پرش به محتوا

کتاب مقدس (انجمن کتاب مقدس بریتانیا و خارجه)/عهد عتیق/کتاب روت

از ویکی‌نبشته

باب اول

۱ و واقع شد در ایام حکومت داوران که قحطی در زمین پیدا شد و مردی از بیتلحم یهودا رفت تا در بلاد موآب ساکن شود او و زنش و دو پسرش * ۲ و اسم آن مرد اَلیمَلَک بود و اسم زنش نَعُومی و پسرانش بمَحْلُون و کِلْیون مسمّی و اَفْراتیانِ بیتلحم یهودا بودند پس ببلاد موآب رسیده در آنجا ماندند * ۳ و اَلیمَلَک شوهر نعومی مرد و او با دو پسرش باقی ماند * ۴ و ایشان از زنان موآب برای خود زن گرفتند که نام یکی عُرْفَه و نام دیگری روت بود و در آنجا قریب بده سال توقف نمودند * ۵ و هر دو ایشان مَحْلُون و کِلْیون نیز مردند و آن زن از دو پسر و شوهر خود محروم ماند * ۶ پس او با دو عروس خود برخاست تا از بلاد موآب برگردد زیرا که در بلاد موآب شنیده بود که خداوند از قوم خود تفقّد نموده نان بایشان داده است * ۷ و از مکانی که در آن ساکن بود بیرون آمد و دو عروسش همراه وی بودند و براه روانه شدند تا بزمین یهودا مراجعت کنند * ۸ و نعومی بدو عروس خود گفت بروید و هر یکی از شما بخانهٔ مادر خود برگردید و خداوند بر شما احسان کناد چنانکه شما بمردگان و بمن کردید * ۹ و خداوند بشما عطا کناد که هر یکی از شما در خانهٔ شوهر خود راحت یابید پس ایشان را بوسید و آواز خود را بلند کرده گریستند * ۱۰ و باو گفتند نی بلکه همراه تو نزد قوم تو خواهیم برگشت * ۱۱ نعومی گفت ای دخترانم برگردید چرا همراه من بیایید آیا در رحم من هنوز پسران هستند که برای شما شوهر باشند * ۱۲ ای دخترانم برگشته راه خود را پیش گیرید زیرا که برای شوهر گرفتن زیاده پیر هستم و اگر گویم که امید دارم و امشب نیز بشوهر داده شوم وپسران هم بزایم * ۱۳ آیا تا بالغ شدن ایشان صبر خواهید کرد و بخاطر ایشان خود را از شوهر گرفتن محروم خواهید داشت نی ای دخترانم زیرا که جانم برای شما بسیار تلخ شده است چونکه دست خداوند بر من دراز شده است * ۱۴ پس بار دیگر آواز خود را بلند کرده گریستند و عرفه مادر شوهر خود را بوسید اما روت بوی چسبید * ۱۵ و او گفت اینک زن برادر شوهرت نزد قوم خود و خدایان خویش برگشته است تو نیز در عقب زن برادر شوهرت برگرد * ۱۶ روت گفت بر من اصرار مکن که تو را ترک کنم و از نزد تو برگردم زیرا هر جائی که رَوْی میآیم و هر جائی که منزل کنی منزل میکنم قوم تو قوم من و خدای تو خدای من خواهد بود * ۱۷ جائی که بمیری میمیرم و در آنجا دفن خواهم شد خداوند بمن چنین بلکه زیاده بر این کند اگر چیزی غیر از موت مرا از تو جدا نماید * ۱۸ پس چون دید که او برای رفتن همراهش مصمم شده است از سخن گفتن با وی باز ایستاد * ۱۹ و ایشان هر دو روانه شدند تا ببیتلحم رسیدند و چون وارد بیتلحم گردیدند تمامی شهر بر ایشان بحرکت آمده زنان گفتند که آیااین نعومی است * ۲۰ او بایشان گفت مرا نعومی مخوانید بلکه مرا مُرَّه بخوانید زیرا قادر مطلق بمن مرارت سخت رسانیده است * ۲۱ من پُر بیرون رفتم و خداوند مرا خالی برگردانید پس برای چه مرا نعومی میخوانید چونکه خداوند مرا ذلیل ساخته است و قادرمطلق بمن بدی رسانیده است * ۲۲ و نعومی مراجعت کرد و عروسش روتِ موآبیه که از بلاد موآب برگشته بود همراه وی آمد و در ابتدای درویدن جو وارد بیتلحم شدند *

باب دوم

۱ و نعومی خویشِ شوهری داشت که مردیدولتمند بوعَزْ نام از خاندان اَلیمَلَک بود * ۲ و روت موآبیه بنعومی گفت مرا اجازت ده که بکشتزارها بروم و در عقب هر کسی که در نظرش التفات یابم خوشهچینی نمایم او وی را گفت برو ای دخترم * ۳ پس روانه شده بکشتزار درآمد و در عقب دروندگان خوشهچینی مینمود و اتفاق او بقطعهٔ زمین بوعَزْ که از خاندان اَلیمَلَک بود افتاد * ۴ و اینک بوعَزْ از بیتلحم آمده بدروندگان گفت خداوند با شما باد ایشان وی را گفتند خداوند تو را برکت دهد * ۵ و بوعَزْ بنوکر خود که بر دروندگان گماشته بود گفت این دختر از آن کیست * ۶ نوکر که بر دروندگان گماشته شده بود در جواب گفت این است دختر موآبیه که با نعومی از بلاد موآب برگشته است * ۷ و بمن گفت تمنّا اینکهخوشهچینی نمایم و در عقب دروندگان در میان بافهها جمع کنم پس آمده از صبح تا بحال مانده است سوای آنکه اندکی در خانه توقّف کرده است * ۸ و بوعَزْ بروت گفت ای دخترم مگر نمیشنوی بهیچ کشتزار دیگر برای خوشهچینی مرو و از اینجا هم مگذر بلکه با کنیزان من در اینجا باش * ۹ و چشمانت بزمینی که میدروند نگران باشد و در عقب ایشان برو آیا جوانان را حکم نکردم که تو را لمس نکنند و اگر تشنه باشی نزد ظروف ایشان برو و از آنچه جوانان میکشند بنوش * ۱۰ پس بروی در افتاده او را تا بزمین تعظیم کرد و باو گفت برای چه در نظر تو التفات یافتم که بمن توجه نمودی و حال آنکه غریب هستم * ۱۱ بوعَزْ در جواب او گفت از هر آنچه بعد از مردن شوهرت بمادر شوهر خود کردی اطلاع تمام بمن رسیده است و چگونه پدر و مادر و زمین ولادت خود را ترک کرده نزد قومی که پیشتر ندانسته بودی آمدی * ۱۲ خداوند عمل تو را جزا دهد و از جانب یهوه خدای اسرائیل که در زیر بالهایش پناه بردی اجر کامل بتو برسد * ۱۳ گفت ای آقایم در نظر تو التفات بیابم زیرا که مرا تسلی دادی و بکنیز خود سخنان دلآویز گفتی اگر چه من مثل یکی از کنیزان تو نیستم * ۱۴ بوعَزْ وی را گفت در وقت چاشت اینجا بیا و از نان بخور و لقمهٔ خود را در شیره فرو بر پس نزد دروندگان نشست و غلهٔ برشته باو دادند و خورد و سیر شده باقی مانده را واگذاشت * ۱۵ و چون برای خوشهچینی برخاست بوعَزْ جوانانخود را امر کرده گفت بگذارید که در میان بافهها هم خوشه چینی نماید و او را زجر منمایید * ۱۶ و نیز از دستهها کشیده برایش بگذارید تا برچیند و او را عتاب مکنید * ۱۷ پس تا شام در آن کشتزار خوشهچینی نموده آنچه را که برچیده بود کوبید و بقدر یک ایفهٔ جو بود * ۱۸ پس آن را برداشته بشهر درآمد و مادر شوهرش آنچه را که برچیده بود دید و آنچه بعد از سیرشدنش باقی مانده بود بیرون آورده بوی داد * ۱۹ و مادر شوهرش وی را گفت امروز کجا خوشهچینی نمودی و کجا کار کردی مبارک باد آنکه بر تو توجه نموده است پس مادر شوهر خود را از کسی که نزد وی کار کرده بود خبر داده گفت نام آن شخص که امروز نزد او کار کردم بوعَزْ است * ۲۰ و نعومی بعروس خود گفت او از جانب خداوند مبارک باد زیرا که احسان را بر زندگان و مردگان ترک ننموده است و نعومی وی را گفت این شخص خویش ما و از ولیهای ماست * ۲۱ و روت موآبیه گفت که او نیز مرا گفت با جوانان من باش تا همهٔ درو مرا تمام کنند * ۲۲ نعومی بعروس خود روت گفت که ای دخترم خوب است که با کنیزان او بیرون روی و تو را در کشتزار دیگر نیابند * ۲۳ پس با کنیزان بوعَزْ برای خوشهچینی میماند تا درو جو و درو گندم تمام شد و با مادرشوهرش سکونت داشت *

باب سوم

۱ و مادر شوهرش نعومی وی را گفت ای دختر من آیا برای تو راحت نجویم تابرایت نیکو باشد * ۲ و الان آیا بوعَزْ که تو با کنیزانش بودی خویش ما نیست و اینک او امشب در خرمن خود جو پاک میکند * ۳ پس خویشتن را غسل کرده تدهین کن و رخت خود را پوشیده بخرمن برو اما خود را بآن مرد نشناسان تا از خوردن و نوشیدن فارغ شود * ۴ و چون او بخوابد جای خوابیدنش را نشان کن و رفته پایهای او را بگشا و بخواب و او تو را خواهد گفت که چه باید بکنی * ۵ او وی را گفت هر چه بمن گفتی خواهم کرد * ۶ پس بخرمن رفته موافق هر چه مادرشوهرش او را امر فرموده بود رفتار نمود * ۷ پس چون بوعَزْ خورد و نوشید و دلش شاد شد و رفته بکنار بافههای جو خوابید آنگاه او آهسته آهسته آمده پایهای او را گشود و خوابید * ۸ و در نصف شب آن مرد مضطرب گردید و بآن سمت متوجه شد که اینک زنی نزد پایهایش خوابیده است * ۹ و گفت تو کیستی او گفت من کنیز تو روت هستم پس دامن خود را بر کنیز خویش بگستران زیرا که تو ولّی هستی * ۱۰ او گفت ای دختر من از جانب خداوند مبارک باش زیرا که در آخر بیشتر احسان نمودی از اول چونکه در عقب جوانان چه فقیر و چه غنی نرفتی * ۱۱ و حال ای دختر من مترس هر آنچه بمن گفتی برایت خواهم کرد زیرا که تمام شهرِ قوم من تو را زن نیکو میدانند * ۱۲ و الان راست است که من ولی هستم لیکن ولّیای نزدیکتر از من هست * ۱۳ امشب در اینجا بمان و بامدادان اگر او حق ولّی را برای تو ادا نماید خوب ادا نماید و اگر نخواهد که برای تو حقولّی را ادا نماید پس قسم بحیات خداوند که من آن را برای تو ادا خواهم نمود الان تا صبح بخواب * ۱۴ پس نزد پایش تا صبح خوابیده پیش از آنکه کسی همسایهاش را تشخیص دهد برخاست و بوعَزْ گفت زنهار کسی نفهمد که این زن بخرمن آمده است * ۱۵ و گفت چادری که بر توست بیاور و بگیر پس آن را بگرفت و او شش کیل جو پیموده بر وی گذارد و بشهر رفت * ۱۶ و چون نزد مادر شوهر خود رسید او وی را گفت ای دختر من بر تو چه گذشت پس او را از هر آنچه آن مرد با وی کرده بود خبر داد * ۱۷ و گفت این شش کیل جو را بمن داد زیرا گفت نزد مادرشوهرت تهیدست مرو * ۱۸ او وی را گفت ای دخترم آرام بنشین تا بدانی که این امر چگونه خواهد شد زیرا که آن مرد تا این کار را امروز تمام نکند آرام نخواهد گرفت *

باب چهارم

۱ و بوعَزْ بدروازه آمده آنجا نشست و اینک آن ولّی که بوعز دربارهٔ او سخن گفته بود میگذشت و باو گفت ای فلان باینجا برگشته بنشین و او برگشته نشست * ۲ و ده نفر از مشایخ شهر را برداشته بایشان گفت اینجا بنشینید و ایشان نشستند * ۳ و بآن ولّی گفت نعومی که از بلاد موآب برگشته است قطعهٔ زمینی را که از برادر ما اَلیمَلَک بود میفروشد * ۴ و من مصلحت دیدم که تو را اطلاع داده بگویم که آن را بحضور این مجلس و مشایخ قوم من بخر پس اگر انفکاک میکنی بکن و اگر انفکاکنمیکنی مرا خبر بده تا بدانم زیرا غیر از تو کسی نیست که انفکاک کند و من بعد از تو هستم او گفت من انفکاک میکنم * ۵ بوعَزْ گفت در روزی که زمین را از دست نعومی میخری از روت موآبیه زن متوفی نیز باید خرید تا نام متوفی را بر میراثش برانگیزانی * ۶ آن ولّی گفت نمیتوانم برای خود انفکاک کنم مبادا میراث خود را فاسد کنم پس تو حق انفکاک مرا بر ذمّه خود بگیر زیرا نمیتوانم انفکاک نمایم * ۷ و رسم انفکاک و مبادلت در ایام قدیم در اسرائیل بجهت اثبات هر امر این بود که شخص کفش خود را بیرون کرده بهمسایهٔ خود میداد و این در اسرائیل قانون شده است * ۸ پس آن ولّی ببوعَزْ گفت آن را برای خود بخر و کفش خود را بیرون کرد * ۹ و بوعَزْ بمشایخ و بتمامی قوم گفت شما امروز شاهد باشید که تمامی مایملک اَلیمَلَک و تمامی مایملک کِلیون و مَحْلون را از دست نعومی خریدم * ۱۰ و هم روت موآبیه زن مَحْلون را بزنی خود خریدم تا نام متوفی را بر میراثش برانگیزانم و نام متوفی از میان برادرانش و از دروازهٔ محلهاش منقطع نشود شما امروز شاهد باشید * ۱۱ و تمامی قوم که نزد دروازه بودند و مشایخ گفتند شاهد هستیم و خداوند این زن را که بخانهٔ تو درآمد مثل راحیل و لیه گرداند که خانهٔ اسرائیل را بنا کردند و تو در افراته کامیاب شو و در بیتلحم ناموَر باش * ۱۲ و خانهٔ تو مثل خانهٔ فارص باشد که تامار برای یهـودا زاییـد از اولادی که خداوند تو را از این دختر خواهد بخشید * ۱۳ پس بوعَزْ روت را گرفت و او زن وی شد و باو درآمـد و خداوند او را حمـل داد که پسـری زاییـد * ۱۴ و زنـان بنعومـی گفتنـد متبارک بـاد خداوند که تو را امروز بیولّی نگذاشته است و نام او در اسرائیل بلند شود * ۱۵ و او برایت تازهکنندهٔ جان و پرورندهٔ پیری تو باشد زیرا که عروست که تو را دوست میدارد و برایت از هفت پسر بهتـر است او را زاییـد * ۱۶ و نعومـی پسـر را گرفته در آغوش خـود گذاشـت و دایـهٔ اوشـد * ۱۷ و زنان همسایـهاش او را نام نهـاده گفتند بـرای نعومی پسـری زاییـده شـد و نام او را عُوبیـد خواندنـد و او پدر یسی پـدر داود اسـت * ۱۸ این است پیدایش فارَص فارَص حَصرون را آورد * ۱۹ و حَصرون رام را آورد و رام عَمّیناداب را آورد * ۲۰ و عَمّیناداب نَحْشون را آورد و نَحْشون سَلْمون را آورد * ۲۱ و سَلْمون بُوعَز را آورد و بُوعَز عُوبید را آورد * ۲۲ و عُوبید یسّی را آورد و یسّی داود را آورد *