کتاب مقدس (گروسی)/داوران

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

کتاب داوران پس از کتاب یوشع کتاب داوران ادامه کتب عهد عتیق میباشد . واژه داوران به رهبرانی اطلاق می شد که خدا به قوم اسراییل عطا فرمود تا از ایشان در براب دشمنانشان حفاظت و حمایت کنند. در این کتاب به دوازده داوراشاره شده است. اگرعیلی و سموئیل را نیز از این داوران محسوب کنیم , شمار آنها به چهارده میرسد. کتاب داوران زمانی حدود ۳۵۰ سال را در بر میگیرد.

کتاب داوران یا کتاب قضات(درعبری:ספר שופטים سِفِر شُفتیم) یکی از بخش‌های تنخ یا عهد عتیق است که به زبان عبری نوشته شده‌است. بر طبق روایات یهودی، سموئیل نویسندهٔ کتاب داوران است. ناتان و جاد نیز که از پیامبران همراه داوود بودند، در نگارش کتاب دست داشته‌اند.[۱] این کتاب پیش از تصرف اورشلیم توسط داوود و در سال ۱۰۰۰ قبل از میلاد نوشته شده‌است[۲]؛ زمانی‌که یبوسیها اورشلیم را تحت سلطه داشتند.[۳] در این کتاب زندگی داورانی چون عتنئیل، ایهود،[۴] دبوره،[۵] باراک،[۶] جدعون،[۷] ابیملک،[۸] یفتاح[۹] و شمشون[۱۰] آمده‌است. در این کتاب به داوران کوچکی چون تولع،[۱۱] یائیر،[۱۲] شمجر،[۱۱] ابصان،[۱۳] ایلون[۱۴] و عبدون[۱۵] نیز اشاره شده‌است.

داوران فصل ۱ (ترجمه شریف)

 جنگ طایفه یهودا و شمعون با ادونی بازق   
 ۱ بعد از وفات یوشع، قوم اسرائیل از خداوند پرسیدند: «اول کدام طایفه باید به جنگ کنعانیان برود؟»   ۲ خداوند فرمود: «طایفه یهودا باید اول برود. من آن سرزمین را به آنها خواهم سپرد.»   ۳ طایفه یهودا، به طایفه شمعون گفتند: «شما با ما بیایید تا با کنعانیان بجنگیم و سرزمینی را که متعلّق به ماست تصرّف کنیم، ما نیز به شما کمک می‌کنیم تا سرزمین خود را تصرّف نمایید.» پس سپاهیان شمعون و سپاهیان یهودا با هم به جنگ رفتند.   ۴ خداوند آنها را بر کنعانیان و فرزیان پیروز ساخت، آنان ده هزار نفر از دشمنان خود را در بازق کشتند.   ۵ سپس ادونی بازق را یافته، با او جنگیدند.   ۶ ادونی بازق فرار کرد، امّا آنها او را دستگیر نموده، شصت دست و پای او را بریدند.   ۷ ادونی بازق گفت: «هفتاد پادشاه با شصتهای دست و پا بریده، خرده نانهای سفره مرا می‌خوردند. اکنون خداوند مرا به سزای کارهایم رسانیده است.» بعد او را به اورشلیم آوردند و او در آنجا مُرد. 
 تسخیر اورشلیم و حبرون به دست طایفه یهودا   
 ۸ سپاهیان یهودا اورشلیم را تصرّف کردند و ساکنان آن را با شمشیر کشتند و شهر را آتش زدند.   ۹ سپس به جنگ کنعانیان که در کوهستان، در جنوب و در کوهپایه‌ها زندگی می‌کردند، رفتند.   ۱۰ بعد با کنعانیان ساکن حبرون، که قبلا قریت اربع نامیده می‌شد، جنگ کردند و خاندانهای شیشای، اخیمان و تلمای را شکست دادند. 
 تسخیر دبیر توسط عتنئیل   
 ۱۱ از آنجا به شهر دبیر حمله کردند. (نام دبیر پیش از آن قریت سفیر بود.)   ۱۲ کالیب گفت: «هر کسی که قریت سفیر را تسخیر کند من دختر خود، عکسه را به او می‌دهم.»   ۱۳ عتنئیل، پسر قناز برادر کوچکتر کالیب، آن شهر را تسخیر کرد و کالیب عکسه دختر خود را به او داد.   ۱۴ وقتی پیش او آمد، عنتئیل او را تشویق کرد که از پدرش کالیب، یک مزرعه بخواهد. عکسه از الاغ خود پایین آمد و کالیب از او پرسید: «چه می‌خواهی؟»   ۱۵ عکسه گفت: «به من یک هدیه بده. چون زمینی که به من داده‌ای، سرزمینی خشک و بی آب است، پس چند چشمه آب نیز به من بده.» پس کالیب چشمه‌های بالا و پایین را به او داد. 
 پیروزی طایفه‌های یهودا و بنیامین   
 ۱۶ فرزندان قینی، پدر زن موسی، با طایفه یهودا از اریحا به بیابان یهودا که در جنوب عَراد است رفتند و با مردم آنجا زندگی کردند.   ۱۷ بعد مردان یهودا، به همراهی مردان شمعون، به جنگ کنعانیانِ شهر صَفَت رفتند. آن شهر را بکلّی ویران کردند و نامش را حُرما گذاشتند.   ۱۸ سپاهیان یهودا همچنین غَزَّه، اشقلون، عقرون و روستاهای اطراف آنها را تصرّف کردند.   ۱۹ خداوند آنها را در تصرّف کوهستان کمک کرد. امّا آنها نتوانستند، ساکنان دشت را بیرون برانند، زیرا آنها ارّابه‌های جنگی آهنی داشتند.   ۲۰ شهر حبرون را، طبق دستور موسی، به کالیب دادند و سه خاندان عَناق را از آنجا بیرون راندند.   ۲۱ امّا طایفه بنیامین، یبوسیان مقیم اورشلیم را بیرون نراندند، بنابراین آنها تا به امروز، با طایفه بنیامین زندگی می‌کنند. 
 تسخیر بیت ئیل به دست طایفه‌های افرایم و منسی   
 ۲۲ طایفه یوسف هم رفت و به شهر بیت ئیل حمله کرد و خداوند با آنها بود.   ۲۳ آنها جاسوسانی را به بیت ئیل، که اکنون لوز نامیده می‌شود، فرستادند.   ۲۴ جاسوسان مردی را دیدند که از شهر خارج می‌شود. آنها پیش او رفتند و گفتند: «اگر راه ورود به شهر را به ما نشان بدهی، ما با تو به خوبی رفتار می‌کنیم.»   ۲۵ آن مرد راه را به آنها نشان داد. آنها رفتند و همه مردم شهر را، به غیر از آن مرد و خانواده‌اش کشتند.   ۲۶ بعد آن مرد، به سرزمین حِتّیان رفت و در آنجا شهری را آباد کرد و آن را لوز نامید که تا به امروز به همین نام مشهور است. 
 اقوامی که بنی اسرائیل آنها را بیرون نکردند   
 ۲۷ طایفه منسی ساکنان بیت شان، تَعَنَک، مجدو، دور، یبلعام و روستاهای اطراف آنها را بیرون نکردند، بنابراین کنعانیان در همان جا ماندند.   ۲۸ وقتی قوم اسرائیل قویتر شدند، آنها را به کارهای اجباری وادار نمودند امّا آنها را مجبور به ترک آن سرزمین نکردند.   ۲۹ طایفه افرایم هم، کنعانیان مقیم جازَر را بیرون نراندند و ایشان با مردم افرایم به زندگی ادامه دادند.   ۳۰ طایفه زبولون هم، ساکنان قطرون و نَهلول را بیرون نکردند، پس کنعانیان در همان جا ماندند و بنی اسرائیل آنها را به کار اجباری وادار کردند.   ۳۱ طایفه اشیر ساکنان شهرهای عکو، صیدون، اَحلَب، اکزیب، حَلبه، عَفیق و رَحوب را، بیرون نکردند،   ۳۲ بنابراین، مردم اشیر با کنعانیان ساکن آنجا زندگی می‌کردند.   ۳۳ طایفه نفتالی ساکنان شهرهای بیت شمس و بیت عنات را بیرون نکردند و با کنعانیان آن دو شهر زندگی می‌کردند ولی آنها را مجبور کردند که مردم نفتالی را خدمت کنند.   ۳۴ امّا اموریان مردم طایفه دان را به کوهستان راندند و به آنها اجازه نمی‌دادند که به دشت بیایند.   ۳۵ وقتی که اموریان در ایلون، شَعَلبیم و کوه حارَس پراکنده شدند، طایفه یوسف قویتر شدند و آنها را شکست دادند و اموریان را به کارهای اجباری وادار نمودند.   ۳۶ سرحد اموریان از گردنه عَقرَبیم تا سالع و بالاتر از آن می‌رسید. 

 فصل  ۲    
 فرشته خداوند در بوکیم   
 ۱ فرشته خداوند، از جلجال به بوکیم رفت و به قوم اسرائیل گفت: «من شما را از مصر به سرزمینی که وعده مالکیّت آن را به اجدادتان داده بودم، آوردم. به آنها گفتم: هرگز پیمانی را که با شما بسته‌ام، نخواهم شکست.   ۲ شما هم نباید پیمانی با ساکنان این سرزمین ببندید. باید قربانگاه‌های آنها را ویران کنید. امّا شما فرمان مرا بجا نیاوردید. چرا این کار را کردید؟   ۳ پس من هم، آن مردم را، از سر راهتان دور نمی‌کنم؛ بلکه آنها، خاری در پهلوی شما و خدایان آنها، دامی برای شما خواهند بود.»   ۴ وقتی فرشته خداوند این سخنان را گفت، تمام مردم اسرائیل با صدای بلند، گریه کردند.   ۵ پس آنجا را بوکیم نامیدند و به حضور خداوند قربانی کردند. 
 وفات یوشع   
 ۶ یوشع مردم را مرّخص نمود و آنها به جاهایی که برایشان به عنوان ملکیّت تعیین شده بود، رفتند تا آنها را تصرّف کنند.   ۷ بنی اسرائیل در طول زندگانی یوشع و همچنین در زمان حیات رهبران قوم، که همه کارهایی را که خداوند برای قوم اسرائیل کرده بود، با چشم خود دیده بودند، به خداوند وفادار ماندند.   ۸ یوشع پسر نون، خدمتگزار خداوند در صد و ده سالگی وفات یافت.   ۹ او را در زمین خودش در تمنه حارس که در کوهستان افرایم، در شمال کوه جاعش بود دفن کردند.   ۱۰ پس از مدّتی، آن نسل از دنیا رفتند و نسل دیگری بعد از آنها به وجود آمدند. این نسل نه خداوند را می‌شناختند و نه کارهای او را که برای مردم اسرائیل انجام داده بود، دیده بودند. 
 بنی اسرائیل خداوند را ترک می‌کنند   
 ۱۱ بنی اسرائیل نسبت به خداوند شرارت ورزیدند و پرستش بت بعل را آغاز نمودند.   ۱۲ خداوند خدای اجداد خود را ترک کردند، همان خدایی که آنها را از مصر بیرون آورد. آنها خدایان مردمی را که در همسایگی شان زندگی می‌کردند پرستش نموده، در مقابل آنها سجده کردند و به این ترتیب، خداوند را به خشم آوردند.   ۱۳ آنها خداوند را ترک کردند و بت بعل و اشتاروت را پرستش نمودند.   ۱۴ پس خداوند بر اسرائیل خشمگین شد و آنها را به دست تاراجگران سپرد تا غارت شوند و اسیر دشمنان اطراف خود گردند تا دیگر نتوانند در مقابل دشمن مقاومت کنند.   ۱۵ هر جایی که برای جنگ می‌رفتند، دست خداوند بر ضد ایشان بود و مانع پیروزی آنها می‌گردید، زیرا خداوند از پیش به آنها گفته و قسم خورده بود که این کار را می‌کند.   ۱۶ امّا وقتی خداوند وضع رنج آور آنها را دید، رهبرانی برای ایشان تعیین کرد تا آنها را از دست تاراجگران، نجات بدهند.   ۱۷ امّا بنی اسرائیل از این رهبران اطاعت نکردند. آنها خداوند را ترک نموده، بُتها را پرستش نمودند. اجداد آنها از فرمانهای خدا اطاعت می‌کردند، امّا این نسل جدید خیلی زود از انجام آن باز ایستادند.   ۱۸ هر زمان که خداوند رهبری را برای بنی اسرائیل تعیین می‌کرد، او را کمک می‌نمود و تا زمانی که آن رهبر زنده بود، مردم را از دست دشمنانشان می‌رهانید. خداوند بر آنها رحمت می‌نمود، زیرا آنها به دلیل رنج و مرارت و ظلمی که می‌دیدند، ناله می‌کردند.   ۱۹ امّا بعد از آن که آن رهبر فوت می‌کرد، آنها به راه‌های شرارت آمیز خود باز می‌گشتند و بدتر از اجداد خود عمل می‌کردند. بُتها را پرستش می‌نمودند و در مقابل آنها سجده می‌کردند و به کارهای شرارت بار خود ادامه می‌دادند.   ۲۰ پس آتش خشم خداوند دوباره شعله‌ور می‌شد و می‌گفت: «چون مردم پیمانی را که با اجدادشان بسته بودم، شکستند و از احکام من پیروی نکردند،   ۲۱ من هم آن اقوامی را که بعد از وفات یوشع باقی ماندند، بیرون نمی‌رانم.   ۲۲ من آنها را وسیله‌ای برای آزمایش مردم اسرائیل می‌گردانم تا ببینم که آیا مانند اجداد خود، به راه راست می‌روند یا نه.»   ۲۳ پس خداوند آن اقوام را در آن سرزمین باقی گذاشت و آنها را بیرون نکرد و به دست یوشع تسلیم ننمود و بعد از مرگ یوشع نیز آنها را فوراً بیرون نکرد. 

 فصل  ۳  
 اقوامی که باقی ماندند   
 ۱ پس خداوند بعضی از این اقوام را در آن سرزمین باقی گذاشت تا اسرائیلیانی که طعم جنگ با کنعانیان را نچشیده بودند، آزمایش کند.   ۲ و در عین حال خداوند می‌خواست که به این نسل جوان فرصتی بدهد تا فنون جنگی را یاد بگیرند.   ۳ قبایلی که باقی ماندند، عبارت بودند از: پنج شهر فلسطینیان، تمام کنعانیان، صیدونیان و حویان که در کوه‌های لبنان از بعل حرمون تا گذرگاه حمات زندگی می‌کردند.   ۴ آنها برای آزمایش بنی اسرائیل باقی ماندند تا معلوم شود که آیا قوم اسرائیل احکام خداوند را که به وسیله موسی به اجدادشان داده شده بود، بجا می‌آورند یا نه.   ۵ پس بنی اسرائیل در بین کنعانیان، حِتّیان، اموریان، فرزیان، حویان و یبوسیان زندگی کردند.   ۶ دختران آنها را برای پسران خود گرفتند و دختران خود را به پسران آنها دادند. و خدایان ایشان را پرستش کردند. 
 عتنئیل   
 ۷ باز بنی اسرائیل، خداوند خدای خویش را فراموش کردند و دست به کارهایی زدند که گناه بود و بُتهای بعل و اشتاروت را پرستش نمودند.   ۸ آنگاه آتش خشم خداوند بر بنی اسرائیل افروخته شد و آنها را به دست کوشان رشتعایم، پادشاه بین النهرین سپرد تا مغلوب شوند و او مدّت هشت سال بر آنها حکومت می‌کرد.   ۹ امّا وقتی مردم اسرائیل به درگاه خداوند ناله و زاری نمودند، خداوند رهاننده‌ای برای ایشان فرستاد که عتنئیل پسر قناز برادر کوچکتر کالیب بود.   ۱۰ روح خداوند بر عتنئیل قرار گرفت و او بنی اسرائیل را رهبری کرد. او به جنگ رفت و با کمک خداوند، کوشان رشتعایم پادشاه بین النهرین را شکست داد.   ۱۱ در آن سرزمین مدّت چهل سال آرامش برقرار بود و بعد عتنئیل پسر قناز فوت کرد. 
 ایهود   
 ۱۲ بار دیگر مردم اسرائیل به ضد خداوند شرارت ورزیدند و خداوند، عجلون پادشاه موآب را بر آنها چیره گردانید.   ۱۳ عجلون با عمونیان و عمالیقیان متّحد شده، اسرائیل را شکست داد و شهر اریحا را تصرّف کردند.   ۱۴ و عجلون پادشاه موآب مدّت هجده سال بر اسرائیل حکومت کرد.   ۱۵ وقتی مردم اسرائیل پیش خداوند زاری کردند، خداوند باز نجات دهنده‌ای برای ایشان فرستاد. نام او ایهود، پسر جیرا، از طایفه بنیامین و مردی چپ دست بود. بنی اسرائیل باج خود را توسط ایهود برای عجلون فرستادند.   ۱۶ ایهود برای خود یک خنجر دو دمه، به طول پنجاه سانتیمتر ساخت و آن را در زیر لباسش، بالای ران راست خود پنهان نمود.   ۱۷ بعد از آن که باج را به عجلون که بسیار چاق بود تقدیم کرد،   ۱۸ سپس همراهان خود را که باج را حمل می‌کردند روانه نموده،   ۱۹ خودش از معدن سنگ که در جلجال بود، نزد عجلون پادشاه آمد و گفت: «من یک پیام محرمانه برای تو آورده‌ام.» پادشاه فوراً کسانی را که در حضورش بودند، بیرون فرستاد.   ۲۰ در آن وقت، پادشاه در کاخ تابستانی و در اتاق مخصوص خود نشسته بود. ایهود به او نزدیک شد و گفت: «من پیامی از جانب خدا برایت آورده‌ام.» پادشاه از جای خود برخاست.   ۲۱ آنگاه ایهود با دست چپ خود خنجر را از زیر لباس کشید و به شکم او فرو کرد.   ۲۲ خنجر تا دسته در شکمش فرو رفت و چربی آن، تیغ خنجر را پوشانید و کثافات از شکمش بیرون ریخت. ایهود خنجر را از شکم او بیرون نکشید.   ۲۳ سپس در را به روی او قفل کرد و خودش از راه بالاخانه گریخت.   ۲۴ پس از رفتن ایهود، وقتی خدمتکاران پادشاه آمدند و دیدند که در اتاق قفل است، فکر کردند که او به دستشویی رفته است.   ۲۵ امّا چون انتظارشان طولانی شد، کلید آورده در را باز کردند و دیدند که پادشاه شان بر روی زمین افتاده است.   ۲۶ هنگامی که خدمتکاران پادشاه انتظار می‌کشیدند، ایهود از معدن سنگ گذشت و صحیح و سالم به سَعیرت رسید.   ۲۷ وقتی به کوهستان افرایم آمد، شیپور را به صدا درآورد. مردم اسرائیل به دور او جمع شدند و سپس از کوهستان با او رفتند و ایهود آنها را رهبری می‌کرد.   ۲۸ آنگاه به آنها گفت: «به دنبال من بیایید، زیرا خداوند دشمنانتان، موآبیان را به دست شما داده است.» پس آنها به دنبال او رفتند و گذرگاه‌های رود اردن را به روی مردم موآب بستند و به هیچ کس اجازه عبور ندادند.   ۲۹ آنها ده هزار نفر از مردم موآب را که همه مردان نیرومند و جنگی بودند، به قتل رساندند و هیچ کس نتوانست فرار کند.   ۳۰ به این ترتیب، موآبیان به دست مردم اسرائیل مغلوب شدند و مدّت هشتاد سال، صلح در آن سرزمین برقرار شد. 
 شمجر   
 ۳۱ بعد از ایهود رهبر دیگری، به نام شَمجَر پسر عَنات روی کار آمد که با کشتن ششصد نفر از فلسطینیان با یک چوب گاورانی، قوم اسرائیل را نجات داد. 

 فصل  ۴   
 دبوره و باراق   
 ۱ بعد از وفات ایهود، مردم اسرائیل باز کارهایی کردند که در نظر خداوند زشت بود.   ۲ پس خداوند آنها را به دست یابین، پادشاه کنعان که در حاصور سلطنت می‌کرد، مغلوب ساخت. فرمانده ارتش یابین، سیسرا بود که در حروشت امّتها زندگی می‌کرد.   ۳ یابین نهصد ارابه جنگیِ آهنی داشت و بیست سال تمام بر مردم اسرائیل، سخت ظلم می‌کرد. سپس قوم اسرائیل با زاری از خداوند کمک خواستند.   ۴ در آن زمان نبیه‌ای به نام، دبوره زن لفیدوت داور قوم اسرائیل بود.   ۵ او زیر درخت خرمای دبوره، بین رامه و بیت ئیل که در کوهستان افرایم بود، می‌نشست و مردم اسرائیل برای حل و فصل دعوای خود پیش او می‌آمدند.   ۶ او یک روز باراق، پسر ابینوعم را که در قادش، در سرزمین نفتالی و زبولون زندگی می‌کرد پیش خود خواند و به او گفت: «خداوند خدای اسرائیل فرموده است که تو باید ده هزار نفر از طایفه نفتالی را مجهّز کرده با آنها به کوه تابور بروی   ۷ و با سیسرا فرمانده ارتش یابین و با همه ارّابه‌های جنگی و سربازان او بجنگی. خداوند می‌فرماید: من آنها را به وادی قیشون کشانده، به دست تو تسلیم می‌کنم.»   ۸ باراق به او گفت: «اگر تو با من بروی من می‌روم و اگر تو با من نروی من هم نمی‌روم.»   ۹ دبوره جواب داد: «البتّه من با تو می‌روم، امّا یادت باشد که اگر من با تو بروم و سیسرا مغلوب شود، افتخار پیروزی به تو نخواهد رسید، چون سیسرا به دست یک زن سپرده خواهد شد.» پس دبوره همراه باراق به قادش رفت.   ۱۰ باراق مردان طایفه‌های زبولون و نفتالی را که ده هزار نفر بودند مجهّز ساخته، آنها را همراه با دبوره به میدان جنگ رهبری نمود.   ۱۱ در این وقت، حابَر قینی از دیگر قینیان، که از فرزندان حوباب پدر زن موسی بود، جدا شده رفت و در پیش درخت بلوط در صنعایم، در نزدیکی قادش چادر زد.   ۱۲ وقتی سیسرا شنید که باراق پسر ابینوعم به کوه تابور رفته است،   ۱۳ تمام مردان خود را با نهصد ارابه جنگی آهنی، آماده کرد و از حروشت امّتها به کنار وادی قیشون حرکت داد.   ۱۴ دبوره به باراق گفت: «بلند شو! امروز روزی است که خداوند سیسرا را به دست تو تسلیم می‌کند. خداوند قبلا نقشه شکست او را کشیده است.» پس باراق از کوه پایین آمد و با ده هزار مرد به جنگ سیسرا رفت.   ۱۵ خداوند سیسرا و تمام ارّابه‌های جنگی و لشکر او را به وحشت انداخت. سیسرا از ارابه خود پیاده شد و فرار کرد.   ۱۶ باراق ارّابه‌ها و ارتش دشمن را تا حروشت امّتها تعقیب کرد و همه لشکر سیسرا با شمشیر به قتل رسیدند و یک نفر هم زنده نماند.   ۱۷ سیسرا پای پیاده فرار کرد و به چادر یاعیل، زن حابر قینی پناه برد، زیرا بین یابین، پادشاه حاصور و خاندان حابر قینی، رابطه دوستی برقرار بود.   ۱۸ یاعیل به استقبال سیسرا بیرون آمد و به او گفت: «بیا آقا، داخل شو، نترس. در اینجا در کنار ما خطری برایت نیست.» پس سیسرا با او به داخل چادر رفت. یاعیل او را با لحافی پوشاند.   ۱۹ سیسرا به یاعیل گفت: «کمی آب بده که تشنه هستم.» یاعیل یک مشک شیر را باز کرد و به او یک لیوان شیر داد و دوباره او را با لحاف پوشاند.   ۲۰ سیسرا به یاعیل گفت: «برو جلوی دروازه چادر بایست. اگر کسی آمد و پرسید که آیا کسی در چادر است؟ بگو خیر.»   ۲۱ امّا یاعیل یکی از میخهای چادر را با یک چکش گرفت و آهسته پیش او رفت و میخ را به شقیقه‌اش کوفت که سر آن به زمین فرو رفت و سیسرا جا به جا مُرد، چون از فرط خستگی به خواب سنگینی رفته بود.   ۲۲ وقتی باراق به دنبال سیسرا آمد، یاعیل به استقبال او بیرون رفت و به او گفت: «بیا شخصی را که در جستجویش بودی، به تو نشان بدهم.» باراق داخل چادر شد و سیسرا را، درحالی که میخ چادر به شقیقه‌اش فرو رفته بود، مُرده یافت.   ۲۳ بنابراین خداوند در همان روز یابین، پادشاه کنعان را به دست مردم اسرائیل شکست داد.   ۲۴ از آن روز به بعد، قوم اسرائیل از یابین قویتر و قویتر می‌شدند تا اینکه او را بکلّی نابود کردند. 

 فصل  ۵     سرود دبوره و بارق   
 ۱ در آن روز دبوره و باراق پسر ابینوعم این سرود را خواندند:   ۲ زمانی که رهبران اسرائیل پیشقدم گردیدند و مردم با اشتیاق داوطلب شدند. خدا را شکر گویید.   ۳ ای پادشاهان بشنوید و ای فرمانروایان گوش کنید! من برای خداوند می‌سرایم و برای خداوند خدای اسرائیل سرود می‌خوانم.   ۴ خداوندا، وقتی از اَدوم بیرون آمدی، هنگامی که از صحرای اَدوم گذشتی، زمین لرزید، از آسمان باران بارید و ابرها باران خود را فرو ریختند.   ۵ کوه‌ها از حضور خداوندِ کوه سینا لرزیدند و از حضور خداوند قوم اسرائیل، به لرزه درآمدند.   ۶ در زمان شمجر پسر عنات و در دوران یاعیل، جاده‌ها متروک شدند و مسافران از راه‌های پر پیچ و خم گذشتند.   ۷ شهرهای اسرائیل رو به ویرانی رفتند، تا که تو ای دبوره، به عنوان مادر اسرائیل آمدی.   ۸ چون اسرائیل، خدایان تازه را پیروی نمود، جنگ به دروازه شهرها رسید. در بین چهل هزار مرد اسرائیلی، هیچ سپر و نیزه‌ای یافت نمی‌شد.   ۹ دل من با رهبران اسرائیل است، که خود را با میل و رغبت وقف مردم کردند. خدا را شکر کنید.   ۱۰ ای کسانی که بر الاغهای سفید سوار هستید و بر فرشهای گران قیمت می‌نشینید، و شما ای کسانی که با پای پیاده راه می‌روید،   ۱۱ صدای هیاهو را در کنار چاه‌ها بشنوید! که از پیروزی خداوند می‌گوید؛ پیروزی مردم اسرائیل! سپس قوم خدا به طرف دروازه‌های شهر حرکت کردند.   ۱۲ بیدار شو ای دبوره، بیدار شو! بیدار شو، بیدار شو و سرود بخوان، بیدار شو ای باراق، ای پسر ابینوعم، اسیران را به اسارت ببر،   ۱۳ آنگاه آنانی که باقیمانده بودند، از کوه پایین آمدند و نزد رهبران خود رفتند و قوم خداوند به نزد او آمدند و برای جنگ آماده شدند.   ۱۴ مردان از افرایم به دنبال طایفه بنیامین، به طرف درّه آمدند، فرماندهان از ماخیر و رهبران از زبولون،   ۱۵ رهبران یساکار با دبوره و باراق به دشت آمدند. امّا در بین طایفه رئوبین نفاق بود و شک داشتند که بیایند.   ۱۶ چرا در بین آغلها درنگ نمودی؟ برای اینکه نوای نی را بشنوی؟ بلی، در بین طایفه رئوبین نفاق بود. آنها نتوانستند تصمیم بگیرند که بیایند   ۱۷ جلعاد در آن طرف رود اردن ماند. چرا دان پیش کشتی‌ها ماند؟ اشیر در ساحل آرام نشست و در بندرها ساکن شد.   ۱۸ مردم طایفه‌های زبولون و نفتالی زندگی خود را، در میدان جنگ به خطر انداختند.   ۱۹ پادشاهان آمدند و جنگیدند. پادشاهان کنعان در تعنک و چشمه‌های مجدو جنگ کردند، امّا غنیمتی از نقره به دست نیاوردند.   ۲۰ ستارگان از آسمان جنگیدند. هنگامی که از این سو تا آن سوی آسمان را می‌پیمودند، آنها علیه سیسرا جنگیدند.   ۲۱ وادی خروشان قیشون، آنها را در ربود، پیشروی وادی قیشون. ای جان من، قوی باش.   ۲۲ آنگاه صدای بلند چهار نعل سُم اسبان، همانند صدای پای دشمنان شنیده شد.   ۲۳ فرشته خداوند می‌گوید که میروز را لعنت کنید. به ساکنان آن لعنت بفرستید، زیرا آنها برای کمک به خداوند نیامدند و او را در جنگ با دشمنانش تنها گذاشتند.   ۲۴ خوشا به حال یاعیل، زن حابر قینی، او از تمام زنان چادرنشین، زیادتر برکت بیابد.   ۲۵ سیسرا آب خواست و یاعیل به او شیر داد، و دوغ را در جام شاهانه به او داد.   ۲۶ سپس میخ چادر و چکشِ کارگر را گرفت و در شقیقه سیسرا فرو برد. سرش را شکست و شقیقه‌اش را شکافت.   ۲۷ او پیش پایش خَم شد و افتاد. بلی، در پیش پایش، در جایی که خَم شد، افتاد و مُرد.   ۲۸ مادر سیسرا از پنجره نگاه می‌کرد و منتظر آمدن او بود. می‌گفت: «چرا ارابه او تأخیر کرده؟ چرا صدای چرخهای ارابه او نمی‌آید؟»   ۲۹ ندیمه‌های حکیم وی به او جواب دادند، امّا او سخنان خود را تکرار می‌کرد و می‌گفت:   ۳۰ «حتماً غنیمت بسیار گرفته است و وقت زیادی لازم دارد تا آن را تقسیم کند. یک یا دو دختر برای هر سرباز، سیسرا برای خود لباسهای گران قیمت و برای ملکه، شال گردنهای نفیس خواهد آورد.»   ۳۱ خداوندا، همه دشمنانت همچنین هلاک گردند. امّا دوستدارانت، مانند آفتاب با قدرتِ تمام بدرخشند. بعد از آن، مدّت چهل سال آرامش در آن سرزمین برقرار بود. 

 فصل  ۶     جدعون   
 ۱ مردم اسرائیل بار دیگر در نظر خداوند گناه کردند و خداوند اجازه داد تا مدیانیان هفت سال، بر آنها حکومت کنند.   ۲ مدیانیان چنان بر قوم اسرائیل ظلم می‌کردند که اسرائیلیان، خود را از ترس آنها در غارها و کوهستان‌ها پنهان می‌کردند.   ۳ هر وقت که مردم اسرائیل کشت و زرع می‌کردند، مدیانیان به همراه عمالیقیان و قبایل بیابانی بر آنها هجوم می‌آوردند.   ۴ در آنجا اردو می‌زدند و کشت و زرع آنها را، تا شهر غزه باقی نمی‌گذاشتند و همه چیز را، از خوراک گرفته تا گوسفند، گاو و الاغ غارت می‌کردند.   ۵ آنها با گلّه و رمه و چادر‌های خود همچون ملخ هجوم می‌آورند و همه چیز را از بین می‌بردند. تعداد آنها و شترهایشان آن قدر زیاد بود که نمی‌شد آنها را شمرد.   ۶ مردم اسرائیل در مقابل مدیانیان، بسیار ذلیل و ضعیف بودند. پس نزد خداوند گریه و زاری کرده، از او کمک خواستند.   ۷ چون خداوند گریه و زاری ایشان را به خاطر ظلم مدیان شنید،   ۸-۹ نبی‌ای را برای مردم اسرائیل فرستاد. او به مردم گفت: «خداوند چنین می‌فرماید: من شما را از بردگی در مصر و از دست همه کسانی که بر شما ظلم می‌کردند، رهانیدم. من آنها را از سر راه شما دور کردم و زمینشان را به شما بخشیدم.   ۱۰ به شما گفتم که من خداوند خدای شما هستم. از خدایان اموریان که در زمین ایشان به سر می‌برید، نترسید. امّا شما به سخنان من گوش ندادید.»   ۱۱ روزی فرشته خداوند آمد و در زیر درخت بلوطی، در عُفره نشست. آنجا متعلّق به یوآش ابیعزری بود. پسرش جدعون مخفیانه در چرخشت، گندم می‌کوبید تا از نظر مدیانیان پنهان باشد.   ۱۲ فرشته خداوند بر او ظاهر شد و گفت: «ای مرد دلاور، خداوند همراه توست.»   ۱۳ جدعون جواب داد: «آقا اگر خداوند همراه ماست، پس چرا به این روز بد گرفتار هستیم؟ کجاست آن همه کارهای عجیب خداوند، که اجداد ما برای ما تعریف می‌کردند و می‌گفتند: خداوند ما را از مصر بیرون آورد؟ امّا حالا ما را ترک کرده و اسیر مدیانیان ساخته است.»   ۱۴ خداوند رو به طرف او کرده فرمود: «با قدرتت، برو و مردم اسرائیل را از دست مدیانیان نجات بده. من تو را می‌فرستم.»   ۱۵ جدعون گفت: «چطور می‌توانم قوم اسرائیل را نجات بدهم، چون خاندان من ضعیف‌ترین خاندان طایفه منسی است و من کوچکترین عضو خانواده‌ام می‌باشم؟»   ۱۶ خداوند فرمود: «من همراه تو هستم و تو می‌توانی همه مدیانیان را شکست بدهی.»   ۱۷ جدعون گفت: «اگر تو به من لطف داری، معجزه‌ای به من نشان بده تا بدانم که حقیقتاً تو خداوند هستی که با من حرف می‌زنی.   ۱۸ امّا لطفاً از اینجا نرو تا من بروم و یک هدیه بیاورم و به حضورت تقدیم کنم.» خداوند فرمود: «من می‌مانم تا بازگردی.»   ۱۹ پس جدعون به خانه خود رفت. بُزغاله‌ای را کباب کرد و مقداری آرد برداشته، از آن نان فطیر پُخت. بعد گوشت را در سبدی و آب گوشت را در کاسه‌ای ریخت و در زیر درخت بلوط به حضور فرشته خداوند تقدیم کرد.   ۲۰ فرشته خداوند به او گفت: «این گوشت و نان فطیر را بگیر و بالای این سنگ بگذار و آب گوشت را بر آنها بریز.» جدعون اطاعت کرد.   ۲۱ آنگاه فرشته خداوند، با نوک عصایی که در دستش بود، گوشت و نان فطیر را لمس کرد و آتشی از سنگ جهید و گوشت و نان فطیر را بلعید. بعد فرشته خداوند از نظرش ناپدید شد.   ۲۲ آنگاه جدعون دانست که او به راستی فرشته خداوند بود و با ترس گفت: «آه ای خداوند، من فرشته خداوند را رو به رو دیدم.»   ۲۳ خداوند به او فرمود: «سلامت باش، نترس، تو نمی‌میری.»   ۲۴ جدعون در آنجا قربانگاهی برای خداوند ساخت و آن را «خداوند سرچشمه صلح و سلامتی است» نامید. (تا به امروز در عُفره که متعلّق به خاندان ابیعزریان است، باقی است.)   ۲۵ در همان شب خداوند به او فرمود: «گاو پدرت را که هفت ساله است بگیر و به قربانگاه بعل، که متعلّق به پدرت است ببر. قربانگاه را ویران کن و الهه اشره را که در پهلوی آن است، بشکن.   ۲۶ به جای آن برای خداوند خدای خود، بر سر این قلعه قربانگاهِ مناسبی بساز. بعد گاو را گرفته، با چوبِ الهه اشره قربانی سوختنی تقدیم کن.»   ۲۷ جدعون ده نفر از خدمتکاران را با خود برد و طبق دستور خداوند رفتار کرد. چون از فامیل خود و مردم می‌ترسید، آن کار را در شب انجام داد.   ۲۸ صبح روز بعد، وقتی مردم شهر به آنجا آمدند، دیدند که قربانگاه ویران شده و الهه اشره شکسته و گاو دیگری بر قربانگاه تازه قربانی شده.   ۲۹ پس از یکدیگر پرسیدند: «این کار را چه کسی کرده است؟» بعد از جستجوی زیاد فهمیدند که کار جدعون پسر یوآش بوده است.   ۳۰ پس مردم شهر پیش یوآش رفتند و به او گفتند: «پسرت را بیرون بیاور. سزای او مرگ است، زیرا قربانگاه بعل را ویران کرده و الهه اشره را که در پهلوی آن بود، شکسته است.»   ۳۱ امّا یوآش به آنهایی که برای دستگیری پسرش آمده بودند، گفت: «شما می‌خواهید به بعل کمک کنید و از او طرفداری نمایید؟ ولی این را بدانید هر کسی که بخواهد از او دفاع کند تا فردا صبح خواهد مرد. اگر او واقعاً خداست، بگذارید خودش از خود دفاع کند چون قربانگاهش ویران شده است.   ۳۲ از آن روز به بعد جدعون یروبعل نامیده شد. (یعنی بگذار بعل از خود دفاع کند.)   ۳۳ آنگاه همه مدیانیان، عمالیقیان و مردم مشرق زمین متّحد شدند و از رود اردن عبور کرده، در دشت یزرعیل اردو زدند.   ۳۴ بعد روح خداوند بر جدعون آمد و او شیپور را نواخت و مردم ابیعزر را جمع کرد که به دنبال او بروند.   ۳۵ قاصدانی را هم به تمام طایفه منسی فرستاد و آنها هم آمدند و به دنبال او رفتند. همچنین به طایفه‌های اشیر، زبولون و نفتالی پیام فرستاد و آنها هم آمدند و به او پیوستند.   ۳۶ جدعون به خدا گفت: «اگر همان طور که وعده فرمودی، قوم اسرائیل را به وسیله من نجات می‌دهی،   ۳۷ پس من پشم گوسفند را در خرمنگاه می‌گذارم. اگر شبنم تنها بر پشم نشسته باشد و زمین خشک باشد، می‌دانم که اسرائیل به دست من نجات می‌یابد.»   ۳۸ همین طور هم شد. وقتی صبح روز بعد از خواب بیدار شد، پشم را فشرد؛ از پشم آن قدر شبنم چکید که یک کاسه پُر شد.   ۳۹ آنگاه جدعون به خدا گفت: «بر من خشمگین نشو. یک بار دیگر هم می‌خواهم امتحان کنم. این دفعه پشم خشک بماند و زمین اطراف آن با شبنم، تَر باشد.»   ۴۰ خدا مطابق خواهش او عمل کرد. پشم خشک ماند و زمین اطراف آن با شبنم تر شد. 

 فصل  ۷   
 جدعون مدیانیان را شکست می‌دهد   
 ۱ صبح روز دیگر، یروبعل یعنی جدعون، با همه مردمی که با او بودند رفت و در کنار چشمه حَرُود اردو زد. اردوگاه مدیانیان در شمال آنها، در دشت کوه موره، برپا بود.   ۲ خداوند به جدعون فرمود: «تعداد افراد شما بسیار زیاد است تا من شما را بر مدیانیان پیروزی بخشم زیرا آن وقت خواهید گفت ما با قدرت و توان خودمان نجات یافتیم.   ۳ به مردم بگو: هر کسی که ترسوست و از جنگ می‌ترسد باید از کوه جلعاد به خانه خود بازگردد.» بیست و دو هزار نفر از آنجا برگشتند و تنها ده هزار نفرشان باقی ماندند.   ۴ خداوند به جدعون فرمود: «هنوز هم افراد شما زیاد است. آنها را به لب چشمه ببر و آنجا من به تو نشان می‌دهم که چه کسانی بروند و چه کسانی بمانند.»   ۵ پس جدعون آنها را به کنار چشمه آب برد. خداوند به جدعون گفت: «آنها را با توجّه به طرز آب خوردنشان به دو دسته تقسیم کن. کسانی که دهان خود را در آب گذاشته مثل سگها آب می‌نوشند و آنهایی که زانو زده با دستهای خود آب می‌نوشند.»   ۶ کسانی که با دستهای خود آب نوشیدند، سیصد نفر بودند. و بقیّه زانو زده، با دهان خود از چشمه آب نوشیدند.   ۷ خداوند به جدعون گفت: «با همین سیصد نفر که با دستهای خود از چشمه آب نوشیدند، مدیانیان را مغلوب می‌کنم. بقیّه را به خانه‌هایشان بفرست.»   ۸ پس جدعون تنها سیصد نفر را با خود نگه داشت و دیگران را پس از آن که آذوقه و شیپورها را از آنها گرفت، به خانه‌هایشان فرستاد. سربازان مدیانی در دشت پایین آنها اردو زده بودند.   ۹ در همان شب خداوند به جدعون فرمود: «برو و به اردوی مدیانیان حمله کن و من آنها را به دست تو مغلوب می‌کنم.   ۱۰ امّا اگر می‌ترسی که حمله کنی، اول با خادمت فوره، به اردوگاه مدیانیان برو   ۱۱ و گوش بده که آنها چه می‌گویند و آن وقت دلیر می‌شوی و برای حمله جرأت پیدا می‌کنی.» پس جدعون همراه فوره به مرز اردوگاه دشمن رفتند.   ۱۲ مدیانیان، عمالیقیان و قبایل بیابانی مانند دسته بزرگی از ملخ در دشت جمع شده بودند و شتران بسیاری به فراوانی ریگهای ساحل دریا داشتند.   ۱۳ وقتی جدعون به اردوگاه دشمن رسید، یکی از مردان به دوست خود خوابی را که دیده بود، بیان می‌کرد. گفت: «خواب دیدم که یک نان جو در اردوی مدیانیان افتاد، به چادر خورد، آن را واژگون کرد و چادر بر زمین افتاد.»   ۱۴ رفیقش گفت: «خواب تو فقط یک تعبیر دارد. به این معنی که جدعون پسر یوآش اسرائیلی، با شمشیر می‌آید و خدا مدیانیان و تمام اردوگاه ما را به دست او خواهد سپرد.»   ۱۵ وقتی جدعون خواب و تعبیر آن را شنید، به سجده افتاد و بعد به اردوی اسرائیل برگشت و به مردم گفت: «برخیزید که خداوند سپاه مدیانیان و متّحدان آنها را به دست ما داده است.»   ۱۶ بعد جدعون آن سیصد نفر را به سه دسته تقسیم کرد. به دست هر کدام یک شیپور و یک کوزه خالی داد. در داخل هر کوزه یک مشعل گذاشت.   ۱۷ به آنها گفت: «وقتی به نزدیک اردوگاه دشمن رسیدیم به من نگاه کنید، هر چه من کردم شما هم بکنید.   ۱۸ وقتی من شیپور را نواختم، همه کسانی که با من هستند شیپورهای خود را در اطراف اردوگاه بنوازند و فریاد بزنند: ما برای خداوند و برای جدعون جنگ می‌کنیم!»   ۱۹ پس جدعون و یکصد نفری که با او بودند، قبل از نیمه شب به نزدیکی مرز اردوگاه رسیدند، وقتی که نگهبانان عوض شدند، شیپورهای خود را به صدا درآوردند. و کوزه‌هایی را که در دست داشتند شکستند.   ۲۰ و هر سه دسته شیپورها را نواختند و کوزه‌ها را شکستند. مشعلها را به دست چپ و شیپورها را به دست راست گرفته، نواختند و فریاد برآوردند: «ما برای خداوند و برای جدعون می‌جنگیم!»   ۲۱ همه آنها در اطراف اردوگاه در جای خود ایستادند و سپاه عظیم، وحشتزده به هر طرف می‌دویدند و فریادکنان فرار می‌کردند.   ۲۲ همین که تمام سیصد نفر شیپورهای خود را نواختند، خداوند سربازان دشمن را به جان یکدیگر انداخت و آنها از یک سر اردوگاه تا سر دیگر آن، یکدیگر را با شمشیر می‌کشتند. آنها تا بیت شطه به جانب صَریرَت و تا سرحد آبَل مَحوله، که در نزدیکی طَبات است، فرار کردند.   ۲۳ جدعون به مردم طایفه‌های نفتالی، اشیر و منسی پیام فرستاد که بیایند و به تعقیب فراریان بروند.   ۲۴ او همچنین به تمام کوهستان افرایم، قاصدانی را با این پیغام فرستاد: «به جنگ مدیانیان بیایید و راه آبها و رود اردن را تا بیت بارَه به روی ایشان ببندید.»   ۲۵ آنها دو سردار مدیانی، یعنی غُراب و ذئب را دستگیر کردند. غراب را در پیش صخره غراب کشتند و ذئب را در چرخشت شراب سازی‌اش به قتل رساندند. بعد از آن که مدیانیان را فراری دادند سرهای غراب و ذئب را به آن طرف اُردن پیش جدعون بردند. 

 فصل  ۸   
 شکست نهایی مدیانیان   
 ۱ مردم افرایم به جدعون گفتند: «این چه کاری بود که با ما کردی؟ چرا وقتی به جنگ مدیانیان رفتی ما را خبر نکردی؟» پس او را با خشم بسیار سرزنش نمودند.   ۲ جدعون به آنها گفت: «آیا خوشه چینی افرایم از میوه چینی ابیعزر بهتر نیست؟ کار شما در پایان جنگ بمراتب، مهمتر از کار ما در شروع جنگ بود.   ۳ زیرا خداوند به شما کمک کرد که دو سردار مدیانیان، یعنی غُراب و ذَئب را دستگیر کنید.» با این سخن جدعون، آنها آرام شدند.   ۴ بعد جدعون، با سیصد نفر از همراهان خود از رود اردن عبور کرد. آنها با وجود اینکه بسیار خسته بودند، باز هم از تعقیب دشمن دست نکشیدند.   ۵ جدعون به مردم سُکوّت گفت: «لطفاً به همراهان من چیزی برای خوردن بدهید، زیرا آنها خسته و بی حال شده‌اند و ما هنوز در تعقیب زَبَح و صَلمُونَع، پادشاهان مدیان هستیم.»   ۶ رهبران سُکوّت گفتند: «آیا زبح و صلمونع را دستگیر کرده‌ای که ما به سپاه تو نان بدهیم؟»   ۷ جدعون گفت: «بسیار خوب! وقتی که خداوند زبح و صلمونع را به دست من تسلیم کند، آنگاه من گوشت بدن شما را با تیغ و خار بیابان می‌دَرَم.»   ۸ جدعون از آنجا به فَنوعیل رفت و از آنها هم، درخواست خوراک کرد. آنها هم، مانند مردم سُکوّت به او جواب دادند.   ۹ جدعون به مردم فنوعیل گفت: «وقتی به سلامتی بازگردم این بُرج را ویران می‌کنم.»   ۱۰ در این وقت زَبَح و صَلمونع با پانزده هزار سرباز در قَرقور بودند. از تمام قوای شرقی فقط همین تعداد باقیمانده بود، زیرا یکصد و بیست هزار نفرشان قبلا تلف شده بودند.   ۱۱ بعد جدعون از راه کاروان رو در شرق نوبح یُجبَها رفته، با یک حمله ناگهانی سپاه مدیانیان را شکست داد.   ۱۲ زبح و صلمونع فرار کردند. جدعون به تعقیب آنها رفت و هر دو پادشاه مدیان را دستگیر کرد و تمام سپاه آنها را تارومار کرد.   ۱۳ بعد جدعون پسر یوآش از طریق گردنه حارَس از جنگ برگشت.   ۱۴ او یک جوان سُکوّتی را دستگیر کرد و پس از پرس و جو از او خواست تا نامهای مأموران و سرکردگان سُکوّت را بنویسد. آن جوان نام هفتاد و هفت نفرشان را نوشت.   ۱۵ جدعون به سُکوّت رفت و به مردم آنجا گفت: «به یاد بیاورید که شما از کمک کردن به من خودداری کردید و گفتید که من هرگز نمی‌توانم زبح و صلمونع را دستگیر کنم و از دادن خوراک به ما که خسته و بی حال بودیم، خودداری کردید. اینک ببینید آنها اینجا هستند.»   ۱۶ بعد با خار بیابان، رهبران سُکوّت را مجازات کرد.   ۱۷ بُرج فنوعیل را ویران نمود و مردان شهر را به قتل رساند.   ۱۸ بعد به زبح و صلمونع گفت: «آنهایی را که در تابور کشتید چگونه اشخاصی بودند؟» جواب دادند: «آنها همگی مانند شما و هر کدام مانند یک شاهزاده بودند.» جدعون گفت:   ۱۹ «پس آنها برادران و پسران مادر من بودند. به خداوند قسم، اگر شما آنها را نمی‌کشتید، من هم شما را نمی‌کشتم.»   ۲۰ پس به پسر اول خود، یَتَر گفت: «برخیز و آنها را بکُش.» امّا یتر دست به شمشیر نبرد و ترسید، چون هنوز بسیار جوان بود.   ۲۱ آنگاه زبح و صلمونع به جدعون گفتند: «تو خودت ما را بکش. ما می‌خواهیم که به دست یک شخص شجاعی، مثل تو کشته شویم.» پس جدعون برخاست، زبح و صلمونع را کشت و گردنبندهای شترهای ایشان را نیز برداشت.   ۲۲ مردم اسرائیل به جدعون گفتند: «تو بیا و حاکم ما باش، تو و پسرانت و نسلهای آینده تو، زیرا تو ما را از دست مدیانیان نجات دادی.»   ۲۳ جدعون جواب داد: «نه من و نه پسران من، پادشاه شما می‌شویم. حاکم شما خداوند است.   ۲۴ امّا یک خواهش از شما می‌کنم که هر کدامتان گوشواره‌هایی را که به غنیمت گرفته‌اید به من بدهید.» (چون دشمنان آنها، که اسماعیلی بودند، همگی گوشواره طلا داشتند.)   ۲۵ آنها جواب دادند: «با کمال میل، ما گوشواره‌ها را به تو می‌دهیم.» پس آنها ردایی را روی زمین پهن کردند و همگی گوشواره‌هایی را که به غنیمت گرفته بودند، در آن انداختند.   ۲۶ وزن گوشواره‌ها به غیر از گردنبندهای شتران، و زنجیرها و لباسهای ارغوانی پادشاهان مدیان و حلقه‌های گردن شترهایشان، در حدود بیست کیلوگرم طلا بود.   ۲۷ جدعون از آنها یک مجسمه طلایی ساخت و آن را در شهر خود، عُفره قرار داد. بزودی مردم اسرائیل شروع به پرستش آن کردند. این کار برای جدعون و خانواده‌اش دامی شد.   ۲۸ به این ترتیب مردم مدیان به دست اسرائیل شکست خوردند و دیگر نتوانستند قدرت خود را به دست بیاورند. در دوران عمر یروبعل، مدّت چهل سال صلح و آرامش در آن سرزمین برقرار بود. 
 مرگ جدعون   
 ۲۹ جدعون، پسر یوآش به خانه خود برگشت.   ۳۰ او دارای هفتاد پسر بود زیرا زنهای زیادی داشت.   ۳۱ او همچنین یک صیغه در شَکیم داشت که برایش یک پسر به دنیا آورد و وی را ابیملک نامید.   ۳۲ وقتی که جدعون فوت کرد، پیر و سالخورده شده بود. او را در آرامگاه پدرش یوآش، در عفره در سرزمین ابیعزریان به خاک سپردند.   ۳۳ بعد از وفات جدعون، مردم اسرائیل دوباره گمراه شده، به پرستش بعل پرداخته و بت بعل را خدای عهد خود نامیدند   ۳۴ و خداوند خدای خود را از یاد بردند. خدایی که آنها را از دست دشمنان اطرافشان نجات داده بود.   ۳۵ آنها خدمات یروبعل (جدعون) را که در حق ایشان کرده بود، فراموش نمودند و به خاندان او احترام نگذاشتند. 

 فصل  ۹      ابیملک   
 ۱ ابیملک، پسر جدعون نزد خویشاوندان مادر خود به شکیم رفت و همه را جمع کرده به آنها گفت:   ۲ «به اطّلاع تمام مردم شکیم برسانید و از آنها بپرسید: آیا می‌خواهید هفتاد پسر جدعون حاکم بر شما باشند یا یک نفر که من هستم؟ و به یاد داشته باشید که من از گوشت و خون شما می‌باشم.»   ۳ پس خویشاوندان مادرش، از طرف او حرفهایی را که زده بود، به مردم شکیم گفتند. و آنها با کمال خوشی پیروی از ابیملک را قبول کردند و گفتند: «او برادر ماست.»   ۴ آنها هفتاد سکّه نقره، از پرستشگاه بعل عهد به او دادند. ابیملک با آن پول، مردان ولگرد و بیکار را اجیر کرد تا به او بپیوندند.   ۵ بعد ابیملک به خانه پدر خود به عفره رفت و هفتاد برادر خود را روی یک سنگ کشت. تنها کوچکترین آنها، که یوتام نام داشت، زنده ماند؛ زیرا او خود را پنهان کرده بود.   ۶ بعد همه ساکنان شکیم و بیت ملو، کنار ستون درخت بلوط در شکیم، او را به پادشاهی برگزیدند.   ۷ وقتی یوتام باخبر شد، به بالای کوه جَرزیم ایستاد و با صدای بلند به مردم گفت: «ای ساکنان شکیم، به من گوش بدهید تا خدا به شما گوش بدهد.   ۸ یک روز درختان تصمیم گرفتند که پادشاهی برای خود انتخاب کنند. آنها اول پیش درخت زیتون رفتند و گفتند: بیا پادشاه ما باش.   ۹ امّا درخت زیتون به آنها گفت: آیا می‌خواهید که من از روغن خود، که به وسیله آن خدایان و اشخاص را احترام می‌گذارند، صرف نظر کنم و بروم حاکم درختان دیگر باشم؟   ۱۰ بعد درختان به درخت انجیر گفتند: بیا پادشاه ما شو.   ۱۱ درخت انجیر جواب داد: من نمی‌خواهم که شیرینی و میوه خوب خود را ترک کنم و بروم و بر درختان دیگر پادشاهی کنم.   ۱۲ سپس پیش تاک انگور رفتند و گفتند: بیا پادشاه ما شو.   ۱۳ تاک گفت: آیا باید از شراب خود که برای خدایان و انسان خوشی می‌آورد صرف نظر کنم و حاکم درختان دیگر شوم؟   ۱۴ بالاخره پیش بوته خار رفتند و گفتند: بیا و پادشاه ما باش.   ۱۵ بوته خار جواب داد: اگر به راستی می‌خواهید که من پادشاه شما شوم، پس بیایید در سایه من پناه ببرید، وگرنه آتشی از من خواهد برخاست که حتّی تمام سروهای آزاد لبنان را خواهد سوزانید.   ۱۶ «اکنون خوب فکر کنید که آیا انتخاب ابیملک به عنوان پادشاه، کار درستی است؟ آیا نسبت به جدعون و خاندانش احسان نموده‌اید و کاری که لایق او باشد، به عمل آورده‌اید؟   ۱۷ پدر من برای شما و به خاطر شما جنگ کرد. زندگی خود را به خطر انداخت و شما را از دست مدیانیان نجات داد.   ۱۸ امّا شما امروز بر ضد خانواده پدرم برخاسته‌اید و هفتاد پسر او را روی یک سنگ کُشتید و ابیملک را که پسر کنیز اوست، فقط به خاطر اینکه یکی از اقوام شماست به عنوان پادشاه خود انتخاب کردید.   ۱۹ اگر شما یقین دارید که از روی راستی و صداقت این کار را کرده‌اید و احترام جدعون را بجا آورده‌اید، من نیز آرزو می‌کنم که شما و ابیملک با هم خوش باشید.   ۲۰ وگرنه، آتشی از ابیملک برخیزد که همه ساکنان شکیم و بیت ملُو را بسوزاند و تمام مردم شکیم و بیت ملو و نیز خود ابیملک را از بین ببرد.»   ۲۱ بعد یوتام از آنجا گریخت و از ترس برادر خود، ابیملک، به بَئیر فرار کرد.   ۲۲ ابیملک مدّت سه سال بر اسرائیل حکومت کرد.   ۲۳ آنگاه خداوند روح شرارت بین ابیملک و مردم شکیم ایجاد کرد و مردم شکیم بر ضد ابیملک شورش نمودند.   ۲۴ پس از این حادثه، ابیملک و ساکنان شکیم که در قتل هفتاد پسر جدعون با او همدست بودند، به سزای کارهای خود رسیدند.   ۲۵ مردم شکیم برای حمله بر ابیملک، در امتداد جاده‌ای که به بالای کوه می‌رفت، کمین کردند و هر کسی را که از آنجا می‌گذشت، غارت می‌کردند. کسی به ابیملک خبر داد.   ۲۶ جَعل پسر عابد، با خویشاوندان خود به شکیم آمد و در آنجا، در بین مردم شهرت و اعتبار زیادی پیدا کرد.   ۲۷ یک روز آنها بیرون رفتند و از تاکستانی انگور چیدند و جشن گرفتند. سپس به پرستشگاه خدای خود رفتند و در آنجا خوردند و نوشیدند و ابیملک را مسخره کردند.   ۲۸ جَعل از مردم پرسید: «ابیملک کیست؟ چرا ما مردم شکیم باید او را خدمت کنیم؟ آیا او پسر جدعون و نام دستیارش زَبول نیست؟ ما باید به جدّ خود حامور وفادار باشیم.   ۲۹ ای کاش این مردم زیر دست من می‌بودند تا من ابیملک را از بین می‌بردم. آنگاه به ابیملک می‌گفتم: تمام لشکرت را جمع کن و به جنگ ما بیا.»   ۳۰ امّا وقتی زَبول حاکم شهر، سخنان جعل پسر عابد را شنید، بسیار خشمگین شد.   ۳۱ او پیامی به ابیملک در ارومه فرستاده گفت: «جعل پسر عابد و خویشاوندان او به شکیم آمده‌اند و مردم را بر ضد تو می‌شورانند.   ۳۲ پس هنگام شب با همراهانت بروید و پنهان شوید.   ۳۳ صبح روز بعد، وقت طلوع آفتاب بروید و به شهر حمله کنید. وقتی که او و مردانش برای مقابله آمدند، آن وقت هر معامله‌ای که می‌خواهی با آنها بکن.»   ۳۴ پس ابیملک و همه کسانی که با او بودند، شبانگاه رفتند و به چهار دسته تقسیم شده، در کمین نشستند.   ۳۵ وقتی صبح شد، جعل بیرون رفت و نزد دروازه شهر ایستاد. ابیملک با همراهان خود از کمینگاه بیرون آمد.   ۳۶ چون جعل آنها را دید، به زبول گفت: «آن مردم را می‌بینی که از کوه پایین می‌آیند!» زبول به او گفت: «تو سایه کوه را مردم خیال کردی.»   ۳۷ جعل باز گفت: «ببین مردم به طرف ما می‌آیند و یک گروه دیگر هم از راه بلوط مَعُونیم می‌آیند.»   ۳۸ آنگاه زبول رو به طرف او کرده پرسید: «کجاست آن حرفهای توخالی‌ای که می‌زدی؟ یادت می‌آید که می‌گفتی: ابیملک کیست که ما خدمت او را بکنیم؟ اینها کسانی هستند که تو به آنها ناسزا می‌گفتی. پس حالا برو و با آنها جنگ کن.»   ۳۹ جعل پیشاپیش مردم شکیم برای جنگ با ابیملک رفت.   ۴۰ ابیملک او را شکست داد و او فرار کرد. بسیاری از مردم شکیم زخمی شدند و تا نزدیک دروازه شهر، به هر طرف روی زمین افتادند.   ۴۱ ابیملک در ارومه ساکن شد و زبول جعل را با وابستگانش از شکیم بیرون راند تا دیگر در آنجا زندگی نکنند.   ۴۲ روز دیگر مردم شکیم به صحرا رفتند و ابیملک باخبر شد.   ۴۳ او مردان خود را جمع کرد و به سه دسته تقسیم کرد و در صحرا کمین کردند. وقتی مردم را دیدند که از شهر بیرون می‌آیند، از کمینگاه خود خارج شدند و همه را به قتل رساندند.   ۴۴ ابیملک و همراهانش با شتاب رفتند و در جلوی دروازه شهر ایستادند تا نگذارند که مردم به شهر داخل شوند. در عین حال دو دسته دیگر آنها، به کسانی که در صحرا بودند حمله کردند و همه را کشتند.   ۴۵ ابیملک تمام آن روز جنگ کرد تا اینکه شهر را به تصرّف خود درآورد. همه کسانی را که در شهر بودند، از بین بردند. شهر را ویران کردند و در آن نمک پاشیدند.   ۴۶ وقتی مردمی که در نزدیک بُرج شهر بودند، از واقعه باخبر شدند، به قلعه پرستشگاه خدای عهد پناه بردند.   ۴۷ وقتی ابیملک اطّلاع یافت که ساکنان بُرج شکیم در یک جا جمع شده‌اند،   ۴۸ با همراهان خود بر بالای کوه صَلمُون رفت. تبری را به دست گرفته، شاخه درختی را برید و آن را بر شانه خود گذاشت. آنگاه به همراهان خود گفت: «کاری که من کردم شما هم فوراً بکنید!»   ۴۹ پس هر کدام یک شاخه درخت را بریده، به دنبال ابیملک رفتند. شاخه‌ها را بردند و در اطراف قلعه انباشته و آنها را آتش زدند. همه مردم بُرج شکیم، که در حدود یک هزار مرد و زن بودند، هلاک شدند.   ۵۰ بعد ابیملک به شهر تاباص رفت. در آنجا اردو زد و آن را تصرّف کرد.   ۵۱ امّا در بین شهر یک بُرج بسیار مستحکم وجود داشت. پس همه مردم، زن و مرد و رهبران به داخل آن بُرج رفتند و دروازه‌ها را بستند. سپس چند نفر برای دیده‌بانی به پشت بام بُرج رفتند.   ۵۲ ابیملک برای حمله به طرف بُرج رفت. وقتی به دروازه بُرج نزدیک شد تا آن را به آتش بزند،   ۵۳ یکی از زنها سنگ آسیایی گرفته بر سر ابیملک انداخت و کاسه سرش را شکست.   ۵۴ ابیملک به جوان سلاحدار خود گفت: «شمشیرت را بِکش و مرا بکُش تا مبادا بگویند: یک زن او را کُشت.» پس آن جوان شمشیر خود را به شکم او فرو کرد و او را کشت.   ۵۵ چون مردم اسرائیل دیدند که ابیملک مرده است، همه به خانه‌های خود برگشتند.   ۵۶ به این ترتیب خدا، ابیملک را به خاطر گناهی که در مقابل پدر خود کرد و هفتاد پسر او را کشت، به سزای کارهایش رساند.   ۵۷ خدا همچنین بلای شرارت مردم شکیم را بر سر خودشان آورد. به این ترتیب نفرین یوتام، پسر جدعون به حقیقت پیوست. 

 فصل  ۱۰   
 تولع   
 ۱ بعد از مرگ ابیملک، یک نفر از طایفه یساکار به نام تُولَع پسر فُواه نوه دودا، برای نجات قوم اسرائیل آمد. او در شهر شامیر در کوهستان افرایم زندگی می‌کرد.   ۲ او مدّت بیست و سه سال بر اسرائیل رهبری کرد. بعد از وفاتش او را در شامیر به خاک سپردند. 
 یائیر   
 ۳ بعد از او یائیر جلعادی، بیست و دو سال حاکم اسرائیل بود.   ۴ او دارای سی پسر بود که بر سی الاغ سوار می‌شدند و سی شهر در سرزمین جلعاد داشتند که تا به امروز به نام شهرهای یائیر یاد می‌شوند.   ۵ وقتی که فوت کرد، او را در قامون دفن کردند.   ۶ بار دیگر مردم اسرائیل با پرستش خدایان در پیشگاه خداوند شرارت ورزیده، خدایان بعل و عشتاروت، یعنی خدایان سوریه، صیدون، موآب، عمون و فلسطین به خداوند گناه ورزیدند. آنها او را ترک کرده، از عبادت او دست کشیدند.   ۷ پس آتش خشم خداوند شعله‌ور شد و آنها را زیر سلطه فلسطینیان و عمونیان برد.   ۸ برای مدّت هجده سال آنها بر اسرائیلیانی که در سرزمین اموریان در شرق رود اردن در جلعاد زندگی می‌کردند، ظلم و ستم روا داشتند.   ۹ عمونیان از رود اردن عبور کرده، برای جنگ با طایفه‌های یهودا، بنیامین و افرایم رفتند و زندگی را بر مردم اسرائیل تلخ ساختند.   ۱۰ آنگاه قوم اسرائیل به حضور خداوند گریه و زاری کردند و گفتند: «ما در برابر تو گناه کرده‌ایم، زیرا ما خدای خود را ترک نموده، خدایان بعل را پرستش کرده‌ایم.»   ۱۱ خداوند به آنها فرمود: «آیا من شما را از دست مردمان مصر، اموری، عمونی و فلسطینی نجات ندادم؟   ۱۲ آیا وقتی شما از دست ظلم مردم صیدون، عمالق و معونی نزد من فریاد کردید، شما را نجات ندادم؟   ۱۳ امّا شما مرا ترک کردید و خدایان بیگانه را پرستیدید، پس من دیگر شما را نجات نخواهم داد.   ۱۴ بروید پیش همان خدایانی که برای خود انتخاب کردید تا شما را از ظلم و ستمی که می‌کشید، خلاص کنند.»   ۱۵ مردم اسرائیل به خداوند گفتند: «ما گناهکاریم. هر چه که می‌خواهی در حق ما بکن. امّا اکنون یک بار دیگر ما را نجات بده.»   ۱۶ پس آنها خدایان بیگانه را از بین بردند و دوباره خداوند را پرستش کردند. پس خداوند بر رنجهای آنان شفقت نمود.   ۱۷ در این وقت عمونیان، سپاه خود را در جلعاد آماده و مجهّز کردند. مردم اسرائیل هم همه یک جا جمع شده، در مصفه اردو زدند.   ۱۸ رهبران سپاه جلعاد از یکدیگر پرسیدند: «چه کسی می‌خواهد فرمانده ما در جنگ با عمونیان باشد؟ هر کسی که داوطلب شود، آن شخص حاکم ما در جلعاد خواهد بود.»