست از برای آنک       بیچاره خار می‌خورد و بار می‌برد

حکایت[ویرایش]

هندوی نفط اندازی همی‌آموخت حکیمی گفت ترا که خانه نیینست بازی نه این است

حکایت[ویرایش]

مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار رفت که دوا کن بیطار از آنچه در چشم چارپای می‌کند در دیده او کشید و کور شد حکومت به داور بردند. گفت برو هیچ تاوان نیست اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی. مقصود ازین سخن آنست تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد به نزدیک خردمندان بخفت رای منسوب گردد.

ندهد هوشمند روشن رای       به فرومایه کارهای خطیر
بوریا باف اگر چه بافنده است       نبرندش به کارگاه حریر

حکایت[ویرایش]

یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم گفت آیات کتاب مجید را عزت و شرف بیش از آن است که روا باشد بر چنین جای‌ها نوشتن که به روزگار سوده گردد و خلایق برو گذرند و سگان برو شاشند، اگر به ضرورت چیزی همی‌نویسند این بیت کفایتست:

بگذر ای دوست تا به وقت بهار       سبزه بینی دمیده بر گل من

حکایت[ویرایش]

پارسایی بر یکی از خداوندن نعمت گذر کرد که بنده‌ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی‌کرد گفت ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عزّوجل اسیر حکم تو گردانیده است و ترا بر وی فضیلت داده شکر نعمت باری تعالی بجای آر و چندین جفا بر وی مپسند نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری.

او را تو بده درم خریدی       آخر نه به قدرت آفریدی
ای خواجه ارسلان و آغوش       فرمانده خود مکن فراموش

در خبرست از خواجه عالم صلی الله علیه و سلم که گفت بزرگترین حسرت روز قیامت آن بود که یکی بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق را به دوزخ.

بر غلامی که طوع خدمت تست       خشم بی حد مران و طیره مگیر
که فضیحت بود به روز شمار       بنده آزاد و خواجه در زنجیر

حکایت[ویرایش]

سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر، جوانی بدرقه همراه من شد سپر باز چرخ انداز سلحشور بیش زور که بده مرد توانا کمان او زه کردندی و زور آوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنان‌که دانی متنعم بود و سایه پرورده نه جهان دیده و سفر کرده. رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده. اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخر کنان گفتی

پیل کو تا کتف و بازوی گردان بیند       شیر کو تا کف و سر پنجه مردان بیند

ما درین حالت که دو هندو از پس سنگی سر برآوردند و قصد قتال ما کردند به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی جوان را گفتم چه پایی؟

بیار آنچه داری ز مردی و زور       که دشمن به پای خود آمد به گور

تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان

نه هر که موی شکافد به تیر جوشن خای       به روز حمله جنگ آوران به دارد پای

چاره جز آن ندیدم که رخت و سلاح و جامه‌ها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم.

بکارهای گران مرد کار دیده فرست       که شیر شرزه در آرد به زیر خمّ کمند
جوان اگر چه قوی یال و پیلتن باشد       به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند
نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است       چنان‌که مسئله شرع پیش دانشمند

حکایت[ویرایش]

توانگر زاده‌ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه‌ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخامانداخته و خشت پیروزه درو به کار برده به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده. درویش پسر این بشنید و گفت تا پدرت زیر آن سنگ‌های گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده باشد.

خر که کمتر نهند بروی بار       بی شک آسوده تر کند رفتار
مرد درویش که بار ستم فاقه کشید       به در مرگ همانا که سبکبار آید
به همه حال اسیری که ز بندی برهد       بهتر از حال امیری که گرفتار آید

حکایت[ویرایش]

بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اَعدی عدوِّک نَفسُک الَّتی بینَ جَنبیکَ گفت به حکم آن که هران دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند.

مراد هر که بر آری مطیع امر تو گشت       خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد

جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی

یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته. مرا که پرورده نعمت بزرگانم این سخن سخت آمد گفتم ای یار توانگران دخل مسکینان اند و ذخیره گوشه نشینان و مقصد زائران و کهف مسافران و محتمل بار گران بهر راحت دگران.

دست تناول آنگه به طعام برند که متعلقان و زیر دستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل و پیران و اقارب و جیران رسیده

توانگران را وقف است و نذر و مهمانی       زکات و فطره و اعتاق و هدی و قربانی
خداوند مکنت به حق مشتغل       پراکنده روزی پراکنده دل

اگر قدرت جودست و گر قوت سجود توانگران را به میسر شود که مال مزکّا دارند و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ و قوت طاعت در لقمه لطیف است و صحت عبادت در کسوت نظیف پیداست که از معده خالی چه قوّت آید وز دست تهی چه مروّت وز پای تشنه چه سیر آید و از دست گرسنه چه خیر

مور گرد آورد به تابستان       تا فراغت بود زمستانش

عشا بسته و یکی منتظر عشا نشسته هرگز این بدان کی ماند

پس عبادت اینان به قبول اولیتر که جمعند و حاضر نه پریشان و پراکنده خاطر اسباب معیشت ساخته و به اوراد عبادت پرداخته عرب گوید اَعوذ بالله مِنَ الفقر المُکِّبِ و جوارِ من لا یُحَبّ وَ در خبرست الفقرُ سوادُ الوجهِ فی الدّارین. گفتا نشنیدی که پیغمبر علیه السلام گفت الفقرُ فخری. گفتم خاموش که اشارت خواجه علیه السلام به فقر طایفه‌ای است که مرد میدان رضا اند و تسلیم تیر قضا نه اینان که خرقه ابرارپوشند و لقمه ادرار فروشند.

ای طبل بلند بانگ در باطن هیچ       بی توشته چه تدبیر کنی دقت بسیج
روی طمع از خلق بپیچ از مردی       تسبیح هزار دانه بر دست مپیچ

درویش بی‌معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد کادَ الفقرُ اَنْ یَکونَ کفراً که نشاید جز به وجود نعمت برهنه‌ای پوشیدن یا در استخلاص گرفتاری کوشیدن و ابنای جنس ما را به مرتبه ایشان که رساند و ید علیابه ید سفلی چه ماند نبینی که حق جلّ و علا در محکم تنزیل از نعیم اهل بهشت خبر می‌دهد که اولئکَ لَهم رزقٌ معلومٌ تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محرومست و ملک فراغت زیر نگین رزق معلوم.

حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقت درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان برکشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخن‌های پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاق اند یا کلید خزانه ارزاق مشتی متکبر مغرور معجب نفور مشتغل مال و نعمت مفتتن جاه و ثروت که سخن نگویند الاّ به سفاهت و نظر نکنند الاّ به کراهت. علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پایی معیوب گردانند و به عزت مالی که دارند و عزّت جاهی که پندارند برتر از همه نشینند و خود را به از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بردارند بی‌خبر از قول حکما که گفته‌اند هر که به طاعت از دیگران کمست و به نعمت بیش به صورت توانگرست و به معنی درویش.

گر بی هنر به مال کند کبر بر حکیم       کون خرش شمار، و گرگا و عنبرست
به رنج و سعی کسی نعمتی به چنگ آرد       دگر کس آید و بی سعی و رنج بردارد

شدید برگمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه صاحب تمیزان نهند و گویند کس اینجا در نیست و راست گفته باشند

گفتم به عذر آن که از دست متوقعان به جان آمده‌اند و از رقعه گدایان به فغان و محال عقلست اگر ریگ بیابان در شود که چشم گدایان پر شود هر کجا سختی کشیده‌ای تلخی دیده‌ای را بینی خود را بشره در کارهای مخوف اندازد و از توابع آن نپرهیزد وز عقوبت ایزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد

وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند       لئیم الطبع پندارد که خوانیست

بریده الا به علّت درویشی شیرمردان را به حکم ضرورت در نقبه‌ای گرفته‌اند و کعب‌ها سفته و محتمل است آن که یکی را از درویشان نفس امّاره طلب کند چو قوّت احسانش نباشد به عصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توأم اند یعنی فرزند یک شکم اند مادام که این یکی بر جایست آن دگر بر پاست.

شنیدم که درویشی را با حدثی بر خبثی گرفتند با آنکه شرمساری برد بیم سنگساری بود گفت ای مسلمانان قوّت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم چه کنم لا رهبانیة فی الاِسلام وز جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگر را میسر می‌شود یکی آنکه هر شب صنمی دربرگیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سر و خرامان را پای از خجالت او در گلمحالست که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند.

کرد       کی التفات کند بر بتان یغمایی

چون سگ درنده گوشت یافت نپرسد       کین شتر صالحست یا خر دجّال
با گرسنگی قوّت پرهیز نماند       افلاس عنان از کف تقوی بستاند

که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی ک بخواندی به فرزین بپوشیدمی تا نقد کیسه همت در باخت و تیر جعبه حجت همه بیانداخت

دین ورز و معرفت که سخندان سجع گوی       بر در سلاح دارد و کس در حصار نیست

تا عاقبت الامر دلیلش نماند، ذلیلش کردم. دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است که چون به دلیل از خصم فرومانند سلسله خصومت بجنبانند. چون آزر بت تراش که به حجت با پسر بر نیامد به جنگش برخاست که لئنَ لَم تَنتهِ لاَرْجُمنَّکَ. دشنامم داد سقطش گفتم گریبانم درید زنخدانش گرفتم.

انگشت تعجب جهانی       از گفت و شنید ما به دندان

القصه مرافعه این سخن پیش قاضی بردیم و به حکومت عدل راضی شدیم تا حاکم مسلمانان مصلحتی جوید. قاضی چو حیلت ما بدید و منطق ما بشنید سر به جیب تفکر فرو برد و پس از تأمل بسیار برآورد و گفت ای آنکه توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی بدان که هر جا که گلست خارست و با خمر خمارست و بر سرگنج مارست و آنجا که درّ شاهوار است نهنگ مردم خوار است. لذت عیش دنیا را لدغه اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش.

نظر نکنی در بوستان که بید مشکست و چوب خشک همچنین در زمره توانگران شاکرند و کفور و در حلقه درویشان صابرند و ضجورمقرّبان حق جل و علا توانگرانند درویش سیرت و درویشانند توانگر همت و مهین توانگران آنست که غم درویش خورد و بهین درویشان آنست که کم توانگر گیرد و من یَتوکل علی اللهِ فهوَ حَسبُهُ.

پس روی عتاب از من به جانب درویش آورد و گفت ای که گفتی توانگران مشتغلند و ساهی و مست ملاهی نَعَم طایفه‌ای هستند برین صفت که بیان کردی قاصر همت کافر نعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند و گر به مثل باران نبارد یا طوفان جهان بردارد به اعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عزّوجل نترسند و گویند

ار از نیستی دیگری شد هلاک       مرا هست، بط را ز طوفان چه باک

قومی برین نمط که شنیدی و طایفه‌ای خوان نعمت نهاده و دست کرم گشاده طالب نامند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل مؤید مظفر منصور مالک ازّمه انام حامی ثغوراسلام وارث ملک سلیمان اعدل ملوک زمن مظفر الدنیا و الدین اتابک ابی بکر سعد ادام الله ایامه و نصر اعلامه

خدای خواست که بر عالمی ببخشاید       ترا به رحمت خود پادشاه عال کرد

قاضی چون سخن بدین غایت رسید وز حد قیاس ما اسب مبالغه گذرانید بمقتضای حکم قضاوت رضا دادیم و از مامضی در گذشتیم و بعد از مجارا طریق مدارا گرفتیم و سر به تدارک بر قدم یکدگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن برین بود

مکن ز گردش گیتی شکایت، ای درویش       که تیره بختی اگر هم برین نسق مردی
توانگرا چو دل و دست کامرانت هست       بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی

توضیحات[ویرایش]

  1. ^  بی پروا و بی ملاحظه
  2. ^  سرزنش کردن
  3. ^  خداوند ایشان را نیکو بپرورد.
  4. ^  دبستان ـ مکتب
  5. ^  صورت
  6. ^  نوعی بازیست.
  7. ^  کنار
  8. ^  گناهان
  9. ^  ولخرجی
  10. ^  آواز ـ گفتار
  11. ^  آینده
  12. ^  برسان وبگو آنچه بر تو لازم است چون نپذیرند بر تو باکی نیست.
  13. ^  خود سر و نصیحت نشنو
  14. ^  سخندانی
  15. ^  درشتی و عتاب
  16. ^  پوست دباغی شده و موج دار و رنگین.
  17. ^  آنچه در شکم باشد از روده و غیر آن.
  18. ^  نیکبخت
  19. ^  حلق
  20. ^  کتاب و نوشته‌ها
  21. ^  نام سرخی است که از گوگرد و جیوه ساخته می‌شود و در نقاشی و تذهیب استفاده می‌شود.
  22. ^  جمع حاج
  23. ^  همکجاوه ـ همسر
  24. ^  عجبا و شگفتا
  25. ^  دندان فیل
  26. ^  نام مهره وزیر شطرنج
  27. ^  طبیب چارپایان
  28. ^  بزرگان و پیشوایان دین
  29. ^  مبادا
  30. ^  شیر درنده
  31. ^  نام غلام
  32. ^  غضب
  33. ^  رسوائی
  34. ^  روز قیامت
  35. ^  تیرانداز
  36. ^  چه نگاه می‌کنی
  37. ^  پاره کننده زره
  38. ^  گردن
  39. ^  آنچه با خطّ درشت بر مساجد نویسند.
  40. ^  سنگ مرمر
  41. ^  کاشی
  42. ^  دشمنترین دشمنان تو نفس تست که میان دو پهلوی تو قرار گرفته.
  43. ^  حمل کننده
  44. ^  مستمندان
  45. ^  همسایگان
  46. ^  بنده آزاد کردن
  47. ^  زکوة داده شده
  48. ^  آدم گرسنه
  49. ^  گفتن تکبیرة الاحرام
  50. ^  غذای شب
  51. ^  ذکرها
  52. ^  به خدا پناه می‌برم ازفقری که شخص را برو می‌اندازد و همسایگی کسی که وی را دوست ندارم.
  53. ^  فقر سیاه روئی دو جهان است.
  54. ^  پیغمبر
  55. ^  نیکان
  56. ^  وظیفه و مستمرّی
  57. ^  حرکت
  58. ^  نزدیک است فقر که کفر باشد.
  59. ^  دست بخشنده
  60. ^  دست عطا گیرنده
  61. ^  قرآن
  62. ^  ایشان را روزی معیّن است.
  63. ^  نفرت کننده از مردم
  64. ^  شیفته
  65. ^  گاوی که تولیدکننده عنبر است.
  66. ^  مأمورین درشت وسخت
  67. ^  مچ و بند دست
  68. ^  قاپ پا
  69. ^  جوان
  70. ^  ترک دنیا و کنارهگیری از مردم در اسلام نیست.
  71. ^  غارت
  72. ^  آن که در پیش وی هر چه خرمای تازه دلش بخواهد مست این کار وی را بی‌نیاز می‌کند از اینکه سنگ به خوشه‌ها بیندازد.
  73. ^  تنگدستی
  74. ^  پیاده شطرنج
  75. ^  وزیر شطرنج
  76. ^  عموی حضرت ابراهیم
  77. ^  اگر از کار خود بازنایستی ترا سنگسار کنم.
  78. ^  ظاهر و هیئت
  79. ^  گزیدن
  80. ^  دلتنگ
  81. ^  وآنکه بر خدا توکّل کند خدا وی را کفایت کننده است.
  82. ^  فراموش کار
  83. ^  بازی‌ها و کارهای مشغول کننده
  84. ^  مرغابی
  85. ^  زمانی که در کجاوه‌ها بر شتران ماده سوارند هیچ توجّهی ندارند به کسی که در توده‌های ریگ فرورفته است.
  86. ^  مهارها
  87. ^  سرحدها
  88. ^  آنچه گذشت.
  89. ^  مجاورت