کلیات سعدی/غزلیات/با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را
ظاهر
۱۰– ب، ق
| با جوانی سرخوشست این پیر بیتدبیر را | جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را | |||||
| منکه با موئی بقوّت برنیایم ای عجب | با یکی[۱] افتادهام کو بگسلد زنجیر را | |||||
| چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن | آرزویم میکند کاماج باشم تیر را | |||||
| میرود تا در کمند افتد بپای خویشتن | گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را | |||||
| کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخن | شکر از پستان مادر خوردهٔ یا شیر را؟ | |||||
| روز بازار جوانی پنجروزی بیش نیست | نقد را باش ای پسر کافت بود تأخیر را | |||||
| ایکه گفتی دیده از دیدار بت[۲] رویان بدوز | هر چه گوئی چاره دانم کرد جز تقدیر را | |||||
| زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار | پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را | |||||
| سعدیا در پای جانان گر بخدمت سر نهی | همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را | |||||