پرش به محتوا

کتاب مقدس (انجمن کتاب مقدس بریتانیا و خارجه)/عهد عتیق/کتاب دوم سموئیل

از ویکی‌نبشته

باب اول

۱ و بعد از وفات شاؤل و مراجعت داود از مقاتلهٔ عَمالَقَه واقع شد که داود دو روز در صِقْلَغ توقف نمود * ۲ و در روز سوم ناگاه شخصی از نزد شاؤل با لباس دریده و خاک بر سرش ریخته از لشکر آمد و چون نزد داود رسید بزمین افتاده تعظیم نمود * ۳ و داود وی را گفت از کجا آمدی او در جواب وی گفت از لشکر اسرائیل فرار کردهام * ۴ داود وی را گفت مرا خبر بده که کار چگونه شده است او گفت قوم از جنگ فرار کردند و بسیاری از قوم نیز افتادند و مُردند و هم شاؤل و پسرش یوناتان مُردند * ۵ پس داود بجوانی که او را مخبر ساخته بود گفت چگونه دانستی که شاؤل و پسرش یوناتان مردهاند * ۶ و جوانی که او را مخبر ساخته بود گفت اتفاقاً مرا در کوه جِلْبُوع گذر افتاد و اینک شاؤل بر نیزه خود تکیه مینمود و اینک ارابهها و سوارانْ او را بسختی تعاقب میکردند * ۷ و بعقب نگریسته مرا دید و مرا خواند و جواب دادم لبّیک * ۸ او مرا گفت تو کیستی وی را گفتم عمالیقی هستم * ۹ او بمن گفت تمنّا اینکه بر من بایستی و مرا بکشی زیرا که پریشانی مرا در گرفته است چونکه تمام جانم تا بحال در من است * ۱۰ پس بر او ایستاده او را کُشتم زیرا دانستم که بعد از افتادنش زنده نخواهد ماند و تاجی که بر سرش و بازوبندی که بر بازویش بود گرفته آنهارا اینجا نزد آقایم آوردم * ۱۱ آنگاه داود جامهٔ خود را گرفته آن را درید و تمامی کسانی که همراهش بودند چنین کردند * ۱۲ و برای شاؤل و پسرش یوناتان و برای قوم خداوند و خاندان اسرائیل ماتم گرفتند و گریه کردند و تا شام روزه داشتند زیرا که بدم شمشیر افتاده بودند * ۱۳ و داود بجوانی که او را مخبر ساخت گفت تو از کجا هستی او گفت من پسر مرد غریب عمالیقی هستم * ۱۴ داود وی را گفت چگونه نترسیدی که دست خود را بلند کرده مسیح خداوند را هلاک ساختی * ۱۵ آنگاه داود یکی از خادمان خود را طلبیده گفت نزدیک آمده او را بکش پس او را زد که مرد * ۱۶ و داود او راگفت خونت بر سر خودت باشد زیرا که دهانت بر تو شهادت داده گفت که من مسیح خداوند را کشتم * ۱۷ و داود این مرثیه را دربارهٔ شاؤل و پسرش یوناتان انشا کرد * ۱۸ و امر فرمود که نشید قوس را ببنییهودا تعلیم دهند اینک در سِفْر یاشَر مکتوب است * ۱۹ زیبائی تو ای اسرائیل در مکانهای بلندت کشته شد جباران چگونه افتادند * ۲۰ در جَتّ اطلاع ندهید و در کوچههای اَشْقَلُون خبر مرسانید مبادا دختران فلسطینیان شادی کنند و مبادا دختران نامختونان وجد نمایند * ۲۱ ای کوههای جِلْبُوع شبنم و باران بر شما نبارد و نه از کشتزارهایت هدایا بشود زیرا در آنجا سپر جباران دور انداخته شد سپر شاؤل که گویا بروغن مسح نشده بود * ۲۲ از خون کشتگان و از پیه جباران کَمان یوناتان برنگردید و شمشیر شاؤل تهی برنگشت * ۲۳ شاؤل و یوناتان در حیات خویش محبوب نازنین بودند و در موت خود از یکدیگر جدا نشدند از عقابها تیزپرتر و از شیران تواناتر بودند * ۲۴ ای دختران اسرائیل برای شاؤل گریه کنید که شما را بقرمز و نفایس ملبس میساخت و زیورهای طلا بر لباس شما میگذاشت * ۲۵ شجاعان در معرض جنگ چگونه افتادند ای یوناتان بر مکانهای بلند خود کُشته شدی * ۲۶ ای برادر من یوناتان برای تو دلتنگ شدهام برای من بسیار نازنین بودی محبت تو با من عجیبتر از محبت زنان بود * ۲۷ جبّاران چگونه افتادند و چگونه اسلحهٔ جنگ تلف شد *

باب دوم

۱ و بعد از آن واقع شد که داود از خداوند سؤال نموده گفت آیا بیکی از شهرهای یهودا برآیم خداوند وی را گفت برآی داود گفت کجا برآیم گفت بحَبْرُون * ۲ پس داود بآنجا برآمد و دو زنش نیز اَخینوعَمِ یزْرَعیلیه و اَبِیجایل زن نابال کَرْمَلی * ۳ و داود کسانی را که با او بودند با خاندان هر یکیبُرد و در شهرهای حَبْرُون ساکن شدند * ۴ و مردان یهودا آمده داود را در آنجا مسح کردند تا بر خاندان یهودا پادشاه شود و بداود خبر داده گفتند که اهل یابیش جِلْعاد بودند که شاؤل را دفن کردند * ۵ پس داود قاصدان نزد اهل یابیش جِلْعاد فرستاده بایشان گفت شما از جانب خداوند مبارک باشید زیرا که این احسان را بآقای خود شاؤل نمودید و او را دفن کردید * ۶ و الان خداوند بشما احسان و راستی بنماید و من نیز جزای این نیکویی را بشما خواهم نمود چونکه این کار را کردید * ۷ و حال دستهای شما قوّی باشد و شما شجاع باشید زیرا آقای شما شاؤل مرده است و خاندان یهودا نیز مرا بر خود بپادشاهی مسح نمودند * ۸ اما اَبْنیر بن نیر سردار لشکر شاؤل اِیشْبُوشَت بنشاؤل را گرفته او را بمَحْنایم بُرد * ۹ و او را بر جِلْعاد و بر آشوریان و بر یزْرَعِیل و بر افرایم و بر بنیامین و بر تمامی اسرائیل پادشاه ساخت * ۱۰ و اِیشْبُوشَت بنشاؤل هنگامی که بر اسرائیل پادشاه شد چهل ساله بود و دو سال سلطنت نمود اما خاندان یهودا داود را متابعت کردند * ۱۱ و عدد ایامی که داود در حَبْرُون بر خاندان یهودا سلطنت نمود هفت سال و شش ماه بود * ۱۲ و اَبْنیر بن نیر و بندگان اِیشْبُوشَت بنشاؤل از مَحْنایم بجِبْعُون بیرون آمدند * ۱۳ و یوآب بن صَرُویه و بندگان داود بیرون آمده نزد برکه جِبْعُون با آنها ملتقی شدند و اینان باین طرف برکه و آنان بر آن طرف برکه نشستند * ۱۴ و اَبْنیر بیوآب گفت الان جوانان برخیزند و در حضور ما بازی کنند یوآب گفت برخیزید * ۱۵ پس برخاسته بشماره عبور کردند دوازده نفر برای بنیامین و برای اِیشْبُوشَت بنشاؤل و دوازده نفر از بندگان داود * ۱۶ و هر یک از ایشان سر حریف خود را گرفته شمشیر خود را در پهلویش زد پس با هم افتادند پس آن مکان را که در جِبْعُون است حَلْقَت هَصّوُریم نامیدند * ۱۷ و آن روز جنگ بسیار سخت بود و اَبْنیر و مردان اسرائیل از حضور بندگان داود منهزم شدند * ۱۸ و سه پسر صَرُویه یوآب و اَبیشای و عَسائیل در آنجا بودند و عسائیل مثل غزال برّی سبک پا بود * ۱۹ و عسائیل اَبْنیر را تعاقب کرد و در رفتن بطرف راست یا چپ از تعاقب اَبْنیر انحراف نورزید * ۲۰ و اَبْنیر بعقب نگریسته گفت آیا تو عَسائیل هستی گفت من هستم * ۲۱ اَبْنیر وی را گفت بطرف راست یا بطرف چپ خود برگرد و یکی از جوانان را گرفته اسلحهٔ او را بردار اما عَسائیل نخواست که از عقب او انحراف ورزد * ۲۲ پس اَبْنیر بار دیگر بعسائیل گفت از عقب من برگرد چرا تو را بزمین بزنم پس چگونه روی خود را نزد برادرت یوآب برافرازم * ۲۳ و چون نخواست که برگردد اَبْنیر او را بمُؤَخَّر نیزهٔ خود بشکمش زد که سر نیزه از عقبش بیرون آمد و در آنجا افتاده در جایش مُرد و هر کس که بمکان افتادن و مُردن عَسائیل رسید ایستاد * ۲۴ اما یوآب و ابیشای اَبْنیر را تعاقب کردند و چون ایشان بتَلّ اَمَّه که بمقابل جیح در راه بیابان جِبْعُون است رسیدند آفتاب فرو رفت * ۲۵ و بنیبنیامین بر عقب اَبْنیر جمع شده یک گروهشدند و بر سر یک تل ایستادند * ۲۶ و اَبْنیر یوآب را صدا زده گفت که آیا شمشیر تا بابد هلاک سازد آیا نمیدانی که آخر بتلخی خواهد انجامید پس تا بکی قوم را امر نمیکنی که از تعاقب برادران خویش برگردند * ۲۷ یوآب در جواب گفت بخدای حی قَسَم اگر سخن نگفته بودی هر آینه قوم در صبح از تعاقب برادران خود برمیگشتند * ۲۸ پس یوآب کَرِنّا نواخته تمامی قوم ایستادند و اسرائیل را باز تعاقب ننمودند و دیگر جنگ نکردند * ۲۹ و اَبْنیر و کسانش تمامی آن شب را از راه عَرَبَه رفته از اُرْدُن عبور کردند و از تمامی یتْرون گذشته بمَحْنایم رسیدند * ۳۰ و یوآب از عقب اَبْنیر برگشته تمامی قوم را جمع کرد و از بندگان داود سوای عسائیل نوزده نفر مفقود بودند * ۳۱ اما بندگان داود بنیامین و مردمان اَبْنیر را زدند که از ایشان سیصد و شصت نفر مردند * ۳۲ و عسائیل را برداشته او را در قبر پدرش که در بیتلحم است دفن کردند و یوآب و کسانش تمامی شب کوچ کرده هنگام طلوع فجر بحَبْرُون رسیدند *

باب سوم

۱ و جنگ در میان خاندان شاؤل و خاندان داود بطول انجامید و داود روز بروز قوّت میگرفت و خاندان شاؤل روز بروز ضعیف میشدند * ۲ و برای داود در حَبْرُون پسران زاییده شدند و نخستزادهاش عَمّون از اَخینوعَمِ یزْرَعیلیه بود * ۳ و دومش کیلاب از اَبِیجایل زن نابال کَرْمَلی و سوم اَبْشالُوم پسر مَعْکَه دختر تَلْمای پادشاه جَشُور * ۴ و چهارم اَدُونیا پسر حَجِّیت و پنجم شَفَطْیا پسر اَبیطال * ۵ و ششم یتْرَعام از عَجْلَه زن داود اینان برای داود در حَبْرُون زاییده شدند * ۶ و هنگامی که جنگ در میان خاندان شاؤل و خاندان داود میبود اَبْنیر خاندان شاؤل را تقویت مینمود * ۷ و شاؤل را کنیزی مسمّی برِصْفَه دختر اَیه بود و اِیشْبُوشَت باَبْنیر گفت چرا بکنیز پدرم درآمدی * ۸ و خشم اَبْنیر بسبب سخن اِیشْبُوشَت بسیار افروخته شده گفت آیا من سر سگ برای یهودا هستم و حال آنکه امروز بخاندان پدرت شاؤل و برادرانش و اصحابش احسان نمودهام و تو را بدست داود تسلیم نکردهام که بسبب این زن امروز گناه بر من اسناد میدهی * ۹ خدا مثل این و زیاده از این باَبْنیر بکند اگر من بطوری که خداوند برای داود قسم خورده است برایش چنین عمل ننمایم * ۱۰ تا سلطنت را از خاندان شاؤل نقل نموده کرسی داود را بر اسرائیل و یهودا از دان تا بئرشبع پایدار گردانم * ۱۱ و او دیگر نتوانست در جواب اَبْنیر سخنی گوید زیرا که از او میترسید * ۱۲ پس اَبْنیر در آن حین قاصدان نزد داود فرستاده گفت این زمین مال کیست و گفت تو با من عهد ببند و اینک دست من با تو خواهد بود تا تمامی اسرائیل را بسوی تو برگردانم * ۱۳ او گفت خوب من با تو عهد خواهم بست ولیکن یک چیز از تو میطلبم و آن این است که روی مرا نخواهی دید جز اینکه اول چون برای دیدن روی من بیائی میکال دختر شاؤل را بیاوری * ۱۴ پس داود رسولان نزد اِیشْبُوشَت بن شاؤل فرستاده گفت زن من میکال را که برای خود بصد قلفهٔ فلسطینیان نامزد ساختم نزد من بفرست * ۱۵ پس اِیشْبُوشَت فرستاده او را از نزدشوهرش فَلْطِئیل بن لایش گرفت * ۱۶ و شوهرش همراهش رفت و در عقبش تا حوریم گریه میکرد پس اَبْنیر وی را گفت برگشته برو و او برگشت * ۱۷ و اَبْنیر با مشایخ اسرائیل تکلّم نموده گفت قبل از این داود را میطلبیدید تا بر شما پادشاهی کند * ۱۸ پس الان این را بانجام برسانید زیرا خداوند دربارهٔ داود گفته است که بوسیلهٔ بندهٔ خود داود قوم خویش اسرائیل را از دست فلسطینیان و از دست جمیع دشمنان ایشان نجات خواهم داد * ۱۹ و اَبْنیر بگوش بنیامینیان نیز سخن گفت و اَبْنیر هم بحَبْرُون رفت تا آنچه را که در نظر اسرائیل و در نظر تمامی خاندان بنیامین پسند آمده بود بگوش داود بگوید * ۲۰ پس اَبْنیر بیست نفر با خود برداشته نزد داود بحَبْرُون آمد و داود بجهت اَبْنیر و رفقایش ضیافتی برپا کرد * ۲۱ و اَبْنیر بداود گفت من برخاسته خواهم رفت و تمامی اسرائیل را نزد آقای خود پادشاه جمع خواهم آورد تا با تو عهد ببندند و بهر آنچه دلت میخواهد سلطنت نمائی پس داود اَبْنیر را مرخص نموده او بسلامتی برفت * ۲۲ و ناگاه بندگان داود و یوآب از غارتی باز آمده غنیمت بسیار با خود آوردند و اَبْنیر با داود در حَبْرُون نبود زیرا وی را رخصت داده و او بسلامتی رفته بود * ۲۳ و چون یوآب و تمامی لشکری که همراهش بودند برگشتند یوآب را خبر داده گفتند که اَبْنیر بن نیر نزد پادشاه آمد و او را رخصت داده و بسلامتی رفت * ۲۴ پس یوآب نزد پادشاه آمده گفت چه کردی اینکاَبْنیر نزد تو آمد چرا او را رخصت دادی و رفت * ۲۵ اَبْنیر بن نیر را میدانی که او آمد تا تو را فریب دهد و خروج و دخول تو را بداند و هر کاری را که میکنی دریافت کند * ۲۶ و یوآب از حضور داود بیرون رفته قاصدان در عقب اَبْنیر فرستاد که او را از چشمهٔ سِیرَه بازآوردند اما داود ندانست * ۲۷ و چون اَبْنیر بحَبْرُون برگشت یوآب او را در میان دروازه بکنار کشید تا با او خُفیةً سخن گوید و بسبب خون برادرش عَسائیل بشکم او زد که مرد * ۲۸ و بعد از آن چون داود این را شنید گفت من و سلطنت من بحضور خداوند از خون اَبْنیر بننیر تا بابد برّی هستیم * ۲۹ پس بر سر یوآب و تمامی خاندان پدرش قرار گیرد و کسی که جَرَیان و برص داشته باشد و بر عصا تکیه کند و بشمشیر بیفتد و محتاج نان باشد از خاندان یوآب منقطع نشود * ۳۰ و یوآب و برادرش ابیشای اَبْنیر را کشتند بسبب این که برادر ایشان عَسائیل را در جِبْعُون در جنگ کشته بود * ۳۱ و داود بیوآب و تمامی قومی که همراهش بودند گفت جامهٔ خود را بدرید و پلاس بپوشید و برای اَبْنیر نوحه کنید و داود پادشاه در عقب جنازه رفت * ۳۲ و اَبْنیر را در حَبْرُون دفن کردند و پادشاه آواز خود را بلند کرده نزد قبر اَبْنیر گریست و تمامی قوم گریه کردند * ۳۳ و پادشاه برای اَبْنیر مرثیه خوانده گفت آیا باید اَبْنیر بمیرد بطوری که شخص احمق میمیرد * ۳۴ دستهای تو بسته نشد و پایهایت در زنجیر گذاشته نشد مثل کسی که پیش شریران افتاده باشد افتادی پس تمامی قوم بار دیگر برای او گریه کردند * ۳۵ و تمامی قوم چون هنوز روز بود آمدند تا داود را نان بخورانند اما داود قسم خورده گفت خدا بمن مثل این بلکه زیاده از این بکند اگر نان یا چیز دیگر پیش از غروب آفتاب بچَشَم * ۳۶ و تمامی قوم ملتفت شدند و بنظر ایشان پسند آمد چنانکه هر چه پادشاه میکرد در نظر تمامی قوم پسند میآمد * ۳۷ و جمیع قوم و تمامی اسرائیل در آن روز دانستند که کشتن اَبْنیر بن نیر از پادشاه نبود * ۳۸ و پادشاه بخادمان خود گفت آیا نمیدانید که سَروری و مردِ بزرگی امروز در اسرائیل افتاد * ۳۹ و من امروز با آنکه بپادشاهی مسح شدهام ضعیف هستم و این مردان یعنی پسران صَرُویه از من تواناترند خداوند عامل شرارت را بر حسب شرارتش جزا دهد *

باب چهارم

۱ و چون پسر شاؤل شنید که اَبْنیر در حَبْرُونمرده است دستهایش ضعیف شد و تمامی اسرائیل پریشان گردیدند * ۲ و پسر شاؤل دو مرد داشت که سردار فوج بودند اسم یکی بَعْنَه و اسم دیگری ریکاب بود پسران رِمُّون بَئِیرُوتی از بنیبنیامین زیرا که بَئیرُوت با بنیامین محسوب بود * ۳ و بَئِیرُوتیان بجِتّایم فرار کرده در آنجا تا امروز غربت پذیرفتند * ۴ و یوناتان پسر شاؤل را پسری لنگ بود که هنگام رسیدن خبر شاؤل و یوناتان از یزْرَعیل پنج ساله بود و دایهاش او را برداشته فرار کرد و چون بفرار کردن تعجیل مینمود او افتاد و لنگ شد و اسمش مَفِیبوشَت بود * ۵ و ریکاب و بَعْنَه پسران رمّون بَئِیروتی روانه شده در وقت گرمای روز بخانهٔ اِیشْبُوشَت داخل شدند و او بخواب ظهر بود * ۶ پس ببهانهای که گندم بگیرند در میان خانه داخل شده بشکم او زدند و ریکاب و برادرش بَعْنَه فرار کردند * ۷ و چون بخانه داخل شدند و او بر بسترش در خوابگاه خود میخوابید او را زدند و کشتند و سرش را از تن جدا کردند و سرش را گرفته از راه عَرَبَه تمامی شب کوچ کردند * ۸ و سر اِیشْبُوشَت را نزد داود بحَبْرُون آورده بپادشاه گفتند اینک سر دشمنت اِیشْبُوشَت پسر شاؤل که قصد جان تو میداشت و خداوند امروز انتقام آقای ما پادشاه را از شاؤل و ذریهاش کشیده است * ۹ و داود ریکاب و برادرش بَعْنَه پسران رَمّون بَئِیرُوتی را جواب داده بایشان گفت قسم بحیات خداوند که جان مرا از هر تنگی فدیه داده است * ۱۰ وقتی که کسی مرا خبر داده گفت که اینک شاؤل مرده است و گمان میبرد که بشارت میآورد او را گرفتـه در صِقْلَغ کشتم و این اجرت بشارت بود که باو دادم * ۱۱ پس چند مرتبه زیاده چون مردان شریر شخص صالح را در خانهاش بر بسترش بکشند آیا خون او را از دست شما مطالبه نکنم و شما را از زمین هلاک نسازم * ۱۲ پس داود خادمان خود را امر فرمود که ایشان را کشتند و دست و پای ایشان را قطع نموده بر بِرْکه حَبْرُون آویختند اما سر اِیشْبُوشَت را گرفته در قبر اَبْنیر در حَبْرُون دفن کردند *

باب پنجم

۱ و جمیع اسباط اسرائیل نزد داود بحَبْرُونآمدند و متکلم شده گفتند اینک ما استخوان و گوشت تو هستیم * ۲ و قبل از این نیز چون شاؤل بر ما سلطنت مینمود تو بودی که اسرائیل را بیرون میبردی و اندرون میآوردی و خداوند تو را گفت که تو قوم من اسرائیل را رعایت خواهی کرد و بر اسرائیل پیشوا خواهی بود * ۳ و جمیع مشایخ اسرائیل نزد پادشاه بحَبْرُون آمدند و داود پادشاه در حَبْرُون بحضور خداوند با ایشان عهد بست و داود را بر اسرائیل بپادشاهی مسح نمودند * ۴ و داود هنگامی که پادشاه شد سی ساله بود و چهل سال سلطنت نمود * ۵ هفت سال و شش ماه در حَبْرُون بر یهودا سلطنت نمود و سی و سه سال در اورشلیم بر تمامی اسرائیل و یهودا سلطنت نمود * ۶ و پادشاه با مردانش باورشلیم بمقابلهٔ یبوسیان که ساکنان زمین بودند رفت و ایشان بداود متکلّم شده گفتند باینجا داخل نخواهی شد جز اینکه کوران و لنگان را بیرون کنی زیرا گمان بردند که داود باینجا داخل نخواهد شد * ۷ و داود قلعهٔ صهیون را گرفت که همان شهر داود است * ۸ و در آن روز داود گفت هر که یبوسیان را بزند و بقنات رسیده لنگان و کوران را که مبغوض جان داود هستند بزند بنابرین میگویند کور و لنگ بخانه داخل نخواهند شد * ۹ و داود در قلعه ساکن شد و آن را شهر داود نامید و داود باطراف مِلُّو و اندرونش عمارت ساخت * ۱۰ و داود ترقّی کرده بزرگ میشد ویهُوَه خدای صبایوت با وی میبود * ۱۱ و حیرام پادشاه صور قاصدان و درخت سرو آزاد و نجاران و سنگتراشان نزد داود فرستاده برای داود خانهای بنا نمودند * ۱۲ پس داود فهمید که خداوند او را بر اسرائیل بپادشاهی استوار نموده و سلطنت او را بخاطر قوم خویش اسرائیل برافراشته است * ۱۳ و بعد از آمدن داود از حَبْرُون کنیزان و زنان دیگر از اورشلیم گرفت و باز برای داود پسران و دختران زاییده شدند * ۱۴ و نامهای آنانی که برای او در اورشلیم زاییده شدند این است شَمُّوع و شُوباب و ناتان و سلیمان * ۱۵ و یبْجار و اَلیشُوع و نافَج و یافیع * ۱۶ و اَلیشَمَع و اَلیداع و اَلیفَلَط * ۱۷ و چون فلسطینیان شنیدند که داود را بپادشاهی اسرائیل مسح نمودهاند جمیع فلسطینیان برآمدند تا داود را بطلبند و چون داود این را شنید بقلعه فرود آمد * ۱۸ و فلسطینیان آمده در وادی رفائیان منتشر شدند * ۱۹ و داود از خداوند سؤال نموده گفت آیا بمقابلهٔ فلسطینیان برآیم و ایشان را بدست من تسلیم خواهی نمود خداوند بداود گفت برو زیرا که فلسطینیان را البته بدست تو خواهم داد * ۲۰ و داود ببَعْل فَراصیم آمد و داود ایشان را در آنجا شکست داده گفت خداوند دشمنانم را از حضور من رخنه کرد مثل رخنهٔ آبها بنابرین آن مکان را بَعْل فَراصیم نام نهادند * ۲۱ و بتهای خود را در آنجا ترک کردند و داود و کسانش آنها را برداشتند * ۲۲ و فلسطینیان بار دیگر برآمده در وادی رفائیان منتشر شدند * ۲۳ و چون داود از خداوند سؤال نمود گفت برمیا بلکه از عقب ایشان دور زده پیش درختان توت بر ایشان حمله آور * ۲۴ و چون آواز صدای قدمها در سر درختان توت بشنوی آنگاه تعجیل کن زیرا که در آن وقت خداوند پیش روی تو بیرون خواهد آمد تا لشکر فلسطینیان را شکست دهد * ۲۵ پس داود چنانکه خداوند او را امر فرموده بود کرد و فلسطینیان را از جِبْعَه تا جازر شکست داد *

باب ششم

۱ و داود بار دیگر جمیع برگزیدگان اسرائیلیعنی سی هزار نفر را جمع کرد * ۲ و داود با تمامی قومی که همراهش بودند برخاسته از بَعْلی یهودا روانه شدند تا تابوت خدا را که باسم یعنی باسم یهُوَه صبایوت که بر کروبیان نشسته است مسمّی میباشد از آنجا بیاورند * ۳ و تابوت خدا را بر ارابهای نو گذاشتند و آن را از خانهٔ ابیناداب که در جِبْعَه است برداشتند و عُزَّه و اَخِیو پسران اَبیناداب ارابهٔ نو را راندند * ۴ و آن را از خانهٔ ابیناداب که در جِبْعَه است با تابوت خدا آوردند و اخیو پیش تابوت میرفت * ۵ و داود و تمامی خاندان اسرائیل با انواع آلات چوب سرو و بربط و رُباب و دفّ و دُهُل و سنجها بحضور خداوند بازی میکردند * ۶ و چون بخرمنگاه ناکون رسیدند عُزَّه دست خود را بتابوت خداوند دراز کرده آن را گرفت زیرا گاوان میلغزیدند * ۷ پس غضب خداوند بر عُزَّه افروخته شده خدا او را در آنجا بسببتقصیرش زد و در آنجا نزد تابوت خدا مرد * ۸ و داود غمگین شد زیرا خداوند بر عُزَّه رخنه کرده بود و آن مکان را تا بامروز فارَص عُزَّه نام نهاد * ۹ و در آن روز داود از خداوند ترسیده گفت که تابوت خداوند نزد من چگونه بیاید * ۱۰ و داود نخواست که تابوت خداوند را نزد خود بشهر داود بیاورد پس داود آن را بخانهٔ عُوْبید اَدُوم جَتّی برگردانید * ۱۱ و تابوت خداوند در خانهٔ عُوبید اَدوم جَتّی سه ماه ماند و خداوند عوبید اَدوم و تمامی خاندانش را برکت داد * ۱۲ و داود پادشاه را خبر داده گفتند که خداوند خانهٔ عوبید اَدوم و جمیع مایملک او را بسبب تابوت خدا برکت داده است پس داود رفت و تابوت خدا را از خانهٔ عوبید ادوم بشهر داود بشادمانی آورد * ۱۳ و چون بردارندگان تابوت خداوند شش قدم رفته بودند گاوان و پرواریها ذبح نمود * ۱۴ و داود با تمامی قوّت خود بحضور خداوند رقص میکرد و داود بایفود کتان ملبس بود * ۱۵ پس داود و تمامی خاندان اسرائیل تابوت خداوند را بآواز شادمانی و آواز کَرِنّا آوردند * ۱۶ و چون تابوت خداوند داخل شهر داود میشد میکال دختر شاؤل از پنجره نگریسته داود پادشاه را دید که بحضور خداوند جستوخیز و رقص میکند پس او را در دل خود حقیر شمرد * ۱۷ و تابوت خداوند را درآورده آن را در مکانش در میان خیمهای که داود برایش برپا داشته بود گذاشتند و داود بحضور خداوند قربانیهای سوختنی و ذبایح سلامتی گذرانید * ۱۸ و چون داود از گذرانیدن قربانیهای سوختنیو ذبایح سلامتی فارغ شد قوم را باسم یهُوَه صبایوت برکت داد * ۱۹ و بتمامی قوم یعنی بجمیع گروه اسرائیل مردان و زنان بهر یکی یک گِردهٔ نان و یک پارهٔ گوشت و یک قرص کشمش بخشید پس تمامی قوم هر یکی بخانهٔ خود رفتند * ۲۰ اما داود برگشت تا اهل خانهٔ خود را برکت دهد و میکال دختر شاؤل باستقبال داود بیرون آمده گفت پادشاه اسرائیل امروز چه قدر خویشتن را عظمت داد که خود را در نظر کنیزانِ بندگان خود برهنه ساخت بطوری که یکی از سُفَها خود را برهنه میکند * ۲۱ و داود بمیکال گفت بحضور خداوند بود که مرا بر پدرت و بر تمامی خاندانش برتری داد تا مرا بر قوم خداوند یعنی بر اسرائیل پیشوا سازد از این جهت بحضور خداوند بازی کردم * ۲۲ و از این نیز خود را زیاده حقیر خواهم نمود و در نظر خود پست خواهم شد لیکن در نظر کنیزانی که دربارهٔ آنها سخن گفتی معظّم خواهم بود * ۲۳ و میکال دختر شاؤل را تا روز وفاتش اولاد نشد *

باب هفتم

۱ و واقع شد چون پادشاه در خانهٔ خود نشسته و خداوند او را از جمیع دشمنانش از هر طرف آرامی داده بود * ۲ که پادشاه بناتان نبی گفت الان مرا میبینی که در خانهٔ سرو آزاد ساکن میباشم و تابوت خدا در میان پردهها ساکن است * ۳ ناتان بپادشاه گفت بیا و هر آنچه در دلت باشد معمول دار زیرا خداوند با توست * ۴ و در آن شب واقع شد که کلام خداوند بهناتان نازل شده گفت * ۵ برو و ببندهٔ من داود بگو خداوند چنین میگوید آیا تو خانهای برای سکونت من بنا میکنی * ۶ زیرا از روزی که بنی اسرائیل را از مصر بیرون آوردم تا امروز در خانهای ساکن نشدهام بلکه در خیمه و مسکن گردش کردهام * ۷ و بهر جائی که با جمیع بنی اسرائیل گردش کردم آیا باحدی از داوران اسرائیل که برای رعایت قوم خود اسرائیل مأمور داشتم سخنی گفتم که چرا خانهای از سرو آزاد برای من بنا نکردید * ۸ و حال ببندهٔ من داود چنین بگو که یهُوَه صبایوت چنین میگوید من تو را از چراگاه از عقب گوسفندان گرفتم تا پیشوای قوم من اسرائیل باشی * ۹ و هر جائی که میرفتی من با تو میبودم و جمیع دشمنانت را از حضور تو منقطع ساختم و برای تو اسم بزرگ مثل اسم بزرگانی که بر زمینند پیدا کردم * ۱۰ و بجهت قوم خود اسرائیل مکانی تعیین کردم و ایشان را غرس نمودم تا در مکان خویش ساکن شده باز متحرک نشوند و شریران دیگر ایشان را مثل سابق ذلیل نسازند * ۱۱ و مثل روزهائی که داوران را بر قوم خود اسرائیل تعیین نموده بودم و تو را از جمیع دشمنانت آرامی دادم و خداوند تو را خبر میدهد که خداوند برای تو خانهای بنا خواهد نمود * ۱۲ زیرا روزهای تو تمام خواهد شد و با پدران خود خواهی خوابید و ذریت تو را که از صُلب تو بیرون آید بعد از تو استوار خواهم ساخت و سلطنت او را پایدار خواهم نمود * ۱۳ او برای اسم من خانهای بنا خواهد نمود و کرسی سلطنت او را تا بابد پایدارخواهم ساخت * ۱۴ من او را پدر خواهم بود و او مرا پسر خواهد بود و اگر او گناه ورزد او را با عصای مردمان و بتازیانههای بنیآدم تأدیب خواهم نمود * ۱۵ ولیکن رحمت من از او دور نخواهد شد بطوری که آن را از شاؤل دور کردم که او را از حضور تو رد ساختم * ۱۶ و خانه و سلطنت تو بحضورت تا بابد پایدار خواهد شد و کرسی تو تا بابد استوار خواهد ماند * ۱۷ بر حسب تمامی این کلمات و مطابق تمامی این رؤیا ناتان بداود تکلم نمود * ۱۸ 18 و داود پادشاه داخل شده بحضور خداوند نشست و گفت ای خداوند یهُوَه من کیستم و خاندان من چیست که مرا باین مقام رسانیدی * ۱۹ و این نیز در نظر تو ای خداوند یهُوَه امر قلیل نمود زیرا که دربارهٔ خانهٔ بندهات نیز برای زمان طویل تکلم فرمودی و آیا این ای خداوند یهُوَه عادت بنیآدم است * ۲۰ و داود دیگر بتو چه تواند گفت زیرا که تو ای خداوند یهُوَه بندهٔ خود را میشناسی * ۲۱ و بر حسب کلام خود و موافق دل خود تمامی این کارهای عظیم را بجا آوردی تا بندهٔ خود را تعلیم دهی * ۲۲ بنابرین ای یهُوَه خدا تو بزرگ هستی زیرا چنانکه بگوشهای خود شنیدهایم مثل تو کسی نیست و غیر از تو خدائی نیست * ۲۳ و مثل قوم تو اسرائیل کدام یک اُمّت بر روی زمین است که خدا بیاید تا ایشان را فدیه داده برای خویش قوم بسازد و اسمی برای خود پیدا نماید و چیزهایعظیم و مهیب برای شما و برای زمین خود بجا آورد بحضور قوم خویش که برای خود از مصر و از امتها و خدایان ایشان فدیه دادی * ۲۴ و قوم خود اسرائیل را برای خود استوار ساختی تا ایشان تا بابد قوم تو باشند و تو ای یهُوَه خدای ایشان شدی * ۲۵ و الان ای یهُوَه خدا کلامی را که دربارهٔ بندهٔ خود و خانهاش گفتی تا بابد استوار کن و بر حسب آنچه گفتی عمل نما * ۲۶ و اسم تو تا بابد معظّم بماند تا گفته شود که یهُوَه صبایوت خدای اسرائیل است و خاندان بندهات داود بحضور تو پایدار بماند * ۲۷ زیرا تو ای یهُوَه صبایوت خدای اسرائیل ببندهٔ خود اعلان نموده گفتی که برای تو خانهای بنا خواهم نمود بنابرین بندهٔ تو جرأت کرده است که این دعا را نزد تو بگوید * ۲۸ و الان ای خداوند یهُوَه تو خدا هستی و کلام تو صدق است و این نیکویی را ببندهٔ خود وعده دادهای *

۲۹ و الان احسان فرموده خاندان بندهٔ خود را برکت بده تا آنکه در حضورت تا بابد بماند زیرا که تو ای خداوند یهُوَه گفتهای و خاندان بندهات از برکت تو تا بابد مبارک خواهد بود *

باب هشتم

۱ و بعد از این واقع شد که داود فلسطینیان را شکست داده ایشان را ذلیل ساخت و داود زمام اُمّالبلاد را از دست فلسطینیان گرفت * ۲ و موآب را شکست داده ایشان را بزمین خوابانیده با ریسمانی پیمود و دو ریسمان برای کشتن پیمود و یک ریسمان تمام برای زنده نگاه داشتن و موآبیان بندگان داود شده هدایا آوردند * ۳ و داود هَدَدعَزَر بن رَحُوب پادشاه صُوبَه را هنگامی که میرفت تا استیلای خود را نزد نهر باز بدست آورد شکست داد * ۴ و داود هزار و هفتصد سوار و بیست هزار پیاده از او گرفت و داود جمیع اسبهای ارابههایش را پی کرد اما از آنها برای صد ارابه نگاه داشت * ۵ و چون اَرامیان دمشق بمدد هَدَدعَزَر پادشاه صوبه آمدند داود بیست و دو هزار نفر از اَرامیان را بکُشت * ۶ و داود در اَرام دمشق قراولان گذاشت و اَرامیان بندگان داود شده هدایا میآوردند و خداوند داود را در هر جا که میرفت نصرت میداد * ۷ و داود سپرهای طلا را که بر خادمان هَدَدعَزَر بود گرفته آنها را باورشلیم آورد * ۸ و از باتَه و بیروتای شهرهای هَدَدعَزَر داود پادشاه برنج از حد افزون گرفت * ۹ و چون تُوعِی پادشاه حمات شنید که داود تمامی لشکر هَدَدعَزَر را شکست داده است * ۱۰ تُوعِی یورام پسر خود را نزد داود پادشاه فرستاد تا از سلامتی او بپرسد و او را تهنیت گوید از آن جهت که با هَدَدعَزَر جنگ نموده او را شکست داده بود زیرا که هَدَدعَزَر با تُوعِی مقاتله مینمود و یورام ظروف نقره و ظروف طلا و ظروف برنجین با خود آورد * ۱۱ و داود پادشاه آنها را نیز برای خداوند وقف نمود با نقره و طلائی که از جمیع امتهائی که شکست داده بود وقف نموده بود * ۱۲ یعنی از اَرام و موآب و بنیعَمّون و فلسطینیان و عَمالَقَه و از غنیمت هَدَدعَزَر بنرَحُوب پادشاه صوبه * ۱۳ و داود برای خویشتن تذکرهای برپا نمود هنگامی که از شکست دادن هجده هزار نفر ازاَرامیان در وادی ملح مراجعت نمود * ۱۴ و در اَدوم قراولان گذاشت بلکه در تمامی اَدوم قراولان گذاشته جمیع ادومیان بندگان داود شدند و خداوند داود را هر جا که میرفت نصرت میداد * ۱۵ و داود بر تمامی اسرائیل سلطنت مینمود و داود بر تمامی قوم خود داوری و انصاف را اجرا میداشت * ۱۶ و یوآب بن صَرُویه سردار لشکر بود و یهُوشافات بن اَخِیلُود وقایعنگار * ۱۷ و صادوق بن اَخیطوب و اَخیملک بن اَبِیاتار کاهن بودند و سرایا کاتب بود * ۱۸ و بنایاهو بن یهُویاداع بر کریتیان و فلیتیان بود و پسران داود کاهن بودند *

باب نهم

۱ و داود گفت آیا از خاندان شاؤل کسی تا بحال باقی است تا بخاطر یوناتان او را احسان نمایم * ۲ و از خاندان شاؤل خادمی مسمّی بصیبا بود پس او را نزد داود خواندند و پادشاه وی را گفت آیا تو صیبا هستی گفت بندهٔ تو هستم * ۳ پادشاه گفت آیا تا بحال از خاندان شاؤل کسی هست تا او را احسان خدائی نمایم صیبا در جواب پادشاه گفت یوناتان را تا بحال پسری لنگ باقی است * ۴ پادشاه از وی پرسید که او کجاست صیبا بپادشاه گفت اینک او در خانهٔ ماکیر بن عَمّیئیل در لُودَبار است * ۵ و داود پادشاه فرستاده او را از خانهٔ ماکیر بن عَمیئیل از لُودَبار گرفت * ۶ پس مَفیبوشت بنیوناتان بن شاؤل نزد داود آمده بروی در افتاده تعظیم نمود و داود گفت ای مفیبوشت گفت اینک بندهٔ تو * ۷ داود ویرا گفت مترس زیرا بخاطر پدرت یوناتان بر تو البتّه احسان خواهم نمود و تمامی زمین پدرت شاؤل را بتو رد خواهم کرد و تو دائماً بر سفرهٔ من نان خواهی خورد * ۸ پس او تعظیم کرده گفت که بندهٔ تو چیست که بر سگِ مردهای مثلِ من التفات نمائی * ۹ و پادشاه صیبا بندهٔ شاؤل را خوانده گفت آنچه را که مال شاؤل و تمام خاندانش بود بپسر آقای تو دادم * ۱۰ و تو و پسرانت و بندگانت بجهت او زمین را زرع نموده محصول آن را بیاورید تا برای پسر آقایت بجهت خوردنش نان باشد اما مفیبوشت پسر آقایت همیشه بر سفرهٔ من نان خواهد خورد و صیبا پانزده پسر و بیست خادم داشت * ۱۱ و صیبا بپادشاه گفت موافق هر آنچه آقایم پادشاه ببندهاش فرموده است بهمین طور بندهات عمل خواهد نمود و پادشاه گفت که مفیبوشت بر سفرهٔ من مثل یکی از پسران پادشاه خواهد خورد * ۱۲ و مفیبوشت را پسری کوچک بود که میکا نام داشت و تمامی ساکنان خانهٔ صیبا بندهٔ مفیبوشت بودند *

۱۳ پس مفیبوشت در اورشلیم ساکن شد زیرا که همیشه بر سفرهٔ پادشاه میخورد و از هر دو پا لنگ بود *

باب دهم

۱ و بعد از آن واقع شد که پادشاه بنیعَمّون مُرد و پسرش حانون در جایش سلطنت نمود * ۲ و داود گفت بحانون بنناحاش احسان نمایم چنانکه پدرش بمن احسان کرد پس داود فرستاد تا او را بواسطهٔ خادمانش دربارهٔ پدرش تعزیت گوید و خادمانداود بزمین بنیعَمّون آمدند * ۳ و سروران بنیعَمّون بآقای خود حانون گفتند آیا گمان میبری که برای تکریم پدر توست که داود رسولان بجهت تعزیت تو فرستاده است آیا داود خادمان خود را نزد تو نفرستاده است تا شهر را تفحّص و تجسّس نموده آن را منهدم سازد * ۴ پس حانون خادمان داود را گرفت و نصف ریش ایشان را تراشید و لباسهای ایشان را از میان تا جای نشستن بدرید و ایشان را رها کرد * ۵ و چون داود را خبر دادند باستقبال ایشان فرستاد زیرا که ایشان بسیار خجل بودند و پادشاه گفت در اریحا بمانید تا ریشهای شما درآید و بعد از آن برگردید * ۶ و چون بنیعَمّون دیدند که نزد داود مکروه شدند بنیعَمّون فرستاده بیست هزار پیاده از اَرامیان بیت رَحُوب و اَرامیان صُوبَه و پادشاه مَعْکه را با هزار نفر و دوازده هزار نفر از مردان طوب اجیر کردند * ۷ و چون داود شنید یوآب و تمامی لشکر شجاعان را فرستاد * ۸ و بنیعَمّون بیرون آمده نزد دهنهٔ دروازه برای جنگ صفآرائی نمودند و اَرامیان صُوبَه و رَحُوب و مردان طوب و مَعْکه در صحرا علیحده بودند * ۹ و چون یوآب دید که روی صفوف جنگ هم از پیش و هم از عقبش بود از تمام برگزیدگان اسرائیل گروهی را انتخاب کرده در مقابل اَرامیان صفآرائی نمود * ۱۰ و بقیهٔ قوم را بدست برادرش ابیشای سپرد تا ایشان را بمقابل بنیعَمّون صفآرائی کند * ۱۱ و گفت اگر اَرامیان بر من غالب آیند بمدد من بیا و اگر بنیعَمُّون بر تو غالب آیند بجهت امداد توخواهم آمد * ۱۲ دلیر باش و بجهت قوم خویش و بجهت شهرهای خدای خود مردانه بکوشیم و خداوند آنچه را که در نظرش پسند آید بکند * ۱۳ پس یوآب و قومی که همراهش بودند نزدیک شدند تا با اَرامیان جنگ کنند و ایشان از حضور وی فرار کردند * ۱۴ و چون بنیعَمّون دیدند که اَرامیان فرار کردند ایشان نیز از حضور ابیشای گریخته داخل شهر شدند و یوآب از مقابلهٔ بنیعَمّون برگشته باورشلیم آمد * ۱۵ و چون اَرامیان دیدند که از حضور اسرائیل شکست یافتهاند با هم جمع شدند * ۱۶ و هَدَدعَزَر فرستاده اَرامیان را که بآن طرف نهر بودند آورد و ایشان بحیلام آمدند و شوبَک سردار لشکر هَدَدعَزَر پیشوای ایشان بود * ۱۷ و چون بداود خبر رسید جمیع اسرائیل را جمع کرده از اُرْدُن عبور کرد و بحیلام آمد و اَرامیان بمقابل داود صفآرائی نموده با او جنگ کردند * ۱۸ و اَرامیان از حضور اسرائیل فرار کردند و داود از اَرامیان مردانِ هفتصد ارابه و چهل هزار سوار را کشت و شُوبَکْ سردار لشکرش را زد که در آنجا مرد * ۱۹ و چون جمیع پادشاهانی که بنده هَدَدعَزَر بودند دیدند که از حضور اسرائیل شکست خوردند با اسرائیل صلح نموده بنده ایشان شدند و اَرامیان پس از آن از امداد بنیعَمّون ترسیدند *

باب یازدهم

۱ بیرون رفتن پادشاهان که داودْ یوآب را با بندگان خویش و تمامی اسرائیل فرستاد و ایشان بنیعَمّون را خراب کرده رَبَّه را محاصرهنمودند اما داود در اورشلیم ماند * ۲ و واقع شد در وقت عصر که داود از بسترش برخاسته بر پشتبام خانهٔ پادشاه گردش کرد و از پشت بام زنی را دید که خویشتن را شستشو میکند و آن زن بسیار نیکومنظر بود * ۳ پس داود فرستاده دربارهٔ زن استفسار نمود و او را گفتند که آیا این بَتْشَبَع دختر اَلِیعام زن اُوریای حِتِّی نیست * ۴ و داود قاصدان فرستاده او را گرفت و او نزد وی آمده داود با او همبستر شد و او از نجاست خود طاهر شده بخانهٔ خود برگشت * ۵ و آن زن حامله شد و فرستاده داود را مخبر ساخت و گفت که من حامله هستم * ۶ پس داود نزد یوآب فرستاد که اوریای حتّی را نزد من بفرست و یوآب اُوریا را نزد داود فرستاد * ۷ و چون اوریا نزد وی رسید داود از سلامتی یوآب و از سلامتی قوم و از سلامتی جنگ پرسید * ۸ و داود باوریا گفت بخانهات برو و پایهای خود را بشو پس اوریا از خانهٔ پادشاه بیرون رفت و از عقبش خوانی از پادشاه فرستاده شد * ۹ اما اُوریا نزد در خانهٔ پادشاه با سایر بندگان آقایش خوابیده بخانهٔ خود نرفت * ۱۰ و داود را خبر داده گفتند که اوریا بخانهٔ خود نرفته است پس داود باوریا گفت آیا تو از سفر نیامدهای پس چرا بخانهٔ خود نرفتهای * ۱۱ اوریا بداود عرض کرد که تابوت و اسرائیل و یهودا در خیمهها ساکنند و آقایم یوآب و بندگان آقایم بر روی بیابان خیمهنشینند و آیا من بخانهٔ خود بروم تا اکل و شرب بنمایم و با زن خود بخوابم بحیات تو و بحیات جان تو قَسَم که این کار را نخواهم کرد * ۱۲ و داود باوریاگفت امروز نیز اینجا باش و فردا تو را روانه میکنم پس اوریا آن روز و فردایش را در اورشلیم ماند * ۱۳ و داود او را دعوت نمود که در حضورش خورد و نوشید و او را مست کرد و وقت شام بیرون رفته بر بسترش با بندگان آقایش خوابید و بخانهٔ خود نرفت * ۱۴ و بامدادان داود مکتوبی برای یوآب نوشته بدست اوریا فرستاد * ۱۵ و در مکتوب باین مضمون نوشت که اوریا را در مقدمهٔ جنگِ سخت بگذارید و از عقبش پس بروید تا زده شده بمیرد * ۱۶ و چون یوآب شهر را محاصره میکرد اوریا را در مکانی که میدانست که مردان شجاع در آنجا میباشند گذاشت * ۱۷ و مردان شهر بیرون آمده با یوآب جنگ کردند و بعضی از قوم از بندگان داود افتادند و اُوریای حَتِّی نیز بمرد * ۱۸ پس یوآب فرستاده داود را از جمیع وقایع جنگ خبر داد * ۱۹ و قاصد را امر فرموده گفت چون از تمامی وقایع جنگ بپادشاه خبر داده باشی * ۲۰ اگر خشم پادشاه افروخته شود و تو را گوید چرا برای جنگ بشهر نزدیک شدید آیا نمیدانستید که از سر حصار تیر خواهند انداخت * ۲۱ کیست که اَبیمَلَک بن یرُبُوشت را کُشت آیا زنی سنگ بالایین آسیائی را از روی حصار بر او نینداخت که در تاباص مرد پس چرا بحصار نزدیک شدید آنگاه بگو که بندهات اوریای حِتِّی نیز مرده است * ۲۲ پس قاصد روانه شده آمد و داود را از هر آنچه یوآب او را پیغام داده بود مخبر ساخت * ۲۳ و قاصد بداود گفت که مردان بر ما غالب شده در عقب ما بصحرا بیرون آمدند و ما برایشان تا دهنهٔ دروازه تاختیم * ۲۴ و تیراندازان بر بندگان تو از روی حصار تیر انداختند و بعضی از بندگان پادشاه مردند و بندهٔ تو اوریای حِتِّی نیز مرده است * ۲۵ داود بقاصد گفت بیوآب چنین بگو این واقعه در نظر تو بد نیاید زیرا که شمشیر این و آن را بی تفاوت هلاک میکند پس در مقاتله با شهر بسختی کوشیده آن را منهدم بساز پس او را خاطر جمعی بده * ۲۶ و چون زن اوریا شنید که شوهرش اوریا مرده است برای شوهر خود ماتم گرفت * ۲۷ و چون ایام ماتم گذشت داود فرستاده او را بخانهٔ خود آورد و او زن وی شد و برایش پسری زایید اما کاری که داود کرده بود در نظر خداوند ناپسند آمد *

باب دوازدهم

۱ و خداوند ناتان را نزد داود فرستاد و نزد وی آمده او را گفت که در شهری دو مرد بودند یکی دولتمند و دیگری فقیر * ۲ و دولتمند را گوسفند و گاو بینهایت بسیار بود * ۳ و فقیر را جز یک ماده برهٔ کوچک نبود که آن را خریده و پرورش داده همراه وی و پسرانش بزرگ میشد از خوراک وی میخورد و از کاسهٔ او مینوشید و در آغوشش میخوابید و برایش مثل دختر میبود * ۴ و مسافری نزد آن مرد دولتمند آمد و او را حیف آمد که از گوسفندان و گاوان خود بگیرد تا بجهت مسافری که نزد وی آمده بود مهیا سازد و برهٔ آن مرد فقیر را گرفته برای آن مرد که نزد وی آمده بود مهیا ساخت * ۵ آنگاه خشم داود بر آن شخص افروخته شده بهناتان گفت بحیات خداوند قسم کسی که این کار را کرده است مستوجب قتل است * ۶ و چونکه این کار را کرده است و هیچ ترحم ننموده بره را چهار چندان باید رد کند * ۷ ناتان بداود گفت آن مرد تو هستی و یهُوَه خدای اسرائیل چنین میگوید من تو را بر اسرائیل بپادشاهی مسح نمودم و من تو را از دست شاؤل رهائی دادم * ۸ و خانهٔ آقایت را بتو دادم و زنان آقای تو را بآغوش تو و خاندان اسرائیل و یهودا را بتو عطا کردم و اگر این کم میبود چنین و چنان برای تو مزید میکردم * ۹ پس چرا کلام خداوند را خوار نموده در نظر وی عمل بد بجا آوردی و اوریای حِتّی را بشمشیر زده زن او را برای خود بزنی گرفتی و او را با شمشیر بنیعَمّون بقتل رسانیدی * ۱۰ پس حال شمشیر از خانهٔ تو هرگز دور نخواهد شد بعلت اینکه مرا تحقیر نموده زن اوریای حِتِّی را گرفتی تا زن تو باشد * ۱۱ خداوند چنین میگوید اینک من از خانهٔ خودت بدی را بر تو عارض خواهم گردانید و زنان تو را پیش چشم تو گرفته بهمسایهات خواهم داد و او در نظر این آفتاب با زنان تو خواهد خوابید * ۱۲ زیرا که تو این کار را بپنهانی کردی اما من این کار را پیش تمام اسرائیل و در نظر آفتاب خواهم نمود * ۱۳ و داود با ناتان گفت بخداوند گناه کردهام ناتان بداود گفت خداوند نیز گناه تو را عفو نموده است که نخواهی مرد * ۱۴ لیکن چون از این امر باعث کفر گفتن دشمنان خداوند شدهای پسری نیز که برای تو زاییده شده است البته خواهد مرد * ۱۵ پس ناتان بخانهٔ خود رفتو خداوند پسری را که زن اوریا برای داود زاییده بود مبتلا ساخت که سخت بیمار شد * ۱۶ پس داود از خدا برای طفل استدعا نمود و داود روزه گرفت و داخل شده تمامی شب بر روی زمین خوابید * ۱۷ و مشایخ خانهاش بر او برخاستند تا او را از زمین برخیزانند اما قبول نکرد و با ایشان نان نخورد * ۱۸ و در روز هفتم طفل بمرد و خادمان داود ترسیدند که از مردن طفل او را اطلاع دهند زیرا گفتند اینک چون طفل زنده بود با وی سخن گفتیم و قول ما را نشنید پس اگر باو خبر دهیم که طفل مرده است چه قدر زیاده رنجیده میشود * ۱۹ و چون داود دید که بندگانش با یکدیگر نجوی میکنند داود فهمید که طفل مرده است و داود بخادمان خود گفت آیا طفل مرده است گفتند مرده است * ۲۰ آنگاه داود از زمین برخاسته خویشتن را شست و شو داده تدهین کرد و لباس خود را عوض نموده بخانهٔ خداوند رفت و عبادت نمود و بخانهٔ خود آمده خوراک خواست که پیشش گذاشتند و خورد * ۲۱ و خادمانش بوی گفتند این چه کار است که کردی وقتی که طفل زنده بود روزه گرفته گریه نمودی و چون طفل مرد برخاسته خوراک خوردی * ۲۲ او گفت وقتی که طفل زنده بود روزه گرفتم و گریه نمودم زیرا فکر کردم کیست که بداند که شاید خداوند بر من ترحم فرماید تا طفل زنده بماند * ۲۳ اما الان که مرده است پس چرا من روزه بدارم آیا میتوانم دیگر او را باز بیاورم من نزد او خواهم رفت لیکن او نزد من باز نخواهد آمد * ۲۴ و داود زن خود بَتْشَبَع را تسلی داد و نزد وی درآمده با او خوابید و او پسری زاییده او را سلیمان نام نهاد و خداوند او را دوست داشت * ۲۵ و بدست ناتان نبی فرستاد و او را بخاطر خداوند یدیدیا نام نهاد * ۲۶ و یوآب با ربّهٔ بنیعَمّون جنگ کرده شهر پادشاه نشین را گرفت * ۲۷ و یوآب قاصدان نزد داود فرستاده گفت که با ربّه جنگ کردم و شهر آبها را گرفتم * ۲۸ پس الان´ بقیهٔ قوم را جمع کن و در برابر شهر اردو زده آن را بگیر مبادا من شهر را بگیرم و باسم من نامیده شود * ۲۹ پس داود تمامی قوم را جمع کرده بربّه رفت و با آن جنگ کرده آن را گرفت * ۳۰ و تاج پادشاه ایشان را از سرش گرفت که وزنش یک وزنهٔ طلا بود و سنگهای گرانبها داشت و آن را بر سر داود گذاشتند و غنیمت از حد زیاده از شهر بردند * ۳۱ و خلق آنجا را بیرون آورده ایشان را زیر ارّهها و چومهای آهنین و تیشههای آهنین گذاشت و ایشان را از کورهٔ آجرپزی گذرانید و بهمین طور با جمیع شهرهای بنیعَمّون رفتار نمود پس داود و تمامی قوم باورشلیم برگشتند *

باب سیزدهم

۱ و بعد از این واقع شد که اَبْشالوم بن داود را خواهری نیکو صورت مسمّی بتامار بود و اَمْنُون پسر داود او را دوست میداشت * ۲ و اَمْنُون بسبب خواهر خود تامار چنان گرفتار شد که بیمار گشت زیرا که او باکره بود و بنظر اَمْنُون دشوار آمد که با وی کاری کند * ۳ و اَمْنُون رفیقی داشت که مسمّی بیوناداب بن شَمْعی برادر داود بود و یوناداب مردی بسیار زیرک بود * ۴ و او وی را گفت ای پسر پادشاه چرا روز بروز چنین لاغر میشوی و مرا خبر نمیدهی اَمْنُون وی را گفت که من تامار خواهر برادر خود اَبْشالوم را دوست میدارم * ۵ و یوناداب وی را گفت بر بستر خود خوابیده تمارض نما و چون پدرت برای عیادت تو بیاید وی را بگو تمنّا این که خواهر من تامار بیاید و مرا خوراک بخوراند و خوراک را در نظر من حاضر سازد تا ببینم و از دست وی بخورم * ۶ پس اَمْنُون خوابید و تمارض نمود و چون پادشاه بعیادتش آمد اَمْنُون بپادشاه گفت تمنّا اینکه خواهرم تامار بیاید و دو قرص طعام پیش من بپزد تا از دست او بخورم * ۷ و داود نزد تامار بخانهاش فرستاده گفت الان بخانهٔ برادرت اَمْنُون برو و برایش طعام بساز * ۸ و تامار بخانهٔ برادر خود اَمْنُون رفت و او خوابیده بود و آرد گرفته خمیر کرد و پیش او قرصها ساخته آنها را پخت * ۹ و تابه را گرفته آنها را پیش او ریخت اما از خوردنْ ابا نمود و گفت همهٔ کس را از نزد من بیرون کنید و همگان از نزد او بیرون رفتند * ۱۰ و اَمْنُون بتامار گفت خوراک را باطاق بیاور تا از دست تو بخورم و تامار قرصها را که ساخته بود گرفته نزد برادر خود اَمْنُون باطاق آورد * ۱۱ و چون پیش او گذاشت تا بخورد او وی را گرفته باو گفت ای خواهرم بیا با من بخواب * ۱۲ او وی را گفت نی ای برادرم مرا ذلیل نساز زیرا که چنین کار در اسرائیل کرده نشود این قباحت را بعمل میاور * ۱۳ اما من کجا ننگ خود را ببرم و اما تو مثل یکی از سفها در اسرائیل خواهی شد پس حال تمنّا اینکه بپادشاه بگویی زیرا که مرا از تو دریغ نخواهد نمود * ۱۴ لیکن او نخواست سخن وی را بشنود و بر او زورآور شده او را مجبور ساخت و با او خوابید * ۱۵ آنگاه اَمْنُون با شدت بر وی بغض نمود و بغضی که با او ورزید از محبتی که با ویمیداشت زیاده بود پس اَمْنُون وی را گفت برخیز و برو * ۱۶ او وی را گفت چنین مکن زیرا این ظلم عظیم که در بیرون کردن من میکنی بدتر است از آن دیگری که با من کردی لیکن او نخواست که وی را بشنود * ۱۷ پس خادمی را که او را خدمت میکرد خوانده گفت این دختر را از نزد من بیرون کن و در را از عقبش ببند * ۱۸ و او جامهٔ رنگارنگ دربر داشت زیرا که دختران باکرهٔ پادشاه باین گونه لباس ملبس میشدند و خادمش او را بیرون کرده در را از عقبش بست * ۱۹ و تامار خاکستر بر سر خود ریخته و جامهٔ رنگارنگ که در بَرَش بود دریده و دست خود را بر سر گذارده روانه شد و چون میرفت فریاد مینمود * ۲۰ و برادرش اَبْشالوم وی را گفت که آیا برادرت اَمْنُون با تو بوده است پس ای خواهرم اکنون خاموش باش او برادر توست و از این کار متفکر مباش پس تامار در خانهٔ برادر خود اَبْشالوم در پریشانحالی ماند * ۲۱ و چون داود پادشاه تمامی این وقایع را شنید بسیار غضبناک شد * ۲۲ و اَبْشالوم باَمْنُون سخنی نیک یا بد نگفت زیرا که اَبْشالوم اَمْنُون را بغض میداشت بعلت اینکه خواهرش تامار را ذلیل ساخته بود * ۲۳ و بعد از دو سال تمام واقع شد که اَبْشالوم در بَعْل حاصور که نزد افرایم است پشمبرندگان داشت و اَبْشالوم تمامی پسران پادشاه را دعوت نمود * ۲۴ و اَبْشالوم نزد پادشاه آمده گفت اینک حال بندهٔ تو پشمبرندگان دارد تمنّا اینکه پادشاه با خادمان خود همراه بندهات بیایند * ۲۵ پادشاه بابشالوم گفت نی ای پسرم همهٔ مانخواهیم آمد مبادا برای تو بار سنگین باشیم و هر چند او را الحاح نمود لیکن نخواست که بیاید و او را برکت داد * ۲۶ و اَبْشالوم گفت پس تمنّا اینکه برادرم اَمْنُون با ما بیاید پادشاه او را گفت چرا با تو بیاید * ۲۷ اما چون اَبْشالوم او را الحاح نمود اَمْنُون و تمامی پسران پادشاه را با او روانه کرد * ۲۸ و اَبْشالوم خادمان خود را امر فرموده گفت ملاحظه کنید که چون دل اَمْنون از شراب خوش شود و بشما بگویم که اَمْنُون را بزنید آنگاه او را بکشید و مترسید آیا من شما را امر نفرمودم پس دلیر و شجاع باشید * ۲۹ و خادمان اَبْشالوم با اَمْنُون بطوری که اَبْشالوم امر فرموده بود بعمل آوردند و جمیع پسران پادشاه برخاسته هر کس بقاطر خود سوار شده گریختند * ۳۰ و چون ایشان در راه میبودند خبر بداود رسانیده گفتند که اَبْشالوم همهٔ پسران پادشاه را کشته و یکی از ایشان باقی نمانده است * ۳۱ پس پادشاه برخاسته جامهٔ خود را درید و بروی زمین دراز شد و جمیع بندگانش با جامهٔ دریده در اطرافش ایستاده بودند * ۳۲ اما یوناداب بن شَمْعی برادر داود متوجه شده گفت آقایم گمان نبرد که جمیع جوانان یعنی پسران پادشاه کشته شدهاند زیرا که اَمْنُون تنها مرده است چونکه این نزد اَبْشالوم مقرر شده بود از روزی که خواهرش تامار را ذلیل ساخته بود * ۳۳ و الان آقایم پادشاه از این امر متفکر نشود و خیال نکند که تمامی پسران پادشاه مردهاند زیرا که اَمْنُون تنها مرده است * ۳۴ و اَبْشالوم گریخت و جوانی که دیدهبانی میکرد چشمان خود را بلند کرده نگاه کرد واینک خلق بسیاری از پهلوی کوه که در عقبش بود میآمدند * ۳۵ و یوناداب بپادشاه گفت اینک پسران پادشاه میآیند پس بطوری که بندهات گفت چنان شد * ۳۶ و چون از سخن گفتن فارغ شد اینک پسران پادشاه رسیدند و آواز خود را بلند کرده گریستند و پادشاه نیز و جمیع خادمانش بآواز بسیار بلند گریه کردند * ۳۷ و اَبْشالوم فرار کرده نزد تَلْمای ابن عَمیهود پادشاه جشور رفت و داود برای پسر خود هر روز نوحهگری مینمود * ۳۸ و اَبْشالوم فرار کرده بجَشُور رفت و سه سال در آنجا ماند * ۳۹ و داود آرزو میداشت که نزد اَبْشالوم بیرون رود زیرا دربارهٔ اَمْنُون تسلی یافته بود چونکه مرده بود *

باب چهاردهم

۱ و یوآب بن صَرُویه فهمید که دل پادشاه باَبْشالوم مایل است * ۲ پس یوآب بتقُوع فرستاده زنی دانشمند از آنجا آورد و بوی گفت تمنّا اینکه خویشتن را مثل ماتم کننده ظاهر سازی و لباس تعزیت پوشی و خود را بروغن تدهین نکنی و مثل زنی که روزهای بسیار بجهت مرده ماتم گرفته باشد بشوی * ۳ و نزد پادشاه داخل شده او را بدین مضمون بگویی پس یوآب سخنان را بدهانش گذاشت * ۴ و چون زن تَقُوعیه با پادشاه سخن گفت بروی خود بزمین افتاده تعظیم نمود و گفت ای پادشاه اعانت فرما * ۵ و پادشاه باو گفت تو را چه شده است عرض کرد اینک من زن بیوه هستم و شوهرم مرده است * ۶ و کنیز تو را دو پسربود و ایشان با یکدیگر در صحرا مخاصمه نمودند و کسی نبود که ایشان را از یکدیگر جدا کند پس یکی از ایشان دیگری را زد و کشت * ۷ و اینک تمامی قبیله بر کنیز تو برخاسته و میگویند قاتل برادر خود را بسپار تا او را بعوض جان برادرش که کشته است بقتل برسانیم و وارث را نیز هلاک کنیم و باینطور اخگر مرا که باقی مانده است خاموش خواهند کرد و برای شوهرم نه اسم و نه اعقاب بر روی زمین واخواهند گذاشت * ۸ پادشاه بزن فرمود بخانهات برو و من دربارهات حکم خواهم نمود * ۹ و زن تَقُوعیه بپادشاه عرض کرد ای آقایم پادشاه تقصیر بر من و بر خاندان من باشد و پادشاه و کرسی او بیتقصیر باشند * ۱۰ و پادشاه گفت هر که با تو سخن گوید او را نزد من بیاور و دیگر بتو ضرر نخواهد رسانید * ۱۱ پس زن گفت ای پادشاه یهُوَه خدای خود را بیاد آور تا ولی مقتول دیگر هلاک نکند مبادا پسر مرا تلف سازند پادشاه گفت بحیات خداوند قسم که مویی از سر پسرت بزمین نخواهد افتاد * ۱۲ پس زن گفت مستدعی آنکه کنیزت با آقای خود پادشاه سخنی گوید گفت بگو * ۱۳ زن گفت پس چرا دربارهٔ قوم خدا مثل این تدبیر کردهای و پادشاه در گفتن این سخن مثل تقصیرکار است چونکه پادشاه آواره شدهٔ خود را باز نیاورده است * ۱۴ زیرا ما باید البته بمیریم و مثل آب هستیم که بزمین ریخته شود و آن را نتوان جمع کرد و خدا جان را نمیگیرد بلکه تدبیرها میکند تا آواره شدهای از او آواره نشود * ۱۵ و حال که بقصد عرض کردن این سخن نزد آقای خود پادشاه آمدم سبب این بود که خلقْ مرا ترسانیدند و کنیزت فکر کرد که چون بپادشاه عرض کنم احتمال دارد که پادشاه عرض کنیز خود را بانجام خواهد رسانید * ۱۶ زیرا پادشاه اجابت خواهد نمود که کنیز خود را از دست کسی که میخواهد مرا و پسرم را با هم از میراث خدا هلاک سازد برهاند * ۱۷ و کنیز تو فکر کرد که کلام آقایم پادشاه باعث تسلی خواهد بود زیرا که آقایم پادشاه مثل فرشتهٔ خداست تا نیک و بد را تشخیص کند و یهُوَه خدای تو همراه تو باشد * ۱۸ پس پادشاه در جواب زن فرمود چیزی را که از تو سؤال میکنم از من مخفی مدار زن عرض کرد آقایم پادشاه بفرماید * ۱۹ پادشاه گفت آیا دست یوآب در همهٔ این کار با تو نیست زن در جواب عرض کرد بحیات جان تو ای آقایم پادشاه که هیچ کس از هرچه آقایم پادشاه بفرماید بطرف راست یا چپ نمیتواند انحراف ورزد زیرا که بندهٔ تو یوآب اوست که مرا امر فرموده است و اوست که تمامی این سخنان را بدهان کنیزت گذاشته است * ۲۰ برای تبدیل صورت این امر بندهٔ تو یوآب این کار را کرده است اما حکمت آقایم مثل حکمت فرشتهٔ خدا میباشـد تا هر چه بر روی زمین است بداند * ۲۱ پس پادشاه بیوآب گفت اینک این کار را کردهام حال برو و اَبْشالوم جوان را باز آور * ۲۲ آنگاه یوآب بروی خود بزمین افتاده تعظیم نمود و پادشاه را تحسین کرد و یوآبگفت ای آقایم پادشاه امروز بندهات میداند که در نظر تو التفات یافتهام چونکه پادشاه کار بندهٔ خود را بانجام رسانیده است * ۲۳ پس یوآب برخاسته بجشور رفت و اَبْشالوم را باورشلیم بازآورد * ۲۴ و پادشاه فرمود که بخانهٔ خود برگردد و روی مرا نبیند پس اَبْشالوم بخانهٔ خود رفت و روی پادشاه را ندید * ۲۵ و در تمامی اسرائیل کسی نیکو منظر و بسیار مَمدوح مثل اَبْشالوم نبود که از کف پا تا فَرْقِ سرش در او عیبی نبود * ۲۶ و هنگامی که موی سر خود را میچید زیرا آن را در آخر هر سال میچید چونکه بر او سنگین میشد و از آن سبب آن را میچید موی سر خود را وزن نموده دویست مثقال بوزن شاه مییافت * ۲۷ و برای اَبْشالوم سه پسر و یک دختر مسمّی بتامار زاییده شدند و او دختری نیکو صورت بود * ۲۸ و اَبْشالوم دو سال تمام در اورشلیم مانده روی پادشاه را ندید * ۲۹ پس اَبْشالوم یوآب را طلبید تا او را نزد پادشاه بفرستد اما نخواست که نزد وی بیاید و باز بار دیگر فرستاد و نخواست که بیاید * ۳۰ پس بخادمان خود گفت ببینید مزرعهٔ یوآب نزد مزرعهٔ من است و در آنجا جو دارد بروید و آن را بآتش بسوزانید پس خادمان اَبْشالوم مزرعه را بآتش سوزانیدند * ۳۱ آنگاه یوآب برخاسته نزد اَبْشالوم بخانهاش رفته وی را گفت که چرا خادمان تو مزرعهٔ مرا آتش زدهاند * ۳۲ اَبْشالوم بیوآب گفت اینک نزد تو فرستاده گفتم اینجا بیا تا تو را نزد پادشاه بفرستم تا بگویی برای چه از جشور آمدهام مرا بهتر میبود که تابحال در آنجا مانده باشم پس حال روی پادشاه را ببینم و اگر گناهی در من باشد مرا بکشد * ۳۳ پس یوآب نزد پادشاه رفتهاو را مخبر ساخت و او اَبْشالوم را طلبید که پیش پادشاه آمد و بحضور پادشاه رو بزمین افتاده تعظیم کرده و پادشاه اَبْشالوم را بوسید *

باب پانزدهم

۱ و بعد از آن واقع شد که اَبْشالوم ارابهای و اسبان و پنجاه مرد که پیش او بدوند مهیا نمود * ۲ و اَبْشالوم صبح زود برخاسته بکناره راه دروازه میایستاد و هر کسی که دعوائی میداشت و نزد پادشاه بمحاکمه میآمد اَبْشالوم او را خوانده میگفت تو از کدام شهر هستی و او میگفت بندهات از فلان سبط از اسباط اسرائیل هستم * ۳ و اَبْشالوم او را میگفت ببین کارهای تو نیکو و راست است لیکن از جانب پادشاه کسی نیست که تو را بشنود * ۴ و اَبْشالوم میگفت کاش که در زمین داور میشدم و هر کس که دعوائی یا مرافعهای میداشت نزد من میآمد و برای او انصاف مینمودم * ۵ و هنگامی که کسی نزدیک آمده او را تعظیم مینمود دست خود را دراز کرده او را میگرفت و میبوسید * ۶ و اَبْشالوم با همهٔ اسرائیل که نزد پادشاه برای داوری میآمدند بدین منوال عمل مینمود پس اَبْشالوم دل مردان اسرائیل را فریفت * ۷ و بعد از انقضای چهار سال اَبْشالوم بپادشاه گفت مستدعی اینکه بروم تا نذری را که برای خداوند در حَبْرُون کردهام وفا نمایم * ۸ زیرا که بندهات وقتی که در جشور اَرام ساکن بودم نذر کرده گفتم که اگر خداوند مرا باورشلیم باز آورد خداوند را عبادت خواهم نمود * ۹ پادشاه وی را گفت بسلامتی برو پس او برخاسته بحَبْرُون رفت * ۱۰ و اَبْشالوم جاسوسان بتمامیاسباط اسرائیل فرستاده گفت بمجرد شنیدن آواز کَرِنّا بگویید که اَبْشالوم در حَبْرُون پادشاه شده است * ۱۱ و دویست نفر که دعوت شده بودند همراه اَبْشالوم از اورشلیم رفتند و اینان بصافدلی رفته چیزی ندانستند * ۱۲ و اَبْشالومْ اَخِیتُوفَلِ جیلونی را که مُشیر داود بود از شهرش جیلوه وقتی که قربانیها میگذرانید طلبید و فتنه سخت شد و قوم با اَبْشالوم روزبهروز زیاده میشدند * ۱۳ و کسی نزد داود آمده او را خبر داده گفت که دلهای مردان اسرائیل در عقب اَبْشالوم گرویده است * ۱۴ و داود بتمامی خادمانی که با او در اورشلیم بودند گفت برخاسته فرار کنیم والاّ ما را از اَبْشالوم نجات نخواهد بود پس بتعجیل روانه شویم مبادا او ناگهان بما برسد و بدی بر ما عارض شود و شهر را بدم شمشیر بزند * ۱۵ و خادمان پادشاه بپادشاه عرض کردند اینک بندگانت حاضرند برای هرچه آقای ما پادشاه اختیار کند * ۱۶ پس پادشاه و تمامی اهل خانهاش با وی بیرون رفتند و پادشاه ده زن را که مُتعهٔ او بودند برای نگاه داشتن خانه واگذاشت * ۱۷ و پادشاه و تمامی قوم با وی بیرون رفته در بیت مَرْحَق توقف نمودند * ۱۸ و تمامی خادمانش پیش او گذشتند و جمیع کریتیان و جمیع فلیتیان و جمیع جَتّیان یعنی ششصد نفر که از جَتّ در عقب او آمده بودند پیش روی پادشاه گذشتند * ۱۹ و پادشاه باِتّای جَتّی گفت تو نیز همراه ما چرا میآیی برگرد و همراه پادشاه بمان زیرا که تو غریب هستی و از مکان خود نیز جلای وطن کردهای * ۲۰ دیروز آمدی پس آیا امروز تو راهمراه ما آواره گردانم و حال آنکه من میروم بجائی که میروم پس برگرد و برادران خود را برگردان و رحمت و راستی همراه تو باد * ۲۱ و اِتّای در جواب پادشاه عرض کرد بحیات خداوند و بحیات آقایم پادشاه قسم که هرجائی که آقایم پادشاه خواه در موت و خواه در زندگی باشد بندهٔ تو در آنجا خواهد بود * ۲۲ و داود باِتّای گفت بیا و پیش برو پس اِتّای جَتّی با همهٔ مردمانش و جمیع اطفالی که با او بودند پیش رفتند * ۲۳ و تمامی اهل زمین بآواز بلند گریه کردند و جمیع قوم عبور کردند و پادشاه از نهر قِدْرُون عبور کرد و تمامی قوم براه بیابان گذشتند * ۲۴ و اینک صادوق نیز و جمیع لاویان با وی تابوت عهد خدا را برداشتند و تابوت خدا را نهادند و تا تمامی قوم از شهر بیرون آمدند ابیاتار قربانی میگذرانید * ۲۵ و پادشاه بصادوق گفت تابوت خدا را بشهر برگردان پس اگر در نظر خداوند التفات یابم مرا باز خواهد آورد و آن را و مسکن خود را بمن نشان خواهد داد * ۲۶ و اگر چنین گوید که از تو راضی نیستم اینک حاضرم هرچه در نظرش پسند آید بمن عمل نماید * ۲۷ و پادشاه بصادوق کاهن گفت آیا تو رائی نیستی پس بشهر بسلامتی برگرد و هر دو پسر شما یعنی اَخیمَعَص پسر تو و یوناتان پسر ابیاتار همراه شما باشند * ۲۸ بدانید که من در کنارههای بیابان درنگ خواهم نمود تا پیغامی از شما رسیده مرا مخبر سازد * ۲۹ پس صادوق و ابیاتار تابوت خدا را باورشلیم برگردانیده در آنجا ماندند * ۳۰ و اما داود بفراز کوه زیتون برآمد و چون میرفت گریه میکرد و با سر پوشیده و پایبرهنه میرفت و تمامی قومی که همراهش بودند هریک سر خود را پوشانیدند و گریهکنان میرفتند * ۳۱ و داود را خبر داده گفتند که اَخیتُوفَل یکی از فتنهانگیزان با اَبْشالوم شده است و داود گفت ای خداوند مشورت اَخیتُوفَل را حماقت گردان * ۳۲ و چون داود بفراز کوه جائی که خدا را سجده میکنند رسید اینک حُوشای اَرْکی با جامه دریده و خاک بر سر ریخته او را استقبال کرد * ۳۳ و داود وی را گفت اگر همراه من بیائی برای من بار خواهی شد * ۳۴ اما اگر بشهر برگردی و باَبْشالوم بگویی ای پادشاه من بندهٔ تو خواهم بود چنانکه پیشتر بندهٔ پدر تو بودم الان بندهٔ تو خواهم بود آنگاه مشورت اَخیتُوفَل را برای من باطل خواهی گردانید * ۳۵ و آیا صادوق و ابیاتار کَهَنَه در آنجا همراه تو نیستند پس هرچیزی را که از خانهٔ پادشاه بشنوی آن را بصادوق و ابیاتار کهنه اعلام نما * ۳۶ و اینک دو پسر ایشان اَخیمَعَص پسر صادوق و یوناتان پسر ابیاتار در آنجا با ایشانند و هر خبری را که میشنوید بدست ایشان نزد من خواهید فرستاد * ۳۷ پس حُوشای دوست داود بشهر رفت و اَبْشالوم وارد اورشلیم شد *

باب شانزدهم

۱ و چون داود از سر کوه اندکی گذشته بود اینک صیبا خادم مَفِیبوشَت با یک جفت الاغ آراسته که دویست قرص نان و صد قرص کشمش و صد قرص انجیر و یک مشک شراب بر آنها بود باستقبال وی آمد * ۲ وپادشاه بصیبا گفت از این چیزها چه مقصود داری صیبا گفت الاغها بجهت سوار شدن اهل خانهٔ پادشاه و نان و انجیر برای خوراک خادمان و شراب بجهت نوشیدن خسته شدگان در بیابان است * ۳ پادشاه گفت اما پسر آقایت کجا است صیبا بپادشاه عرض کرد اینک در اورشلیم مانده است زیرا فکر میکند که امروز خاندان اسرائیل سلطنت پدر مرا بمن رد خواهند کرد * ۴ پادشاه بصیبا گفت اینک کل مایملک مفیبوشت از مال توست پس صیبا گفت اظهار بندگی مینمایم ای آقایم پادشاه تمنّا اینکه در نظر تو التفات یابم * ۵ و چون داود پادشاه ببَحُوریم رسید اینک شخصی از قبیلهٔ خاندان شاؤل مسمی بشِمْعی بن جیرا از آنجا بیرون آمد و چون میآمد دشنام میداد * ۶ و بداود و بجمیع خادمان داود پادشاه سنگها میانداخت و تمامی قوم و جمیع شجاعان بطرف راست و چپ او بودند * ۷ و شَمْعی دشنام داده چنین میگفت دور شو دور شو ای مرد خون ریز و ای مرد بلّیعال * ۸ خداوند تمامی خون خاندان شاؤل را که در جایش سلطنت نمودی بر تو رد کرده و خداوند سلطنت را بدست پسر تو اَبْشالوم تسلیم نموده است و اینک چونکه مردی خونریز هستی بشرارت خود گرفتار شدهای * ۹ و ابیشای ابن صَرُویه بپادشاه گفت که چرا این سگ مرده آقایم پادشاه را دشنام دهد مستدعی آنکه بروم و سرش را از تن جدا کنم * ۱۰ پادشاه گفت ای پسران صَرُویه مرا با شما چه کار است بگذارید که دشنام دهد زیرا خداوند او را گفته است که داود را دشنام بده پس کیست که بگوید چرا این کار را میکنی * ۱۱ و داود بابیشای و بتمامی خادمان خود گفت اینک پسر من که از صلب من بیرون آمد قصد جان من دارد پس حال چند مرتبه زیاده این بنیامینی پس او را بگذارید که دشنام دهد زیرا خداوند او را امر فرموده است * ۱۲ شاید خداوند بر مصیبت من نگاه کند و خداوند بعوض دشنامی که او امروز بمن میدهد بمن جزای نیکو دهد * ۱۳ پس داود و مردانش راه خود را پیش گرفتند و اما شَمْعی در برابر ایشان بجانب کوه میرفت و چون میرفت دشنام داده سنگها بسوی او میانداخت و خاک بهوا میپاشید * ۱۴ و پادشاه با تمامی قومی که همراهش بودند خسته شده آمدند و در آنجا استراحت کردند * ۱۵ و اما اَبْشالوم و تمامی گروه مردان اسرائیل باورشلیم آمدند و اَخیتُوفَل همراهش بود * ۱۶ و چون حوشای اَرْکی دوست داود نزد اَبْشالوم رسید حوشای باَبْشالوم گفت پادشاه زنده بماند پادشاه زنده بماند * ۱۷ و اَبْشالوم بحوشای گفت آیا مهربانی تو با دوست خود این است چرا با دوست خود نرفتی * ۱۸ و حوشای باَبْشالوم گفت نی بلکه هرکس را که خداوند و این قوم و جمیع مردان اسرائیل برگزیده باشند بندهٔ او خواهم بود و نزد او خواهم ماند * ۱۹ و ثانیاً که را میباید خدمت نمایم آیا نه نزد پسر او پس چنانکه بحضور پدر تو خدمت نمودهام بهمان طور در حضور تو خواهم بود * ۲۰ و اَبْشالوم باَخیتُوفَل گفت شما مشورت کنید که چه بکنیم * ۲۱ و اَخیتُوفَل باَبْشالوم گفت که نزد مُتعههای پدر خود که بجهت نگاهبانی خانه گذاشته است درآی و چون تمامی اسرائیل بشنوند که نزد پدرت مکروه شدهای آنگاه دست تمامی همراهانت قوی خواهد شد * ۲۲ پس خیمهای بر پشت بام برای اَبْشالوم برپا کردند و اَبْشالوم در نظر تمامی بنی اسرائیل نزد مُتعههای پدرش درآمد * ۲۳ و مشورتی که اَخیتُوفَل در آن روزها میداد مثل آن بود که کسی از کلام خدا سؤال کند و هر مشورتی که اَخیتُوفَل هم بداود و هم باَبْشالوم میداد چنین میبود *

باب هفدهم

۱ و اَخیتُوفَل باَبْشالوم گفت مرا اذن بده که دوازده هزار نفر را برگزیده برخیزم و شبانگاه داود را تعاقب نمایم * ۲ پس در حالتی که او خسته و دستهایش سست است بر او رسیده او را مضطرب خواهم ساخت و تمامی قومی که همراهش هستند خواهند گریخت و پادشاه را بتنهائی خواهم کشت * ۳ و تمامی قوم را نزد تو خواهم برگردانید زیرا شخصی که او را میطلبی مثل برگشتن همهٔ است پس تمامی قوم در سلامتی خواهند بود * ۴ و این سخن در نظر ابشالوم و درنظر جمیع مشایخ اسرائیل پسند آمد * ۵ و اَبْشالوم گفت حوشای اَرْکی را نیز بخوانید تا بشنویم که او چه خواهد گفت * ۶ و چون حوشای نزد اَبْشالوم آمد اَبْشالوم وی را خطاب کرده گفت اَخیتُوفَل بدین مضمون گفته است پس تو بگو که بر حسب رای او عمل نماییم یا نه * ۷ حوشای باَبْشالوم گفتمشورتی که اَخیتُوفَل این مرتبه داده است خوب نیست * ۸ و حوشای گفت میدانی که پدرت و مردانش شجاع هستند و مثل خرسی که بچههایش را در بیابان گرفته باشند در تلخی جانند و پدرت مرد جنگ آزموده است و شب را در میان قوم نمیماند * ۹ اینک او الان در حفرهای یا جای دیگر مخفی است و واقع خواهد شد که چون بعضی از ایشان در ابتدا بیفتند هر کس که بشنود خواهد گفت در میان قومی که تابع اَبْشالوم هستند شکستی واقع شده است * ۱۰ و نیز شجاعی که دلش مثل دل شیر باشد بالکل گداخته خواهد شد زیرا جمیع اسرائیل میدانند که پدر تو جباری است و رفیقانش شجاع هستند * ۱۱ لهذا رأی من این است که تمامی اسرائیل از دان تا بئرشبع که مثل ریگ کنارهٔ دریا بیشمارند نزد تو جمع شوند و حضرت تو همراه ایشان برود * ۱۲ پس در مکانی که یافت میشود بر او خواهیم رسید و مثل شبنمی که بر زمین میریزد بر او فرود خواهیم آمد و از او و تمامی مردانی که همراه وی میباشند یکی هم باقی نخواهد ماند * ۱۳ و اگر بشهری داخل شود آنگاه تمامی اسرائیل طنابها بآن شهر خواهند آورد و آن شهر را بنهر خواهند کشید تا یک سنگْ ریزهای هم در آن پیدا نشود * ۱۴ پس اَبْشالوم و جمیع مردان اسرائیل گفتند مشورت حوشای اَرْکی از مشورت اَخیتُوفَل بهتر است زیرا خداوند مقدر فرموده بود که مشورت نیکوی اَخیتُوفَل را باطل گرداند تا آنکه خداوند بدی را بر اَبْشالوم برساند * ۱۵ و حوشای بصادوق و ابیاتار کَهَنَه گفت اَخیتُوفَل باَبْشالوم و مشایخ اسرائیل چنین وچنان مشورت داده و من چنین و چنان مشورت دادهام * ۱۶ پس حال بزودی بفرستید و داود را اطلاع داده گویید امشب در کنارههای بیابان توقف منما بلکه بهر طوری که توانی عبور کن مبادا پادشاه و همهٔ کسانی که همراه وی میباشند بلعیده شوند * ۱۷ و یوناتان و اَخیمَعَص نزد عَین رُوجَل توقف مینمودند و کنیزی رفته برای ایشان خبر میآورد و ایشان رفته بداود پادشاه خبر میرسانیدند زیرا نمیتوانستند بشهر داخل شوند که مبادا خویشتن را ظاهر سازند * ۱۸ اما غلامی ایشان را دیده باَبْشالوم خبر داد و هر دو ایشان بزودی رفته بخانهٔ شخصی در بَحُوریم داخل شدند و در حیاط او چاهی بود که در آن فرود شدند * ۱۹ و زن سرپوش چاه را گرفته بر دهنهاش گسترانید و بلغور بر آن ریخت پس چیزی معلوم نشد * ۲۰ و خادمان اَبْشالوم نزد آن زن بخانه درآمده گفتند اَخیمَعَص و یوناتان کجایند زن بایشان گفت از نهر آب عبور کردند پس چون جستجو کرده نیافتند باورشلیم برگشتند * ۲۱ و بعد از رفتن آنها ایشان از چاه برآمدند و رفته داود پادشاه را خبر دادند و بداود گفتند برخیزید و بزودی از آب عبور کنید زیرا که اَخیتُوفَل دربارهٔ شما چنین مشورت داده است * ۲۲ پس داود و تمامی قومی که همراهش بودند برخاستند و از اُرْدُن عبور کردند و تا طلوع فجر یکی باقی نماند که از اُرْدُن عبور نکرده باشد * ۲۳ اما چون اَخیتُوفَل دید که مشورت او بجا آورده نشد الاغ خود را بیاراست و برخاسته بشهر خود بخانهاش رفت و برای خانهٔ خود تدارک دیده خویشتن را خفه کرد و مرد و او را درقبر پدرش دفن کردند * ۲۴ اما داود بمَحْنایم آمد و اَبْشالوم از اُرْدُن گذشت و تمامی مردان اسرائیل همراهش بودند * ۲۵ و اَبْشالوم عَماسا را بجای یوآب بسرداری لشکر نصب کرد و عَماسا پسر شخصی مسمّی بیترای اسرائیلی بود که نزد اَبِیجایل دختر ناحاش خواهر صَرُویه مادر یوآب درآمده بود * ۲۶ پس اسرائیل و اَبْشالوم در زمین جِلْعاد اردو زدند * ۲۷ و واقع شد که چون داود بمَحْنایم رسید شُوبی ابن ناحاش از رَبَّتِ بنیعَمّون و ماکیر بن عَمِّیئیل از لُودَبار و بَرْزِلاّئی جِلْعادی از رُوجَلیم * ۲۸ بسترها و کاسهها و ظروف سفالین و گندم و جو و آرد و خوشههای برشته و باقلا و عدس و نخود برشته * ۲۹ و عَسَل و کَره و گوسفندان و پنیر گاو برای خوراک داود و قومی که همراهش بودند آوردند زیرا گفتند که قوم در بیابان گرسنه و خسته و تشنه میباشند *

باب هجدهم

۱ و داود قومی را که همراهش بودندسان دید و سرداران هزاره و سرداران صده برایشان تعیین نمود * ۲ و داود قوم را روانه نمود ثلثی بدست یوآب و ثلثی بدست ابیشای ابن صَرُویه برادر یوآب و ثلثی بدست اِتّای جَتّی و پادشاه بقوم گفت من نیز البته همراه شما میآیم * ۳ اما قوم گفتند تو همراه ما نخواهی آمد زیرا اگر ما فرار کنیم دربارهٔ ما فکر نخواهند کرد و اگر نصف ما بمیریم برای ما فکر نخواهند کرد و حال تو مثل ده هزار ما هستی پس الان بهتر این است که ما را از شهر امداد کنی * ۴ پادشاه بایشان گفت آنچه در نظر شما پسندآید خواهم کرد و پادشاه بجانب دروازه ایستاده بود و تمامی قوم با صدهها و هزارهها بیرون رفتند * ۵ و پادشاه یوآب و ابیشای و اِتّای را امر فرموده گفت بخاطر من بر اَبْشالوم جوان برفق رفتار نمایید و چون پادشاه جمیع سرداران را دربارهٔ اَبْشالوم فرمان داد تمامی قوم شنیدند * ۶ پس قوم بمقابلهٔ اسرائیل بصحرا بیرون رفتند و جنگ در جنگل افرایم بود * ۷ و قوم اسرائیل در آنجا از حضور بندگان داود شکست یافتند و در آن روز کشتار عظیمی در آنجا شد و بیست هزار نفر کشته شدند * ۸ و جنگ در آنجا بر روی تمامی زمین منتشر شد و در آن روز آنانی که از جنگل هلاک گشتند بیشتر بودند از آنانی که بشمشیر کشته شدند * ۹ و اَبْشالوم ببندگان داود برخورد و اَبْشالوم بر قاطر سوار بود و قاطر زیر شاخههای پیچیده شدهٔ بلوط بزرگی درآمد و سر او در میان بلوط گرفتار شد بطوری که در میان آسمان و زمین آویزان گشت و قاطری که زیرش بود بگذشت * ۱۰ و شخصی آن را دیده بیوآب خبر رسانید و گفت اینک اَبْشالوم را دیدم که در میان درخت بلوط آویزان است * ۱۱ و یوآب بآن شخصی که او را خبر داد گفت هان تو دیدهای پس چرا او را در آنجا بزمین نزدی و من ده مثقال نقره و کمربندی بتو میدادم * ۱۲ آن شخص بیوآب گفت اگر هزار مثقال نقره بدست من میرسید دست خود را بر پسر پادشاه دراز نمیکردم زیرا که پادشاه تو را و ابیشای و اِتّای را بسمع ما امر فرموده گفت زنهار هر یکی از شما دربارهٔ اَبْشالوم جوان باحذر باشید * ۱۳ والا بر جان خود ظلم میکردم چونکه هیچ امری از پادشاه مخفی نمیماند و خودت بضد من بر میخاستی * ۱۴ آنگاه یوآب گفت نمیتوانم با تو باینطور تأخیر نمایم پس سه تیر بدست خود گرفته آنها را بدل اَبْشالوم زد حینی که او هنوز در میان بلوط زنده بود * ۱۵ و ده جوان که سلاحداران یوآب بودند دور اَبْشالوم را گرفته او را زدند و کُشتند * ۱۶ و چون یوآب کَرِنّا را نواخت قوم از تعاقب نمودن اسرائیل برگشتند زیرا که یوآب قوم را منع نمود * ۱۷ و اَبْشالوم را گرفته او را در حفرهٔ بزرگ که در جنگل بود انداختند و بر او تودهٔ بسیار بزرگ از سنگها افراشتند و جمیع اسرائیل هر یک بخیمهٔ خود فرار کردند * ۱۸ اما اَبْشالوم در حین حیات خود بنائی را که در وادی مَلِک است برای خود برپا کرد زیرا گفت پسری ندارم که از او اسم من مذکور بماند و آن بنا را باسم خود مسمی ساخت پس تا امروز یدِ اَبْشالوم خوانده میشود * ۱۹ و اَخِیمَعَص بن صادوق گفت حال بروم و مژده بپادشاه برسانم که خداوند انتقام او را از دشمنانش کشیده است * ۲۰ یوآب او را گفت تو امروز صاحب بشارت نیستی اما روز دیگر بشارت خواهی برد و امروز مژده نخواهی داد چونکه پسر پادشاه مرده است * ۲۱ و یوآب بکُوشَی گفت برو و از آنچه دیدهای بپادشاه خبر برسان و کوشی یوآب را تعظیم نموده دوید * ۲۲ و اخیمعص بن صادوق بار دیگر بیوآب گفت هرچه بشود ملتمس اینکه من نیز در عقب کوشی بدوم یوآب گفت ای پسرم چرا باید بدوی چونکه بشارت نداری که ببری * ۲۳ گفت هرچه بشود بدوم او وی را گفتبدو پس اَخیمَعَص براه وادی دویده از کُوشَی سبقت جست * ۲۴ و داود در میان دو دروازه نشسته بود و دیدهبان بر پشتبام دروازه بحصار برآمد و چشمان خود را بلند کرده مردی را دید که اینک بتنهائی میدود * ۲۵ و دیدهبان آواز کرده پادشاه را خبر داد و پادشاه گفت اگر تنهاست بشارت میآورد و او میآمد و نزدیک میشد * ۲۶ و دیدهبان شخص دیگر را دید که میدود و دیدهبان بدربان آواز داده گفت شخصی بتنهائی میدود و پادشاه گفت او نیز بشارت میآورد * ۲۷ و دیدهبان گفت دویدن اولی را میبینم که مثل دویدن اَخیمَعَص بن صادوق است پادشاه گفت او مرد خوبی است و خبر خوب میآورد * ۲۸ و اَخیمَعَص ندا کرده بپادشاه گفت سلامتی است و پیش پادشاه رو بزمین افتاده گفت یهُوَه خدای تو متبارک باد که مردمانی که دست خود را بر آقایم پادشاه بلند کرده بودند تسلیم کرده است * ۲۹ پادشاه گفت آیا اَبْشالوم جوان بسلامت است و اَخیمَعَص در جواب گفت چون یوآب بندهٔ پادشاه و بندهٔ تو را فرستاد هنگامهٔ عظیمی دیدم اما ندانستم که چه بود * ۳۰ و پادشاه گفت بگرد و اینجا بایست و او بآن طرف شده بایستاد * ۳۱ و اینک کوشی رسید و کوشی گفت برای آقایم پادشاه بشارت است زیرا خداوند امروز انتقام تو را از هر که با تو مقاومت مینمود کشیده است * ۳۲ و پادشاه بکوشی گفت آیا اَبْشالوم جوان بسلامت است کوشی گفت دشمنان آقایم پادشاه و هر که برای ضرر تو برخیزد مثل آن جوان باشد * ۳۳ پس پادشاه بسیار مضطرب شده ببالاخانهٔ دروازه برآمد و میگریست و چون میرفت چنین میگفت ای پسرم اَبْشالوم ای پسرم پسرم ابشالوم کاش که بجای تو میمردم ای اَبْشالوم پسرم ای پسر من *

باب نوزدهم

۱ و بیوآب خبر دادند که اینک پادشاه گریه میکند و برای اَبْشالوم ماتم گرفته است * ۲ و در آن روز برای تمامی قوم ظفر بماتم مبدل گشت زیرا قوم در آن روز شنیدند که پادشاه برای پسرش غمگین است * ۳ و قوم در آن روز دزدانه بشهر داخل شدند مثل کسانی که از جنگ فرار کرده از روی خجالت دزدانه میآیند * ۴ و پادشاه روی خود را پوشانید و پادشاه بآواز بلند صدا زد که ای پسرم اَبْشالوم ای اَبْشالوم پسرم ای پسر من * ۵ پس یوآب نزد پادشاه بخانه درآمده گفت امروز روی تمامی بندگان خود را شرمنده ساختی که جان تو و جان پسرانت و دخترانت و جان زنانت و جان متعههایت را امروز نجات دادند * ۶ چونکه دشمنان خود را دوست داشتی و محبّان خویش را بغض نمودی زیرا که امروز ظاهر ساختی که سرداران و خادمان نزد تو هیچند و امروز فهمیدم که اگر اَبْشالوم زنده میماند و جمیع ما امروز میمردیم آنگاه در نظر تو پسند میآمد * ۷ و الان برخاسته بیرون بیا و ببندگان خود سخنان دلآویز بگو زیرا بخداوند قسم میخورم که اگر بیرون نیائی امشب برای تو کسی نخواهد ماند و این بلا برای تو بدتر خواهد بود از همهٔ بلایائی که از طفولیتت تا این وقت بتو رسیده است * ۸ پس پادشاه برخاست و نزد دروازه بنشست و تمامی قوم را خبر داده گفتندکه اینک پادشاه نزد دروازه نشسته است و تمامی قوم بحضور پادشاه آمدند و اسرائیلیان هر کس بخیمهٔ خود فرار کرده بودند * ۹ و جمیع قوم در تمامی اسباط اسرائیل منازعه کرده میگفتند که پادشاه ما را از دست دشمنان ما رهانیده است و اوست که ما را از دست فلسطینیان رهائی داده و حال بسبب اَبْشالوم از زمین فرار کرده است * ۱۰ و اَبْشالوم که او را برای خود مسح نموده بودیم در جنگ مرده است پس الان شما چرا در بازآوردن پادشاه تأخیر مینمایید * ۱۱ و داود پادشاه نزد صادوق و ابیاتار کَهَنَه فرستاده گفت بمشایخ یهودا بگویید شما چرا در بازآوردن پادشاه بخانهاش آخر همهٔ هستید و حال آنکه سخن جمیع اسرائیل نزد پادشاه بخانهاش رسیده است * ۱۲ شما برادران من هستید و شما استخوانها و گوشت منید پس چرا در بازآوردن پادشاه آخر همهٔ میباشید * ۱۳ و بعماسا بگویید آیا تو استخوان و گوشت من نیستی خدا بمن مثل این بلکه زیاده از این بعمل آورد اگر تو در حضور من در همهٔ اوقات بجای یوآب سردار لشکر نباشی * ۱۴ پس دل جمیع مردان یهودا را مثل یک شخص مایل گردانید که ایشان نزد پادشاه پیغام فرستادند که تو و تمامی بندگانت برگردید * ۱۵ پس پادشاه برگشته باُرْدُن رسید و یهودا باستقبال پادشاه بجلجال آمدند تا پادشاه را از اُرْدُن عبور دهند * ۱۶ و شَمْعی بن جیرای بنیامینی که از بَحوریمبود تعجیل نموده همراه مردان یهودا باستقبال داود پادشاه فرودآمد * ۱۷ و هزار نفر از بنیامینیان و صیبا خادم خاندان شاؤل با پانزده پسرش و بیست خادمش همراهش بودند و ایشان پیش پادشاه از اُرْدُن عبور کردند * ۱۸ و معبر را عبور دادند تا خاندان پادشاه عبور کنند و هر چه در نظرش پسند آید بجا آورند و چون پادشاه از اُرْدُن عبور کرد شَمْعی ابن جیرا بحضور وی افتاد * ۱۹ و بپادشاه گفت آقایم گناهی بر من اسناد ندهد و خطائی را که بندهات در روزی که آقایم پادشاه از اورشلیم بیرون میآمد ورزید بیاد نیاورد و پادشاه آن را بدل خود راه ندهد * ۲۰ زیرا که بندهٔ تو میداند که گناه کردهام و اینک امروز من از تمامی خاندان یوسف اول آمدهام و باستقبال آقایم پادشاه فرود شدهام * ۲۱ و ابیشای ابن صَرُویه متوجه شده گفت آیا شَمْعی بسبب اینکه مسیح خداوند را دشنام داده است کشته نشود * ۲۲ اما داود گفت ای پسران صَرُویه مرا با شما چه کار است که امروز دشمن من باشید و آیا امروز کسی در اسرائیل کشته شود و آیا نمیدانم که من امروز بر اسرائیل پادشاه هستم * ۲۳ پس پادشاه بشَمْعی گفت نخواهی مرد و پادشاه برای وی قسم خورد * ۲۴ و مفیبوشت پسر شاؤل باستقبال پادشاه آمد و از روزی که پادشاه رفت تا روزی که بسلامتی برگشت نه پایهای خود را ساز داده و نه ریش خویش را طراز نموده و نه جامهٔ خود را شسته بود * ۲۵ و چون برای ملاقات پادشاه باورشلیم رسید پادشاه وی را گفت ایمفیبوشت چرا با من نیامدی * ۲۶ او عرض کرد ای آقایم پادشاه خادم من مرا فریب داد زیرا بندهات گفت که الاغ خود را خواهم آراست تا بر آن سوار شده نزد پادشاه بروم چونکه بندهٔ تو لنگ است * ۲۷ و او بندهٔ تو را نزد آقایم پادشاه متّهم کرده است لیکن آقایم پادشاه مثل فرشتهٔ خداست پس هر چه در نظرت پسند آید بعمل آور * ۲۸ زیرا تمامی خاندان پدرم بحضور آقایم پادشاه مثل مردمان مرده بودند و بندهٔ خود را در میان خورندگان سفرهات ممتاز گردانیدی پس من دیگر چه حق دارم که باز نزد پادشاه فریاد نمایم * ۲۹ پادشاه وی را گفت چرا دیگر از کارهای خود سخن میگویی گفتم که تو و صیبا زمین را تقسیم نمایید * ۳۰ مفیبوشت بپادشاه عرض کرد نی بلکه او همهٔ را بگیرد چونکه آقایم پادشاه بخانهٔ خود بسلامتی برگشته است * ۳۱ و بَرْزِلاّئی جِلْعادی از رُوْجَلیم فرود آمد و با پادشاه از اُرْدُن عبور کرد تا او را بآن طرف اُرْدُن مشایعت نماید * ۳۲ و بَرْزِلاّی مرد بسیار پیر هشتاد ساله بود و هنگامی که پادشاه در مَحَنایم توقف مینمود او را پرورش میداد زیرا مردی بسیار بزرگ بود * ۳۳ و پادشاه ببَرْزِلاّی گفت تو همراه من بیا و تو را در اورشلیم پرورش خواهم داد * ۳۴ بَرْزِلاّی بپادشاه عرض کرد ایام سالهای زندگی من چند است که با پادشاه باورشلیم بیایم * ۳۵ من امروز هشتاد ساله هستم و آیا میتوانم در میان نیک و بد تمیز بدهم و آیا بندهٔ تو طعم آنچه را که میخورم و مینوشم توانم دریافت یا دیگر آواز مُغَنّیان و مُغَنّیات را توانمشنید پس چرا بندهات دیگر برای آقایم پادشاه بار باشد * ۳۶ لهذا بندهٔ تو همراه پادشاه اندکی از اُرْدُن عبور خواهد نمود و چرا پادشاه مرا چنین مکافات بدهد * ۳۷ بگذار که بندهات برگردد تا در شهر خود نزد قبر پدر و مادر خویش بمیرم و اینک بندهٔ تو کِمْهام همراه آقایم پادشاه برود و آنچه در نظرت پسند آید با او بعمل آور * ۳۸ پادشاه گفت کِمْهام همراه من خواهد آمد و آنچه در نظر تو پسند آید با وی بعمل خواهم آورد و هر چه از من خواهش کنی برای تو بانجام خواهم رسانید * ۳۹ پس تمامی قوم از اُرْدُن عبور کردند و چون پادشاه عبور کرد پادشاه بَرْزِلاّئی را بوسید و وی را برکت داد و او بمکان خود برگشت * ۴۰ و پادشاه بجلجال رفت و کِمهام همراهش آمد و تمامی قوم یهودا و نصف قوم اسرائیل نیز پادشاه را عبور دادند * ۴۱ و اینک جمیع مردان اسرائیل نزد پادشاه آمدند و بپادشاه گفتند چرا برادران ما یعنی مردان یهودا تو را دزدیدند و پادشاه و خاندانش را و جمیع کسان داود را همراهش از اُرْدُن عبور دادند * ۴۲ و جمیع مردان یهودا بمردان اسرائیل جواب دادند از این سبب که پادشاه از خویشان ماست پس چرا از این امر حسد میبرید آیا چیزی از پادشاه خوردهایم یا انعامی بما داده است * ۴۳ و مردان اسرائیل در جواب مردان یهودا گفتند ما را در پادشاه ده حصّه است و حقّ ما در داود از شما بیشتر است پس چرا ما را حقیر شمردید و آیا ما برای بازآوردن پادشاه خود اول سخن نگفتیم اما گفتگوی مردان یهودا از گفتگوی مردان اسرائیل سختتر بود *

باب بیستم

۱ و اتفاقاً مرد بلّیعال مسمّی بشَبَع بن بِکْری بنیامینی در آنجا بود و کَرِنّا را نواخته گفت که ما را در داود حصهای نیست و برای ما در پسر یسّا نصیبی نی ای اسرائیل هرکس بخیمهٔ خود برود * ۲ و تمامی مردان اسرائیل از متابعت داود بمتابعت شَبَع ابن بِکْری برگشتند اما مردان یهودا از اُرْدُن تا اورشلیم پادشاه را ملازمت نمودند * ۳ و داود بخانهٔ خود در اورشلیم آمد و پادشاه ده زن متعه را که برای نگاهبانی خانهٔ خود گذاشته بود گرفت و ایشان را در خانهٔ محروس نگاه داشته پرورش داد اما نزد ایشان داخل نشد و ایشان تا روز مردن در حالت بیوگی محبوس بودند * ۴ و پادشاه بعماسا گفت مردان یهودا را در سه روز نزد من جمع کن و تو در اینجا حاضر شو * ۵ پس عَماسا رفت تا یهودا را جمع کند اما از زمانی که برایش تعیین نموده بود تأخیر کرد * ۶ و داود باَبیشای گفت الان شَبَع بن بِکْری بیشتر از اَبْشالوم بما ضرر خواهد رسانید پس بندگان آقایت را برداشته او را تعاقب نما مبادا شهرهای حصاردار برای خود پیدا کند و از نظر ما رهائی یابد * ۷ و کسان یوآب و کِریتیان و فلیتیان و جمیع شجاعان از عقب او بیرون رفتند و بجهت تعاقب نمودن شَبَع بن بِکْری از اورشلیم روانه شدند * ۸ و چون ایشان نزد سنگ بزرگی که در جِبْعُون است رسیدند عماسا باستقبال ایشان آمد و یوآب ردای جنگی دربرداشت و بر آن بند شمشیری که در غلافش بود بر کمرش بسته وچون میرفت شمشیر از غلاف افتاد * ۹ و یوآب بعماسا گفت ای برادرم آیا بسلامت هستی و یوآب ریش عَماسا را بدست راست خود گرفت تا او را ببوسد * ۱۰ و عَماسا بشمشیری که در دست یوآب بود اعتنا ننمود پس او آن را بشکمش فرو برد که احشایش بزمین ریخت و او را دوباره نزد و مرد و یوآب و برادرش ابیشای شَبَع بن بِکْری را تعاقب نمودند * ۱۱ و یکی از خادمان یوآب نزد وی ایستاده گفت هرکه یوآب را میخواهد و هرکه بطرف داود است در عقب یوآب بیاید * ۱۲ و عَماسا در میان راه در خونش میغلطید و چون آن شخص دید که تمامی قوم میایستند عَماسا را از میان راه در صحرا کشید و لباسی بر او انداخت زیرا دید که هر که نزدش میآید میایستد * ۱۳ پس چون از میان راه برداشته شد جمیع مردان در عقب یوآب رفتند تا شَبَع بن بِکْری را تعاقب نمایند * ۱۴ و او از جمیع اسباط اسرائیل تا آبَل و تا بیت مَعْکَه و تمامی بیریان عبور کرد و ایشان نیز جمع شده او را متابعت کردند * ۱۵ و ایشان آمده او را در آبل بیت مَعْکَه محاصره نمودند و پشتهای در برابر شهر ساختند که در برابر حصار برپا شد و تمامی قوم که با یوآب بودند حصار را میزدند تا آن را منهدم سازند * ۱۶ و زنی حکیم از شهر صدا درداد که بشنوید بیوآب بگویید اینجا نزدیک بیا تا با تو سخن گویم * ۱۷ و چون نزدیک وی شد زن گفت که آیا تو یوآب هستی او گفت من هستم وی را گفت سخنان کنیز خود را بشنو او گفت میشنوم * ۱۸ پس زن متکلّم شدهگفت در زمان قدیم چنین میگفتند که هرآینه در آبَل میباید مشورت بجویند و همچنین هر امری را ختم میکردند * ۱۹ من در اسرائیل سالم و امین هستم و تو میخواهی شهری و مادری را در اسرائیل خراب کنی چرا نصیب خداوند را بالکل هلاک میکنی * ۲۰ پس یوآب در جواب گفت حاشا از من حاشا از من که هلاک یا خراب نمایم * ۲۱ کار چنین نیست بلکه شخصی مسمّی بشَبَع بن بِکْری از کوهستان افرایم دست خود را بر داود پادشاه بلند کرده است او را تنها بسپارید و از نزد شهر خواهم رفت زن در جواب یوآب گفت اینک سر او را از روی حصار نزد تو خواهند انداخت * ۲۲ پس آن زن بحکمت خود نزد تمامی قوم رفت و ایشان سر شَبَع بن بِکْری را از تن جدا کرده نزد یوآب انداختند و او کَرِنّا را نواخته ایشان از نزد شهر هر کس بخیمهٔ خود متفرّق شدند و یوآب باورشلیم نزد پادشاه برگشت * ۲۳ و یوآب سردار تمامی لشکر اسرائیل بود و بنایاهو ابن یهویاداع سردار کریتیان و فلیتیان بود * ۲۴ و اَدُورام سردار باجگیران و یهُوشافاط بن اَخِیلُود وقایع نگار * ۲۵ و شیوا کاتب و صادوق و ابیاتار کاهن بودند * ۲۶ و عیرای یائیری نیز کاهن داود بود *

باب بیست و یکم

۱ و در ایام داود سه سال علیالاتّصال قحطی شد و داود بحضور خداوند سؤال کرد و خداوند گفت بسبب شاؤل و خاندان خون ریز او شده است زیرا که جِبْعُونیانرا کشت * ۲ و پادشاه جِبْعُونیان را خوانده بایشان گفت اما جِبْعُونیان از بنی اسرائیل نبودند بلکه از بقیهٔ اموریان و بنی اسرائیل برای ایشان قسم خورده بودند لیکن شاؤل از غیرتی که برای اسرائیل و یهودا داشت قصد قتل ایشان مینمود * ۳ و داود بجِبْعُونیان گفت برای شما چه بکنم و با چه چیز کفاره نمایم تا نصیب خداوند را برکت دهید * ۴ جِبْعُونیان وی را گفتند از شاؤل و خاندانش نقره و طلا نمیخواهیم و نه آنکه کسی در اسرائیل برای ما کشته شود او گفت هر چه شما بگویید برای شما خواهم کرد * ۵ ایشان بپادشاه گفتند آن شخص که ما را تباه میساخت و برای ما تدبیر میکرد که ما را هلاک سازد تا در هیچ کدام از حدود اسرائیل باقی نمانیم * ۶ هفت نفر از پسران او بما تسلیم شوند تا ایشان را در حضور خداوند در جِبْعَه شاؤل که برگزیدهٔ خداوند بود بدار کشیم پادشاه گفت ایشان را بشما تسلیم خواهم کرد * ۷ اما پادشاه مفیبوشت بن یوناتان بن شاؤل را دریغ داشت بسبب قَسَم خداوند که در میان ایشان یعنی در میان داود و یوناتان بن شاؤل بود * ۸ و پادشاه اَرْمُونی و مفیبوشت دو پسر رِصْفَه دختر اَیه که ایشان را برای شاؤل زاییده بود و پنج پسر میکال دختر شاؤل را که برای عَدْرِئیل بن بَرْزِلاّی مَحُولاتی زاییده بود گرفت * ۹ و ایشان را بدست جِبْعُونیان تسلیم نموده آنها را در آن کوه بحضور خداوند بدار کشیدند و این هفت نفر با هم افتادند و ایشان در ابتدای ایام حصاد در اول درویدن جو کشته شدند * ۱۰ و رِصْفَه دختر اَیه پلاسی گرفته آن را برای خود از ابتدای درو تا باران از آسمان برایشان بارانیده شد بر صخرهای گسترانید و نگذاشت که پرندگان هوا در روز یا بهایم صحرا در شب بر ایشان بیایند * ۱۱ و داود را از آنچه رِصْفَه دختر اَیه متعه شاؤل کرده بود خبر دادند * ۱۲ پس داود رفته استخوانهای شاؤل و استخوانهای پسرش یوناتان را از اهل یابیش جِلْعاد گرفت که ایشان آنها را از شارع عام بَیتْشان دزدیده بودند جائی که فلسطینیان آنها را آویخته بودند در روزی که فلسطینیان شاؤل را در جِلْبُوع کشته بودند * ۱۳ و استخوانهای شاؤل و استخوانهای پسرش یوناتان را از آنجا آورد و استخوانهای آنانی را که بر دار بودند نیز جمع کردند * ۱۴ و استخوانهای شاؤل و پسرش یوناتان را در صیلَع در زمین بنیامین در قبر پدرش قیس دفن کردند و هرچه پادشاه امر فرموده بود بجا آوردند و بعد از آن خدا بجهت زمین اجابت فرمود * ۱۵ و باز فلسطینیان با اسرائیل جنگ کردند و داود با بندگانش فرود آمده با فلسطینیان مقاتله نمودند و داود وامانده شد * ۱۶ و یشْبی بَنُوب که از اولاد رافا بود و وزن نیزه او سیصد مثقال برنج بود و شمشیری نو بر کمر داشت قصد کشتن داود نمود * ۱۷ اما ابیشای ابن صَرُویه او را مدد کرده آن فلسطینی را زد و کُشت آنگاه کسان داود قسم خورده بوی گفتند بار دیگر همراه ما بجنگنخواهی آمد مبادا چراغ اسرائیل را خاموش گردانی * ۱۸ و بعد از آن نیز جنگی با فلسطینیان در جُوب واقع شد که در آن سِبَّکای حوشاتی صاف را که او نیز از اولاد رافا بود کشت * ۱۹ و باز جنگ با فلسطینیان در جُوب واقع شد و اَلحانان بن یعْری اُرجیم بیتلحمی جُلیات جَتّی را کشت که چوب نیزهاش مثل نورد جولاهکان بود * ۲۰ و دیگر جنگی در جَتّ واقع شد که در آنجا مردی بلند قد بود که دست و پای او هریک شش انگشت داشت که جملهٔ آنها بیست و چهار باشد و او نیز برای رافا زاییده شده بود * ۲۱ و چون اسرائیل را بننگ آورد یوناتان بن شَمْعی برادر داود او را کشت * ۲۲ این چهار نفر برای رافا در جَتّ زاییده شده بودند و بدست داود و بدست بندگانش افتادند *

باب بیست و دوم

۱ و داود در روزی که خداوند او را از دست جمیع دشمنانش و از دست شاؤل رهائی داد کلمات این سرود را برای خداوند انشا نمود * ۲ و گفت خداوند صخرهٔ من و قلعهٔ من و رهانندهٔ من است * ۳ خدای صخرهٔ من که بر او توکّل خواهم نمود سپر من و شاخ نجاتم برج بلند و ملجای من ای نجات دهندهٔ من مرا از ظلم خواهی رهانید * ۴ خداوند را که سزاوار کلِّ حمد است خواهم خواند پس از دشمنان خود خلاصی خواهم یافت * ۵ زیرا که موجهای موت مرا احاطه نموده و سیلهای عصیان مرا ترسانیده بود * ۶ رَسَنهای گور مرا احاطه نمودند دامهای موتمرا دریافتند * ۷ در تنگی خود خداوند را خواندم و نزد خدای خویش دعا نمودم و او آواز مرا از هیکل خود شنید و استغاثهٔ من بگوش وی رسید * ۸ آنگاه زمین متزلزل و مرتعش گردید و اساسهای آسمان بلرزیدند و از حدّت خشم او متحرک گردیدند * ۹ از بینی وی دود متصاعد شد و از دهان او آتش سوزان درآمد و اخگرها از آن افروخته گردید * ۱۰ و او آسمانها را خم کرده نزول فرمود و تاریکی غلیظ زیر پایهایش بود * ۱۱ بر کروبین سوار شده پرواز نمود و بر بالهای باد نمایان گردید * ۱۲ ظلمت را باطراف خود سایبانها ساخت و اجتماع آبها و ابرهای متراکم افلاک را * ۱۳ از درخشندگیای که پیش روی وی بود اخگرهای آتش افروخته گردید * ۱۴ خداوند از آسمان رعد نمود و حضرت اعلی آواز خویش را مسموع گردانید * ۱۵ تیرها فرستاده ایشان را پراکنده ساخت و برق را جهانیده ایشان را سراسیمه گردانید * ۱۶ پس عمقهای دریا ظاهر شد و اساسهای ربع مسکون منکشف گردید از توبیخ خداوند و از نفخهٔ باد بینی وی * ۱۷ از اعلی علّیین فرستاده مرا گرفت و از آبهای بسیار مرا بیرون کشید * ۱۸ مرا از دشمنان زورآورم رهائی داد و از مبغضانم چونکه از من قویتر بودند * ۱۹ در روز شقاوت من ایشان مرا دریافته بودند لیکن خداوند تکیهگاه من بود * ۲۰ مرا بمکان وسیع بیرون آورد و مرا خلاصی داد چونکه بمن رغبت میداشت * ۲۱ پس خداوند مرا بحسب عدالتم جزا خواهد داد و بحسب پاکیزگی دستم مرا مکافات خواهد رسانید * ۲۲ زیرا که طریقهای خداوند را حفظ نمودم و از خدای خویش عصیان نورزیدم * ۲۳ چونکه جمیع احکام او در مدّ نظر من است و از فرایض او انحراف نورزیدم * ۲۴ و بحضور او کامل شدم و از عصیان ورزیدن خویشتن را بازداشتم * ۲۵ بنابراین خداوند مرا بحسب عدالتم جزا داد و بر حسب صداقتی که در نظر وی داشتم * ۲۶ با شخص رحیم خویشتن را رحیم خواهی نمود و با مرد کامل با کاملیت رفتار خواهی کرد * ۲۷ با شخص طاهر بطهارت عمل خواهی نمود و با کج خُلقان مخالفت خواهی کرد * ۲۸ و قوم مستمند را نجات خواهی داد اما چشمان تو بر متکبران است تا ایشان را پَست گردانی * ۲۹ زیرا که تو ای خداوند نور من هستی و خداوند تاریکی مرا بروشنائی مبدل خواهد ساخت * ۳۰ زیرا که باستعانت تو بر لشکری تاخت آوردم و بمدد خدای خود بر حصارها جست و خیز نمودم * ۳۱ و اما خدا طریق وی کامل است و کلام خداوند مُصفّا و او برای جمیع متوکلانش سپر میباشد * ۳۲ زیرا کیست خدا غیر از یهُوَه و کیست صخره غیر از خدای ما * ۳۳ خدا قلعهٔ استوار من است و طریق مرا کاملمیسازد * ۳۴ و پایهایم را مثل پای غزال میگرداند و مرا بر مکانهای بلندم برپا میدارد * ۳۵ دستهای مرا بجنگ تعلیم میدهد و ببازوی خود کمان برنجین را میکشم * ۳۶ و سپر نجات خود را بمن خواهی داد و لطف تو مرا بزرگ خواهد ساخت * ۳۷ قدمهای مرا در زیر من وسعت دادی که پایهایم نلغزید * ۳۸ دشمنان خود را تعاقب نموده ایشان را هلاک خواهم ساخت و تا نابود نشوند بر نخواهم گشت * ۳۹ ایشان را خراب کرده خُرد خواهم ساخت تا دیگر برنخیزند و زیر پایهایم خواهند افتاد * ۴۰ زیرا کمر مرا برای جنگ بقوّت خواهی بست و آنانی را که بضدّ من برخیزند در زیر من خم خواهی ساخت * ۴۱ و دشمنانم را پیش من منهزم خواهی کرد تا خصمان خود را منقطع سازم * ۴۲ فریاد برمیآورند اما رهانندهای نیست و بسوی خداوند لیکن ایشان را اجابت نخواهد کرد * ۴۳ پس ایشان را مثل غبار زمین نرم میکنم و مثل گل کوچهها کوبیده پایمال میسازم * ۴۴ و تو مرا از مخاصمات قوم من خواهی رهانید و مرا برای سرداری امتها حفظ خواهی کرد و قومی را که نشناخته بودم مرا بندگی خواهند نمود * ۴۵ غریبان نزد من تذلّل خواهند کرد و بمجرد شنیدن من مرا اطاعت خواهند نمود * ۴۶ غریبان پژمرده خواهند گردید و از مکانهای مخفی خود با ترس بیرون خواهند آمد * ۴۷ خداوند زنده است و صخرهٔ من متبارک و خدای صخرهٔ نجات من متعال باد * ۴۸ ای خدائی که برای من انتقام میکشی و قومها را زیر من پست میسازی * ۴۹ و مرا از دست دشمنانم بیرون میآوری و بر مقاومتکنندگانم مرا بلند میگردانی تو مرا از مرد ظالم خلاصی خواهی داد * ۵۰ بنابراین ای خداوند تو را در میان امتها حمد خواهم گفت و بنام تو ترنّم خواهم نمود * ۵۱ نجات عظیمی برای پادشاه خود مینماید و برای مسیح خویش رحمت را پدید میآورد بجهت داود و ذریت وی تا ابدالا´باد *

باب بیست و سوم

۱ و این است سخنان آخر داود وحیداود بن یسّا و وحی مردی که بر مقام بلند ممتاز گردید مسیحِ خدای یعقوب و مغنّی شیرینِ اسرائیل * ۲ روح خداوند بوسیلهٔ من متکلّم شد و کلام او بر زبانم جاری گردید * ۳ خدای اسرائیل متکلم شد و صخرهٔ اسرائیل مرا گفت آنکه بر مردمان حکمرانی کند عادل باشد و با خدا ترسی سلطنت نماید * ۴ و او خواهد بود مثل روشنائی صبح وقتی که آفتاب طلوع نماید یعنی صبح بیابر هنگامی که علف سبز از زمین میروید بسبب درخشندگی بعد از باران * ۵ یقیناً خانهٔ من با خدا چنین نیست لیکن عهد جاودانی با من بسته است که در همهٔ چیز آراسته و مستحکم است و تمامی نجات و تمامیمسرّت من این است هرچند آن را نمو نمیدهد * ۶ لیکن جمیع مردان بلیعّال مثل خارهایند که دور انداخته میشوند چونکه آنها را بدست نتوان گرفت * ۷ و کسی که ایشان را لمس نماید میباید با آهن و نی نیزه مُسلّح شود و ایشان در مسکن خود با آتش سوخته خواهند شد * ۸ و نامهای شجاعانی که داود داشت این است یوشَیب بَشَّبَتِ تَحَکْمُونی که سردار شالیشیم بود که همان عَدِینُو عِصْنِی باشد که بر هشتصد نفر تاخت آورد و ایشان را در یک وقت کشت * ۹ و بعد از او اَلِعازار بن دُودُو ابن اَخُوخِی یکی از آن سه مرد شجاع که با داود بودند هنگامی که فلسطینیان را که در آنجا برای جنگ جمع شده و مردان اسرائیل رفته بودند بمقاتله طلبیدند * ۱۰ و اما او برخاسته با فلسطینیان جنگ کرد تا دستش خسته شد و دستش بشمشیر چسبید و خداوند در آن روز ظفر عظیمی داد و قوم در عقب او فقط برای غارت کردن برگشتند * ۱۱ و بعد از او شَمَّه بن آجی هَرارِی بود و فلسطینیان لشکری فراهم آوردند در جائی که قطعه زمینی پر از عدس بود و قوم از حضور فلسطینیان فرار میکردند * ۱۲ آنگاه او در میان آن قطعهٔ زمین ایستاد و آن را نگاه داشته فلسطینیان را شکست داد و خداوند ظفر عظیمی داد * ۱۳ و سه نفر از آن سی سردار فرود شده نزد داود در وقت حصاد بمغارهٔ عَدُلاّم آمدند و لشکر فلسطینیان در وادی رفائیم اردو زده بودند * ۱۴ و داود در آن وقت در ملاذ خویش بود وقراول فلسطینیان در بیتلحم * ۱۵ و داود خواهش نموده گفت کاش کسی مرا از چاهی که نزد دروازهٔ بیتلحم است آب بنوشاند * ۱۶ پس آن سه مرد شجاع لشکر فلسطینیان را از میان شکافته آب را از چاهی که نزد دروازهٔ بیتلحم است کشیده برداشتند و آن را نزد داود آوردند اما نخواست که آن را بنوشد و آن را بجهت خداوند ریخت * ۱۷ و گفت ای خداوند حاشا از من که این کار را بکنم مگر این خون آن کسان نیست که بخطر جان خود رفتند از این جهت نخواست که بنوشد کاری که این سه مرد کردند این است * ۱۸ و ابیشای برادر یوآب بن صَرُویه سردار سه نفر بود و نیزهٔ خود را بر سیصد نفر حرکت داده ایشان را کشت و در میان آن سه نفر اسم یافت * ۱۹ آیا از آن سه نفر مکرّمتر نبود پس سردار ایشان شد لیکن بسه نفر اول نرسید * ۲۰ و بَنایاهو ابن یهویاداع پسر مردی شجاع قَبصئیلی که کارهای عظیم کرده بود دو پسر اریئیل موآبی را کشت و در روز برف بحفرهای فرود شده شیری را بکشت * ۲۱ و مرد خوش اندام مصریای را کشت و آن مصری در دست خود نیزهای داشت اما نزد وی با چوب دستی رفت و نیزه را از دست مصری ربود و وی را با نیزهٔ خودش کشت * ۲۲ و بَنایاهو ابن یهویاداع این کارها را کرد و در میان آن سه مرد شجاع اسم یافت * ۲۳ و از آن سی نفر مکرمتر شد لیکن بآن سه نفر اول نرسید و داود او را بر اهل مشورت خود گماشت * ۲۴ و عَسائیل برادر یوآب یکی از آن سی نفر بود و اَلحانان بن دودوی بیتلحمی * ۲۵ و شَمَّه حَرُودی و اَلیقای حَرُودی * ۲۶ و حالَص فَلْطِی وعیرا ابن عِقّیش تَقّوعی * ۲۷ و ابیعَزَرِ عَناتوتی و مَبونای حوشاتی * ۲۸ و صَلْمونِ اَخوخی و مَهْرای نطوفاتی * ۲۹ و حالَب بن بَعْنَه نطوفاتی و اِتّای بن ریبای از جِبْعَه بنیبِنْیامین * ۳۰ و بنایای فِرْعاتونی و هِدّای از وادیهای جاعَش * ۳۱ و اَبُوعَلْبونِ عَرْباتی و عَزْموت بَرْحُومی * ۳۲ و اَلْیحْبای شَعْلْبُونی و از بنییاشَنْ یوناتان * ۳۳ و شَمَّهٔ حَراری و اَخِیآم بن شارَرِ اَراری * ۳۴ و اَلْیفَلَط بن اَحْسَبای ابن مَعْکاتی و اَلیعام بن اَخیتُوفَل جیلونی * ۳۵ و حَصْرای کَرْمَلی و فَعْرای اَرَبی * ۳۶ و یجْآل بن ناتان از صُوْبَه و بانی جادی * ۳۷ و صالَقِ عَمّونی و نَحْرای بَئِیرُوتی که سلاحداران یوآب بن صَرُویه بودند * ۳۸ و عیرای یتْری و جارَبِ یتْری * ۳۹ و اوریای حِتّی که جمیع اینها سی و هفت نفر بودند *

باب بیست و چهارم

۱ و خشم خداوند بار دیگر بر اسرائیل افروخته شد پس داود را بر ایشان برانگیزانیده گفت برو و اسرائیل و یهودا را بشمار * ۲ و پادشاه بسردار لشکر خود یوآب که همراهش بود گفت الان در تمامی اسباط اسرائیل از دان تا بئرشبع گردش کرده قوم را بشمار تا عدد قوم را بدانم * ۳ و یوآب بپادشاه گفت حال یهُوَه خدای تو عدد قوم را هر چه باشد صد چندان زیاده کند و چشمان آقایم پادشاه این را ببیند لیکن چرا آقایم پادشاه خواهش این عمل دارد * ۴ اما کلام پادشاه بر یوآب و سرداران لشکر غالب آمد و یوآب و سرداران لشکر از حضور پادشاه برای شمردن قوم اسرائیل بیرون رفتند * ۵ و از اُرْدُن عبور کرده در عَرُوعِیر بطرف راست شهری که در وسطوادی جاد در مقابل یعزیر است اردو زدند * ۶ و بجِلْعاد و زمین تَحْتیم حُدْشـی آمدنـد و بدان یعَـنْ رسیده بسوی صیدون دور زدند * ۷ و بقلعهٔ صور و تمامی شهرهای حِوّیان و کنعانیان آمدند و بجنوب یهودا تا بئرشبع گذشتند * ۸ و چـون در تمامـی زمین گشته بودنـد بعد از انقضای نه ماه و بیست روز باورشلیم مراجعت کردند * ۹ و یوآب عدد شمردهشدگان قوم را بپادشاه داد از اسرائیل هشتصـد هزار مـرد جنگـی شمشیرزن و از یهودا پانصد هزار مرد بودند * ۱۰ و داود بعد از آنکه قوم را شمرده بود در دل خود پشیمان گشت پس داود بخداوند گفت در این کاری که کردم گناه عظیمی ورزیدم و حال ای خداوند گناه بنده خود را عفو فرما زیرا که بسیار احمقانه رفتار نمودم * ۱۱ و بامدادان چون داود برخاست کلام خداوند بجاد نبی که رائی داود بود نازل شده گفت * ۱۲ برو داود را بگو خداوند چنین میگوید سه چیز پیش تو میگذارم پس یکی از آنها را برای خود اختیار کن تا برایت بعمل آورم * ۱۳ پس جاد نزد داود آمده او را مخبر ساخت و گفت آیا هفت سال قحط در زمینت برتو عارض شود یا سه ماه از حضور دشمنان خود فرار نمائی و ایشان تو را تعاقب کنند یا وبا سه روز در زمین تو واقع شود پس الان تشخیص نموده ببین که نزد فرستنده خود چه جواب ببرم * ۱۴ داود بجاد گفت در شدّت تنگی هستم تمنّا اینکه بدست خداوند بیفتیم زیرا که رحمتهای او عظیم است و بدست انسان نیفتم * ۱۵ پس خداوند وبا براسرائیل از آن صبح تا وقت معین فرستاد و هفتاد هزار نفر از قوم ازدان تا بئرشَبَع مُردند * ۱۶ و چون فرشته دست خود را بر اورشلیم دراز کرد تا آن را هلاک سازد خداوند از آن بلا پشیمان شد و بفرشتهای که قوم را هلاک میساخت گفت کافی است حال دست خود را باز دار و فرشته خداوند نزد خرمنگاه اَرُونه یبُوسی بود * ۱۷ و چون داود فرشتهای را که قوم را هلاک میساخت دید بخداوند عرض کرده گفت اینک من گناه کردهام و من عصیان ورزیدهام امّا این گوسفندان چه کردهاند تمنّا اینکه دست تو بر من و برخاندان پدرم باشد * ۱۸ و در آن روز جاد نزد داود آمده گفت برو و مذبحی در خرمنگاه اَرُونه یبوسی برای خداوند برپا کن * ۱۹ پس داود موافق کلام جاد چنانکه خداوند امر فرموده بود رفت * ۲۰ و چون اَرُونه نظر انداخته پادشاه و بندگانش را دید که نزد وی میآیند اَرُونه بیرون آمده بحضور پادشاه بروی خود بزمین افتاده تعظیم نمود * ۲۱ و اَرُونه گفت آقایم پادشاه چرا نزد بنده خود آمده است داود گفت تا خرمنگاه را از تو بخرم و مذبحی برای خداوند بنا نمایم و تا وبـا از قـوم رفـع شـود * ۲۲ و اَرُونـه بداود عرض کرد آقایم پادشاه آنچه را که در نظرش پسند آید گرفته قربانـی کنـد و اینک گاوان بجهـت قربانـی سوختنی و چومها و اسباب گاوان بجهت هیزم * ۲۳ ایـن همهٔ را ای پادشاه اَرُونه بپادشاه میدهد و اَرُونه بپادشاه گفت یهوه خدایت تو را قبول فرماید * ۲۴ اما پادشاه باَرُونه گفت نـی بلکه البتـه بقیمت از تو خواهـم گرفت و برای یهُوَه خدای خود قربانیهای سوختنی بیقیمت نخواهم گذرانید پس داود خرمنگاه و گاوان را بپنجاه مثقال نقره خرید * ۲۵ و داود در آنجا مذبحی برای خداوند بنا نموده قربانیهای سوختنی و ذبایح سلامتیگذرانید پس خداوند بجهت زمین اجابت فرمود و وبا از اسرائیل رفع شد *