کتاب مقدس (انجمن کتاب مقدس بریتانیا و خارجه)/عهد عتیق/کتاب اول پادشاهان
باب اول
۱ و داود پادشاه پیر و سالخورده شده هر چند او را بلباس میپوشانیدند لیکن گرم نمیشد * ۲ و خادمانش وی را گفتند بجهت آقای ما پادشاه باکرهای جوان بطلبند تا بحضور پادشاه بایستد و او را پرستاری نماید و در آغوش تو بخوابد تا آقای ما پادشاه گرم بشود * ۳ پس در تمامی حدود اسرائیل دختری نیکو منظر طلبیدند و اَبیشَکِ شونمیه را یافته او را نزد پادشاه آوردند * ۴ و آن دختر بسیار نیکو منظر بود و پادشاه را پرستاری نموده او را خدمت میکرد امّا پادشاه او را نشناخت * ۵ آنگاه اَدُنیا پسر حَجِّیت خویشتن را برافراشته گفت من سلطنت خواهم نمود و برای خود ارابهها و سواران و پنجاه نفر را که پیش روی وی بدوند مهیا ساخت * ۶ و پدرش او را در تمامی ایام عمرش نرنجانیده و نگفته بود چرا چنین و چنان میکنی و او نیز بسیار خوشاندام بود و مادرش او را بعد از اَبْشالوم زاییده بود * ۷ و با یوآب بن صَرُویه و ابیاتار کاهن مشورت کرد و ایشان اَدُنیا را اعانت نمودند * ۸ و اما صادوق کاهن و بَنایاهُو ابن یهُویاداع و ناتان نبی و شِمْعِی و رِیعی و شجاعانی که از آن داود بودند با اَدُنیا نرفتند * ۹ و اَدُنیا گوسفندان و گاوان و پرواریها نزد سنگ زُوحَلَت که بجانب عین روجَل است ذبحنمود و تمامی برادرانش پسران پادشاه را با جمیع مردان یهودا که خادمان پادشاه بودند دعوت نمود * ۱۰ اما ناتان نبی و بَنایاهُو و شجاعان و برادر خود سلیمان را دعوت نکرد * ۱۱ و ناتان ببَتْشَبَع مادر سلیمان عرض کرده گفت آیا نشنیدی که اَدُنیا پسر حَجِّیت سلطنت میکند و آقای ما داود نمیداند * ۱۲ پس حال بیا تو را مشورت دهم تا جان خود و جان پسرت سلیمان را برهانی * ۱۳ برو ونزد داود پادشاه داخل شده وی را بگو که ای آقایم پادشاه آیا تو برای برای کنیز خود قسم خورده نگفتی که پسر تو سلیمان بعد از من پادشاه خواهد شد و او بر کرسی من خواهد نشست پس چرا اَدُنیا پادشاه شده است * ۱۴ اینک وقتی که تو هنوز در آنجا با پادشاه سخن گویی من نیز بعد از تو خواهم آمد و کلام تو را ثابت خواهم کرد * ۱۵ پس بَتْشَبَع نزد پادشاه باطاق درآمد و پادشاه بسیار پیر بود و اَبیشَک شونمیه پادشاه را خدمت مینمود * ۱۶ و بَتْشَبَع خم شده پادشاه را تعظیم نمود و پادشاه گفت تو را چه شده است * ۱۷ او وی را گفت ای آقایم تو برای کنیز خود بیهُوَه خدای خویش قسم خوردی که پسر تو سلیمان بعد از من پادشاه خواهد شد و او بر کرسی من خواهد نشست * ۱۸ و حال اینک اَدُنیا پادشاه شده است و آقایم پادشاه اطلاع ندارد * ۱۹ و گاوان و پرواریها و گوسفندان بسیار ذبحکرده همهٔ پسران پادشاه و ابیاتار کاهن و یوآب سردار لشکر را دعوت کرده اما بندهات سلیمان را دعوت ننموده است * ۲۰ و اما ای آقایم پادشاه چشمان تمامی اسرائیل بسوی توست تا ایشان را خبر دهی که بعد از آقایم پادشاه کیست که بر کرسی وی خواهد نشست * ۲۱ والاّ واقع خواهد شد هنگامی که آقایم پادشاه با پدران خویش بخوابد که من و پسرم سلیمان مقصّر خواهیم بود * ۲۲ و اینک چون او هنوز با پادشاه سخن میگفت ناتان نبی نیز داخل شد * ۲۳ و پادشاه را خبر داده گفتند که اینک ناتان نبی است و او بحضور پادشاه درآمده رو بزمین خم شده پادشاه را تعظیم نمود * ۲۴ و ناتان گفت ای آقایم پادشاه آیا تو گفتهای که اَدُنیا بعد از من پادشاه خواهد شد و او بر کرسی من خواهد نشست * ۲۵ زیرا که امروز او روانه شده گاوان و پرواریها و گوسفندان بسیار ذبح نموده و همهٔ پسران پادشاه و سرداران لشکر و ابیاتار کاهن را دعوت کرده است و اینک ایشان بحضورش باکل و شرب مشغولند و میگویند اَدُنیای پادشاه زنده بماند * ۲۶ لیکن بندهات مرا و صادوق کاهن و بَنایاهُو ابن یهُویاداع و بندهات سلیمان را دعوت نکرده است * ۲۷ آیا این کار از جانب آقایم پادشاه شده و آیا ببندهات خبر ندادی که بعد از آقایم پادشاه کیست که بر کرسی وی بنشیند * ۲۸ و داود پادشاه در جواب گفت بَتْشَبَع را نزد من بخوانید پس او بحضور پادشاه درآمد و بحضور پادشاه ایستاد * ۲۹ و پادشاه سوگند خورده گفت قسم بحیات خداوند که جان مرااز تمام تنگیها رهانیده است * ۳۰ چنانکه برای تو بیهُوَه خدای اسرائیل قسم خورده گفتم که پسر تو سلیمان بعد از من پادشاه خواهد شد و او بجای من بر کرسی من خواهد نشست بهمان طور امروز بعمل خواهم آورد * ۳۱ و بَتْشَبَع رو بزمین خم شده پادشاه را تعظیم نمود و گفت آقایم داودِ پادشاه تا بابد زنده بماند * ۳۲ و داود پادشاه گفت صادوق کاهن و ناتان نبی و بَنایاهُو بن یهُویاداع را نزد من بخوانید پس ایشان بحضور پادشاه داخل شدند * ۳۳ و پادشاه بایشان گفت بندگان آقای خویش را همراه خود بردارید و پسرم سلیمان را بر قاطر من سوار نموده او را بجِیحُون ببرید * ۳۴ و صادوق کاهن و ناتان نبی او را در آنجا بپادشاهی اسرائیل مسح نمایند و کَرِنّا را نواخته بگویید سلیمان پادشاه زنده بماند * ۳۵ و شما در عقب وی برآیید تا او داخل شده بر کرسی من بنشیند و او بجای من پادشاه خواهد شد و او را مأمور فرمودم که بر اسرائیل و بر یهودا پیشوا باشد * ۳۶ و بَنایاهُو ابن یهُویاداع در جواب پادشاه گفت آمین یهُوَه خدای آقایم پادشاه نیز چنین بگوید * ۳۷ چنانکه خداوند با آقایم پادشاه بوده است همچنین با سلیمان نیز باشد و کرسی وی را از کرسی آقایم داودِ پادشاه عظیمتر گرداند * ۳۸ و صادوق کاهن و ناتان نبی و بَنایاهُو ابن یهُویاداع و کریتیان و فلیتیان رفته سلیمان را بر قاطرِ داودِ پادشاه سوار کردند و او را بجِیحُون آوردند * ۳۹ و صادوق کاهن حُقّه روغن را از خیمه گرفته سلیمان را مسح کرد و چون کَرِنّا را نواختند تمامی قوم گفتند سلیمان پادشاه زنده بماند * ۴۰ و تمامی قوم در عقب وی برآمدند و قوم نای نواختند و بفرح عظیم شادی نمودند بهحدی که زمین از آواز ایشان منشق میشد * ۴۱ و اَدُنیا و تمامی دعوت شدگانی که با او بودند چون از خوردن فراغت یافتند این را شنیدند و چون یوآب آواز کَرِنّا را شنید گفت چیست این صدای اضطراب در شهر * ۴۲ و چون او هنوز سخن میگفت اینک یوناتان بن ابیاتارِ کاهن رسید و اَدُنیا گفت بیا زیرا که تو مرد شجاع هستی و خبر نیکو میآوری * ۴۳ یوناتان در جواب اَدُنیا گفت بدرستی که آقای ما داودِ پادشاه سلیمان را پادشاه ساخته است * ۴۴ و پادشاه صادوق کاهن و ناتان نبی و بَنایاهُو ابن یهُویاداع و کَرِیتیان و فِلِیتیان را با او فرستاده او را بر قاطر پادشاه سوار کردهاند * ۴۵ و صادوق کاهن و ناتان نبی او را در جِیحُون بپادشاهی مسح کردهاند و از آنجا شادی کنان برآمدند چنانکه شهر بآشوب درآمد و این است صدائی که شنیدید * ۴۶ و سلیمان نیز بر کرسی سلطنت جلوس نموده است * ۴۷ و ایضاً بندگان پادشاه بجهت تهنیت آقای ما داودِ پادشاه آمده گفتند خدای تو اسم سلیمان را از اسم تو افضل و کرسی او را از کرسی تو اعظم گرداند و پادشاه بر بستر خود سجده نمود * ۴۸ و پادشاه نیز چنین گفت متبارک باد یهُوَه خدای اسرائیل که امروز کسی را که بر کرسی من بنشیند بمن داده است و چشمان من این را میبیند * ۴۹ آنگاه تمامی مهمانان اَدُنیا ترسان شده برخاستند و هرکس براه خود رفت * ۵۰ و اَدُنیا از سلیمان ترسان شده برخاست و روانه شده شاخهای مذبح را گرفت * ۵۱ و سلیمان را خبر داده گفتند که اینک اَدُنیا از سلیمان پادشاهمیترسد و شاخهای مذبح را گرفته میگوید که سلیمان پادشاه امروز برای من قسم بخورد که بندهٔ خود را بشمشیر نخواهد کُشت * ۵۲ و سلیمان گفت اگر مرد صالح باشد یکی از مویهایش بر زمین نخواهد افتاد اما اگر بدی در او یافت شود خواهد مُرد * ۵۳ و سلیمان پادشاه فرستاد تا او را از نزد مذبح آوردند و او آمده سلیمان پادشاه را تعظیم نمود و سلیمان گفت بخانهٔ خود برو *
باب دوم
۱ و چون ایام وفات داود نزدیک شد پسر خود سلیمان را وصیت فرموده گفت * ۲ من براه تمامی اهل زمین میروم پس تو قوی و دلیر باش * ۳ وصایای یهُوَه خدای خود را نگاه داشته بطریقهای وی سلوک نما و فرایض و اوامر و احکام و شهادات وی را بنوعی که در تورات موسی مکتوب است محافظت نما تا در هر کاری که کنی و بهر جائی که توجه نمائی برخوردار باشی * ۴ و تا آنکه خداوند کلامی را که دربارهٔ من فرموده و گفته است برقرار دارد که اگر پسران تو راه خویش را حفظ نموده بتمامی دل و بتمامی جان خود در حضور من براستی سلوک نمایند یقین که از تو کسی که بر کرسی اسرائیل بنشیند مفقود نخواهد شد * ۵ و دیگر تو آنچه را که یوآب بن صَرُویه بمن کرد میدانی یعنی آنچه را با دو سردار لشکر اسرائیل اَبْنِیر بن نیر و عماسا ابن یتَر کرد و ایشان را کشت و خون جنگ را در حین صلح ریخته خون جنگ را بر کمربندی که بکمر خود داشت و بر نعلینی که بپایهایش بود پاشید * ۶ پس موافق حکمت خود عمل نما و مباد که موی سفید او بسلامتی بقبر فرو رود * ۷ و اما با پسران بَرْزِلاّی جِلْعادی احسان نما و ایشان از جملهٔ خورندگان بر سفرهٔ تو باشند زیرا که ایشان هنگامی که از برادر تو اَبْشالوم فرار میکردم نزد من چنین آمدند * ۸ و اینک شِمْعِی ابن جیرای بنیامینی از بَحُوریم نزد توست و او مرا در روزی که بمَحَنایم رسیدم بلعنت سخت لعن کرد لیکن چون باستقبال من باردن آمد برای او بخداوند قسم خورده گفتم که تو را با شمشیر نخواهم کشت * ۹ پس الان او را بیگناه مشمار زیرا که مرد حکیم هستی و آنچه را که با او باید کرد میدانی پس مویهای سفید او را بقبر با خون فرود آور * ۱۰ پس داود با پدران خود خوابید و در شهر داود دفن شد * ۱۱ و ایامی که داود بر اسرائیل سلطنت مینمود چهل سال بود هفت سال در حِبرون سلطنت کرد و در اورشلیم سی و سه سال سلطنت نمود * ۱۲ و سلیمان بر کرسی پدر خود داود نشست و سلطنت او بسیار استوار گردید * ۱۳ و اَدُنیا پسر حَجِّیت نزد بَتْشَبَع مادر سلیمان آمد و او گفت آیا بسلامتی آمدی او جواب داد بسلامتی * ۱۴ پس گفت با تو حرفی دارم او گفت بگو * ۱۵ گفت تو میدانی که سلطنت با من شده بود و تمامی اسرائیل روی خود را بمن مایل کرده بودند تا سلطنت نمایماما سلطنت منتقل شده از آنِ برادرم گردید زیرا که از جانب خداوند از آن او بود * ۱۶ و الان خواهشی از تو دارم مسألت مرا رد مکن او وی را گفت بگو * ۱۷ گفت تمنّا این که بسلیمان پادشاه بگویی زیرا خواهش تو را رد نخواهد کرد تا اَبیشَکِ شونمیه را بمن بزنی بدهد * ۱۸ بَتْشَبَع گفت خوب من نزد پادشاه برای تو خواهم گفت * ۱۹ پس بَتْشَبَع نزد سلیمان پادشاه داخل شد تا با او دربارهٔ اَدُنیا سخن گوید و پادشاه باستقبالش برخاسته او را تعظیم نمود و بر کرسی خود نشست و فرمود تا بجهت مادر پادشاه کرسی بیاورند و او بدست راستش بنشست * ۲۰ و او عرض کرد یک مطلب جزئی دارم که از تو سؤال نمایم مسألت مرا رد منما پادشاه گفت ای مادرم بگو زیرا که مسألت تو را رد نخواهم کرد * ۲۱ و او گفت اَبیشَکِ شونمیه ببرادرت اَدُنیا بزنی داده شود * ۲۲ سلیمان پادشاه مادر خود را جواب داده گفت چرا اَبیشَکِ شونَمیه را بجهت اَدُنیا طلبیدی سلطنت را نیز برای وی طلب کن چونکه او برادر بزرگ من است هم بجهت او و هم بجهت ابیاتار کاهن و هم بجهت یوآب بن صَرُویه * ۲۳ و سلیمان پادشاه بخداوند قسم خورده گفت خدا بمن مثل این بلکه زیاده از این عمل نماید اگر اَدُنیا این سخن را بضرر جان خود نگفته باشد * ۲۴ و الان قسم بحیات خداوند که مرا استوار نموده و مرا بر کرسی پدرم داود نشانیده و خانهای برایم بطوری که وعده نموده بود برپا کرده است که اَدُنیاامروز خواهد مرد * ۲۵ پس سلیمان پادشاه بدست بَنایاهُو ابن یهُویاداع فرستاد و او وی را زد که مرد * ۲۶ و پادشاه بابیاتار کاهن گفت بمزرعهٔ خود بعناتوت برو زیرا که تو مستوجب قتل هستی لیکن امروز تو را نخواهم کشت چونکه تابوت خداوند یهُوَه را در حضور پدرم داود برمیداشتی و در تمامی مصیبتهای پدرم مصیبت کشیدی * ۲۷ پس سلیمان ابیاتار را از کهانت خداوند اخراج نمود تا کلام خداوند را که دربارهٔ خاندان عیلی در شیلوه گفته بود کامل گرداند * ۲۸ و چون خبر بیوآب رسید یوآب بخیمهٔ خداوند فرار کرده شاخهای مذبح را گرفت زیرا که یوآب اَدُنیا را متابعت کرده هرچند اَبْشالوم را متابعت ننموده بود * ۲۹ و سلیمان پادشاه را خبر دادند که یوآب بخیمهٔ خداوند فرار کرده و اینک بپهلوی مذبح است پس سلیمان بَنایاهُو ابن یهُویاداع را فرستاده گفت برو و او را بکش * ۳۰ و بَنایاهُو بخیمهٔ خداوند داخل شده او را گفت پادشاه چنین میفرماید که بیرون بیا او گفت نی بلکه اینجا میمیرم و بَنایاهُو بپادشاه خبر رسانیده گفت که یوآب چنین گفته و چنین بمن جواب داده است * ۳۱ پادشاه وی را فرمود موافق سخنش عمل نما و او را کشته دفن کن تا خون بیگناهی را که یوآب ریخته بود از من و از خاندان پدرم دور نمائی * ۳۲ و خداوند خونش را بر سر خودش رد خواهد گردانید بسبب اینکه بر دو مرد که از او عادلتر و نیکوتر بودند هجوم آورده ایشان را باشمشیر کشت و پدرم داود اطلاع نداشت یعنی اَبْنِیر بن نیر سردار لشکر اسرائیل و عماسا ابن یتَر سردار لشکر یهودا * ۳۳ پس خون ایشان بر سر یوآب و بر سر ذُریتش تا بابد برخواهد گشت و برای داود و ذریتش و خاندانش و کرسیاش سلامتی از جانب خداوند تا ابدالا´باد خواهد بود * ۳۴ پس بَنایاهُو ابن یهُویاداع رفته او را زد و کشت و او را در خانهاش که در صحرا بود دفن کردند * ۳۵ و پادشاه بَنایاهُو ابن یهُویاداع را بجایش بسرداری لشکر نصب کرد و پادشاه صادوق کاهن را در جای ابیاتار گماشت * ۳۶ و پادشاه فرستاده شِمْعِی را خوانده وی را گفت بجهت خود خانهای در اورشلیم بنا کرده در آنجا ساکن شو و از آنجا بهیچ طرف بیرون مرو * ۳۷ زیرا یقیناً در روزی که بیرون روی و از نهر قِدرون عبور نمائی بدان که البته خواهی مرد و خونت بر سر خودت خواهد بود * ۳۸ و شِمْعِی بپادشاه گفت آنچه گفتی نیکوست بطوری که آقایم پادشاه فرموده است بندهات چنین عمل خواهد نمود پس شِمْعِی روزهای بسیار در اورشلیم ساکن بود * ۳۹ اما بعد از انقضای سه سال واقع شد که دو غلام شِمْعِی نزد اَخِیش بن مَعْکَه پادشاه جَتّ فرار کردند و شِمْعِی را خبر داده گفتند که اینک غلامانت در جَتّ هستند * ۴۰ و شِمْعی برخاسته الاغ خود را بیاراست و بجستجوی غلامانش نزد اَخِیش بجَتّ روانه شد و شِمْعِی رفته غلامان خود را از جَتّ بازآورد * ۴۱ و بسلیمان خبر دادند که شِمْعِی از اورشلیم بجَتّ رفته و برگشته است * ۴۲ و پادشاه فرستاده شِمْعِی راخواند و وی را گفت آیا تو را بخداوند قسم ندادم و تو را بتأکید نگفتم در روزی که بیرون شوی و بهر جا بروی یقین بدان که خواهی مرد و تو مرا گفتی سخنی که شنیدم نیکوست * ۴۳ پس قسم خداوند و حکمی را که بتو امر فرمودم چرا نگاه نداشتی * ۴۴ و پادشاه بشِمْعِی گفت تمامی بدی را که دلت از آن آگاهی دارد که بپدر من داود کردهای میدانی و خداوند شرارت تو را بسرت برگردانیده است * ۴۵ و سلیمان پادشاه مبارک خواهد بود و کرسی داود در حضور خداوند تا بابد پایدار خواهد ماند * ۴۶ پس پادشاه بَنایاهُو ابن یهُویاداع را امر فرمود و او بیرون رفته او را زد که مرد و سلطنت در دست سلیمان برقرار گردید *
باب سوم
۱ و سلیمان با فرعون پادشاه مصرمصاهرت نموده دختر فرعون را گرفت و او را بشهر داود آورد تا بنای خانهٔ خود و خانهٔ خداوند و حصار اورشلیم را بهر طرفش تمام کند * ۲ لیکن قوم در مکانهای بلند قربانی میگذرانیدند زیرا خانهای برای اسم خداوند تا آن زمان بنا نشده بود * ۳ و سلیمان خداوند را دوست داشته بفرایض پدر خود داود رفتار مینمود جز اینکه در مکانهای بلند قربانی میگذرانید و بخور میسوزانید * ۴ و پادشاه بجِبْعُون رفت تا در آنجا قربانی بگذراند زیرا که مکانِ بلندِ عظیم آن بود و سلیمان بر آن مذبح هزار قربانی سوختنی گذرانید * ۵ و خداوند بسلیمان در جِبْعُون در خواب شب ظاهر شد و خدا گفت آنچه را که بتو بدهم طلب نما * ۶ سلیمان گفت تو بابندهات پدرم داود هرگاه در حضور تو با راستی و عدالت و قلب سلیم با تو رفتار مینمود احسان عظیم مینمودی و این احسان عظیم را برای او نگاه داشتی که پسری باو دادی تا بر کرسی وی بنشیند چنانکه امروز واقع شده است * ۷ و الان ای یهُوَه خدای من تو بندهٔ خود را بجای پدرم داود پادشاه ساختی و من طفل صغیر هستم که خروج و دخول را نمیدانم * ۸ و بندهات در میان قوم تو که برگزیدهای هستم قوم عظیمی که کثیرند بحدی که ایشان را نتوان شمرد و حساب کرد * ۹ پس ببندهٔ خود دل فهیم عطا فرما تا قوم تو را داوری نمایم و در میان نیک و بد تمیز کنم زیرا کیست که این قوم عظیم تو را داوری تواند نمود * ۱۰ و این امر بنظر خداوند پسند آمد که سلیمان این چیز را خواسته بود * ۱۱ پس خدا وی را گفت چونکه این چیز را خواستی و طول ایام برای خویشتن نطلبیدی و دولت برای خود سؤال ننمودی و جان دشمنانت را نطلبیدی بلکه بجهت خود حکمت خواستی تا انصاف را بفهمی * ۱۲ اینک بر حسب کلام تو کردم و اینک دل حکیم و فهیم بتو دادم بطوری که پیش از تو مثل تویی نبوده است و بعد از تو کسی مثل تو نخواهد برخاست * ۱۳ و نیز آنچه را نطلبیدی یعنی هم دولت و هم جلال را بتو عطا فرمودم بحدی که در تمامی روزهایت کسی مثل تو در میان پادشاهان نخواهد بود * ۱۴ و اگر در راههای من سلوک نموده فرایض و اوامر مرا نگاه داری بطوری که پدر تو داود سلوک نمود آنگاه روزهایت را طویل خواهم گردانید * ۱۵ پس سلیمان بیدار شد و اینک خواب بود و باورشلیم آمده پیش تابوت عهد خداوند ایستاد و قربانیهای سوختنی گذرانید و ذبایح سلامتی ذبح کرده برای تمامی بندگانش ضیافت نمود * ۱۶ آنگاه دو زن زانیه نزد پادشاه آمده در حضورش ایستادند * ۱۷ و یکی از آن زنان گفت ای آقایم من و این زن در یک خانه ساکنیم و در آن خانه با او زاییدم * ۱۸ و روز سوم بعد از زاییدنم واقع شد که این زن نیز زایید و ما با یکدیگر بودیم و کسی دیگر با ما در خانه نبود و ما هر دو در خانه تنها بودیم * ۱۹ و در شب پسر این زن مرد زیرا که بر او خوابیده بود * ۲۰ و او در نصف شب برخاسته پسر مرا وقتی که کنیزت در خواب بود از پهلوی من گرفت و در بغل خود گذاشت و پسر مردهٔ خود را در بغل من نهاد * ۲۱ و بامدادان چون برخاستم تا پسر خود را شیر دهم اینک مرده بود اما چون در وقت صبح بر او نگاه کردم دیدم که پسری که من زاییده بودم نیست * ۲۲ زن دیگر گفت نی بلکه پسر زنده از آن من است و پسر مرده از آن توست و آن دیگر گفت نی بلکه پسر مرده از آن توست و پسر زنده از آن من است و بحضور پادشاه مکالمه میکردند * ۲۳ پس پادشاه گفت این میگوید که این پسر زنده از آن من است و پسر مرده از آن توست و آن میگوید نی بلکه پسر مرده از آن توست و پسر زنده از آن من است * ۲۴ و پادشاه گفت شمشیری نزد من بیاورید پس شمشیری بحضور پادشاه آوردند * ۲۵ و پادشاه گفت پسر زنده را بدو حصّه تقسیم نمایید و نصفش را باین و نصفش را بآن بدهید * ۲۶ و زنی که پسر زنده از آن او بود چونکه دلش بر پسرشمیسوخت بپادشاه عرض کرده گفت ای آقایم پسر زنده را باو بدهید و او را هرگز مکشید اما آن دیگری گفت نه از آن من و نه از آن تو باشد او را تقسیم نمایید * ۲۷ آنگاه پادشاه امر فرموده گفت پسر زنده را باو بدهید و او را البته مکشید زیرا که مادرش این است * ۲۸ و چون تمامی اسرائیل حُکمی را که پادشاه کرده بود شنیدند از پادشاه بترسیدند زیرا دیدند که حکمت خدائی بجهت داوری کردن در دل اوست *
باب چهارم
۱ و سلیمان پادشاه بر تمامی اسرائیل پادشاهبود * ۲ و سردارانی که داشت اینانند عَزَرْیاهو ابن صادوق کاهن * ۳ و اَلِیحُوْرَف و اَخِیا پسران شِیشَه کاتبان و یهُوْشافاط بن اَخِیلُود وقایع نگار * ۴ و بَنایاهُو ابن یهُویاداع سردار لشکر و صادوق و ابیاتار کاهنان * ۵ و عَزَرْیاهو بن ناتان سردار وکلاء و زابود بن ناتان کاهن و دوست خالص پادشاه * ۶ و اَخیشار ناظر خانه و اَدُونیرام بن عَبْدا رئیس باجگیران * ۷ و سلیمان دوازده وکیل بر تمامی اسرائیل داشت که بجهت خوراک پادشاه و خاندانش تدارک میدیدند که هریک از ایشان یک ماه در سال تدارک میدید * ۸ و نامهای ایشان این است بِنْحُور در کوهستان افرایم * ۹ و بِنْدَقَر در ماقص و شَعَلْبِیم و بیتشمس و ایلون بیت حانان * ۱۰ و بِنْحَسَد در اَرُبُّوت که سوکوه و تمامی زمین حافَر باو تعلق داشت * ۱۱ و بِنْئَبِینَداب در تمامی نافَت دُور که تافَت دختر سلیمان زن او بود * ۱۲ و بَعْنا ابن اَخِیلُود در تَعْنَک و مَجِدُّو و تمامی بیتشان که بجانب صُرْتان زیر یزْرَعِیل است از بیتشان تاآبَل مَحُولَه تا آن طرف یقْمَعام * ۱۳ و بِنْجابَر در رامُوت جِلْعاد که قُرای یاعیر بن مَنَسّی که در جِلْعاد میباشد و بلوکِ اَرْجُوب که در باشان است باو تعلق داشت یعنی شصت شهر بزرگ حصاردار با پشتبندهای برنجین * ۱۴ و اَخیناداب بن عِدُّو در مَحَنایم * ۱۵ و اَخِیمَعْص در نفتالی که او نیز باسْمَت دختر سلیمان را بزنی گرفته بود * ۱۶ و بَعْنا ابن حوشای در اَشیر و بَعْلُوت * ۱۷ و یهُوْشافاط بن فاروح در یسَّاکار * ۱۸ و شِمْعِی ابن ایلا در بنیامین * ۱۹ و جابَر بن اُوری در زمین جِلْعاد که ولایت سیحون پادشاه اموریان و عوج پادشاه باشان بود و او بتنهائی در آن زمین وکیل بود * ۲۰ و یهودا و اسرائیل مثل ریگ کنارهٔ دریا بیشماره بودند و اکل و شرب نموده شادی میکردند * ۲۱ و سُلیمان بر تمامی ممالک از نهر فرات تا زمین فلسطینیان و تا سرحدّ مصر سلطنت مینمود و هدایا آورده سلیمان را در تمامی ایام عمرش خدمت میکردند * ۲۲ و آذوقهٔ سلیمان برای هر روز سی کُّر آرد نرم و شصت کُّر بُلغُور بود * ۲۳ و ده گاو پرواری و بیست گاو از چراگاه و صد گوسفند سوای غزالها و آهوها و گوزنها و مرغهای فربه * ۲۴ زیرا که بر تمامی ماورای نهر از تِفْسَح تا غَزَّه بر جمیع ملوک ماورای نهر حکمرانی مینمود و او را از هر جانب بهمهٔ اطرافش صلح بود * ۲۵ و یهودا و اسرائیل هرکس زیر مو و انجیر خود از دان تا بئرشَبَع در تمامی ایام سلیمان ایمن مینشستند * ۲۶ و سلیمان را چهل هزار آخور اسب بجهت ارابههایش و دوازده هزار سوار بود * ۲۷ و آن وکلااز برای خوراک سلیمان پادشاه و همهٔ کسانی که بر سفرهٔ سلیمان پادشاه حاضر میبودند هر یک در ماه خود تدارک میدیدند و نمیگذاشتند که بهیچ چیز احتیاج باشد * ۲۸ و جو و کاه بجهت اسبان و اسبان تازی بمکانی که هر کس بر حسب وظیفهاش مقرّر بود میآوردند * ۲۹ و خدا بسلیمان حکمت و فطانت از حد زیاده و وسعت دل مثل ریگ کنارهٔ دریا عطا فرمود * ۳۰ و حکمت سلیمان از حکمت تمامی بنیمشرق و از حکمت جمیع مصریان زیاده بود * ۳۱ و از جمیع آدمیان از اِیتانِ ازراحی و از پسران ماحُول یعنی حِیمان و کَلْکُول و دَرْدَع حکیمتر بود و اسم او در میان تمامی امّتهائی که باطرافش بودند شهرت یافت * ۳۲ و سه هزار مَثَل گفت و سرودهایش هزار و پنج بود * ۳۳ و دربارهٔ درختان سخن گفت از سرو آزاد لُبنان تا زوفائی که بر دیوارها میروید و دربارهٔ بهایم و مرغان و حشرات و ماهیان نیز سخن گفت * ۳۴ و از جمیع طوایف و از تمام پادشاهان زمین که آوازهٔ حکمت او را شنیده بودند میآمدند تا حکمت سلیمان را استماع نمایند *
باب پنجم
۱ و حیرام پادشاه صور خادمان خود را نزد سلیمان فرستاد چونکه شنیده بود که او را بجای پدرش بپادشاهی مسح کردهاند زیرا که حیرام همیشه دوست داود بود * ۲ و سلیمان نزدحیرام فرستاده گفت * ۳ که تو پدر من داود را میدانی که نتوانست خانهای باسم یهُوَه خدای خود بنا نماید بسبب جنگهائی که او را احاطه مینمود تا خداوند ایشان را زیر کف پایهای او نهاد * ۴ اما الان یهُوَه خدای من مرا از هر طرف آرامی داده است که هیچ دشمنی و هیچ واقعهٔ بدی وجود ندارد * ۵ و اینک مراد من این است که خانهای باسم یهُوَه خدای خود بنا نمایم چنانکه خداوند بپدرم داود وعده داد و گفت که پسرت که او را بجای تو بر کرسی خواهم نشانید خانه را باسم من بنا خواهد کرد * ۶ و حال امر فرما که سروهای آزاد از لبنان برای من قطع نمایند و خادمان من همراه خادمان تو خواهند بود و مزد خادمانت را موافق هرآنچه بفرمائی بتو خواهم داد زیرا تو میدانی که در میان ما کسی نیست که مثل صیدونیان در قطع نمودن درختان ماهر باشد * ۷ پس چون حیرام سخنان سلیمان را شنید بغایت شادمان شده گفت امروز خداوند متبارک باد که بداود پسری حکیم بر این قوم عظیم عطا نموده است * ۸ و حیرام نزد سلیمان فرستاده گفت پیغامی که نزد من فرستادی اجابت نمودم و من خواهش تو را دربارهٔ چوب سرو آزاد و چوب صنوبر بجا خواهم آورد * ۹ خادمان من آنها را از لبنان بدریا فرود خواهند آورد و من آنها را بَسْتَنه خواهم ساخت در دریا تا مکانی که برای من معین کنی و آنها را در آنجا از هم باز خواهم کرد تا آنها را بِبَری و اما تو دربارهٔ دادن آذوقه بخانهٔ من ارادهٔ مرا بجا خواهی آورد * ۱۰ پس حیرام چوبهای سرو آزاد و چوبهای صنوبر راموافق تمامی ارادهاش بسلیمان داد * ۱۱ و سلیمان بیست هزار کُرّ گندم و بیست هزار کُرّ روغن صاف بحیرام بجهت قوّت خانهاش داد و سلیمان هرساله اینقدر بحیرام میداد * ۱۲ و خداوند سلیمان را بنوعی که باو وعده داده بود حکمت بخشید و در میان حیرام و سلیمان صلح بود و با یکدیگر عهد بستند * ۱۳ و سلیمان پادشاه از تمامی اسرائیل سُخْرَه گرفت و آن سُخْرَه سی هزار نفر بود * ۱۴ و از ایشان ده هزار نفر هر ماهی بنوبت بلبنان میفرستاد یک ماه در لبنان و دو ماه در خانهٔ خویش میماندند و اَدُونیرام رئیس سُخْرَه بود * ۱۵ و سلیمان را هفتاد هزار مرد باربردار و هشتاد هزار نفر چوبْبُر در کوه بود * ۱۶ سوای سروران گماشتگان سلیمان که ناظر کار بودند یعنی سههزار و سیصد نفر که بر عاملان کار ضابط بودند * ۱۷ و پادشاه امر فرمود تا سنگهای بزرگ و سنگهای گرانبها و سنگهای تراشیده شده بجهت بنای خانه کَندند * ۱۸ و بنایان سلیمان و بنایان حیرام و جِبْلیان آنها را تراشیدند پس چوبها و سنگها را بجهت بنای خانه مهیا ساختند *
باب ششم
۱ و واقع شد در سال چهارصد و هشتاد از خروج بنی اسرائیل از زمین مصر در ماه زِیو که ماه دوم از سال چهارم سلطنت سلیمان بر اسرائیل بود که بنای خانهٔ خداوند را شروع کرد * ۲ و خانهٔ خداوند که سلیمان پادشاه بنا نمود طولش شصت ذراع و عرضش بیست و بلندیش سی ذراع بود * ۳ و رواق پیش هیکل خانه موافقعرض خانه طولش بیست ذراع و عرضش روبروی خانه ده ذراع بود * ۴ و برای خانه پنجرههای مُشَبّکْ ساخت * ۵ و بر دیوار خانه بهر طرفش طبقهها بنا کرد یعنی بهر طرف دیوارهای خانه هم بر هیکل و هم بر محراب و بهر طرفش غرفهها ساخت * ۶ و طبقهٔ تحتانی عرضش پنج ذراع و طبقهٔ وسطی عرضش شش ذراع و طبقهٔ سومی عرضش هفت ذراع بود زیرا که بهر طرف خانه از خارجْ پشتهها گذاشت تا تیرها در دیوار خانه متمکّن نشود * ۷ و چون خانه بنا میشد از سنگهائی که در معدن مهیا شده بود بنا شد بطوری که در وقت بنا نمودن خانه نه چکّش و نه تبر و نه هیچ آلات آهنی مسموع شد * ۸ و درِ غُرفههای وسطی در جانب راست خانه بود و بطبقهٔ وسطی و از طبقه وسطی تا طبقهٔ سومی از پلّههای پیچاپیچ بالا میرفتند * ۹ و خانه را بنا کرده آن را باتمام رسانید و خانه را با تیرها و تختههای چوب سرو آزاد پوشانید * ۱۰ و بر تمامی خانه طبقهها را بنا نمود که بلندی هر یک از آنها پنج ذراع بود و با تیرهای سرو آزاد در خانه مُتِمَکِّن شد * ۱۱ و کلام خداوند بر سلیمان نازل شده گفت * ۱۲ این خانهای که تو بنا میکنی اگر در فرایض من سلوک نموده احکام مرا بجا آوری و جمیع اوامر مرا نگاه داشته در آنها رفتار نمائی آنگاه سخنان خود را که با پدرت داود گفتهام با تو استوار خواهم گردانید * ۱۳ و در میان بنی اسرائیل ساکن شده قوم خود اسرائیل را ترک نخواهم نمود * ۱۴ پس سلیمان خانه را بنا نموده آن را بهاتمام رسانید * ۱۵ و اندرون دیوارهای خانه را بتختههای سرو آزاد بنا کرد یعنی از زمین خانه تا دیوار متصل بسقف را از اندرون با چوب پوشانید و زمین خانه را بتختههای صنوبر فرش کرد * ۱۶ و از پشت خانه بیست ذراع با تختههای سرو آزاد از زمین تا سر دیوارها بنا کرد و آنها را در اندرون بجهت محراب یعنی بجهت قدسالاقداس بنا نمود * ۱۷ و خانه یعنی هیکل پیش روی محراب چهل ذراع بود * ۱۸ و در اندرون خانه چوب سرو آزاد منبّت بشکل کدوها و بستههای گُل بود چنانکه همهاش سرو آزاد بود و هیچ سنگ پیدا نشد * ۱۹ و در اندرون خانه محراب را ساخت تا تابوت عهد خداوند را در آن بگذارد * ۲۰ و اما داخل محراب طولش بیست ذراع و عرضش بیست ذراع و بلندیش بیست ذراع بود و آن را بزر خالص پوشانید و مذبح را با چوب سرو آزاد پوشانید * ۲۱ پس سلیمان داخل خانه را بزر خالص پوشانید و پیش روی محراب زنجیرهای طلا کشید و آن را بطلا پوشانید * ۲۲ و تمامی خانه را بطلا پوشانید تا همگی خانه تمام شد و تمامی مذبح را که پیش روی محراب بود بطلا پوشانید * ۲۳ و در محراب دو کروبی از چوب زیتون ساخت که قد هر یک از آنها ده ذراع بود * ۲۴ و بال یک کروبی پنج ذراع و بال کروبی دیگر پنج ذراع بود و از سر یک بال تا بسر بال دیگر ده ذراع بود * ۲۵ و کروبی دوم ده ذراع بود که هر دو کروبی را یک اندازه و یک شکل بود * ۲۶ بلندی کروبی اول ده ذراع بود و همچنین کروبی دیگر * ۲۷ و کروبیان را در اندرون خانه گذاشت و بالهای کروبیان پهنشد بطوری که بال یک کروبی بدیوار میرسید و بال کروبی دیگر بدیوار دیگر میرسید و در میان خانه بالهای آنها با یکدیگر برمیخورد * ۲۸ و کروبیان را بطلا پوشانید * ۲۹ و بر تمامی دیوارهای خانه بهر طرف نقشهای تراشیده شدهٔ کروبیان و درختان خرما و بستههـای گُـل در انـدرون و بیـرون کَند * ۳۰ و زمین خانـه را از انـدرون و بیـرون بطـلا پوشانیـد * ۳۱ و بجهت درِ محراب دو لنگه از چـوب زیتـون و آستانـه و باهوهـای آن را بانـدازهٔ پنـج یک دیوار ساخت * ۳۲ پس آن دو لنگه از چوب زیتـون بود و بر آنها نقشهـای کروبیـان و درختـان خرمـا و بستههـای گل کنـد و بطلا پوشانید و کروبیان و درختان خرما را بطلا پوشانیـد * ۳۳ و همچنین بجهت درِ هیکل باهوهای چوب زیتون باندازهٔ چهار یک دیوار ساخت * ۳۴ و دو لنگهٔ این در از چوب صنوبر بود و دو تختهٔ لنگهٔ اول تا میشد و دو تختهٔ لنگهٔ دوم تا میشد * ۳۵ و بر آنها کروبیان و درختان خرما و بستههای گل کند و آنها را بطلائی که موافق نقشها ساخته بود پوشانید * ۳۶ و صحن اندرون را از سه صف سنگهای تراشیده و یک صف تیرهای سرو آزاد بنا نمود * ۳۷ و بنیاد خانهٔ خداوند در ماه زیو از سال چهارم نهاده شد * ۳۸ و در سال یازدهم در ماه بُول که ماه هشتم باشد خانه با تمامی متعلقاتش بر وفق تمامی قانونهایش تمام شد پس آن را در هفت سال بنا نمود *
باب هفتم
۱ اما خانهٔ خودش را سلیمان در مدت سیزدهسال بنا نموده تمامی خانهٔ خویش را باتمام رسانید * ۲ و خانهٔ جنگل لِبنان را بنا نمود که طولش صد ذراع و عرضش پنجاه ذراع و بلندیش سی ذراع بود و آن را بر چهار صف تیرهای سرو آزاد بنا کرد و بر آن ستونها تیرهای سرو آزاد گذاشت * ۳ و آن بر زَبَرِ چهل و پنج غرفه که بالای ستونها بود بسرو آزاد پوشانیده شد که در هر صف پانزده بود * ۴ و سه صف تخته پوش بود و پنجره مقابل پنجره در سه طبقه بود * ۵ و جمیع درها و باهوها مربع و تختهپوش بود و پنجره مقابل پنجره در سه طبقه بود * ۶ و رواقی از ستونها ساخت که طولش پنجاه ذراع و عرضش سی ذراع بود و رواقی پیش آنها * ۷ و ستونها و آستانهٔ پیش آنها و رواقی بجهت کرسی خود یعنی رواق داوری که در آن حکم نماید ساخت و آن را بسرو آزاد از زمین تا سقف پوشانید * ۸ و خانهاش که در آن ساکن شود در صحن دیگر در اندرون رواق بهمین ترکیب ساخته شد و برای دختر فرعون که سلیمان او را بزنی گرفته بود خانهای مثل این رواق ساخت * ۹ همهٔ این عمارات از سنگهای گرانبهائی که باندازه تراشیده و از اندرون و بیرون با ارّهها بریده شده بود از بنیاد تا بسر دیوار و از بیرون تا صحن بزرگ بود * ۱۰ و بنیاد از سنگهای گرانبها و سنگهای بزرگ یعنی سنگهای ده ذراعی وسنگهای هشت ذراعی بود * ۱۱ و بالای آنها سنگهای گرانبها که باندازه تراشیده شده و چوبهای سرو آزاد بود * ۱۲ و گرداگرد صحن بزرگ سه صف سنگهای تراشیده و یک صف تیرهای سرو آزاد بود و صحن اندرون خانهٔ خداوند و رواق خانه همچنین بود * ۱۳ و سلیمان پادشاه فرستاده حیرام را از صور آورد * ۱۴ و او پسر بیوهزنی از سبط نفتالی بود و پدرش مردی از اهل صور و مِسْگَر بود و او پر از حکمت و مهارت و فهم برای کردن هر صنعت مسگری بود پس نزد سلیمان پادشاه آمده تمامی کارهایش را بانجام رسانید * ۱۵ و دو ستون برنج ریخت که طول هر ستون هجده ذراع بود و ریسمانی دوازده ذراع ستون دوم را احاطه داشت * ۱۶ و دو تاج از برنج ریخته شده ساخت تا آنها را بر سر ستونها بگذارد که طول یک تاج پنج ذراع و طول تاج دیگر پنج ذراع بود * ۱۷ و شبکههای شبکه کاری و رشتههای زنجیر کاری بود بجهت تاجهائی که بر سر ستونها بود یعنی هفت برای تاج اول و هفت برای تاج دوم * ۱۸ پس ستونها را ساخت و گرداگرد یک شبکه کاری دو صف بود تا تاجهائی را که بر سر انارها بود بپوشاند و بجهت تاج دیگر همچنین ساخت * ۱۹ و تاجهائی که بر سر ستونهائی که در رواق بود از سوسنکاری بمقدار چهار ذراع بود * ۲۰ و تاجها از طرف بالا نیز بر سر آن دو ستون بود نزد بطنی که بجانب شبکه بود و انارها در صفها گرداگرد تاج دیگر دویست بود * ۲۱ و ستونها را در رواق هیکل برپا نمود و ستون راست را برپا نموده آن را یاکین نام نهاد پس ستون چپ را برپانموده آن را بوعز نامید * ۲۲ و بر سر ستونها سوسنکاری بود پس کار ستونها تمام شد * ۲۳ و دریاچهٔ ریخته شده را ساخت که از لب تا لبش ده ذراع بود و از هر طرف مدور بود و بلندیش پنج ذراع و ریسمانی سی ذراعی آن را گرداگرد احاطه داشت * ۲۴ و زیر لبِ آن از هر طرف کدوها بود که آن را احاطه میداشت برای هر ذراع ده و آنها دریاچه را از هر جانب احاطه داشت و آن کدوها در دو صف بود و در حین ریخته شدنِ آنْ ریخته شده بود * ۲۵ و آن بر دوازده گاو قایم بود که روی سه از آنها بسوی شمال بود و روی سه بسوی مغرب و روی سه بسوی جنوب و روی سه بسوی مشرق بود و دریاچه بر فوق آنها بود و همهٔ مؤخرهای آنها بطرف اندرون بود * ۲۶ و حجم آن یک وجب بود و لبش مثل لب کاسه مانند گُل سوسن ساخته شده بود که گنجایش آن دو هزار بَتْ میداشت * ۲۷ و ده پایهاش را از برنج ساخت که طول هر پایه چهار ذراع بود و عرضش چهار ذراع و بلندیش سه ذراع بود * ۲۸ و صنعت پایهها اینطور بود که حاشیهها داشت و حاشیهها در میان زبانهها بود * ۲۹ و بر آن حاشیهها که درون زبانهها بود شیران و گاوان و کروبیان بودند و همچنین بر زبانهها بطرف بالا بود و زیر شیران و گاوان بستههای گلکاری آویزان بود * ۳۰ و هر پایه چهار چرخ برنجین با میلههای برنجین داشت و چهار پایهٔ آن را دوشها بود و آن دوشها زیر حوض ریخته شده بود و بستهها بجانب هریک طرف از آنها بود * ۳۱ و دهنش در میان تاج و فوق آن یک ذراع بود و دهنش مثل کار پایه مُدَوّر و یک ذراع و نیم بود و بر دهنش نیز نقشها بود و حاشیههای آنها مربع بود نه مدوّر * ۳۲ و چهار چرخ زیرحاشیهها بود و تیرههای چرخها در پایه بود و بلندی هر چرخ یک ذراع و نیم بود * ۳۳ و کار چرخها مثل کار چرخهای ارابه بود و تیرهها و فَلَکهها و پرهها و قبههای آنها همهٔ ریخته شده بود * ۳۴ و چهار دوش بر چهار گوشهٔ هر پایه بود و دوشهای پایه از خودش بود * ۳۵ و در سر پایه دایرهای مدوّر ببلندی نیم ذراع بود و بر سر پایه تیرهایش و حاشیههایش از خودش بود * ۳۶ و بر لوحههای تیرهها و بر حاشیههایش کروبیان و شیران و درختان خرما را بمقدار هریک نقش کرد و بستهها گرداگردش بود * ۳۷ به این طور آن ده پایه را ساخت که همهٔ آنها را یک ریخت و یک پیمایش و یک شکل بود * ۳۸ و ده حوض برنجین ساخت که هر حوض گنجایش چهل بت داشت و هر حوض چهار ذراعی بود و بر هر پایهای از آن ده پایه یک حوض بود * ۳۹ و پنج پایه را بجانب راست خانه و پنج را بجانب چپ خانه گذاشت و دریاچه را بجانب راست خانه بسوی مشرق از طرف جنوب گذاشت * ۴۰ و حیرام حوضها و خاک اندازها و کاسهها را ساخت پس حیرام تمام کاری که برای سلیمان پادشاه بجهت خانهٔ خداوند میکرد بانجام رسانید * ۴۱ دو ستون و دو پیاله تاجهائی که بر سر دو ستون بود و دو شبکه بجهت پوشانیدن دو پیالهٔ تاجهائی که بر سر ستونها بود * ۴۲ و چهارصد انار برای دو شبکه که دو صف انار برای هر شبکه بود بجهت پوشانیدن دو پیالهٔ تاجهائی که بالای ستونها بود * ۴۳ و ده پایه و ده حوضی کهبر پایهها بود * ۴۴ و یک دریاچه و دوازده گاو زیر دریاچه * ۴۵ و دیگها و خاکاندازها و کاسهها یعنی همهٔ این ظروفی که حیرام برای سلیمان پادشاه در خانهٔ خداوند ساخت از برنج صیقلی بود * ۴۶ آنها را پادشاه در صحرای اردن در کِلِ رُسْت که در میان سُکّوت و صَرَطان است ریخت * ۴۷ و سلیمان تمامی این ظروف را بیوزن واگذاشت زیرا چونکه از حد زیاده بود وزن برنج دریافت نشد * ۴۸ و سلیمان تمامی آلاتی که در خانهٔ خداوند بود ساخت مذبح را از طلا و میز را که نانِ تَقْدِمِه بر آن بود از طلا * ۴۹ و شمعدانها را که پنج از آنها بطرف راست و پنج بطرف چپ روبروی محراب بود از طلای خالص و گُلها و چراغها و انبرها را از طلا * ۵۰ و طاسها و گُلْگیرها و کاسهها و قاشقها و مجمرها را از طلای خالص و پاشنهها را هم بجهت درهای خانهٔ اندرونی یعنی بجهت قدسالاقداس و هم بجهت درهای خانه یعنی هیکل از طلا ساخت * ۵۱ پس تمامی کاری که سلیمان پادشاه برای خانهٔ خداوند ساخت تمام شد و سلیمان چیزهائی را که پدرش داود وقف کرده بود از نقره و طلا و آلات درآورده در خزینههای خانهٔ خداوند گذاشت *
باب هشتم
۱ آنگاه سلیمان مشایخ اسرائیل و جمیع رؤسای اسباط و سروران خانههای آبایبنی اسرائیل را نزد سلیمان پادشاه در اورشلیم جمع کرد تا تابوت عهد خداوند را از شهر داود که صهیون باشد برآورند * ۲ و جمیع مردان اسرائیل در ماه ایتانیم که ماه هفتم است در عید نزد سلیمان پادشاه جمع شدند * ۳ و جمیع مشایخ اسرائیل آمدند و کاهنان تابوت را برداشتند * ۴ و تابوت خداوند و خیمهٔ اجتماع و همهٔ آلات مقدّس را که در خیمه بود آوردند و کاهنان و لاویان آنها را برآوردند * ۵ و سلیمان پادشاه و تمامی جماعت اسرائیل که نزد وی جمع شده بودند پیش روی تابوت همراه وی ایستادند و اینقدر گوسفند و گاو را ذبح کردند که بشمار و حساب نمیآمد * ۶ و کاهنان تابوت عهد خداوند را بمکانش در محراب خانه یعنی در قدسالاقداس زیر بالهای کروبیان درآوردند * ۷ زیرا کروبیان بالهای خود را بر مکان تابوت پهن میکردند و کروبیان تابوت و عصاهایش را از بالا میپوشانیدند * ۸ و عصاها اینقدر دراز بود که سرهای عصاها از قدسی که پیش محراب بود دیده میشد اما از بیرون دیده نمیشد و تا امروز در آنجا هست * ۹ و در تابوت چیزی نبود سوای آن دو لوح سنگ که موسی در حوریب در آن گذاشت وقتی که خداوند با بنی اسرائیل در حین بیرون آمدن ایشان از زمین مصر عهد بست * ۱۰ و واقع شد که چون کاهنان از قدس بیرون آمدند ابر خانهٔ خداوند را پر ساخت * ۱۱ و کاهنان بسبب ابر نتوانستند بجهت خدمت بایستند زیرا که جلال یهُوَه خانهٔ خداوند را پر کرده بود * ۱۲ آنگاه سلیمان گفت خداوند گفته است که در تاریکی غلیظ ساکن میشوم * ۱۳ فیالواقع خانهای برای سکونت تو و مکانی را که در آن تا بابد ساکن شوی بنا نمودهام * ۱۴ و پادشاه روی خود را برگردانیده تمامی جماعت اسرائیل را برکت داد و تمامی جماعت اسرائیل بایستادند * ۱۵ پس گفت یهُوَه خدای اسرائیل متبارک باد که بدهان خود بپدر من داود وعده داده و بدست خود آن را بجا آورده گفت * ۱۶ از روزی که قوم خود اسرائیل را از مصر برآوردم شهری از جمیع اسباط اسرائیل برنگزیدم تا خانهای بنا نمایم که اسم من در آن باشد اما داود را برگزیدم تا پیشوای قوم من اسرائیل بشود * ۱۷ و در دل پدرم داود بود که خانهای برای اسم یهُوَه خدای اسرائیل بنا نماید * ۱۸ اما خداوند بپدرم داود گفت چون در دل تو بود که خانهای برای اسم من بنا نمائی نیکو کردی که این را در دل خود نهادی * ۱۹ لیکن تو خانه را بنا نخواهی نمود بلکه پسر تو که از صُلب تو بیرون آید او خانه را برای اسم من بنا خواهد کرد * ۲۰ پس خداوند کلامی را که گفته بود ثابت گردانید و من بجای پدر خود داود برخاسته و بر وفق آنچه خداوند گفته بود بر کرسی اسرائیل نشستهام و خانه را باسم یهُوَه خدای اسرائیل بنا کردهام * ۲۱ و در آن مکانی مقرّر کردهام برای تابوتی که عهد خداوند در آن است که آن را با پدران ما حین بیرون آوردن ایشان از مصر بسته بود * ۲۲ و سلیمان پیش مذبح خداوند بحضور تمامی جماعت اسرائیل ایستاده دستهای خود را بسوی آسمان برافراشت * ۲۳ و گفت ای یهُوَه خدای اسرائیل خدائی مثل تو نه بالا در آسمان و نه پایین بر زمین هست که با بندگان خود که بحضور تو بتمامی دل خویش سلوک مینمایند عهد و رحمت را نگاه میداری * ۲۴ و آن وعدهای که ببندهٔ خود پدرم داود دادهای نگاه داشتهای زیرا بدهان خود وعده دادی و بدست خود آن را وفا نمودی چنانکه امروز شده است * ۲۵ پس الان ای یهُوَه خدای اسرائیل با بندهٔ خود پدرم داود آن وعدهای را نگاه دار که باو داده و گفتهای کسی که بر کرسی اسرائیل بنشیند برای تو بحضور من منقطع نخواهد شد بشرطی که پسرانت طریقهای خود را نگاه داشته بحضور من سلوک نمایند چنانکه تو بحضورم رفتار نمودی * ۲۶ و الان ای خدای اسرائیل تمنّا اینکه کلامی که ببندهٔ خود پدرم داود گفتهای ثابت بشود * ۲۷ اما آیا خدا فیالحقیقهٔ بر زمین ساکن خواهد شد اینک فلک و فلکالافلاک تو را گنجایش ندارد تا چه رسد باین خانهای که من بنا کردهام * ۲۸ لیکن ای یهُوَه خدای من بدعا و تضرّع بندهٔ خود توجه نما و استغاثه و دعائی را که بندهات امروز بحضور تو میکند بشنو * ۲۹ تا آنکه شب و روز چشمان تو بر این خانه باز شود و بر مکانی که دربارهاش گفتی که اسم من در آنجا خواهد بود و تا دعائی را که بندهات بسوی این مکان بنماید اجابت کنی * ۳۰ و تضرّع بندهات وقوم خود اسرائیل را که بسوی این مکان دعا مینمایند بشنو و از مکان سکونت خود یعنی از آسمان بشنو و چون شنیدی عفو نما * ۳۱ اگر کسی بهمسایهٔ خود گناه ورزد و قسم بر او عرضه شود که بخورد و او آمده پیش مذبح تو در این خانه قسم خورد * ۳۲ آنگاه از آسمان بشنو و عمل نموده بجهت بندگانت حکم نما و شریران را ملزم ساخته راه ایشان را بسر ایشان برسان و عادلان را عادل شمرده ایشان را بر حسب عدالت ایشان جزا ده * ۳۳ و هنگامی که قوم تو اسرائیل بسبب گناهی که بتو ورزیده باشند بحضور دشمنان خود مغلوب شوند اگر بسوی تو بازگشت نموده اسم تو را اعتراف نمایند و نزد تو در این خانه دعا و تضرّع نمایند * ۳۴ آنگاه از آسمان بشنو و گناه قوم خود اسرائیل را بیامرز و ایشان را بزمینی که بپدران ایشان دادهای بازآور * ۳۵ هنگامی که آسمان بسته شود و بسبب گناهی که بتو ورزیده باشند باران نبارد اگر بسوی این مکان دعا کنند و اسم تو را اعتراف نمایند و بسبب مصیبتی که بایشان رسانیده باشی از گناه خویش بازگشت کنند * ۳۶ آنگاه از آسمان بشنو و گناه بندگانت و قوم خود اسرائیل را بیامرز و ایشان را براه نیکو که در آن باید رفت تعلیم ده و بزمین خود که آن را بقوم خویش برای میراث بخشیدهای باران بفرست * ۳۷ اگر در زمین قحطی باشد و اگر وبا یا باد سموم یا یرقان باشد و اگر ملخ یا کِرْم باشد و اگر دشمنان ایشان ایشان را در شهرهای زمین ایشان محاصره نمایند هر بلائی یا هر مرضی که بودهباشد * ۳۸ آنگاه هر دعا و هر استغاثهای که از هر مرد یا از تمامی قوم تو اسرائیل کرده شود که هریک از ایشان بلای دل خود را خواهند دانست و دستهای خود را بسوی این خانه دراز نمایند * ۳۹ آنگاه از آسمان که مکان سکونت تو باشد بشنو و بیامُرز و عمل نموده بهر کس که دل او را میدانی بحسب راههایش جزا بده زیرا که تو بتنهائی عارف قلوب جمیع بنیآدم هستی * ۴۰ تا آنکه ایشان در تمام روزهائی که بروی زمینـی که بپدران ما دادهای زنـده باشنـد از تـو بترسنـد * ۴۱ و نیز غریبی که از قوم تو اسرائیل نباشد و بخاطر اسم تو از زمین بعید آمده باشد * ۴۲ زیرا که آوازهٔ اسم عظیمت و دست قویت و بازوی دراز تو را خواهند شنید پس چون بیاید و بسوی این خانه دعا نماید * ۴۳ آنگاه از آسمان که مکان سکونت توست بشنو و موافق هر چه آن غریب از تو استدعا نماید بعمل آور تا جمیع قومهای جهان اسم تو را بشناسند و مثل قوم تو اسرائیل از تو بترسند و بدانند که اسم تو بر این خانهای که بنا کردهام نهاده شده است * ۴۴ اگر قوم تو برای مقاتله با دشمنان خود براهی که ایشان را فرستاده باشی بیرون روند و ایشان بسوی شهری که تو برگزیدهای و خانهای که بجهت اسم تو بنا کردهام نزد خداوند دعا نمایند * ۴۵ آنگاه دعا و تضرع ایشان را از آسمان بشنو و حق ایشان را بجا آور * ۴۶ و اگر بتو گناه ورزیده باشند زیرا انسانی نیست که گناه نکند و تو بر ایشان غضبناک شده ایشان را بدست دشمنان تسلیم کرده باشی و اسیرکنندگان ایشان ایشان را بزمین دشمنان خواه دور و خواه نزدیک باسیری ببرند * ۴۷ پساگر ایشان در زمینی که در آن اسیر باشند بخود آمده بازگشت نمایند و در زمین اسیری خود نزد تو تضرّع نموده گویند که گناه کرده و عصیان ورزیده و شریرانه رفتار نمودهایم * ۴۸ و در زمینِ دشمنانی که ایشان را باسیری برده باشند بتمامی دل و بتمامی جان خود بتو بازگشت نمایند و بسوی زمینی که بپدران ایشان دادهای و شهری که برگزیده و خانهای که برای اسم تو بنا کردهام نزد تو دعا نمایند * ۴۹ آنگاه از آسمان که مکان سکونت توست دعا و تضرع ایشان را بشنو و حق ایشان را بجا آور * ۵۰ و قوم خود را که بتو گناه ورزیده باشند عفو نما و تمامی تقصیرهای ایشان را که بتو ورزیده باشند بیامـرز و ایشان را در دل اسیرکنندگان ایشان ترحم عطا فرما تا بر ایشان ترحم نمایند * ۵۱ زیرا که ایشان قـوم تـو و میراث تو میباشند که از مصـر از میان کورهٔ آهن بیرون آوردی * ۵۲ تا چشمان تو بتضرع بندهات و بتضرع قوم تو اسرائیل گشاده شود و ایشـان را در هـر چه نـزد تـو دعا نماینـد اجابت نمائی * ۵۳ زیرا که تو ایشان را از جمیع قومهای جهان برای ارثیت خویش ممتاز نمودهای چنانکه بواسطهٔ بندهٔ خود موسی وعده دادی هنگامی که تو ای خداوند یهُوَه پـدران ما را از مصـر بیرون آوردی * ۵۴ و واقع شد که چون سلیمان از گفتن تمامی این دعا و تضرع نزد خداوند فارغ شد از پیش مذبح خداوند از زانو زدن و دراز نمودن دستهای خود بسوی آسمان برخاست * ۵۵ و ایستاده تمامی جماعت اسرائیل را بآواز بلند برکت داد و گفت * ۵۶ متبارک باد خداوند که قوم خود اسرائیلرا موافق هر چه وعده کرده بود آرامی داده است زیرا که از تمامی وعدههای نیکو که بواسطهٔ بندهٔ خود موسی داده بود یک سخن بزمین نیفتاد * ۵۷ یهُوَه خدای ما با ما باشد چنانکه با پدران ما میبود و ما را ترک نکند و رد ننماید * ۵۸ و دلهای ما را بسوی خود مایل بگرداند تا در تمامی طریقهایش سلوک نموده اوامر و فرایض و احکام او را که بپدران ما امر فرموده بود نگاه داریم * ۵۹ و کلمات این دعائی که نزد خداوند گفتهام شب و روز نزدیک یهُوَه خدای ما باشد تا حق بندهٔ خود و حق قوم خویش اسرائیل را بر حسب اقتضای هر روز بجا آورد * ۶۰ تا تمامی قومهای جهان بدانند که یهُوَه خداست و دیگری نیست * ۶۱ پس دل شما با یهُوَه خدای ما کامل باشد تا در فرایض او سلوک نموده اوامر او را مثل امروز نگاه دارید * ۶۲ پس پادشاه و تمامی اسرائیل با وی بحضور خداوند قربانیها گذرانیدند * ۶۳ و سلیمان بجهت ذبایح سلامتی که برای خداوند گذارنید بیست و دو هزار گاو و صد و بیست هزار گوسفند ذبح نمود و پادشاه و جمیع بنی اسرائیل خانهٔ خداوند را تبریک نمودند * ۶۴ و در آن روز پادشاه وسط صحن را که پیش خانهٔ خداوند است تقدیس نمود زیرا چونکه مذبح برنجینی که بحضور خداوند بود بجهت گنجایش قربانیهای سوختنی و هدایای آردی و پیه قربانیهای سلامتی کوچک بود از آن جهت قربانیهای سوختنی و هدایای آردی و پیه ذبایحسلامتی را در آنجا گذرانید * ۶۵ و در آن وقت سلیمان و تمامی اسرائیل با وی عید را نگاه داشتند و آن انجمن بزرگ از مَدخَلِ حَمات تا وادی مصر هفت روز و هفت روز یعنی چهارده روز بحضور یهُوَه خدای ما بودند *
۶۶ و در روز هشتم قوم را مرخص فرمود و ایشان برای پادشاه برکت خواسته و با شادمانی و خوشدلی بسبب تمامی احسانی که خداوند ببندهٔ خود داود و بقوم خویش اسرائیل نموده بود بخیمههای خود رفتند *باب نهم
۱ و واقع شد که چون سلیمان از بنا نمودن خانهٔ خداوند و خانهٔ پادشاه و از بجا آوردن هر مقصودی که سلیمان خواسته بود فارغ شد * ۲ خداوند بار دیگر بسلیمان ظاهر شد چنانکه در جِبْعُون بر وی ظاهر شده بود * ۳ و خداوند وی را گفت دعا و تضرع تو را که بحضور من کردی اجابت نمودم و این خانهای را که بنا نمودی تا نام من در آن تا بابد نهاده شود تقدیس نمودم و چشمان و دل من همیشهٔ اوقات در آن خواهد بود * ۴ پس اگر تو با دل کامل و استقامت بطوری که پدرت داود رفتار نمود بحضور من سلوک نمائی و هر چه تو را امر فرمایم بجا آوری و فرایض و احکام مرا نگاه داری * ۵ آنگاه کرسی سلطنت تو را بر اسرائیل تا بابد برقرار خواهم گردانید چنانکه بپدر تو داود وعده دادم و گفتم که از تو کسی که بر کرسی اسرائیل بنشیند مفقود نخواهد شد * ۶ اما اگر شما و پسران شما از متابعت منروگردانیده اوامر و فرایضی را که بپدران شما دادم نگاه ندارید و رفته خدایان دیگر را عبادت نموده آنها را سجده کنید * ۷ آنگاه اسرائیل را از روی زمینی که بایشان دادم منقطع خواهم ساخت و این خانه را که بجهت اسم خود تقدیس نمودم از حضور خویش دور خواهم انداخت و اسرائیل در میان جمیع قومها ضربالمثل و مضحکه خواهد شد * ۸ و این خانه عبرتی خواهد گردید بطوری که هر که نزد آن بگذرد متحیر شده صفیر خواهد زد و خواهند گفت خداوند باین زمین و باین خانه چرا چنین عمل نموده است * ۹ و خواهند گفت از این جهت که یهُوَه خدای خود را که پدران ایشان را از زمین مصر بیرون آورده بود ترک کردند و بخدایان دیگر متمسک شده آنها را سجده و عبادت نمودند لهذا خداوند تمامی این بلا را بر ایشان آورده است * ۱۰ و واقع شد بعد از انقضای بیست سالی که سلیمان این دو خانه یعنی خانهٔ خداوند و خانهٔ پادشاه را بنا میکرد * ۱۱ و حیرام پادشاه صور سلیمان را بچوب سرو آزاد و چوب صنوبر و طلا موافق هر چه خواسته بود اعانت کرده بود آنگاه سلیمان پادشاه بیست شهر در زمین جلیل بحیرام داد * ۱۲ و حیرام بجهت دیدن شهرهائی که سلیمان باو داده بود از صور بیرون آمد اما آنها بنظرش پسند نیامد * ۱۳ و گفت ای برادرم این شهرهائی که بمن بخشیدهای چیست و آنها را تا امروز زمین کابول نامید * ۱۴ و حیرام صدو بیست وزنهٔ طلا برای پادشاه فرستاد * ۱۵ و این است حساب سُخْرهای که سلیمان پادشاه گرفته بود بجهت بنای خانهٔ خداوند و خانهٔ خود و مِلّوُ و حصارهای اورشلیم و حاصور و مَجِدُّو و جازر * ۱۶ زیرا که فرعون پادشاه مصر برآمده جازَر را تسخیر نموده و آن را بآتش سوزانیده و کنعانیان را که در شهر ساکن بودند کشته بود و آن را بدختر خود که زنِ سلیمان بود بجهت مِهر داده بود * ۱۷ و سلیمان جازَر و بیتحُوْرُونِ تحتانی را بنا کرد * ۱۸ و بَعْلَت و تَدْمُر را در صحرای زمین * ۱۹ و جمیع شهرهای مخزنی که سلیمان داشت و شهرهای ارابهها و شهرهای سواران را و هر آنچه را که سلیمان میل داشت که در اورشلیم و لُبنان و تمامی زمین مملکت خود بنا نماید بنا نمود * ۲۰ و تمامی مردمانی که از اَمُوریان و حِتِّیان و فَرِزِّیان و حِوِّیان و یبُوسیان باقی مانده و از بنی اسرائیل نبودند * ۲۱ یعنی پسران ایشان که در زمین باقی ماندند بعد از آنانی که بنی اسرائیل نتوانستند ایشان را بالکل هلاک سازند سلیمان ایشان را تا امروز خراجگذار و غلامان ساخت * ۲۲ اما از بنی اسرائیل سلیمان احدی را بغلامی نگرفت بلکه ایشان مردان جنگی و خدام و سروران و سرداران و رؤسای ارابهها و سواران او بودند * ۲۳ و اینانند ناظران خاصه که بر کارهای سلیمان بودند پانصد و پنجاه نفر که بر اشخاصی که در کار مشغول میبودند سرکاری داشتند * ۲۴ پس دختر فرعون از شهر داود بخانهٔ خود که برایش بنا کرده بود برآمد و در آن زمان مِلّوُ را بنا میکرد * ۲۵ و سلیمان هر سال سه مرتبه قربانیهای سوختنی و ذبایح سلامتی بر مذبحی که بجهت خداوند بنا کرده بود میگذرانید و بر مذبحی که پیش خداوند بود بخور میگذرانید پس خانه را باتمام رسانید * ۲۶ و سلیمان پادشاه در عَصْیون جابَر که بجانب اِیلُوت بر کنارهٔ بحر قُلزُم در زمین ادوم است کشتیها ساخت * ۲۷ و حیرام بندگان خود را که مَلاح بودند و در دریا مهارت داشتند در کشتیها همراه بندگان سلیمان فرستاد * ۲۸ پس باُوفیر رفتند و چهارصد و بیست وزنهٔ طلا از آنجا گرفته برای سلیمان پادشاه آوردند *
باب دهم
۱ و چون ملکه سَبا آوازهٔ سلیمان را دربارهٔ اسم خداوند شنید آمد تا او را بمسائل امتحان کند * ۲ پس با موکب بسیار عظیم و با شترانی که بعطریات و طلای بسیار و سنگهای گرانبها بار شده بود باورشلیم وارد شده بحضور سلیمان آمد و با وی از هر چه در دلش بود گفتگو کرد * ۳ و سلیمان تمامی مسائلش را برایش بیان نمود و چیزی از پادشاه مخفی نماند که برایش بیان نکرد * ۴ و چون ملکه سَبَا تمامی حکمت سلیمان را دید و خانهای را که بنا کرده بود * ۵ و طعام سفرهٔ او و مجلس بندگانش را و نظام و لباس خادمانش را و ساقیانش و زینهای را که بآن بخانهٔ خداوند برمیآمد روح در او دیگر نماند * ۶ و بپادشاه گفت آوازهای که دربارهٔ کارها و حکمت تو در ولایت خود شنیدم راست بود * ۷ اما تا نیامدم و بچشمان خود ندیدم اخبار را باور نکردم و اینک نصفش بمن اعلام نشده بود حکمت و سعادتمندی تو از خبری که شنیده بودم زیاده است * ۸ خوشابهحال مردان تو و خوشابهحال این بندگانت که بحضور تو همیشه میایستند و حکمت تو را میشنوند * ۹ متبارک باد یهُوَه خدای تو که بر تو رغبت داشته تو را بر کرسی اسرائیل نشانید * ۱۰ از این سبب که خداوند اسرائیل را تا بابد دوست میدارد تو را بر پادشاهی نصب نموده است تا داوری و عدالت را بجا آوری * ۱۱ و بپادشاه صد و بیست وزنهٔ طلا و عطریات از حد زیاده و سنگهای گرانبها داد و مثل این عطریات که ملکهٔ سَبَا بسلیمان پادشاه داد هرگز بآن فراوانی دیگر نیامد * ۱۲ و کشتیهای حیرام نیز که طلا از اُوفیر آوردند چوب صندل از حدّ زیاده و سنگهای گرانبها از اوفیر آوردند * ۱۳ و پادشاه از این چوب صندل ستونها بجهت خانهٔ خداوند و خانهٔ پادشاه و عودها و بربطها برای مُغَنیان ساخت و مثل این چوب صندل تا امروز نیامده و دیده نشده است * ۱۴ و سلیمان پادشاه بملکه سَبَا تمامی ارادهٔ او را که خواسته بود داد سوای آنچه سلیمان از کَرَم ملوکانهٔ خویش بوی بخشید پس او با بندگانش بولایت خود توجه نموده رفت * ۱۵ و وزن طلائی که در یک سال نزد سلیمان رسید ششصد و شصت و شش وزنه طلا بود * ۱۶ سوای آنچه از تاجران و تجارت بازرگانان و جمیع پادشاهان عَرَب و حاکمان مملکت میرسید * ۱۷ و سلیمان پادشاه دویست سپر طلای چکّشی ساخت که برای هر سپر ششصد مثقال طلا بکار بُرده شد و سیصد سپر کوچک طلای چکشی ساخت که برای هر سپر سه منّای طلا بکار برده شد و پادشاه آنها را در خانهٔ جنگل لبنان گذاشت * ۱۸ و پادشاه تخت بزرگی از عاج ساخت و آن را بزر خالص پوشانید * ۱۹ و تخت را شش پله بود و سر تخت از عقبش مدوّر بود و باین طرف و آن طرف کرسیاش دستهها بود و دو شیر بپهلوی دستها ایستاده بودند * ۲۰ و آنجا دوازده شیر از این طرف و آن طرف بر آن شش پله ایستاده بودند که در هیچ مملکت مثل این ساخته نشده بود * ۲۱ و تمامی ظروف نوشیدنی سلیمان پادشاه از طلا و تمامی ظروف خانهٔ جنگل لبنان از زر خالص بود و هیچ یکی از آنها از نقره نبود زیرا که آن در ایام سلیمان هیچ بحساب نمیآمد * ۲۲ زیرا پادشاه کشتیهای ترشیشی با کشتیهای حیرام بروی دریا داشت و کشتیهای ترشیشی هر سه سال یک مرتبه میآمدند و طلا و نقره و عاج و میمونها و طاووسها میآوردند * ۲۳ پس سلیمان پادشاه در دولت و حکمت از جمیع پادشاهان جهان بزرگتر شد * ۲۴ و تمامی اهل جهان حضور سلیمان را میطلبیدند تا حکمتی را که خداوند در دلش نهاده بود بشنوند * ۲۵ و هر یکی از ایشان هدیهٔ خود را از آلات نقره و آلات طلا و رُخوت و اسلحه و عطریات و اسبان و قاطرها سال بسال میآوردند * ۲۶ و سلیمان ارابهها و سواران جمع کرده هزار و چهارصد ارابه و دوازده هزار سوار داشت و آنها را در شهرهای ارابهها و نزد پادشاه در اورشلیم گذاشت * ۲۷ و پادشاه نقره را در اورشلیم مثل سنگها و چوب سرو آزاد را مثل چوب افراغ که در صحراست فراوان ساخت * ۲۸ و اسبهای سلیمان از مصر آورده میشد و تاجران پادشاه دستههای آنها را میخریدند هر دسته را بقیمت معین * ۲۹ و یک ارابه را بقیمت ششصد مثقال نقره از مصر بیرون آوردند و میرسانیدند و یک اسب را بقیمت صد و پنجاه و همچنین برای جمیع پادشاهان حِتّیان و پادشاهان اَرام بتوسط آنها بیرون میآوردند *
باب یازدهم
۱ و سلیمان پادشاه سوای دختر فرعون زنان غریب بسیاری را از موآبیان و عَمّونیان و ادومیان و صیدونیان و حِتِّیان دوست میداشت * ۲ از امتهائی که خداوند درباره ایشان بنی اسرائیل را فرموده بود که شما بایشان درنیایید و ایشان بشما درنیایند مبادا دل شما را بپیروی خدایان خود مایل گردانند و سلیمان با اینها بمحبت مُلْصَق شد * ۳ و او را هفتصد زن بانو و سیصد مُتعه بود و زنانش دل او را برگردانیدند * ۴ و در وقت پیری سلیمان واقع شد که زنانش دل او را بپیروی خدایان غریب مایل ساختند و دل او مثل دل پدرش داود با یهُوَه خدایش کامل نبود * ۵ پس سلیمان در عقب عَشْتُورَت خدای صیدونیان و در عقب مِلْکُوم رِجْسِ عمونیان رفت * ۶ و سلیمان در نظر خداوند شرارت ورزیده مثل پدر خودداود خداوند را پیروی کامل ننمود * ۷ آنگاه سلیمان در کوهی که روبروی اورشلیم است مکانی بلند بجهت کَمُوش که رِجْسِ موآبیان است و بجهت مُولَک رِجْسِ بنیعمون بنا کرد * ۸ و همچنین بجهت همهٔ زنان غریب خود که برای خدایان خویش بخور میسوزانیدند و قربانیها میگذرانیدند عمل نمود * ۹ پس خشم خداوند بر سلیمان افروخته شد از آن جهت که دلش از یهُوَه خدای اسرائیل منحرف گشت که دو مرتبه بر او ظاهر شده * ۱۰ او را در همین باب امر فرموده بود که پیروی خدایان غیر را ننماید اما آنچه خداوند باو امر فرموده بود بجا نیاورد * ۱۱ پس خداوند بسلیمان گفت چونکه این عمل را نمودی و عهد و فرایض مرا که بتو امر فرمودم نگاه نداشتی البته سلطنت را از تو پاره کرده آن را ببندهات خواهم داد * ۱۲ لیکن در ایام تو این را بخاطر پدرت داود نخواهم کرد اما از دست پسرت آن را پاره خواهم کرد * ۱۳ ولی تمامی مملکت را پاره نخواهم کرد بلکه یک سبط را بخاطر بندهام داود و بخاطر اورشلیم که برگزیدهام بپسر تو خواهم داد * ۱۴ و خداوند دشمنی برای سلیمان برانگیزانید یعنی هَدَد اَدومی را که از ذریت پادشاهان اَدُوم بود * ۱۵ زیرا هنگامی که داود در اَدوم بود و یوآب که سردار لشکر بود برای دفن کردن کشتگان رفته بود و تمامی ذکوران اَدوم را کشته بود * ۱۶ زیرا یوآب و تمامی اسرائیل شش ماه در آنجا ماندند تا تمامی ذکوران اَدُوم را منقطع ساختند * ۱۷ آنگاه هَدَد با بعضی اَدُومیان که از بندگان پدرش بودند فرار کردند تا بمصر بروندو هَدَد طفلی کوچک بود * ۱۸ پس از مدیان روانه شده بفاران آمدند و چند نفر از فاران با خود برداشته بمصر نزد فرعون پادشاه مصر آمدند و او وی را خانهای داد و معیشتی برایش تعیین نمود و زمینی باو ارزانی داشت * ۱۹ و هَدَد در نظر فرعون التفات بسیار یافت و خواهر زن خود یعنی خواهر تَحْفَنِیسِ مَلِکَه را بوی بزنی داد * ۲۰ و خواهر تَحْفَنِیس پسری جَنُوْبَت نام برای وی زایید و تَحْفَنِیس او را در خانهٔ فرعون از شیر بازداشت و جَنُوْبَت در خانهٔ فرعون در میان پسران فرعون میبود * ۲۱ و چون هَدَد در مصر شنید که داود با پدران خویش خوابیده و یوآب سردار لشکر مُرده است هَدَد بفرعون گفت مرا رخصت بده تا بولایت خود بروم * ۲۲ فرعون وی را گفت اما تو را نزد من چه چیز کم است که اینک میخواهی بولایت خود بروی گفت هیچ لیکن مرا البتّه مرخص نما * ۲۳ و خدا دشمنی دیگر برای وی برانگیزانید یعنی رَزُون بناَلیداع را که از نزد آقای خویش هَدَدعَزَر پادشاه صُوْبَه فرار کرده بود * ۲۴ و مردان چندی نزد خود جمع کرده سردار فوجی شد هنگامی که داود بعضی ایشان را کشت پس بدمشق رفتند و در آنجا ساکن شده در دمشق حکمرانی نمودند * ۲۵ و او در تمامی روزهای سلیمان دشمن اسرائیل میبود علاوه بر ضرری که هَدَد میرسانید و از اسرائیل نفرت داشته بر اَرام سلطنت مینمود * ۲۶ و یرُبْعام بننَباط افرایمی از صَرَدَه که بندهٔ سلیمان و مادرش مسمّی بصَرُوْعَه و بیوه زنی بود دست خود را نیز بضد پادشاه بلند کرد * ۲۷ وسبب آنکه دست خود را بضد پادشاه بلند کرد این بود که سلیمان مِلّوُ را بنا میکرد و رخنهٔ شهر پدر خود داود را تعمیر مینمود * ۲۸ و یرُبْعام مرد شجاع جنگی بود پس چون سلیمان آن جوان را دید که در کار مردی زرنگ بود او را بر تمامی امور خاندان یوسف بگماشت * ۲۹ و در آن زمان واقع شد که یرُبْعام از اورشلیم بیرون میآمد و اَخِیای شیلونی نبی در راه باو برخورد و جامه تازهای در برداشت و ایشان هر دو در صحرا تنها بودند * ۳۰ پس اَخِیا جامهٔ تازهای که در برداشت گرفته آن را بدوازده قسمت پاره کرد * ۳۱ و بیرُبْعام گفت ده قسمت برای خود بگیر زیرا که یهُوَه خدای اسرائیل چنین میگوید اینک من مملکت را از دست سلیمان پاره میکنم و ده سبط بتو میدهم * ۳۲ و بخاطر بندهٔ من داود و بخاطر اورشلیم شهری که از تمامی اسباط بنی اسرائیل برگزیدهام یک سبط از آن او خواهد بود * ۳۳ چونکه ایشان مرا ترک کردند و عَشْتُورَت خدای صیدونیان و کَمُوش خدای موآب و ملکوم خدای بنیعمّون را سجده کردند و در طریقهای من سلوک ننمودند و آنچه در نظر من راست است بجا نیاوردند و فرایض و احکام مرا مثل پدرش داود نگاه نداشتند * ۳۴ لیکن تمام مملکت را از دست او نخواهم گرفت بلکه بخاطر بندهٔ خود داود که او را برگزیدم از آنرو که اوامر و فرایض مرا نگاه داشته بود او را در تمامی ایام روزهایش سرور خواهم ساخت * ۳۵ اما سلطنت را از دست پسرش گرفته آن را یعنی ده سبط بتو خواهم داد * ۳۶ و یک سبط بپسرش خواهم بخشید تا بندهٔ من داود در اورشلیم شهری که برای خود برگزیدهام تا اسم خود را در آن بگذارم نوری در حضور من همیشه داشته باشد * ۳۷ و تو را خواهم گرفت تا موافق هر چه دلت آرزو دارد سلطنت نمائی و بر اسرائیل پادشاه شوی * ۳۸ و واقع خواهد شد که اگر هر چه تو را امر فرمایم بشنوی و بطریقهایم سلوک نموده آنچه در نظرم راست است بجا آوری و فرایض و اوامر مرا نگاه داری چنانکه بندهٔ من داود آنها را نگاه داشت آنگاه با تو خواهم بود و خانهای مستحکم برای تو بنا خواهم نمود چنانکه برای داود بنا کردم و اسرائیل را بتو خواهم بخشید * ۳۹ و ذریت داود را بسبب این امر ذلیل خواهم ساخت اما نه تا بابد * ۴۰ پس سلیمان قصد کشتن یرُبْعام داشت و یرُبْعام برخاسته بمصر نزد شِیشَق پادشاه مصر فرار کرد و تا وفات سلیمان در مصر ماند * ۴۱ و بقیهٔ امور سلیمان و هر چه کرد و حکمت او آیا آنها در کتاب وقایعِ سلیمان مکتوب نیست * ۴۲ و ایامی که سلیمان در اورشلیم بر تمامی اسرائیل سلطنت کرد چهل سال بود * ۴۳ پس سلیمان با پدران خود خوابید و در شهر پدر خود داود دفن شد و پسرش رَحُبْعام در جای او سلطنت نمود *
باب دوازدهم
۱ و رَحُبْعام بشکیم رفت زیرا که تمامی اسرائیل بشکیم آمدند تا او را پادشاه بسازند * ۲ و واقع شد که چون یرُبْعام بننباط شنید و او هنوز در مصر بود که از حضور سلیمان پادشاه بآنجا فرار کرده و یرُبْعام در مصر ساکن میبود * ۳ و ایشان فرستاده او را خواندند آنگاه یرُبْعام و تمامی جماعت اسرائیل آمدند و بهرَحُبْعام عرض کرده گفتند * ۴ پدر تو یوغ ما را سخت ساخت اما تو الان بندگی سخت و یوغ سنگینی را که پدرت بر ما نهاد سبک ساز و تو را خدمت خواهیم نمود * ۵ به ایشان گفت تا سه روز دیگر بروید و بعد از آن نزد من برگردید پس قوم رفتند * ۶ و رَحُبْعامِ پادشاه با مشایخی که در حین حیات پدرش سلیمان بحضورش میایستادند مشورت کرده گفت که شما چه صلاح میبینید تا باین قوم جواب دهم * ۷ ایشان او را عرض کرده گفتند اگر امروز این قوم را بنده شوی و ایشان را خدمت نموده جواب دهی و سخنان نیکو بایشان گویی همانا همیشهٔ اوقات بندهٔ تو خواهند بود * ۸ اما مشورت مشایخ را که باو دادند ترک کرد و با جوانانی که با او تربیت یافته بودند و بحضورش میایستادند مشورت کرد * ۹ و بایشان گفت شما چه صلاح میبینید که باین قوم جواب دهیم که بمن عرض کرده گفتهاند یوغی را که پدرت بر ما نهاده است سبک ساز * ۱۰ و جوانانی که با او تربیت یافته بودند او را خطاب کرده گفتند که باین قوم که بتو عرض کرده گفتهاند که پدرت یوغ ما را سنگین ساخته است و تو آن را برای ما سبک ساز بایشان چنین بگو انگشت کوچک من از کمر پدرم کلفتتر است * ۱۱ و حال پدرم یوغ سنگین بر شما نهاده است اما من یوغ شما را زیاده خواهم گردانید پدرم شما را بتازیانهها تنبیه مینمود اما من شما را بعقربها تنبیه خواهم نمود * ۱۲ و در روز سوم یرُبْعام و تمامی قوم بنزد رَحُبْعام باز آمدند بنحوی که پادشاه فرموده وگفته بود که در روز سوم نزد من باز آیید * ۱۳ و پادشاه قوم را بسختی جواب داد و مشورت مشایخ را که بوی داده بودند ترک کرد * ۱۴ و موافق مشورت جوانان ایشان را خطاب کرده گفت پدرم یوغ شما را سنگین ساخت اما من یوغ شما را زیاده خواهم گردانید پدرم شما را بتازیانهها تنبیه مینمود اما من شما را بعقربها تنبیه خواهم کرد * ۱۵ و پادشاه قوم را اجابت نکرد زیرا که این امر از جانب خداوند شده بود تا کلامی را که خداوند بواسطهٔ اَخِیای شیلونی بیرُبْعام بننباط گفته بود ثابت گرداند * ۱۶ و چون تمامی اسرائیل دیدند که پادشاه ایشان را اجابت نکرد آنگاه قوم پادشاه را جواب داده گفتند ما را در داود چه حصّه است و در پسر یسَّا چه نصیب ای اسرائیل بخیمههای خود بروید و اینک ای داود بخانهٔ خود متوجه باش پس اسرائیل بخیمههای خویش رفتند * ۱۷ اما رَحُبْعام بر بنی اسرائیل که در شهرهای یهودا ساکن بودند سلطنت مینمود * ۱۸ و رَحُبْعام پادشاه اَدُورام را که سردار باجگیران بود فرستاد و تمامی اسرائیل او را سنگسار کردند که مرد و رَحُبْعام پادشاه تعجیل نموده بر ارابهٔ خود سوار شد و باورشلیم فرار کرد * ۱۹ پس اسرائیل تا بامروز بر خاندان داود عاصی شدند * ۲۰ و چون تمامی اسرائیل شنیدند که یرُبْعام مراجعت کرده است ایشان فرستاده او را نزد جماعت طلبیدند و او را بر تمام اسرائیل پادشاه ساختند و غیر از سبط یهودا فقط کسی خاندان داود را پیروی نکرد * ۲۱ و چون رَحُبعام باورشلیم رسید تمامی خاندان یهودا و سبط بنیامین یعنی صد و هشتاد هزار نفر برگزیدهٔ جنگآزموده را جمع کرد تا با خاندان اسرائیل مقاتله نموده سلطنت را برَحُبْعام بن سلیمان برگرداند * ۲۲ اما کلام خدا بر شَمَعْیا مرد خدا نازل شده گفت * ۲۳ برَحُبْعام بن سلیمان پادشاه یهودا و بتمامی خاندان یهودا و بنیامین و ببقیهٔ قوم خطاب کرده بگو * ۲۴ خداوند چنین میگوید مروید و با برادران خود بنی اسرائیل جنگ منمایید هر کس بخانهٔ خود برگردد زیرا که این امر از جانب من شده است و ایشان کلام خداوند را شنیدند و برگشته موافق فرمان خداوند رفتار نمودند * ۲۵ و یرُبْعام شکیم را در کوهستان افرایم بنا کرده در آن ساکن شد و از آنجا بیرون رفته فَنُوئیل را بنا نمود * ۲۶ و یرُبْعام در دل خود فکر کرد که حال سلطنت بخاندان داود خواهد برگشت * ۲۷ اگر این قوم بجهت گذرانیدن قربانیها بخانهٔ خداوند باورشلیم بروند همانا دل این قوم بآقای خویش رَحُبْعام پادشاه یهودا خواهد برگشت و مرا بقتل رسانیده نزد رَحُبْعام پادشاه یهودا خواهند برگشت * ۲۸ پس پادشاه مشورت نموده دو گوسالهٔ طلا ساخت و بایشان گفت برای شما رفتن تا باورشلیم زحمت است هان ای اسرائیل خدایان تو که تو را از زمین مصر برآوردند * ۲۹ و یکی را در بیتئیل گذاشت و دیگری را در دان قرار داد * ۳۰ و این امر باعث گناه شد و قوم پیش آن یک تا دان میرفتند * ۳۱ و خانهها در مکانهای بلند ساخت و از تمامی قوم که از بنیلاوی نبودند کاهنان تعیین نمود * ۳۲ و یرُبْعام عیدی در ماه هشتم در روز پانزدهم ماه مثل عیدی که در یهوداست برپا کرد و نزد آن مذبح میرفت و در بیتئیل بهمان طور عمل نموده برای گوسالههائی که ساخته بود قربانی میگذرانید و کاهنانِ مکانهای بلند را که ساخته بود در بیتئیل قرار داد * ۳۳ و در روز پانزدهم ماه هشتم یعنی در ماهی که از دل خود ابداع نموده بود نزد مذبح که در بیتئیل ساخته بود میرفت و برای بنی اسرائیل عید برپا نموده نزد مذبح برآمده بخور میسوزانید *
باب سیزدهم
۱ و اینک مرد خدائی بفرمان خداوند از یهودا ببیتئیل آمد و یرُبْعام بجهت سوزانیدن بخور نزد مذبح ایستاده بود * ۲ پس بفرمان خداوند مذبح را ندا کرده گفت ای مذبح ای مذبح خداوند چنین میگوید اینک پسری که یوشیا نام دارد بجهت خاندان داود زاییده میشود و کاهنان مکانهای بلند را که بر تو بخور میسوزانند بر تو ذبح خواهد نمود و استخوانهای مردم را بر تو خواهند سوزانید * ۳ و در آن روز علامتی نشان داده گفت این است علامتی که خداوند فرموده است اینک این مذبح چاک خواهد شد و خاکستری که بر آن است ریخته خواهد گشت * ۴ و واقع شد که چون پادشاه سخن مرد خدا را که مذبح را که در بیتئیل بود ندا کرده بود شنید یرُبْعام دست خود را از جانب مذبح دراز کرده گفت او رابگیرید و دستش که بسوی او دراز کرده بود خشک شد بطوری که نتوانست آن را نزد خود باز بکشد * ۵ و مذبح چاک شد و خاکستر از روی مذبح ریخته گشت بر حسب علامتی که آن مرد خدا بفرمان خداوند نشان داده بود * ۶ و پادشاه مرد خدا را خطاب کرده گفت تمنّا اینکه نزد یهُوَه خدای خود تضرع نمائی و برای من دعا کنی تا دست من بمن باز داده شود پس مرد خدا نزد خداوند تضرع نمود و دست پادشاه باو باز داده شده مثل اول گردید * ۷ و پادشاه بآن مرد خدا گفت همراه من بخانه بیا و استراحت نما و تو را اجرت خواهم داد * ۸ اما مرد خدا بپادشاه گفت اگر نصف خانهٔ خود را بمن بدهی همراه تو نمیآیم و در اینجا نه نان میخورم و نه آب مینوشم * ۹ زیرا خداوند مرا بکلام خود چنین امر فرموده و گفته است نان مخور و آب منوش و براهی که آمدهای بر مگرد * ۱۰ پس براه دیگر برفت و از راهی که ببیتئیل آمده بود مراجعت ننمود * ۱۱ و نبی سالخوردهای در بیتئیل ساکن میبود و پسرانش آمده او را از هر کاری که آن مرد خدا آن روز در بیتئیل کرده بود مخبر ساختند و نیز سخنانی را که بپادشاه گفته بود برای پدر خود بیان کردند * ۱۲ و پدر ایشان بایشان گفت بکدام راه رفته است و پسرانش دیده بودند که آن مرد خدا که از یهودا آمده بود بکدام راه رفت * ۱۳ پس بپسران خود گفت الاغ را برای من بیارایید و الاغ را برایش آراستند و بر آن سوار شد * ۱۴ و از عقب مرد خدا رفته او را زیر درخت بلوط نشسته یافت پس او را گفت آیا تو آن مرد خدا هستی که از یهودا آمدهای گفت من هستم * ۱۵ وی را گفت همراه من بخانه بیاو غذا بخور * ۱۶ او در جواب گفت که همراه تو نمیتوانم برگردم و با تو داخل شوم و در اینجا با تو نه نان میخورم و نه آب مینوشم * ۱۷ زیرا که بفرمان خداوند بمن گفته شده است که در آنجا نان مخور و آب منوش و از راهی که آمدهای مراجعت منما * ۱۸ او وی را گفت من نیز مثل تو نبی هستم و فرشتهای بفرمان خداوند با من متکلم شده گفت او را با خود بخانهات برگردان تا نان بخورد و آب بنوشد اما وی را دروغ گفت * ۱۹ پس همراه وی در خانهاش برگشته غذا خورد و آب نوشید * ۲۰ و هنگامی که ایشان بر سفره نشسته بودند کلام خداوند بآن نبی که او را برگردانیده بود آمد * ۲۱ و بآن مرد خدا که از یهودا آمده بود ندا کرده گفت خداوند چنین میگوید چونکه از فرمان خداوند تمرد نموده حکمی را که یهُوَه خدایت بتو امر فرموده بود نگاه نداشتی * ۲۲ و برگشته در جائی که بتو گفته شده بود غذا مخور و آب منوش غذا خوردی و آب نوشیدی لهذا جسد تو بقبر پدرانت داخل نخواهد شد * ۲۳ پس بعد از اینکه او غذا خورد و آب نوشید الاغ را برایش بیاراست یعنی بجهت نبی که برگردانیده بود * ۲۴ و چون رفت شیری او را در راه یافته کُشت و جسد او در راه انداخته شد و الاغ بپهلویش ایستاده و شیر نیز نزد لاش ایستاده بود * ۲۵ و اینک بعضی راه گذران جسد را در راه انداخته شده و شیر را نزد جسد ایستاده دیدند پس آمدند و در شهری که آن نبی پیر در آن ساکن میبود خبر دادند * ۲۶ و چون نبی که او را از راه برگردانیده بود شنید گفت این آن مرد خداست که از حکم خداوند تمرّد نمود لهذا خداوند او را بشیرداده که او را دریده و کشته است موافق کلامی که خداوند باو گفته بود * ۲۷ پس پسران خود را خطاب کرده گفت الاغ را برای من بیارایید و ایشان آن را آراستند * ۲۸ و او روانه شده جسد او را در راه انداخته و الاغ و شیر را نزد جسد ایستاده یافت و شیر جسد را نخورده و الاغ را ندریده بود * ۲۹ و آن نبی جسد مرد خدا را برداشت و بر الاغ گذارده آن را بازآورد و آن نبی پیر بشهر آمد تا ماتم گیرد و او را دفن نماید * ۳۰ و جسد او را در قبر خویش گذارد و برای او ماتم گرفته گفتند وای ای برادر من * ۳۱ و بعد از آنکه او را دفن کرد بپسران خود خطاب کرده گفت چون من بمیرم مرا در قبری که مرد خدا در آن مدفون است دفن کنید و استخوانهایم را بپهلوی استخوانهای وی بگذارید * ۳۲ زیرا کلامی را که دربارهٔ مذبحی که در بیتئیل است و دربارهٔ همهٔ خانههای مکانهای بلند که در شهرهای سامره میباشد بفرمان خداوند گفته بود البته واقع خواهد شد * ۳۳ و بعد از این امر یرُبْعام از طریق ردی خود بازگشت ننمود بلکه کاهنان برای مکانهای بلند از جمیع قوم تعیین نمود و هرکه میخواست او را تخصیص میکرد تا از کاهنان مکانهای بلند بشود * ۳۴ و این کار باعث گناه خاندان یرُبْعام گردید تا آن را از روی زمین منقطع و هلاک ساخت *
باب چهاردهم
۱ در آن زمان ابیا پسر یرُبْعام بیمار شد * ۲ و یرُبْعام بزن خود گفت که الان برخیز و صورت خود را تبدیل نما تا نشناسند کهتو زن یرُبْعام هستی و بشیلوه برو اینک اَخِیای نبی که دربارهٔ من گفت که براین قوم پادشاه خواهم شد در آنجاست * ۳ و در دست خود ده قرص نان و کلیچهها و کوزهٔ عسل گرفته نزد وی برو و او تو را از آنچه بر طفل واقع میشود خبر خواهد داد * ۴ پس زن یرُبْعام چنین کرده برخاست و بشیلوه رفته بخانهٔ اَخِیا رسید و اَخِیا نمیتوانست ببیند زیرا که چشمانش از پیری تار شده بود * ۵ و خداوند باَخِیا گفت اینک زن یرُبْعام میآید تا دربارهٔ پسرش که بیمار است چیزی از تو بپرسد پس باو چنین و چنان بگو و چون داخل میشود بهیأت متنکّره خواهد بود * ۶ و هنگامی که اَخِیا صدای پایهای او را که بدر داخل میشد شنید گفت ای زن یرُبْعام داخل شو چرا هیأت خود را متنکّر ساختهای زیرا که من باخبر سخت نزد تو فرستاده شدهام * ۷ برو و بیرُبْعام بگو یهُوَه خدای اسرائیل چنین میگوید چونکه تو را از میان قوم ممتاز نمودم و تو را بر قوم خود اسرائیل رئیس ساختم * ۸ و سلطنت را از خاندان داود دریده آن را بتو دادم و تو مثل بندهٔ من داود نبودی که اوامر مرا نگاه داشته با تمامی دل خود مرا پیروی مینمود و آنچه در نظر من راست است معمول میداشت و بس * ۹ اما تو از همهٔ کسانی که قبل از تو بودند زیاده شرارت ورزیدی و رفته خدایان غیر و بتهای ریخته شده بجهت خود ساختی و غضب مرا بهیجان آوردی و مرا پشت سر خود انداختی * ۱۰ بنابراین اینک من بر خاندان یرُبْعام بلا عارض میگردانم و از یرُبْعام هر مرد را و هرمحبوس و آزاد را که در اسرائیل باشد منقطع میسازم و تمامی خاندان یرُبْعام را دور میاندازم چنانکه سرگین را بالکل دور میاندازند * ۱۱ هرکه از یرُبْعام در شهر بمیرد سگان بخورند و هرکه در صحرا بمیرد مرغان هوا بخورند زیرا خداوند این را گفته است * ۱۲ پس تو برخاسته بخانهٔ خود برو و بمجرد رسیدن پایهایت بشهر پسر خواهد مرد * ۱۳ و تمامی اسرائیل برای او نوحه نموده او را دفن خواهند کرد زیرا که او تنها از نسل یرُبْعام بقبر داخل خواهد شد بعلت اینکه با او چیز نیکو نسبت بیهُوَه خدای اسرائیل در خاندان یرُبْعام یافت شده است * ۱۴ و خداوند امروز پادشاهی بر اسرائیل خواهد برانگیخت که خاندان یرُبْعام را منقطع خواهد ساخت و چه بگویم الان نیز واقع شده است * ۱۵ و خداوند اسرائیل را خواهد زد مثل نیای که در آب متحرک شود و ریشهٔ اسرائیل را از این زمین نیکو که بپدران ایشان داده بود خواهد کند و ایشان را بآن طرف نهر پراکنده خواهد ساخت زیرا که اشیریم خود را ساخته خشم خداوند را بهیجان آوردند * ۱۶ و اسرائیل را بسبب گناهانی که یرُبْعام ورزیده و اسرائیل را بآنها مرتکب گناه ساخته است تسلیم خواهد نمود * ۱۷ پس زن یرُبْعام برخاسته و روانه شده بتِرْصَه آمد و بمجرد رسیدنش بآستانهٔ خانه پسر مرد * ۱۸ و تمامی اسرائیل او را دفن کردند و برایش ماتم گرفتند موافق کلام خداوند که بواسطهٔ بندهٔ خود اَخِیای نبی گفته بود * ۱۹ و بقیهٔ وقایع یرُبْعام که چگونه جنگ کرد وچگونه سلطنت نمود اینک در کتابِ تواریخِ ایامِ پادشاهانِ اسرائیل مکتوب است * ۲۰ و ایامی که یرُبْعام سلطنت نمود بیست و دو سال بود پس با پدران خود خوابید و پسرش ناداب بجایش پادشاه شد * ۲۱ و رَحُبْعام بن سلیمان در یهودا سلطنت میکرد و رَحُبْعام چون پادشاه شد چهل و یک ساله بود و در اورشلیم شهری که خداوند از تمام اسباط اسرائیل برگزید تا اسم خود را در آن بگذارد هفده سال پادشاهی کرد و اسم مادرش نَعْمَهٔ عَمُّونَیه بود * ۲۲ و یهودا در نظر خداوند شرارت ورزیدند و بگناهانی که کردند بیشتر از هر آنچه پدران ایشان کرده بودند غیرت او را بهیجان آوردند * ۲۳ و ایشان نیز مکانهای بلند و ستونها و اشیریم بر هر تل بلند و زیر هر درخت سبز بنا نمودند * ۲۴ و الواط نیز در زمین بودند و موافق رجاسات امّتهائی که خداوند از حضور بنی اسرائیل اخراج نموده بود عمل مینمودند * ۲۵ و در سال پنجم رَحُبْعام پادشاه واقع شد که شِیشَق پادشاه مصر باورشلیم برآمد * ۲۶ و خزانههای خانهٔ خداوند و خزانههای خانهٔ پادشاه را گرفت و همهٔ چیز را برداشت و جمیع سپرهای طلائی که سلیمان ساخته بود برد * ۲۷ و رَحُبْعام پادشاه بعوض آنها سپرهای برنجین ساخت و آنها را بدست سرداران شاطرانی که درِ خانهٔ پادشاه را نگاهبانی میکردند سپرد * ۲۸ و هر وقتی که پادشاه بخانهٔ خداوند داخل میشد شاطران آنها را برمیداشتند و آنها را بحجرهٔ شاطران بازمیآوردند * ۲۹ و بقیهٔ وقایع رَحُبْعام و هرچه کرد آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست * ۳۰ و در میـان رَحُبْعـام و یرُبْعـام در تمامـی روزهای ایشان جنگ میبود * ۳۱ و رَحُبْعام با پدران خویش خوابید و در شهر داود با پـدران خود دفـن شد و اسم مادرش نَعْمَهٔ عَمّوُنیه بود و پسرش اَبِیام در جایش پادشاهی نمود *
باب پانزدهم
۱ و در سال هجدهم پادشاهی یرُبْعام بن نباط اَبِیام بر یهودا پادشاه شد * ۲ سه سال در اورشلیم سلطنت نمود و اسم مادرش مَعْکَه دختر اَبْشالوم بود * ۳ و در تمامی گناهانی که پدرش قبل از او کرده بود سلوک مینمود و دلش با یهُوَه خدایش مثل دل پدرش داود کامل نبود * ۴ اما یهُوَه خدایش بخاطر داود وی را نوری در اورشلیـم داد تا پسرش را بعد از او برقرار گرداند و اورشلیم را استوار نماید * ۵ چونکه داود آنچه در نظر خداوند راست بود بجا میآورد و از هرچه او را امر فرموده تمام روزهای عمرش تجاوز ننموده بود مگر در امرِ اُوریای حتّی * ۶ و در میان رَحُبْعام و یرُبْعام تمام روزهای عمرش جنگ بود * ۷ و بقیهٔ وقایع اَبِیام و هرچه کرد آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مکتوب نیست و در میان اَبِیام و یرُبْعام جنگ بود * ۸ و اَبِیام با پدران خویش خوابید و او را در شهر داود دفن کردند و پسرش آسا در جایش سلطنت نمود * ۹ و در سال بیستم یرُبْعام پادشاه اسرائیل آسا بر یهودا پادشاه شد * ۱۰ و در اورشلیم چهل و یک سال پادشاهی کرد و اسم مادرش مَعْکَه دختر اَبْشالوم بود * ۱۱ و آسا آنچه در نظر خداوند راست بود مثل پدرش داود عمل نمود * ۱۲ و الواط را از ولایت بیرون کرد و بتهائی را که پدرانش ساخته بودند دور نمود * ۱۳ و مادر خود مَعْکَه را نیز از ملکه بودن معزول کرد زیرا که او تمثالی بجهت اشیره ساخته بود و آسا تمثال او را قطع نموده آن را در وادی قِدْرُون سوزانید * ۱۴ اما مکانهای بلند برداشته نشد لیکن دل آسا در تمام ایامش با خداوند کامل میبود * ۱۵ و چیزهائی را که پـدرش وقف کرده و آنچه خودش وقف نموده بود از نقره و طلا و ظروف در خانهٔ خداوند درآورد * ۱۶ و در میان آسا و بَعْشا پادشاه اسرائیل تمام روزهای ایشان جنگ میبود * ۱۷ و بَعْشا پادشاه اسرائیل بر یهودا برآمده رامَه را بنا کرد تا نگذارد که کسی نزد آسا پادشاه یهودا رفت و آمد نماید * ۱۸ آنگاه آسا تمام نقره و طلا را که در خزانههای خانهٔ خداوند و خزانههای خانهٔ پادشاه باقی مانده بود گرفته آن را بدست بندگان خود سپرد و آسا پادشاه ایشان را نزد بَنْهَدَد بن طَبْرِمُّون بن حَزْیون پادشاه ارام که در دمشق ساکن بود فرستاده گفت * ۱۹ در میان من و تو و در میان پدر من و پدر تو عهد بوده است اینک هدیهای از نقره و طلا نزد تو فرستادم پس بیا و عهد خود را با بَعْشا پادشاه اسرائیل بشکن تا او از نزد من برود * ۲۰ و بَنْهَدَد آسا پادشاه را اجابت نموده سردارانافواج خود را بر شهرهای اسرائیل فرستاد و عِیون ودان و آبَلْبیت مَعْکَه و تمامی کِنَّروت را با تمامی زمین نفتالی مغلوب ساخت * ۲۱ و چون بَعْشا این را شنید بنا نمودن رامه را ترک کرده در تِرْصَه اقامت نمود * ۲۲ و آسا پادشاه در تمام یهودا ندا درداد که احدی از آن مستثنی نبود تا ایشان سنگهای رامه و چوب آن را که بَعْشا بنا میکرد برداشتند و آسا پادشاه جَبَع بنیامین و مِصْفَه را با آنها بنا نمود * ۲۳ و بقیهٔ تمامی وقایع آسا و تهّور او و هرچه کرد و شهرهائی که بنا نمود آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان یهودا مذکور نیست اما در زمان پیریاش درد پا داشت * ۲۴ و آسا با پدران خویش خوابید و او را در شهر داود با پدرانش دفن کردند و پسرش یهُوشافاط در جایش سلطنت نمود * ۲۵ و در سال دومِ آسا پادشاهِ یهودا ناداب بن یرُبْعام بر اسرائیل پادشاه شد و دو سال بر اسرائیل پادشاهی کرد * ۲۶ و آنچه در نظر خداوند ناپسند بود بجا میآورد و براه پدر خود و بگناه او که اسرائیل را بآن مرتکب گناه ساخته بود سلوک مینمود * ۲۷ و بَعْشا ابن اَخِیا که از خاندان یسَّاکار بود بر وی فتنه انگیخت و بَعْشا او را در جِبَّتُون که از آن فلسطینیان بود کشت و ناداب و تمامی اسرائیل جِبَّتون را محاصره نموده بودند * ۲۸ و در سال سومِ آسا پادشاه یهودا بَعْشا او را کشت و در جایش سلطنت نمود * ۲۹ و چون او پادشاه شد تمام خاندان یرُبْعام را کشت و کسی را براییرُبْعام زنده نگذاشت تا همهٔ را هلاک کرد موافق کلام خداوند که بواسطهٔ بندهٔ خود اَخِیای شیلونی گفته بود * ۳۰ و این بسبب گناهانی شد که یرُبْعام ورزیده و اسرائیل را بآنها مرتکب گناه ساخته و خشم یهُوَه خدای اسرائیل را بآنها بهیجان آورده بود * ۳۱ و بقیهٔ وقایع ناداب و هرچه کرد آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست * ۳۲ و در میان آسا و بَعْشا پادشاه اسرائیل در تمام روزهای ایشان جنگ میبود * ۳۳ در سال سوم آسا پادشاه یهودا بَعْشا ابن اَخِیا بر تمامی اسرائیل در تِرْصَه پادشاه شد و بیست و چهار سال سلطنت نمود * ۳۴ و آنچه در نظر خداوند ناپسند بود میکرد و براه یرُبْعام و بگناهی که اسرائیل را بآن مرتکب گناه ساخته بود سلوک مینمود *
باب شانزدهم
۱ و کلام خداوند بر ییهُو ابن حَنانی دربارهٔ بَعْشا نازل شده گفت * ۲ چونکه تو را از خاک برافراشتم و تو را بر قوم خود اسرائیل پیشوا ساختم اما تو براه یرُبْعام سلوک نموده قوم من اسرائیل را مرتکب گناه ساخته تا ایشان خشم مرا از گناهان خود بهیجان آوردند * ۳ اینک من بَعْشا و خانهٔ او را بالکل تلف خواهم نمود و خانهٔ تو را مثل خانهٔ یرُبْعام بن نباط خواهم گردانید * ۴ آن را که از بَعْشا در شهر بمیرد سگان بخورند و آن را که در صحرا بمیرد مرغان هوا بخورند * ۵ و بقیه وقایع بَعْشا و آنچه کرد و تهّور او آیادر کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست * ۶ پس بَعْشا با پدران خود خوابید و در تِرْصَّه مدفون شد و پسرش اِیلَه در جایش پادشاه شد * ۷ و نیز کلام خداوند بر ییهُوابن حنانی نبی نازل شد دربارهٔ بَعْشا و خاندانش هم بسبب تمام شرارتی که در نظر خداوند بجا آورده خشم او را باعمال دستهای خود بهیجان آورد و مثل خاندان یرُبْعام گردید و هم از این سبب که او را کشت * ۸ و در سال بیست و ششم آسا پادشاه یهودا اِیلَه بن بَعْشا در تِرْصَه بر اسرائیل پادشاه شد و دو سال سلطنت نمود * ۹ و بندهٔ او زِمْرِی که سردار نصف ارابههای او بود بر او فتنه انگیخت و او در تِرْصَه در خانهٔ اَرْصا که ناظر خانهٔ او در تِرْصَـه بود مینوشید و مستی مینمود * ۱۰ و زِمْرِی داخل شده او را در سال بیست و هفتم آسا پادشاه یهودا زد و کشت و در جایش سلطنت نمود * ۱۱ و چون پادشاه شد و بر کرسی وی بنشست تمـام خاندان بَعْشا را زد چنانکه یک مرد از اقربا و اصحاب او را برایش باقی نگذاشت * ۱۲ پس زِمْـرِی تمامـی خانـدان بَعْشـا را موافق کلامـی که خداوند بواسطـهٔ ییهُـوی نبـی دربـارهٔ بَعْشا گفته بود هلاک کرد * ۱۳ به سبب تمامی گناهانـی که بَعْشـا و گناهانـی که پسرش اِیلَه کرده و اسرائیل را بآنها مرتکب گنـاه ساخته بودند بطوری که ایشان باباطیل خویش خشم یهُوَه خدای اسرائیل رابه هیجان آوردند * ۱۴ و بقیهٔ وقایع اِیلَه و هرچه کرد آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست * ۱۵ در سال بیست و هفتم آسا پادشاه یهودا زِمْرِی در تِرْصَه هفت روز سلطنت نمود و قوم در برابر جِبَّتُون که از آن فلسطینیان بود اردو زده بودند * ۱۶ و قومی که در اردو بودند شنیدند که زِمْرِی فتنه برانگیخته و پادشاه را نیز کشته است پس تمامی اسرائیل عُمْری را که سردار لشکر بود در همان روز بر تمامی اسرائیل در اردو پادشاه ساختند * ۱۷ آنگاه عُمْری و تمام اسرائیل با وی از جبتون برآمده تِرْصَه را محاصره نمودند * ۱۸ و چون زِمْرِی دید که شهر گرفته شد بقصر خانهٔ پادشاه داخل شده خانهٔ پادشاه را بر سر خویش بآتش سوزانید و مرد * ۱۹ و این بسبب گناهانی بود که ورزید و آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود بجا آورد و براه یرُبْعام و بگناهی که او ورزیده بود سلوک نموده اسرائیل را نیز مرتکب گناه ساخت * ۲۰ و بقیهٔ وقایع زِمْرِی و فتنهای که او برانگیخته بود آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست * ۲۱ آنگاه قوم اسرائیل بدو فرقه تقسیم شدند و نصف قوم تابع تِبْنی پسر جِینَت گشتند تا او را پادشاه سازند و نصف دیگر تابع عُمْری * ۲۲ اما قومی که تابع عُمْری بودند بر قومی که تابع تِبْنی پسر جِینَت بودند غالب آمدند پس تِبْنی مرد و عُمْری سلطنت نمود * ۲۳ در سال سی و یکم آسا پادشاه یهودا عُمْری بر اسرائیل پادشاه شد و دوازده سال سلطنت نمود شش سال در تِرْصَه سلطنت کرد * ۲۴ پس کوه سامره را از سامَر بدو وزنهٔ نقره خرید و در آن کوه بنائی ساخت و شهری را که بناکرد بنام سامَر که مالک کوه بود سامره نامید * ۲۵ و عُمْری آنچه در نظر خداوند ناپسند بود بعمل آورد و از همهٔ آنانی که پیش از او بودند بدتر کرد * ۲۶ زیرا که بتمامی راههای یرُبْعام بن نباط و بگناهانی که اسرائیل را بآنها مرتکب گناه ساخته بود بطوری که ایشان باباطیل خویش خشم یهُوَه خدای اسرائیل را بهیجان آورد سلوک مینمود * ۲۷ و بقیهٔ اعمال عُمْری که کرد و تهوّری که نمود آیا در کتاب تواریخ ایام پادشاهان اسرائیل مکتوب نیست * ۲۸ پس عُمْری با پدران خویش خوابید و در سامره مدفون شد و پسرش اَخاب در جایش سلطنت نمود * ۲۹ و اَخاب بن عُمْری در سال سی و هشتم آسا پادشاه یهودا بر اسرائیل پادشاه شد و اَخاب بن عُمْری بر اسرائیل در سامره بیست و دو سال سلطنت نمود * ۳۰ و اَخاب بن عُمْری از همهٔ آنانی که قبل از او بودند در نظر خداوند بدتر کرد * ۳۱ و گویا سلوک نمودن او بگناهان یرُبْعام بن نباط سهل میبود که اِیزابَل دختر اَتْبَعْل پادشاه صیدونیان را نیز بزنی گرفت و رفته بَعل را عبادت نمود و او را سجده کرد * ۳۲ و مذبحی بجهت بعل در خانهٔ بَعل که در سامره ساخته بود برپا نمود * ۳۳ و اَخاب اشیره را ساخت و اَخاب در اعمال خود افراط نموده خشم یهُوَه خدای اسرائیل را بیشتر از جمیع پادشاهان اسرائیل که قبل از او بودند بهیجان آورد * ۳۴ و در ایام او حیئیلِ بیتئیلی اریحا را بنا کرد و بنیادش را بر نخستزادهٔ خود ابیرام نهاد و دروازههایش را برپسر کوچک خود سُجُوب برپا کرد موافق کلام خداوند که بواسطهٔ یوشع بن نون گفته بود *
باب هفدهم
۱ و ایلیای تِشْبی که از ساکنان جِلْعاد بودبه اَخاب گفت بحیات یهُوَه خدای اسرائیل که بحضور وی ایستادهام قَسَم که در این سالها شبنم و باران جز بکلام من نخواهد بود * ۲ و کلام خداوند بر وی نازل شده گفت * ۳ از اینجا برو و بطرف مشرق توجه نما و خویشتن را نزد نهر کَرِیت که در مقابل اُرْدُنّ است پنهان کن * ۴ و از نهر خواهی نوشید و غرابها را امر فرمودهام که تو را در آنجا بپرورند * ۵ پس روانه شده موافق کلام خداوند عمل نموده و رفته نزد نهر کَرِیت که در مقابل اُرْدُنّ است ساکن شد * ۶ و غرابها در صبح نان و گوشت برای وی و در شام نان و گوشت میآوردند و از نهر مینوشید * ۷ و بعد از انقضای روزهای چند واقع شد که نهر خشکید زیرا که باران در زمین نبود * ۸ و کلام خداوند بر وی نازل شده گفت * ۹ برخاسته بصَرَفَه که نزد صیدون است برو و در آنجا ساکن بشو اینک ببیوهزنی در آنجا امر فرمودهام که تو را بپرورد * ۱۰ پس برخاسته بصَرَفَه رفت و چون نزد دروازهٔ شهر رسید اینک بیوه زنی در آنجا هیزم برمیچید پس او را صدا زده گفت تمنّا اینکه جرعهای آب در ظرفی برای من بیاوری تا بنوشم * ۱۱ و چون بجهتآوردن آن میرفت وی را صدا زده گفت لقمهای نان برای من در دست خود بیاور * ۱۲ او گفت بحیات یهُوَه خدایت قسم که قرص نانی ندارم بلکه فقط یک مشت آرد در تاپو و قدری روغن در کوزه و اینک دو چوبی برمیچینم تا رفته آن را برای خود و پسرم بپزم که بخوریم و بمیریم * ۱۳ ایلیا وی را گفت مترس برو و بطوری که گفتی بکن لیکن اول گِردهای کوچک از آن برای من بپز و نزد من بیاور و بعد از آن برای خود و پسرت بپز * ۱۴ زیرا که یهُوَه خدای اسرائیل چنین میگوید که تا روزی که خداوند باران بر زمین نباراند تاپوی آرد تمام نخواهد شد و کوزهٔ روغن کم نخواهد گردید * ۱۵ پس رفته موافق کلام ایلیا عمل نمود و زن و او و خاندان زن روزهای بسیار خوردند * ۱۶ و تاپوی آرد تمام نشد و کوزهٔ روغن کم نگردید موافق کلام خداوند که بواسطهٔ ایلیا گفته بود * ۱۷ و بعد از این امور واقع شد که پسر آن زن که صاحب خانه بود بیمار شد و مرض او چنان سخت شد که نفسی در او باقی نماند * ۱۸ و بایلیا گفت ای مرد خدا مرا با تو چه کار است آیا نزد من آمدی تا گناه مرا بیاد آوری و پسر مرا بکشی * ۱۹ او وی را گفت پسرت را بمن بده پس او را از آغوش وی گرفته ببالاخانهای که در آن ساکن بود برد و او را بر بستر خود خوابانید * ۲۰ و نزد خداوند استغاثه نموده گفت ای یهُوَه خدای من آیا ببیوهزنی نیز که من نزد او مأوا گزیدهام بلا رسانیدی و پسر او را کشتی * ۲۱ آنگاه خویشتن را سه مرتبه بر پسر دراز کرده نزد خداوند استغاثه نموده گفت ای یهُوَهخدای من مسألت اینکه جان این پسر بوی برگردد * ۲۲ و خداوند آواز ایلیا را اجابت نمود و جان پسر بوی برگشت که زنده شد * ۲۳ و ایلیا پسر را گرفته او را از بالاخانه بخانه بزیر آورد و بمادرش سپرد و ایلیا گفت ببین که پسرت زنده است * ۲۴ پس آن زن بایلیا گفت الان از این دانستم که تو مرد خدا هستی و کلام خداوند در دهان تو راست است *
باب هجدهم
۱ و بعد از روزهای بسیار کلام خداوند در سال سوم بایلیا نازل شده گفت برو و خود را باَخاب بنما و من بر زمین باران خواهم بارانید * ۲ پس ایلیا روانه شد تا خود را باَخاب بنماید و قحط در سامره سخت بود * ۳ و اَخاب عوبدیا را که ناظر خانهٔ او بود احضار نمود و عوبدیا از خداوند بسیار میترسید * ۴ و هنگامی که ایزابل انبیای خداوند را هلاک میساخت عوبدیا صد نفر از انبیا را گرفته ایشان را پنجاه پنجاه در مغاره پنهان کرد و ایشان را بنان و آب پرورد * ۵ و اَخاب بعوبدیا گفت در زمین نزد تمامی چشمههای آب و همهٔ نهرها برو که شاید علف پیدا کرده اسبان و قاطران را زنده نگاه داریم و همهٔ بهایم از ما تلف نشوند * ۶ پس زمین را در میان خود تقسیم کردند تا در آن عبور نمایند اَخاب بیک راه تنها رفت و عوبدیا براه دیگر تنها رفت * ۷ و چون عوبدیا در راه بود اینک ایلیا بدو برخورد و او وی را شناخته بروی خود در افتاده گفت آیا آقای من ایلیا تو هستی * ۸ اورا جواب داد که من هستم برو و بآقای خود بگو که اینک ایلیاست * ۹ گفت چه گناه کردهام که بندهٔ خود را بدست اَخاب تسلیم میکنی تا مرا بکشد * ۱۰ به حیات یهُوَه خدای تو قسم که قومی و مملکتی نیست که آقایم بجهت طلب تو آنجا نفرستاده باشد و چون میگفتند که اینجا نیست بآن مملکت و قوم قَسَم میداد که تو را نیافتهاند * ۱۱ و حال میگویی برو بآقای خود بگو که اینک ایلیاست * ۱۲ و واقع خواهد شد که چون از نزد تو رفته باشم روح خداوند تو را بجائی که نمیدانم بردارد و وقتی که بروم و باَخاب خبر دهم و او تو را نیابد مرا خواهد کشت و بندهات از طفولیت خود از خداوند میترسد * ۱۳ مگر آقایم اطلاّع ندارد از آنچه من هنگامی که ایزابل انبیای خداوند را میکشت کردم که چگونه صد نفر از انبیای خداوند را پنجاه پنجاه در مغارهای پنهان کرده ایشان را بنان و آب پروردم * ۱۴ و حال تو میگویی برو و آقای خود را بگو که اینک ایلیاست و مرا خواهد کشت * ۱۵ ایلیا گفت بحیات یهُوَه صبایوت که بحضور وی ایستادهام قسم که خود را امروز بوی ظاهر خواهم نمود * ۱۶ پس عوبدیا برای ملاقات اَخاب رفته او را خبر داد و اَخاب بجهت ملاقات ایلیا آمد * ۱۷ و چون اَخاب ایلیا را دید اَخاب وی را گفت آیا تو هستی که اسرائیل را مضطرب میسازی * ۱۸ گفت من اسرائیل را مضطرب نمیسازم بلکه تو و خاندان پدرت چونکه اوامر خداوند را ترک کردید و تو پیروی بعلیم را نمودی * ۱۹ پس الان بفرست و تمام اسرائیل رانزد من بر کوه کرمل جمع کن و انبیای بعل را نیز چهارصد و پنجاه نفر و انبیای اشیریم را چهارصد نفر که بر سفرهٔ ایزابل میخورند * ۲۰ پس اَخاب نزد جمیع بنی اسرائیل فرستاده انبیا را بر کوه کرمل جمع کرد * ۲۱ و ایلیا بتمامی قوم نزدیک آمده گفت تا بکی در میان دو فرقه میلنگید اگر یهُوَه خداست او را پیروی نمایید و اگر بَعْل است وی را پیروی نمایید اما قوم در جواب او هیچ نگفتند * ۲۲ پس ایلیا بقوم گفت من تنها نبی یهُوَه باقی ماندهام و انبیای بَعل چهارصد و پنجاه نفرند * ۲۳ پس بما دو گاو بدهند و یک گاو بجهت خود انتخاب کرده و آن را قطعه قطعه نموده آن را بر هیزم بگذارند و آتش ننهند و من گاو دیگر را حاضر ساخته بر هیزم میگذارم و آتش نمینهم * ۲۴ و شما اسم خدای خود را بخوانید و من نام یهُوَه را خواهم خواند و آن خدائی که بآتش جواب دهد او خدا باشد و تمامی قوم در جواب گفتند نیکو گفتی * ۲۵ پس ایلیا بانبیای بَعْل گفت یک گاو برای خود انتخاب کرده شما اول آن را حاضر سازید زیرا که بسیار هستید و بنام خدای خود بخوانید اما آتش نگذارید * ۲۶ پس گاو را که بایشان داده شده بود گرفتند و آن را حاضر ساخته نام بعل را از صبح تا ظهر خوانده میگفتند ای بعل ما را جواب بده لیکن هیچ صدا یا جوابی نبود و ایشان بر مذبحی که ساخته بودند جست و خیز مینمودند * ۲۷ و بوقت ظهر ایلیا ایشان را مسخره نموده گفت بآواز بلند بخوانید زیرا که او خداست شاید متفکّر است یا بخلوت رفته یا در سفر میباشد یا شاید که در خواب است و باید او را بیدار کرد * ۲۸ و ایشان بآوازبلند میخواندند و موافق عادت خود خویشتن را بتیغها و نیزهها مجروح میساختند بحدی که خون بر ایشان جاری میشد * ۲۹ و بعد از گذشتن ظهر تا وقت گذرانیدن هدیهٔ عصری ایشان نبوت میکردند لیکن نه آوازی بود و نه کسی که جواب دهد یا توجه نماید * ۳۰ آنگاه ایلیا بتمامی قوم گفت نزد من بیایید و تمامی قوم نزد وی آمدند و مذبح یهُوَه را که خراب شده بود تعمیر نمود * ۳۱ و ایلیا موافق شمارهٔ اسباط بنییعقوب که کلام خداوند بر وی نازل شده گفته بود که نام تو اسرائیل خواهد بود دوازده سنگ گرفت * ۳۲ و بآن سنگها مذبحی بنام یهُوَه بنا کرد و گرداگرد مذبح خندقی که گنجایش دو پیمانه بَزر داشت ساخت * ۳۳ و هیزم را ترتیب داد و گاو را قطعه قطعه نموده آن را بر هیزم گذاشت پس گفت چهار خُمْ از آب پر کرده آن را بر قربانی سوختنی و هیزم بریزید * ۳۴ پس گفت بار دیگر بکنید و گفت بار سوم بکنید و بار سوم کردند * ۳۵ و آب گرداگرد مذبح جاری شد و خندق نیز از آب پر گشت * ۳۶ و در وقت گذرانیدن هدیهٔ عصری ایلیای نبی نزدیک آمده گفت ای یهُوَه خدای ابراهیم و اسحاق و اسرائیل امروز معلوم بشود که تو در اسرائیل خدا هستی و من بندهٔ تو هستم و تمام این کارها را بفرمان تو کردهام * ۳۷ مرا اجابت فرما ای خداوند مرا اجابت فرما تا این قوم بدانند که تو یهُوَه خدا هستی و اینکه دل ایشان را باز پس گردانیدی * ۳۸ آنگاه آتشِ یهُوَه افتاده قربانی سوختنی و هیزم و سنگها و خاک را بلعید و آبرا که در خندق بود لیسید * ۳۹ و تمامی قوم چون این را دیدند بروی خود افتاده گفتند یهُوَه او خداست یهُوَه او خداست * ۴۰ و ایلیا بایشان گفت انبیای بَعْل را بگیرید و یکی از ایشان رهائی نیابد پس ایشان را گرفتند و ایلیا ایشان را نزد نهر قیشون فرود آورده ایشان را در آنجا کشت * ۴۱ و ایلیا باَخاب گفت برآمده اکل و شرب نما زیرا که صدای بارانِ بسیار میآید * ۴۲ پس اَخاب برآمده اکل و شرب نمود و ایلیا بر قلهٔ کَرْمَل برآمد و بزمین خم شده روی خود را بمیان زانوهایش گذاشت * ۴۳ و بخادم خود گفت بالا رفته بسوی دریا نگاه کن و او بالا رفته نگریست و گفت که چیزی نیست و او گفت هفت مرتبه دیگر برو * ۴۴ و در مرتبه هفتم گفت که اینک ابری کوچک بقدر کف دست آدمی از دریا برمیآید او گفت برو و باَخاب بگو که ارابهٔ خود را ببند و فرود شو مبادا باران تو را مانع شود * ۴۵ و واقع شد که در اندک زمانی آسمان از ابرِ غلیظ و باد سیاه فام شد و باران سخت بارید و اَخاب سوار شده بیزْرَعِیل آمد * ۴۶ و دست خداوند بر ایلیا نهاده شده کمر خود را بست و پیش روی اَخاب دوید تا بیزْرَعِیل رسید *
باب نوزدهم
۱ و اَخاب ایزابل را از آنچه ایلیا کرده و چگونه جمیع انبیا را بشمشیر کشته بود خبر داد * ۲ و ایزابل رسولی نزد ایلیا فرستاده گفت خدایان بمن مثل این بلکه زیاده از این عمل نمایند اگر فردا قریب باین وقت جان تو رامثل جان یکی از ایشان نسازم * ۳ و چون این را فهمید برخاست و بجهت جان خود روانه شده ببئرشَبَع که در یهوداست آمد و خادم خود را در آنجا واگذاشت * ۴ و خودش سفر یک روزه ببیابان کرده رفت و زیر درخت اَرْدَجی نشست و برای خویشتن مرگ را خواسته گفت ای خداوند بس است جان مرا بگیر زیرا که از پدرانم بهتر نیستم * ۵ و زیر درخت اَرْدَج دراز شده خوابید و اینک فرشتهای او را لمس کرده بوی گفت برخیز و بخور * ۶ و چون نگاه کرد اینک نزد سرش قرصی نان بر ریگهای داغ و کوزهای از آب بود پس خورد و آشامید و بار دیگر خوابید * ۷ و فرشتهٔ خداوند بار دیگر برگشته او را لمس کرد و گفت برخیز و بخور زیرا که راه برای تو زیاده است * ۸ پس برخاسته خورد و نوشید و بقوت آن خوراک چهل روز و چهل شب تا حوریب که کوه خدا باشد رفت * ۹ و در آنجا بمَغارهای داخل شده شب را در آن بسر برد و اینک کلام خداوند بوی نازل شده او را گفت ای ایلیا تو را در اینجا چه کار است * ۱۰ او در جواب گفت بجهت یهُوَه خدای لشکرها غیرت عظیمی دارم زیرا که بنی اسرائیل عهد تو را ترک نموده مذبحهای تو را منهدم ساخته و انبیای تو را بشمشیر کشتهاند و من بتنهائی باقی ماندهام و قصد هلاکت جان من نیز دارند * ۱۱ او گفت بیرون آی و بحضور خداوند در کوه بایست و اینک خداوند عبور نمود و بادعظیم سخت کوهها را مُنْشَق ساخت و صخرهها را بحضور خداوند خرد کرد اما خداوند در باد نبود و بعد از باد زلزله شد اما خداوند در زلزله نبود * ۱۲ و بعد از زلزله آتشی اما خداوند در آتش نبود و بعد از آتش آوازی ملایم و آهسته * ۱۳ و چون ایلیا این را شنید روی خود را بردای خویش پوشانیده بیرون آمد و در دهنهٔ مَغاره ایستاد و اینک هاتفی باو گفت ای ایلیا تو را در اینجا چه کار است * ۱۴ او در جواب گفت بجهت یهُوَه خدای لشکرها غیرت عظیمی دارم زیرا که بنی اسرائیل عهد تو را ترک کرده مذبحهای تو را منهدم ساختهاند و انبیای تو را بشمشیر کشتهاند و من بتنهائی باقی ماندهام و قصد هلاکت جان من نیز دارند * ۱۵ پس خداوند باو گفت روانه شده براه خود ببیابان دمشق برگرد و چون برسی حَزائیل را بپادشاهی اَرام مسح کن * ۱۶ و ییهُو ابن نِمْشی را بپادشاهی اسرائیل مسح نما و اَلِیشَع بن شافاط را که از آبَل مَحُولَه است مسح کن تا بجای تو نبی بشود * ۱۷ و واقع خواهد شد هر که از شمشیر حَزائیل رهائی یابد ییهُو او را بقتل خواهد رسانید و هر که از شمشیر ییهُو رهائی یابد اَلِیشَع او رابه قتل خواهد رسانید * ۱۸ اما در اسرائیل هفت هزار نفر را باقی خواهم گذاشت که تمامی زانوهای ایشان نزد بَعْل خم نشده و تمامی دهنهای ایشان او را نبوسیده است * ۱۹ پس از آنجا روانه شده الیشع بن شافاط رایافت که شیار میکرد و دوازده جفت گاو پیش وی و خودش با جفت دوازدهم بود و چون ایلیا از او میگذشت ردای خود را بر وی انداخت * ۲۰ و او گاوها را ترک کرده از عقب ایلیا دوید و گفت بگذار که پدر و مادر خود را ببوسم و بعد از آن در عقب تو آیم او وی را گفت برو و برگرد زیرا بتو چه کردهام * ۲۱ پس از عقب او برگشته یک جفت گاو را گرفت و آنها را ذبح کرده گوشت را با آلات گاوان پخت و بکسان خود داد که خوردند و برخاسته از عقب ایلیا رفت و بخدمت او مشغول شد *
باب بیستم
۱ و بَنْهَدَد پادشاه اَرام تمامی لشکر خود را جمع کرد و سی و دو پادشاه و اسبان و ارابهها همراهش بودند پس برآمده سامره را محاصره کرد و با آن جنگ نمود * ۲ و رسولان نزد اَخاب پادشاه اسرائیل بشهر فرستاده وی را گفت بَنْهَدَد چنین میگوید * ۳ نقرهٔ تو و طلای تو از آن من است و زنان و پسران مقبول تو از آن منند * ۴ و پادشاه اسرائیل در جواب گفت ای آقایم پادشاه موافق کلام تو من و هر چه دارم از آن تو هستیم * ۵ و رسولان بار دیگر آمده گفتند بَنْهَدَد چنین امر فرموده میگوید بدرستی که من نزد تو فرستاده گفتم که نقره و طلا و زنان و پسران خود را بمن بدهی * ۶ پس فردا قریب باین وقت بندگان خود را نزد تو میفرستم تا خانهٔ تو را و خانهٔ بندگانت را جستجو نمایند و هر چه در نظر تو پسندیده است بدست خود گرفته خواهند بُرد * ۷ آنگاه پادشاه اسرائیل تمامی مشایخ زمین را خوانده گفت بفهمید و ببینید که این مرد چگونهبدی را میاندیشد زیرا که چون بجهت زنان و پسرانم و نقره و طلایم فرستاده بود او را انکار نکردم * ۸ آنگاه جمیع مشایخ و تمامی قوم وی را گفتند او را مشنو و قبول منما * ۹ پس برسولان بَنْهَدَد گفت بآقایم پادشاه بگویید هر چه بار اول ببندهٔ خود فرستادی بجا خواهم آورد اما این کار را نمیتوانم کرد پس رسولان مراجعت کرده جواب را باو رسانیدند * ۱۰ آنگاه بَنْهَدَد نزد وی فرستاده گفت خدایان مثل این بلکه زیاده از این بمن عمل نمایند اگر گَردِ سامره کفایت مشتهای همهٔ مخلوقی را که همراه من باشند بکند * ۱۱ و پادشاه اسرائیل در جواب گفت وی را بگویید آنکه اسلحه میپوشد مثل آنکه میگشاید فخر نکند * ۱۲ و چون این جواب را شنید در حالی که او و پادشاهان در خیمهها میگساری مینمودند ببندگان خود گفت صفآرائی بنمایید پس در برابر شهر صفآرائی نمودند * ۱۳ و اینک نبیای نزد اَخاب پادشاه اسرائیل آمده گفت خداوند چنین میگوید آیا این گروه عظیم را میبینی همانا من امروز آن را بدست تو تسلیم مینمایم تا بدانی که من یهُوَه هستم * ۱۴ اَخاب گفت بواسطهٔ که او در جواب گفت خداوند میگوید بواسطهٔ خادمانِ سرورانِ کشورها گفت کیست که جنگ را شروع کند جواب داد تو * ۱۵ پس خادمانِ سرورانِ کشورها را سان دید که ایشان دویست و سی و دو نفر بودند و بعد از ایشان تمامی قوم یعنی تمامی بنی اسرائیل را سان دید که هفت هزار نفر بودند * ۱۶ و در وقت ظهر بیرون رفتند و بَنْهَدَد با آن پادشاهان یعنی آن سی و سه پادشاه که مددکار او میبودند در خیمهها بمیگساری مشغول بودند * ۱۷ و خادمان سروران کشورها اول بیرون رفتند و بَنْهَدَد کسان فرستاد و ایشان او را خبر داده گفتند که مردمان از سامره بیرون میآیند * ۱۸ او گفت خواه برای صلح بیرون آمده باشند ایشان را زنده بگیرید و خواه بجهت جنگ بیرون آمده باشند ایشان را زنده بگیرید * ۱۹ پس ایشان از شهر بیرون آمدند یعنی خادمان سروران کشورها و لشکری که در عقب ایشان بود * ۲۰ هر کس از ایشان حریف خود را کشت و اَرامیان فرار کردند و اسرائیلیان ایشان را تعاقب نمودند و بَنْهَدَد پادشاه اَرام بر اسب سوار شده با چند سوار رهائی یافتند * ۲۱ و پادشاه اسرائیل بیرون رفته سواران و ارابهها را شکست داد و اَرامیان را بکشتار عظیمی کشت * ۲۲ و آن نبی نزد پادشاه اسرائیل آمده وی را گفت برو و خویشتن را قوی ساز و متوجه شده ببین که چه میکنی زیرا که در وقت تحویل سال پادشاه اَرام بر تو خواهد برآمد * ۲۳ و بندگان پادشاه اَرام وی را گفتند خدایانِ ایشان خدایانِ کوهها میباشند و از این سبب بر ما غالب آمدند اما اگر با ایشان در همواری جنگ نماییم هر آینه بر ایشان غالب خواهیم آمد * ۲۴ پس باینطور عمل نما که هر یک از پادشاهان را ازجای خود عزل کرده بجای ایشان سرداران بگذار * ۲۵ و تو لشکری را مثل لشکری که از تو تلف شده است اسب بجای اسب و ارابه بجای ارابه برای خود بشمار تا با ایشان در همواری جنگ نماییم و البته بر ایشان غالب خواهیم آمد پس سخن ایشان رااجابت نموده بهمین طور عمل نمود * ۲۶ و در وقت تحویل سال بَنْهَدَد اَرامیان را سان دیده باَفیق برآمد تا با اسرائیل جنگ نماید * ۲۷ و بنی اسرائیل را سان دیده زاد دادند و بمقابلهٔ ایشان رفتند و بنی اسرائیل در برابر ایشان مثل دو گلهٔ کوچکِ بزغاله اُردو زدند اما اَرامیان زمین را پر کردند * ۲۸ و آن مرد خدا نزدیک آمده پادشاه اسرائیل را خطاب کرده گفت خداوند چنین میگوید چونکه اَرامیان میگویند که یهُوَه خدای کوههاست و خدای وادیها نیست لهذا تمام این گروه عظیم را بدست تو تسلیم خواهم نمود تا بدانید که من یهُوَه هستم * ۲۹ و اینان در مقابل آنان هفت روز اردو زدند و در روز هفتم جنگ با هم پیوستند و بنی اسرائیل صد هزار پیادهٔ اَرامیان را در یک روز کشتند * ۳۰ و باقی ماندگان بشهر اَفیق فرار کردند و حصار بر بیست و هفت هزار نفر از باقیماندگان افتادو بَنْهَدَد فرار کرده در شهر باطاق اندرونی درآمد * ۳۱ و بندگانش وی را گفتند همانا شنیدهایم که پادشاهانِ خاندانِ اسرائیل پادشاهان حلیم میباشند پس بر کمر خود پلاس و بر سر خود ریسمانها ببندیم و نزد پادشاه اسرائیل بیرون رویم شاید که جان تو را زنده نگاه دارد * ۳۲ و پلاس بر کمرهای خود و ریسمانها بر سر خود بسته نزد پادشاه اسرائیل آمده گفتند بندهٔ تو بَنْهَدَد میگوید تمنّا اینکه جانم زنده بماند او جواب داد آیا او تا حال زنده است او برادر من میباشد * ۳۳ پس آن مردان تَفَأُل نموده آن را بزودی از دهان وی گرفتند و گفتند برادر تو بَنْهَدَد پس او گفت بروید و او را بیاورید و چون بَنْهَدَد نزد او بیرون آمد او را بر ارابهٔ خود سوار کرد * ۳۴ و بَنْهَدَد وی را گفتشهرهائی را که پدر من از پدر تو گرفت پس میدهم و برای خود در دمشق کوچهها بساز چنانکه پدر من در سامره ساخت در جواب گفت من تو را باین عهد رها میکنم پس با او عهد بست و او را رها کرد * ۳۵ و مردی از پسران انبیا بفرمان خداوند برفیق خود گفت مرا بزن اما آن مرد از زدنش ابا نمود * ۳۶ و او وی را گفت چونکه آواز خداوند را نشنیدی همانا چون از نزد من بروی شیری تو را خواهد کشت پس چون از نزد وی رفته بود شیری او را یافته کشت * ۳۷ و او شخصی دیگر را پیدا کرده گفت مرا بزن و آن مرد او را ضربتی زده مجروح ساخت * ۳۸ پس آن نبی رفته بسر راه منتظر پادشاه ایستاد و عصابه خود را بر چشمان خود کشیده خویشتن را متنکّر نمود * ۳۹ و چون پادشاه درگذر میبود او بپادشاه ندا در داد و گفت که بندهٔ تو بمیان جنگ رفت و اینک شخصی میل کرده کسی را نزد من آورد و گفت این مرد را نگاه دار و اگر مفقود شود جان تو بعوض جان او خواهد بود یا یک وزنهٔ نقره خواهی داد * ۴۰ و چون بندهٔ تو اینجا و آنجا مشغول میبود او غایب شد پس پادشاه اسرائیل وی را گفت حکم تو چنین است خودت فتوی دادی * ۴۱ پس بزودی عصابه را از چشمان خود برداشت و پادشاه اسرائیل او را شناخت که یکی از انبیاست * ۴۲ او وی را گفت خداوند چنین میگوید چون تو مردی را که من بهلاکت سپرده بودم از دست خود رها کردی جان تو بعوضجان او و قوم تو بعوض قوم او خواهند بود * ۴۳ پس پادشاه اسرائیل پریشان حال و مغموم شده بخانهٔ خود رفت و بسامره داخل شد *
باب بیست و یکم
۱ و بعد از این امور واقع شد که نابوتیزْرَعِیلی تاکستانی در یزْرَعِیل بپهلوی قصر اَخاب پادشاه سامره داشت * ۲ و اَخاب نابوت را خطاب کرده گفت تاکستان خود را بمن بده تا باغِ سبزی کاری برای من بشود زیرا نزدیک خانهٔ من است و بعوض آن تاکستانی نیکوتر از آن بتو خواهم داد یا اگر در نظرت پسند آید قیمتش را نقره خواهم داد * ۳ نابوت باَخاب گفت حاشا بر من از خداوند که ارث اجداد خود را بتو بدهم * ۴ پس اَخاب بسبب سخنی که نابوت یزْرَعِیلی باو گفته بود پریشان حال و مغموم شده بخانهٔ خود رفت زیرا گفته بود ارث اجداد خود را بتو نخواهم داد و بر بستر خود دراز شده رویش را برگردانید و طعام نخورد * ۵ و زنش ایزابل نزد وی آمده وی را گفت روح تو چرا پریشان است که طعام نمیخوری * ۶ او وی را گفت از این جهت که نابوت یزْرَعِیلی را خطاب کرده گفتم تاکستان خود را بنقره بمن بده یا اگر بخواهی بعوض آن تاکستان دیگری بتو خواهم داد و او جواب داد که تاکستان خود را بتو نمیدهم * ۷ زنش ایزابل باو گفت آیا تو الان بر اسرائیل سلطنت میکنی برخیز و غذا بخور و دلت خوش باشد من تاکستان نابوت یزْرَعِیلی را بتو خواهم داد * ۸ آنگاه مکتوبی باسم اَخاب نوشته آن را بمهر او مختوم ساخت و مکتوب را نزد مشایخ و نجبائی که با نابوت در شهرش ساکن بودند فرستاد * ۹ و در مکتوب بدین مضمون نوشت بروزه اعلان کنید و نابوت را بصدر قوم بنشانید * ۱۰ و دو نفر از بنیبلّیعال را پیش او وا دارید که بر او شهادت داده بگویند که تو خدا و پادشاه را کفر گفتهای پس او را بیرون کشیده سنگسار کنید تا بمیرد * ۱۱ پس اهل شهرش یعنی مشایخ و نجبائی که در شهر وی ساکن بودند موافق پیغامی که ایزابل نزد ایشان فرستاده و بر حسب مضمون مکتوبی که نزد ایشان ارسال کرده بود بعمل آوردند * ۱۲ و بروزه اعلان کرده نابوت را در صدر قوم نشانیدند * ۱۳ و دو نفر از بنیبلّیعال درآمده پیش وی نشستند و آن مردان بلّیعال بحضور قوم بر نابوت شهادت داده گفتند که نابوت بر خدا و پادشاه کفر گفته است و او را از شهر بیرون کشیده وی را سنگسار کردند تا بمُرد * ۱۴ و نزد ایزابل فرستاده گفتند که نابوت سنگسار شده و مرده است * ۱۵ و چون ایزابل شنید که نابوت سنگسار شده و مرده است ایزابل باَخاب گفت برخیز و تاکستان نابوت یزْرَعِیل را که او نخواست آن را بتو بنقره بدهد متصرّف شو زیرا که نابوت زنده نیست بلکه مرده است * ۱۶ و چون اَخاب شنید که نابوت مرده است اَخاب برخاسته بجهت تصرّف تاکستانِ نابوت یزْرَعِیلی فرود آمد * ۱۷ و کلام خداوند نزد ایلیای تِشْبی نازل شده گفت * ۱۸ برخیز و برای ملاقات اَخاب پادشاه اسرائیل که در سامره است فرود شو اینک او درتاکستان نابوت است که بآنجا فرود شد تا آن را متصرّف شود * ۱۹ و او را خطاب کرده بگو خداوند چنین میگوید آیا هم قتل نمودی و هم متصرّف شدی و باز او را خطاب کرده بگو خداوند چنین میگوید در جائی که سگان خون نابوت را لیسیدند سگان خون تو را نیز خواهند لیسید * ۲۰ اَخاب بایلیا گفت ای دشمن من آیا مرا یافتی او جواب داد بلی تو را یافتم زیرا تو خود را فروختهای تا آنچه در نظر خداوند بد است بجا آوری * ۲۱ اینک من بر تو بلا آورده تو را بالکلّ هلاک خواهم ساخت و از اَخاب هر مرد را خواه محبوس و خواه آزاد در اسرائیل منقطع خواهم ساخت * ۲۲ و خاندان تو را مثل خاندان یرُبْعام بننباط و مانند خاندان بَعْشا ابن اَخِیا خواهم ساخت بسبب اینکه خشم مرا بهیجان آورده و اسرائیل را مرتکب گناه ساختهای * ۲۳ و دربارهٔ ایزابل نیز خداوند تکلم نموده گفت سگانْ ایزابل را نزد حصار یزْرَعِیل خواهند خورد * ۲۴ هر که را از کسان اَخاب در شهر بمیرد سگان بخورند و هر که را در صحرا بمیرد مرغان هوا بخورند * ۲۵ و کسی نبود مثل اَخاب که خویشتن را برای بجا آوردن آنچه در نظر خداوند بد است فروخت و زنش ایزابل او را اغوا نمود * ۲۶ و در پیروی بتها رجاسات بسیار مینمود برحسب آنچه اموریانی که خداوند ایشان را از حضور بنی اسرائیل اخراج نموده بود میکردند * ۲۷ و چون اَخاب این سخنان را شنید جامهٔ خود را چاک زده پلاس در بر کرد و روزه گرفتهبر پلاس خوابید و بسکوت راه میرفت * ۲۸ آنگاه کلام خداوند بر ایلیای تِشْبی نازل شده گفت * ۲۹ آیا اَخاب را دیدی چگونه بحضور من متواضع شده است پس از این جهت که در حضور من تواضع مینماید این بلا را در ایام وی نمیآورم لیکن در ایام پسرش این بلا را بر خاندانش عارض خواهم گردانید *
باب بیست و دوم
۱ و سه سال گذشت که در میان اَرام و اسرائیل جنگ نبود * ۲ و در سال سوم یهُوْشافاط پادشاه یهودا نزد پادشاه اسرائیل فرود آمد * ۳ و پادشاه اسرائیل بخادمان خود گفت آیا نمیدانید که راموت جِلْعاد از آن ماست و ما از گرفتنش از دست پادشاه اَرام غافل میباشیم * ۴ پس بیهُوْشافاط گفت آیا همراه من براموت جِلْعاد برای جنگ خواهی آمد و یهُوْشافاط پادشاه اسرائیل را جواب داد که من چون تو و قوم من چون قوم تو و سواران من چون سواران تو میباشند * ۵ و یهُوْشافاط بپادشاه اسرائیل گفت تمنّا اینکه امروز از کلام خداوند مسألت نمائی * ۶ و پادشاه اسرائیل بقدر چهارصد نفر از انبیا جمع کرده بایشان گفت آیا براموت جِلْعاد برای جنگ بروم یا باز ایستم ایشان گفتند برآی و خداوند آن را بدست پادشاه تسلیم خواهد نمود * ۷ اما یهُوْشافاط گفت آیا در اینجا غیر از اینها نبی خداوند نیست تا از او سؤال نماییم * ۸ و پادشاه اسرائیل بیهُوْشافاط گفت یک مرد دیگر یعنی مْیکایا ابن یمْلَه هست که بواسطه اواز خداوند مسألت توان کرد لیکن من از او نفرت دارم زیرا که دربارهٔ من بنیکویی نبوت نمیکند بلکه ببدی و یهُوْشافاط گفت پادشاه چنین نگوید * ۹ پس پادشاه اسرائیل یکی از خواجه سرایان خود را خوانده گفت مْیکایا ابن یمْلَه را بزودی حاضر کن * ۱۰ و پادشاه اسرائیل و یهُوْشافاط پادشاه یهودا هر یکی لباس خود را پوشیده بر کرسی خود در جای وسیع نزد دهنهٔ دروازهٔ سامره نشسته بودند و جمیع انبیا بحضور ایشان نبوّت میکردند * ۱۱ و صِدْقیا ابن کَنَعْنَه شاخهای آهنین برای خود ساخته گفت خداوند چنین میگوید اَرامیان را باینها خواهی زد تا تلف شوند * ۱۲ و جمیع انبیا نبوت کرده چنین میگفتند براموت جِلْعاد برآی و فیروز شو زیرا خداوند آن را بدست پادشاه تسلیم خواهد نمود * ۱۳ و قاصدی که برای طلبیدن میکایا رفته بود او را خطاب کرده گفت اینک انبیا بیک زبان دربارهٔ پادشاه نیکو میگویند پس کلام تو مثل کلام یکی از ایشان باشد و سخنی نیکو بگو * ۱۴ میکایا گفت بحیات خداوند قسم که هر آنچه خداوند بمن بگوید همان را خواهم گفت * ۱۵ پس چون نزد پادشاه رسید پادشاه وی را گفت ای میکایا آیا براموت جِلْعاد برای جنگ برویم یا باز ایستیم او در جواب وی گفت برآی و فیروز شو و خداوند آن را بدست پادشاه تسلیم خواهد کرد * ۱۶ پادشاه وی را گفت چند مرتبه تو را قسم بدهم که باسم یهُوَه غیر از آنچه راست است بمن نگویی * ۱۷ او گفت تمامی اسرائیل را مثل گلهای که شبان ندارد بر کوهها پراکنده دیدم و خداوند گفت اینها صاحب ندارند پس هر کس بسلامتی بخانهٔ خود برگردد * ۱۸ و پادشاه اسرائیل بیهُوْشافاط گفت آیا تو را نگفتم که دربارهٔ من بنیکویی نبوت نمیکند بلکه ببدی * ۱۹ او گفت پس کلام خداوند را بشنو من خداوند را بر کرسی خود نشسته دیدم و تمامی لشکر آسمان نزد وی بطرف راست و چپ ایستاده بودند * ۲۰ و خداوند گفت کیست که اَخاب را اغوا نماید تا براموت جِلْعاد برآمده بیفتد و یکی باینطور سخن راند و دیگری بآنطور تکلم نمود * ۲۱ و آن روح پلید بیرون آمده بحضور خداوند بایستاد و گفت من او را اغوا میکنم * ۲۲ و خداوند وی را گفت بچه چیز او جواب داد که من بیرون میروم و در دهان جمیع انبیایش روح کاذب خواهم بود او گفت وی را اغوا خواهی کرد و خواهی توانست پس برو و چنین بکن * ۲۳ پس الان خداوند روحی کاذب در دهان جمیع این انبیای تو گذاشته است و خداوند دربارهٔ تو سخن بد گفته است * ۲۴ آنگاه صدقیا ابن کَنَعْنَه نزدیک آمده برخسار میکایا زد و گفت روح خداوند بکدام راه از نزد من بسوی تو رفت تا بتو سخن گوید * ۲۵ میکایا جواب داد اینک در روزی که بحُجره اندرونی داخل شده خود را پنهان کنی آن را خواهی دید * ۲۶ و پادشاه اسرائیل گفت میکایا را بگیر و او را نزد آمون حاکم شهر و یوآش پسر پادشاه ببر * ۲۷ و بگو پادشاه چنین میفرماید این شخص را در زندان بیندازید و او را بنان تنگی و آب تنگی بپرورید تا من بهسلامتی برگردم * ۲۸ میکایا گفت اگر فیالواقع بسلامتی مراجعت کنی خداوند بمن تکلم ننموده است و گفت ای قوم جمیعاً بشنوید * ۲۹ و پادشاه اسرائیل و یهُوْشافاط پادشاه یهودا براموت جِلْعاد برآمدند * ۳۰ و پادشاه اسرائیل بیهُوشافاط گفت من خود را مُتِنَکِّر ساخته بجنگ میروم و تو لباس خود را بپوش پس پادشاه اسرائیل خود را مُتِنَکِر ساخته بجنگ رفت * ۳۱ و پادشاه اَرام سی و دو سردار ارابههای خود را امر کرده گفت نه با کوچک و نه با بزرگ بلکه با پادشاه اسرائیل فقط جنگ نمایید * ۳۲ و چون سرداران ارابهها یهُوْشافاط را دیدند گفتند یقیناً این پادشاه اسرائیل است پس برگشتند تا با او جنگ نمایند و یهُوْشافاط فریاد برآورد * ۳۳ و چون سرداران ارابهها دیدند که او پادشاه اسرائیل نیست از تعاقب او برگشتند * ۳۴ اما کسی کمان خود را بدون غرض کشیده پادشاه اسرائیل را میان وصلههای زره زد و او بارابهران خود گفت دست خود را بگردان و مرا از لشکر بیرون ببر زیرا که مجروح شدم * ۳۵ و در آن روز جنگ سخت شد و پادشاه را در ارابهاش بمقابل اَرامیان برپا میداشتند و وقت غروب مرد و خون زخمش بمیان ارابه ریخت * ۳۶ و هنگام غروب آفتاب در لشکر ندا در داده گفتند هر کس بشهر خود و هر کس بولایت خویش برگردد * ۳۷ و پادشاه مرد و او را بسامره آوردند و پادشاه را در سامره دفن کردند * ۳۸ و ارابه را در برکهٔ سامره شستند و سگان خونش را لیسیدند و اسلحهٔ او را شستند برحسب کلامی که خداوند گفته بود * ۳۹ و بقیهٔ وقایع اَخاب و هر چه او کرد و خانهٔ عاجی که ساخت و تمامی شهرهائی که بنا کـرد آیا در کتاب تواریـخ ایام پادشاهـان اسرائیل مکتوب نیست * ۴۰ پس اَخاب با اجداد خود خوابید و پسرش اخزیا بجایش سلطنت نمود * ۴۱ و یهُوْشافاط بن آسا در سال چهارم اَخاب پادشاه اسرائیل بر یهودا پادشاه شد * ۴۲ و یهُوْشافاط سی و پنج ساله بود که آغاز سلطنت نمود و بیست و پنج سال در اورشلیم سلطنت کرد و اسم مادرش عَزُوبَه دختر شِلْحی بود * ۴۳ و در تمامی طریقهای پدرش آسا سلوک نموده از آنها تجاوز نمینمود و آنچه در نظر خداوند راست بود بجا میآورد مگر اینکه مکانهای بلند برداشته نشد و قوم در مکانهای بلند قربانی همی گذرانیدند و بخور همی سوزانیدند * ۴۴ و یهُوْشافاط با پادشاه اسرائیل صلح کرد * ۴۵ و بقیهٔ وقایع یهُوْشافاط و تهوّری که نمود و جنگهائی که کرد آیا در کتابِ تواریخِ ایامِ پادشاهانِ یهودا مکتوب نیست * ۴۶ و بقیهٔ الواطیکه از ایام پدرش آسا باقی مانده بودند آنها را از زمین نابود ساخت * ۴۷ و در اَدُوم پادشاهی نبود لیکن وکیلی پادشاهی میکرد * ۴۸ و یهُوْشافاط کشتیهای ترشیشی ساخت تا بجهت آوردن طلا باُوفیر بروند اما نرفتند زیرا کشتیها در عِصْیون جابَر شکست * ۴۹ آنگاه اَخَزْیا ابن اَخاب بیهُوْشافاط گفت بگذار که بندگان من با بندگان تو در کشتیها بروند اما یهُوْشافاط قبول نکرد * ۵۰ و یهُوْشافاط با اجداد خود خوابید و با اجدادش در شهر پدرش داود دفن شد و پسرش یهُورام در جایش سلطنت نمود * ۵۱ و اَخَزْیا ابن اَخاب در سال هفدهمِ یهُوْشافاط پادشاه یهودا بر اسرائیل در سامره پادشاه شد و دو سال بر اسرائیل پادشاهی نمود * ۵۲ و آنچه درنظر خداوند ناپسند بود بجا میآورد و بطریق پدرش و طریق مادرش و طریق یرُبْعام بن نَباط که اسرائیل را مرتکب گناه ساخته بود سلوک مینمود * ۵۳ و بعل را خدمت نموده او را عبادت کرد و بر حسب هر چه پدرش عمل نموده بود خشم یهُوَه خدای اسرائیل را بهیجان آورد *