گلستان/باب ششم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
گلستان/باب پنجم گلستان  از سعدی
(باب ششم ‐ در ضعف و پیری)
گلستان/باب هفتم


حکایت[ویرایش]

با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی‌کردم که جوانی درآمد و گفت درین میان کسی هست که زبان پارسی بداند؟ غالب اشارت به من کردند. گفتمش خیرست گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزعست و به زبان عجم چیزی همی‌گوید و مفهوم ما نمی‌گردد گر به کرم رنجه شوی مزد یابی، باشد که وصیتی همی‌کند. چون به بالینش فراز شدم این می‌گفت

دریغا که بر خوان الوان عمر     دمی خورده بودیم و گفتند بس

معانی این سخن را به عربی با شامیان همی‌گفتم و تعجب همی‌کردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حیات دنیا. گفتم چگونه‌ای درین حالت؟ گفت: چه گویم؟

ندیده‌ای که چه سختی همی‌رسد به کسی     که از دهانش به در می‌کنند دندانی
قیاس کن که چه حالت بود در آن ساعت     که از وجود عزیزش بدر رود جانی

گفتم تصور مرگ از خیال خود بدر کن وهم را بر طبیعت مستولی مگردان که فیلسوفان یونان گفته‌اند مزاج ارچه مستقیم بود اعتماد بقا را نشاید و مرض گرچه هایل دلالت کلی بر هلاک نکند. اگر فرمایی طبیبی را بخوانم تا معالجت کند. دیده برکرد و بخندید و گفت

دست برهم زند طبیب ظریف     چون خرف بیند اوفتاد حریف
خانه از پای بند ویران است     خواجه در بند نقش ایوان است
پیرمردی ز نزع می‌نالید     پیر زن صندلش همی‌مالید
چون مخبط شد اعتدال مزاج     نه عزیمت اثر کند نه علاج

حکایت[ویرایش]

پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل درو بسته و شبهای دراز نخفتی و بذله‌ها و لطیفه‌ها گفتی باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد. از جمله می‌گفتم بخت بلندت یار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته پرورده جهان دیده آرمیده گرم و سرد چشیده نیک و بد آزموده که حق صحبت بداند و شرط مودّت به جای آورد مشفق و مهربان خوش طبع و شیرین زبان

ور چو طوطی شکر بود خورشت     جان شیرین فدای پرورشت

نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب خیره رای سر تیز سبک پای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد.

خلاف پیران که به عقل و ادب زندگانی کنند نه به مقتضای جهل جوانی.

گفت چندین برین نمط بگفتم که گمان بردم که دلش بر قید من آمد و صید من شد. ناگه نفسی سرد از سر درد برآورد و گفت چندین سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم از قابله خویش که گفت زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری.

تَقولُ هذا مَعهُ مَیّتٌ     وَ اِنَّما الرُّقْیَةُ للنّائِم
پیری که ز جای خویش نتواند خاست     الاّ به عصا کیش عصا برخیزد

فی الجمله امکان موافقت نبود و به مفارقت انجامید. چون مدت عدت برآمد عقد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی تهی دست بدخوی. جور و جفا می‌دید رنج و عنا می‌کشید و شکر نعمت حق همچنان می‌گفت که الحمدلله که ازان عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم.

با تو مرا سوختن اندر عذاب     به که شدن با دگری در بهشت
بوی پیاز از دهان خوب روی     خوبتر آید که گل از دست زشت

حکایت[ویرایش]

مهمان پیری شدم در دیار بکر که مال فروان داشت و فرزندی خوب روی. شبی حکایت کرد که مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است، درختی درین وادی زیارتگاهست که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند، شبهای دراز در آن پای درخت بر حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی‌گفت چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی پدر بمردی.

سالها بر تو بگذرد که گذار     نکنی سوی تربت پدرت
تو به جای پدر چه کردی خیر؟     تا همان چشم داری از پسرت

حکایت[ویرایش]

روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه‌ای سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی‌آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتنست؟ گفتم چون روم که نه پای رفتنست. گفت این نشنیدی که صاحب دلان گفته‌اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن

ای که مشتاق منزلی، مشتاب     پند من کار بند و صبر آموز
اسب تازی دو تک رود به شتاب     واشتر آهسته می‌رود شب و روز

حکایت[ویرایش]

پیری چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فراهم. روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد، بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمرده. پرسیدمش چه گونه‌ای و چه حالتست؟ گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم.

چون پیر شدی ز کودکی دست بدار     بازی و ظرافت به جوانان بگذار
طرب نوجوان ز پیر مجوی     که دگر ناید آب رفته به جوی
دور جوانی به شد از دست من     آه و دریغ آن زمن دل فروز
پیر زنی موی سیه کرده بود     گفتمش ای مامک دیرینه روز
موی به تلبیس سیه کرده گیر     راست نخواهد شدن این پشت کوژ

حکایت[ویرایش]

وقتی به غرور جوانی بانگ بر مادر زدم، دل‌آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت: مگر خُردیت فراموش کردی که درشتی می‌کنی؟

چه خوش گفت: زالی به فرزند خویش     چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن
گر از عهد خردیت یاد آمدی     که بیچاره بودی در آغوش من
نکردی در این روز بر من جفا     که تو شیر مردی و من پیرزن

حکایت[ویرایش]

توانگری بخیل را پسری رنجور بود، نیک خواهان گفتندش مصلحت آنست که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرورفت و گفت مصحف مهجور اولی‌تر است که گله دور.

صاحب دلی بشنید و گفت ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبانست و زر در میان جان

به دیناری چو خر در گل بمانند     ور الحمدی بخواهی صد بخوانند

حکایت[ویرایش]

پیر مردی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیر زنانم عیشی نباشد. گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری. گفت مرا که پیرم با پیر زنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟

زور باید نه زر که بانو را     گزری دوستتر که ده من گوشت

حکایت[ویرایش]

شنیده‌ام که درین روزها کهن پیری     خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت
بخواست دخترکی خوبروی گوهر نام     چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت
چنان‌که رسم عروسی بود تماشا بود     ولی به حمله اوّل عصای شیخ بخفت
کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت     مگر به خامه فولاد جامه هنگفت
به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساخت     که خان و مان من این شوخ‌دیده پاک برُفت
پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست     ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج     صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار
دوش چون طاووس می‌نازیدم اندر باغ وصل     دیگر امروز از فراق یار می‌پیچم چو مار

توضیحات[ویرایش]

  1. ^  پایتخت شام
  2. ^  راست و سالم
  3. ^  کسی که از کثرت سنّ و پیری در حواسش تغییر و خلل راه یافته باشد.
  4. ^ درهم آمیخته
  5. ^  سفر کردن
  6. ^  خودپسند و متکبّر
  7. ^  چون در جلو شوهر خود چیزی را دید که مانند سست‌ترین لب روزه دار بود گفت اینکه با اوست مرده است و همانا افسون سودمند برای خفته می‌باشد نه مرده.
  8. ^  عدّه زنان بعد از طلاق
  9. ^  دردناک
  10. ^  پایدار
  11. ^  نام ولایتی در آسیای صغیر
  12. ^  پشته ـ زمین بلند
  13. ^  چابک و زرنگ
  14. ^  کودکی و طفلی چیست در صورتی که پیری موی سر مرا تغییر روزگار کافیست که بیم دهنده و ترساننده ما باشد.
  15. ^  اشتباه کاری
  16. ^  خمیده ـ غوز
  17. ^  متروک
  18. ^  کلفت
  19. ^  پاک کرد
  20. ^  احمقی
  21. ^  نبودی