گلستان/باب هشتم

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
گلستان/باب هفتم گلستان  از سعدی
(باب هشتم ‐ در آداب صحبت)
'


محتویات

حکایت[ویرایش]

مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال. عاقلی را پرسیدند: نیک‌بخت کیست و بدبختی چیست؟ گفت: نیک‌بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هشت.

حکایت[ویرایش]

موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که اَحْسَن کما اَحسنَ اللهُ الیک نشنید و عاقبتش شنیدی

مکن نماز بر آن هیچ‌کس که هیچ نکرد       که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد
آنکـس که بدینار و درم خیر نیندوخت       سر عاقبـت اندر سر دینار و درم کرد
خواهی که ممتع شوی از دنیی و عقبی       با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد

عرب گوید جد و لا تمنن فأن الفائدة الیک عائدة یعنی ببخش و منت منه که نفع آن بتو بازگردد

درخت کرم هر کجا بیخ کرد       گذشت از فلک شاخ و بالای او
گرامیدواری کزو برخوری       بمنت منه اره بر پای او
شکر خدای کن که موفق شدی به خیر       ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت
منت منه که خدمت سلطان همی کنی       منت شناس از او که بخدمت بداشتت

حکایت[ویرایش]

دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد

علم چندان که بیشتر خوانی       چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند       چارپاپیی برو کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر       که بر او هیزم است یا دفتر

حکایت[ویرایش]

علم از بهر دین پروردنست نه از بهر دنیا خوردن

هرکه پرهیز و علم و زهد فروخت       خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت

حکایت[ویرایش]

عالم ناپرهیزگار کور مشعله دار است

حکایت[ویرایش]

ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند که خردمندان به قربت پادشاهان

جز به خردمند مفرما عمل       گرچه عمل کار خردمند نیست

حکایت[ویرایش]

رحم آوردن بر بدان ستمست بر نیکان، عفو کردن از ظالمان جورست بر درویشان

خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی       به دولت تو گنه می‌کند به انبازی
معشوق هزار دوست را دل ندهی       ور می‌دهی آن دل به جدایی بنهی

حکایت[ویرایش]

خامشی به که ضمیر دل خویش       با کسی گفتن و گفتن که مگوی
سخنی در نهان نباید گفت       که بر انجمن نشاید گفت

حکایت[ویرایش]

امروز بکش چو می‌توان کشت       کاتش چو بلند شد جهان سوخت
مگذار که زه کند کمان را       دشمن که به تیر می‌توان دوخت

حکایت[ویرایش]

سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی.

میان دو کس جنگ چون آتشست       سخن چین بدبخت هیزم کشست
میان دو تن آتش افروختن       نه عقلست و خود در میان سوختن
پیش دیوار آنچه گویی هوش دار       تا نباشد در پس دیوار گوش

حکایت[ویرایش]

بشوی ای خردمند از آن دوست دست       که با دشمنانت بود هم نشست

حکایت[ویرایش]

چون در امضای کاری متردّد باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر برآید

حکایت[ویرایش]

تا کار بزر بر می‌آید جان در خطر افکندن نشاید

      حلالست بردن به شمشیر دست

حکایت[ویرایش]

بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید.

دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن       مغزیست در هر استخوان مردیست در هر پیرهن

حکایت[ویرایش]

پسندیده است بخشایش ولیکن       منه بر ریش خلق آزار مرهم

حکایت[ویرایش]

نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی که آن عین صوابست

حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن       که بر زانو زنی دست تغابن

حکایت[ویرایش]

خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.

درشتی و نرمی به هم اندر به است       چو فاصد که جراح و مرهم نه است
نه مر خویشتن را فزونی نهد       نه یکباره تن در مذلّت دهد
بگفتا نیک مردی کنند چندان       که گردد خیره گرگ تیزدندان

حکایت[ویرایش]

دو کس دشمن ملک و دینند: پادشاه بی حلم و دانشمند بی علم.

بر سر ملک مباد ان ملک فرمانده       که خدا را نبود بنده فرمانبردار

حکایت[ویرایش]

پادشه باید که تا بحدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند. آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه که زبان به خصم رسد یا نرسد.

نشاید بنی آدم خاک زاد       که در سر کند کبر و تندی و باد
تو را با چنین گرمی و سرکشی       نپندارم از خاکی از آتشی

حکایت[ویرایش]

در خاک بیلقان برسیدم به عابدی، گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن.

حکایت[ویرایش]

بدخوی در دست دشمنی گرفتارست که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد.

حکایت[ویرایش]

چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش و گر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن

وگر بینی که با هم یک زبان اند       کمان را زه کن و بر باره بر سنگ

حکایت[ویرایش]

سر مار بدست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد اگر این غالب آمد مار کشتی و گر آن از دشمن رستی

حکایت[ویرایش]

خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد

بلبلا مژده بهار بیار       خبر بد به بوم باز گذار

حکایت[ویرایش]

بسیج سخن گفتن آنگاه کن       که دانی که در کار گیرد سخن

حکایت[ویرایش]

فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام زرق نهاده است و آن دامن طمع گشاده احمق را ستایش خوش آید چون لاشه که در کعبشدمی فربه نماید.

الا تا نشنوی مدح سخن گوی       که اندک مایه نفعی از تو دارد

حکایت[ویرایش]

متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد

مشو غره بر حسن گفتار خویش       به تحسین نادان و پندار خویش

حکایت[ویرایش]

همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال

یکی یهود و مسلمان نزاع می‌کردند       چنان‌که خنده گرفت از حدیث ایشانم
به طیره گفت مسلمان گرین قباله من       درست نیست خدایا یهود می‌رانم
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد       بخود گمان نبرد هیچ‌کس که نادانم
یهود گفت به تورات می‌خورم سوگند       وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم

حکایت[ویرایش]

ده آدمی بر سفره‌ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم بسر نبرند. حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. حکما گفته‌اند توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت.

روده تنگ به یک نان تهی پرگردد       نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ
که شهوت آتشست از وی بپرهیز       بخود بر آتش دوزخ مکن تیز

حکایت[ویرایش]

هر که در حال توانایی نکویی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند

حکایت[ویرایش]

هر چه زود بر آید دیر نپاید

خاک مشرق شنیده‌ام که کنند       به چهل سال کاسه‌ای چینی
صد بروزی کنند در مردشت       لاجرم قیمتش همی‌بینی
آنکه ناگاه کسی گشت به چیزی نرسید       وین به تمکین و فضیلت بگذشت از همه چیز

حکایت[ویرایش]

کارها به صبر بر آید و مستعجل به سر در آید

به چشم خویش دیدم در بیابان       که آهسته سبق برد از شتابان
سمند باد پای از تک فرو ماند       شتربان همچنان آسته می‌راند

حکایت[ویرایش]

چون نداری کمال فضل آن به       که زبان در دهان نگه داری
کند       جوز بی مغز را سبکساری
حکیمی گفتش ای نادان چه کوشی       درین سودا به ترس از لوم لایم
هر که تأمل نکند در جواب       بیشتر آید سخنش ناصواب
چون در آید مه از تویی به سخن       گر چه به دانی اعتراض مکن
گر نشیند فرشته‌ای با دیو       وحشت آموزد و خیانت و ریو

حکایت[ویرایش]

مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی‌اعتماد هر که علم خواند و عمل نکند بدان ماند که گاو راند و تخم نیفشاند.

حکایت[ویرایش]

بس قامت خوش که زیر چادر باشد       چون باز کنی مادر مادر باشد

حکایت[ویرایش]

اگر شبها همه قدر بودی، شب قدر بی قدر بودی.

گر سنگ همه لعل بدخشان بودی       پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی

حکایت[ویرایش]

نه هر که بصیرت نکوست سیرت زیبا دروست کار اندرون دارد نه پوست.

توان شناخت به یک روز در شمایل مرد       که تا کجاش رسیده است پایگاه علوم
ولی ز باطنش ایمن مباش و غره مشو       که خبث نفس نگردد به سالها معلوم

حکایت[ویرایش]

خویشتن را بزرگ پنداری       راست گفتند یک دو بیند لوچ

حکایت[ویرایش]

پنجه بر شیر زدن و مشت با شمشیر کار خردمندان نیست

حکایت[ویرایش]

ضعیفی که با قوی دلاوری کند یار دشمنست در هلاک خویش

سست بازو به جهل می‌فکند       پنجه با مرد آهنین چنگال

حکایت[ویرایش]

بی هنران هنرمند را نتوانند که ببینند همچنانکه سگان بازاری سگ صید را مشغله برآرند و پیش آمدن نیارند یعنی سفله چون به هنر با کسی برنیاید به خبثش در پوستین افتد.

کند هر آینه غیبت حسود کوته دست       که در مقابله گنگش بود ربان مقال

حکایت[ویرایش]

گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی. حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.

حکایت[ویرایش]

مشورت با زنان تباهست و سخاوت با مفسدان گناه

حکایت[ویرایش]

هر که را دشمن پیشست اگر نکشد دشمن خویشست

حکایت[ویرایش]

کشتن بندیان تأمل اولی تر است به حکم آن که اختیار باقیست توان کشت و توان بخشید و گر بی تأمل کشته شود محتمل است که مصلحتی فوت شود که تدارک مثل آن ممتنع باشد

نیک سهل است زنده بی جان کرد       کشته را باز زنده نتوان کرد
شرط عقلست صبر تیرانداز       که چو رفت از کمان نیاید باز

حکایت[ویرایش]

نه عجب گر فرورود نفسش       عندلیبی غراب هم قفسش
جفایی بیند       تا دل خویش نیازارد و درهم نشود

حکایت[ویرایش]

خردمندی را که در زمره اجلاف سخن ببندد شگفت مدار که آواز بربط با غلبه دهل بر نیاید و بوی عنبر از گند سیر فرو ماند

نمی‌داندکه آهنگ حجازی       فرو ماند ز بانگ طبل غازی

حکایت[ویرایش]

جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیسست و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس. استعداد بی‌تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع. خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علویست ولیکن چون به نفس خود هنری ندارد با خاک برابر است و قیمت شکر نه از نی است که آن خود خاصیت وی است.

چو کنعان را طبیعت بی هنر بود       پیمبر زادگی قدرش نیفزود

حکایت[ویرایش]

مشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید. دانا چو طبله عطارست خاموش و هنر نمای و نادان خود طبل غازی، بلند آواز و میان تهی.

حکایت[ویرایش]

عالم اندر میان جاهل را       مثلی گفته‌اند صدیقان
شاهدی در میان کورانست       مصحفی در سرای زندیقان

حکایت[ویرایش]

دوستی را که به عمری فراچنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند.

سنگی به چند سال شود لعل پاره‌ای       زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ

حکایت[ویرایش]

عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گریز رای. رای بی قوت مکر و فسونست و قوت بی رای جهل و جنون.

حکایت[ویرایش]

جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد که روزه دارد و بنهد. هر که ترک شهوت از بهر خلق داده است از شهوتی حلال، در شهوتی حرام افتاده است.

حکایت[ویرایش]

اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد یعنی آنان که دست قوت ندارند سنگ خورده نگه دارند تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند.

و قطر علی قطر اذا اتفقت نهر       ونهر علی نهر اذا اجتمعت بحر

حکایت[ویرایش]

عالم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم در گذراند که هر دو طرف را زیان دارد هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم.

حکایت[ویرایش]

معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علماء ناخوبتر که علم سلاح جنگ شیطانست و خداوند سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد.

عام نادان پریشان روزگار       به ز دانشمند ناپرهیزگار
کان به نابینایی از راه اوفتاد       وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد

حکایت[ویرایش]

جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم. دین به دنیا فروشان خرند یوسف بفروشند تا چه خرند؟ الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لاتعبدوا الشیطان

حکایت[ویرایش]

شیطان با مخلصان بر نمی‌آید و سلطان با مفلسان

وامش مده آنکه بی نمازست       گر چه دهنش زفاقه بازست
کو فرض خدا نمی‌گزارد       از قرض تو نیز غم ندارد

حکایت[ویرایش]

      فردا گوید تربی از اینجا برکن

حکایت[ویرایش]

آنکه در راحت و تنعم زیست       او چه داند که حال گرسنه چیست
ای که بر مرکب تازنده سواری هشدار       که خر خارکش مسکین در آب و گلست

حکایت[ویرایش]

درویش ضعیف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی الا بشرط آن که مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش.

خری که بینی و باری به گل درافتاده       به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش
کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد       میان ببند و چو مردان بگیر دمب خرش

حکایت[ویرایش]

دو چیز محال عقل است خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.

قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه       به کفر یا به شکایت بر آید از دهنی

حکایت[ویرایش]

ای طالب روزی بنشین که بخوری و ای مطلوب اجل مرو که جان نبری

جهد رزق ارکنی وگر نکنی       برساند خدای عزوجل
ورروی در دهان شیر و پلنگ       نخورندت مگر به روز اجل

حکایت[ویرایش]

به نانهاده دست نرسد و نهاده هرکجا هست برسد

شنیده‌ای که سکندر برفت تا ظلمات       به چند محنت و خورد آنکه خورد آب حیاب

حکایت[ویرایش]

صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در خشک نمیرد

مسکین حریص در همه عالم همی‌رود       او در قفای رزق و اجل در قفای او

حکایت[ویرایش]

شدت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب

خبرش ده که هیچ دولت و جاه       به سرای دگر نخواهد یافت

حکایت[ویرایش]

حسود از نعمت حق بخیل است و بنده بی گناه را دشمن می‌دارد.

مردکی خشک مغز را دیدم       رفته در پوستین صاحب جاه
الا تا نخواهی بلا بر حسود       که آن بخت برگشته خود در بلاست

حکایت[ویرایش]

تلمیذ بی ارادت عاشق بی زرست و رونده بی‌معرفت مرغ بی پر و عالم بی عمل درخت بی بر و زاهد بی علم خانه بی در. مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوبست نه ترتیل سورت مکتوب. عامی متعبد پیاده رفته است و عالم متهاون سوار خفته. عاصی که دست بردارد به از عابد که در سر دارد. یکی را گفتند عالم بی عمل به چه ماند؟ گفت به زنبور بی عسل.

زنبور درشت بی مروت راگوی       باری چو عسل نمی‌دهی نیش مزن

حکایت[ویرایش]

مرد بی مروت زن است و عابد با طمع رهزن.

ای بناموس کرده جامه سپید       بهر پندار خلق ونامه سیاه

حکایت[ویرایش]

دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل بر نیاید تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته.

یا مروبا یار ازرق پیرهن       یا بکش بر خان و مان انگشت نیل
دوستی با پیلبانان یا مکن       یا طلب کن خانه‌ای درخورد پیل

حکایت[ویرایش]

خلعت سلطان اگر چه عزیز است جامه خلقان خود به عزت تر و خوان بزرگان اگر چه لذیذست خرده انبان خود به لذت تر

سرکه از دسترنج خویش و تره       بهتر از نان دهخدا و بره

حکایت[ویرایش]

امید عافیت آنگه بود موافق عقل       که نبض را به طبیعت شناس بنمایی

حکایت[ویرایش]

هر آنچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد به پرسیدن آن تعجیل مکن که هیبت سلطنت را زیان دارد.

چو لقمان دید کاندر دست داوود       همی آهن به معجز موم گردد
نپرسیدش چه می‌سازی که دانست       که بی پرسیدنش معلوم گردد

حکایت[ویرایش]

حکایت بر مزاج مستمع گوی       اگر خواهی که دارد با تو میلی

حکایت[ویرایش]

هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان درو اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و گر به خراباتی رود به نماز کردن منسوب شود به خمر خوردن.

طلب کردم ز دانایی یکی پند       مرا فرمود با نادان مپیوند

حکایت[ویرایش]

حلم شتر چنان‌که معلومست اگر طفلی مهارش گیرد و صد فرسنگ برد گردن از متابعتش نپیچد اما اگر درهای هولناک پیش آید که موجب هلاک باشد و طفل آنجا به نادانی خواهد شدن زمام از کفش در گسلاند و بیش مطاوعت نکند که هنگام درشتی ملاطفت مذموم است و گویند دشمن به ملاطفت دوست نگردد بلکه طمع زیادت کند.

سخن به لطف و کرم با درشت‌خوی مگوی       که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک

حکایت[ویرایش]

ندهد مرد هوشمند جواب       مگر آنگه کزو سؤال کنند

حکایت[ویرایش]

ریشی درون جامه داشتم و شیخ از آن هر روز بپرسیدی که چونست و نپرسیدی کجاست دانستم از آن احتراز می‌کند که ذکر همه عضوی روا نباشد و خردمندان گفته‌اند هر که سخن نسنجد از جوابش برنجد.

تا نیک ندانی که سخن عین صواب است       باید که به گفتن دهن از هم نگشایی
گر راست سخن گویی و در بند بمانی       به زانکه دروغت دهد از بند رهایی

وگر نامور شد به قول دروغ       دگر راست باور ندارند ازو

حکایت[ویرایش]

سگی را لقمه‌ای هرگز فراموش       نگردد ور زنی صد نوبتش سنگ

حکایت[ویرایش]

از نفس پرور هنروری نیاید و بی هنر سروری را نشاید

چو گاو ار همی بایدت فربهی       چو خرتن به جور کسان در دهی

حکایت[ویرایش]

گه اندر نعمتی مغرور و غافل       گه اندر تنگ دستی خسته و ریش
چو در سرا و ضرّا حالت این است       ندانم کی به حق پردازی از خویش

حکایت[ویرایش]

ارادت بی چون یکی را از تخت شاهی فرو آرد و دیگری را در شکم ماهی نکو دارد

وقتیست خوش آن را که بود ذکر تو مونس       ور خود بود اندر شکم حوت چو یونس

حکایت[ویرایش]

گر به محشر خطاب قهر کند       انبیا را چه جای معذرتست
      را امید مغفرتست

حکایت[ویرایش]

نیک بختان به حکایت و امثال پیشینیان پند گیرند زان پیشتر که پسینیان به واقعه او مثل زنند. دزدان دست کوته نکنند تا دستشان کوته کنند.

پند گیر از مصائب دگران       تا نگیرند دیگران به تو پند

حکایت[ویرایش]

شب تاریک دوستان خدای       می‌بتابد چو روز رخشنده
از تو بکه نالم که دگر داور نیست       وز دست تو هیچ دست بالاتر نیست

حکایت[ویرایش]

گدای نیک‌انجام به از پادشای بد فرجام

حکایت[ویرایش]

زمین را ز آسمان نثار است و آسمان را از زمین غبار. کلُّ اِناءِ یَتَرشّحُ بما فیه

حکایت[ویرایش]

حق جل و علا می‌بیند و می‌پوشد و همسایه نمی‌بیند و می‌خروشد

عوذ بالله اگر خلق غیب دان بودی       کسی به حال خود از دست کس نیاسودی
دو نان نخورند و گوش دارند       گویند امید به که خورده

حکایت[ویرایش]

هر که بر زیر دستان نبخشاید به جور زبر دستان گرفتارآید

نه هر بازو که در وی قوتی هست       به مردی عاجزان را بشکند دست
ضعیفان را مکن بر دل گزندی       که درمانی به جور زورمندی

حکایت[ویرایش]

هزار باره چرا گاه خوشتر از میدان       ولیکن اسب ندارد به دست خویش عنان

حکایت[ویرایش]

فریدون گفت نقاشان چین را       که پیرامون خرگاهش بدوزند
بدان را نیک دار، ای مرد هشیار       که نیکان خود بزرگ و نیک روزند

حکایت[ویرایش]

بزرگی را پرسیدند با چندین فضیلت که دست راست راهست خاتم در انگشت چپ چرا می‌کنند گفت ندانی که اهل فضیلت همیشه محروم باشند.

حکایت[ویرایش]

نصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بود که بیم سر ندارد یا امید زر.

موحد چه در پای ریزی زرش       چه شمشیر هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس       بر این است بنیاد توحید و بس

حکایت[ویرایش]

شاه از بهر دفع ستمکارانست و شحنه برای خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران هرگز دو خصم به حق راضی پیش قاضی نروند.

خراج اگر نگزارد کسی به طیبت نفس       به قهر ازو بستانند و مزد سرهنگی
قاضی چو بر شوت بخورد پنج خیار       ثابت کند از بهر تو ده خربزه زار

حکایت[ویرایش]

جوان گوشه نشین شیر مرد راه خداست       که پیر خود نتواند ز گوشه‌ای برخاست

حکایت[ویرایش]

حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند هیچ‌یک را آزاد نخوانده‌اند مگر سرو را که ثمره‌ای ندارد. درین چه حکمت است؟ گفت هر درختی را ثمره معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوشست و این است صفت آزادگان.

به آنچه می‌گذرد دل منه که دجله بسی       پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد
گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم       ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد

حکایت[ویرایش]

کس نبیند بخیل فاضل را       که نه در عیب گفتنش کوشد

حکایت[ویرایش]

تمام شدکتاب گلستان والله المستعان به توفیق باری عزّ اسمه. درین جمله چنان‌که رسم مؤلفانست از شعر متقدمان به طریق استعارت تلفیقی نرفت. غالب گفتار سعدی طرب انگیزست و طیبت آمیز و کوته نظران را بدین علت زبان طعن دراز گردد که مغز دماغ بیهوده بردن و دود چراغ بی فایده خوردن کار خردمندان نیست ولیکن بر رای روشن صاحب دلان که روی سخن در ایشان است پوشیده نماند که درّ موعظه‌های شافی را در سلک عبارت کشیده است و داروی تلخ نصیحت به شهد ظرافت بر آمیخته تا طبع ملول ایشان از دولت قبول محروم نماند.

الحمدلله ربّ العالمین

گر نیاید به گوش رغبت کس       بر رسولان پیام باشد و بس
و اَطلُب لِنَفسِکَ مِن خیر تُرید بها       مِن بعد ذلِکَ غُفراناً لکاتبه

توضیحات[ویرایش]

  1. ^  با خلق خدا نیکوئی کن چنان‌که خدا بر تو نیکوئی کرده. برگرفته از آیه ۷۷ سوره قصص: وَابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَأَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ. یعنی: و با آنچه خدایت داده سرای آخرت را بجوی و سهم خود را از دنیا فراموش مکن و همچنانکه خدا به تو نیکی کرده نیکی کن و در زمین فساد مجوی که خدا فسادگران را دوست نمی‌دارد.
  2. ^  بهره‌مند
  3. ^  پرستاری و نگهداری
  4. ^  بند کمان
  5. ^  گذاندن و پذیرفتن
  6. ^  دو دل و باتردید
  7. ^  برید و قطع شد
  8. ^  سبیل ـ لاف از بروت خود زدن کنایه از تکبّر کردن دارد.
  9. ^  زخم
  10. ^  پشیمانی
  11. ^  رگزن
  12. ^  شهریست در قراجه داغ.
  13. ^  برج و قلعه
  14. ^  یکی از دو خوبی
  15. ^  جغد
  16. ^  تهیّه
  17. ^  غوزگ
  18. ^  آگاه باش
  19. ^  سبکی ـ خجالت و خشم
  20. ^  مرودشت
  21. ^  پیشی
  22. ^  اسب
  23. ^  تندرو
  24. ^  دو
  25. ^  رسوائی
  26. ^  سرزنش سرزنش کننده
  27. ^  مکر و حیله
  28. ^  مغرور شدن
  29. ^  فریاد و هیاهو
  30. ^  کنایه از بدگویی و عیب جویی.
  31. ^  مردمان پست و فرومایه
  32. ^  مردم فرومایه و ستمکار کم خرد
  33. ^  نام سازیست
  34. ^  نقاره
  35. ^  جنگ
  36. ^  زمین گِلناک
  37. ^  نام پسر نوح (ع)
  38. ^  بیدینان
  39. ^  مکار
  40. ^  قطره با قطره چون متفّق و یکی گردید نهری شود و چون نهری بر نهری افزون شد دریایی گردد.
  41. ^  ای فرزندان آدم آیا با شما پیمان نبستم که پرستش شیطان نکنید.
  42. ^  لاوک و تغار
  43. ^  سهل انگار و سست در امور
  44. ^  آبرو و عزّت
  45. ^  کنایه از قلندران که پیراهن کبود می‌پوشند.
  46. ^  خلقان
  47. ^  کدخدا
  48. ^  دیگر
  49. ^  فرمانبرداری
  50. ^  نکوهیده و زشت
  51. ^  یعقوب فرمود: بلکه نفس‌های شما این کار را برای شما بیاراست و جلوه داد.
  52. ^  شادی
  53. ^  سختی
  54. ^  گناهکاران و بدبختان
  55. ^  هر آینه ایشان را از عذاب کوچکتر و فروتر می‌چشانیم نه از عذاب بزرگتر
  56. ^  هر طرفی به آنچه در آن است تراوش کند.
  57. ^  به خدا پناه می‌برم
  58. ^  یکتاپرست