پرش به محتوا

کتاب مقدس (انجمن کتاب مقدس بریتانیا و خارجه)/عهد عتیق/کتاب اول سموئیل

از ویکی‌نبشته

باب اول

۱ و مردی بود از رامَه تایم صُوفیم ازکوهستان افرایم مسمّی باَلْقانَه بن یرُوحام بن اَلِیهُو بن تُوحُو بن صُوف و او افرایمی بود * ۲ و او دو زن داشت اسم یکی حَنّا و اسم دیگری فَنِنَّه بود و فَنِنَّه اولاد داشت لیکن حَنّا را اولاد نبود * ۳ و آن مرد هر سال برای عبادت نمودن و قربانی گذرانیدن برای یهُوَه صبایوت از شهر خود بشیلُوه میآمد و حُفْنِی و فینَحاس دو پسر عِیلِی کاهنان خداوند در آنجا بودند * ۴ و چون روزی میآمد که اَلْقانَه قربانی میگذرانید بزن خود فَنِنَّه و همهٔ پسران و دختران خود قسمتها میداد * ۵ و اما بحَنّا قسمت مضاعف میداد زیرا که حَنّا را دوست میداشت اگر چه خداوند رَحِم او را بسته بود * ۶ و هئوی وی او را نیز سخت میرنجانید بحدی که وی را خشمناک میساخت چونکه خداوند رحم او را بسته بود * ۷ و همچنین سال بسال واقع میشد که چون حَنّا بخانهٔ خدا میآمد فَنِنَّه همچنین او را میرنجانید و او گریه نموده چیزی نمیخورد * ۸ و شوهرش اَلْقانَه وی را میگفت ای حَنّا چرا گریانی و چرا نمیخوری و دلت چرا غمگین است آیا من برای تو از ده پسر بهتر نیستم * ۹ و بعد از اکل و شرب نمودنِ ایشان در شیلوه حَنّا برخاست و عیلی کاهن بر کرسی خود نزدستونی در هیکل خدا نشسته بود * ۱۰ و او بتلخی جان نزد خداوند دعا کرد و زارزار بگریست * ۱۱ و نذر کرده گفت ای یهُوَه صبایوت اگر فی الواقع بمصیبت کنیز خود نظر کرده مرا بیاد آوری و کنیزک خود را فراموش نکرده اولاد ذکوری بکنیز خود عطا فرمائی او را تمامی ایام عُمْرش بخداوند خواهم داد و اُسْتُرَه بر سرش نخواهد آمد * ۱۲ و چون دعای خود را بحضور خداوند طول داد عیلی دهن او را ملاحظه کرد * ۱۳ و حَنّا در دل خود سخن میگفت و لبهایش فقط متحرک بود و آوازش مسموع نمیشد و عیلی گمان برد که مست است * ۱۴ پس عیلی وی را گفت تا بکی مست میشوی شرابت را از خود دور کن * ۱۵ و حَنّا در جواب گفت نی آقایم بلکه زن شکسته روح هستم و شراب و مسکرات ننوشیده ام بلکه جان خود را بحضور خداوند ریخته ام * ۱۶ کنیز خود را از دختران بَلِیعال مشمار زیرا که از کثرت غم و رنجیدگی خود تا بحال میگفتم * ۱۷ عیلی در جواب گفت بسلامتی برو و خدای اسرائیل مسألتی را که از او طلب نمودی تو را عطا فرماید * ۱۸ گفت کنیزت در نظرت التفات یابد پس آن زن راه خود را پیش گرفت و میخورد و دیگر ترشرو نبود * ۱۹ و ایشان بامدادان برخاسته بحضور خداوند عبادت کردند و برگشته بخانهٔ خویش برامه آمدندو اَلْقانَه زن خود حَنّا را بشناخت و خداوند او را بیاد آورد * ۲۰ و بعد از مرور ایام حَنّا حامله شده پسری زایید و او را سموئیل نام نهاد زیرا گفت او را از خداوند سؤال نمودم * ۲۱ و شوهرش اَلْقانَه با تمامی اهل خانه اش رفت تا قربانی سالیانه و نذر خود را نزد خداوند بگذراند * ۲۲ و حَنّا نرفت زیرا که بشوهر خود گفته بود تا پسر از شیر باز داشته نشود نمیآیم آنگاه او را خواهم آورد و بحضور خداوند حاضر شده آنجا دائماً خواهد ماند * ۲۳ شوهرش اَلْقانَه وی را گفت آنچه در نظرت پسند آید بکن تا وقت باز داشتنش از شیر بمان لیکن خداوند کلام خود را استوار نماید پس آن زن ماند و تا وقت بازداشتن پسر خود از شیر او را شیر میداد * ۲۴ و چون او را از شیر باز داشته بود وی را با سه گاو و یک ایفهٔ آرد و یک مشک شراب با خود آورده بخانهٔ خداوند در شیلوه رسانید و آن پسر کوچک بود * ۲۵ و گاو را ذبح نمودند و پسر را نزد عیلی آوردند * ۲۶ و حَنّا گفت عرض میکنم ای آقایم جانت زنده باد ای آقایم من آن زن هستم که در اینجا نزد تو ایستاده از خداوند مسألت نمودم * ۲۷ برای این پسر مسألت نمودم و خداوند مسألت مرا که از او طلب نموده بودم بمن عطا فرموده است * ۲۸ و من نیز او را برای خداوند وقف نمودم تمام ایامی که زنده باشد وقف خداوند خواهد بود پس در آنجا خداوندرا عبادت نمودند *

باب دوم

۱ و حَنّا دعا نموده گفت دل من در خداوند وجد مینماید و شاخ من در خداوند برافراشته شده و دهانم بر دشمنانم وسیع گردیده است زیرا که در نجات تو شادمان هستم * ۲ مثل یهُوَه قدوسی نیست زیرا غیر از تو کسی نیست و مثل خدای ما صخره ای نیست * ۳ سخنان تکبرآمیز دیگر مگویید و غرور از دهان شما صادر نشود زیرا یهُوَه خدای عَلاّم است و باو اعمال سنجیده میشود * ۴ کمان جبّاران را شکسته است و آنانی که میلغزیدند کمر آنها بقوّت بسته شد * ۵ سیرشدگان خویشتن را برای نان اجیر ساختند و کسانی که گرسنه بودند استراحت یافتند بلکه زن نازا هفت فرزند زاییده است و آنکه اولاد بسیار داشت زبون گردیده * ۶ خداوند میمیراند و زنده میکند بقبر فرود میآورد و برمیخیزاند * ۷ خداوند فقیر میسازد و غنی میگرداند پست میکند و بلند میسازد * ۸ فقیر را از خاک برمیافرازد و مسکین را از مزبله برمیدارد تا ایشان را با امیران بنشاند و ایشان را وارث کرسی جلال گرداند زیرا که ستونهای زمین از آن خداوند است و ربع مسکون را بر آنها استوار نموده است * ۹ پایهای مقدسین خود را محفوظ میدارد اما شریران در ظلمت خاموش خواهند شد زیرا که انسان بقوت خود غالب نخواهد آمد * ۱۰ آنانی که با خداوند مخاصمه کنند شکسته خواهند شد او بر ایشان از آسمان صاعقه خواهد فرستاد خداوند اقصای زمین را داوری خواهد نمود و بپادشاه خود قوت خواهد بخشید و شاخ مسیح خود را بلند خواهد گردانید * ۱۱ پس اَلْقانَه بخانهٔ خود برامَه رفت و آن پسر بحضور عیلی کاهنْ خداوند را خدمت مینمود * ۱۲ و پسران عیلی از بنیبَلِیعال بودند و خداوند را نشناختند * ۱۳ و عادت کاهنان با قوم این بود که چون کسی قربانی میگذرانید هنگامی که گوشت پخته میشد خادم کاهن با چنگال سه دندانه در دست خود میآمد * ۱۴ و آن را بتاوه یا مرجل یا دیگ یا پاتیل فرو برده هر چه چنگال برمی آورد کاهن آن را برای خود میگرفت و همچنین با تمامی اسرائیل که در آنجا بشیلوه میآمدند رفتار مینمودند * ۱۵ و نیز قبل از سوزانیدن پیه خادم کاهن آمده بکسی که قربانی میگذرانید میگفت گوشت بجهت کباب برای کاهن بده زیرا گوشت پخته از تو نمیگیرد بلکه خام * ۱۶ و آن مرد بوی میگفت پیه را اول بسوزانند و بعد هر چه دلت میخواهد برای خود بگیر او میگفت نی بلکه الان بده والا بزور میگیرم * ۱۷ پس گناه آن جوانان بحضور خداوند بسیار عظیم بود زیرا که مردمان هدایای خداوند را مکروه میداشتند * ۱۸ و اما سموئیل بحضور خداوند خدمت میکرد و او پسر کوچک بود و بر کمرش ایفود کتان بسته بود * ۱۹ و مادرش برای وی جُبّه کوچک میساخت و آن را سال بسال همراه خود میآورد هنگامی که با شوهر خود برمی آمد تا قربانی سالیانه را بگذرانند * ۲۰ و عیلی اَلْقانَه و زنش را برکت داده گفت خداوند تو را از این زن بعوض عاریتی که بخداوند داده ای اولاد بدهد پس بمکان خود رفتند * ۲۱ و خداوند از حَنّا تفقد نمود و او حامله شده سه پسر و دو دختر زایید و آن پسر سموئیل بحضور خداوند نمو میکرد * ۲۲ و عیلی بسیار سالخورده شده بود و هر چه پسرانش با تمامی اسرائیل عمل مینمودند میشنید و اینکه چگونه با زنانی که نزد در خیمهٔ اجتماع خدمت میکردند میخوابیدند * ۲۳ پس بایشان گفت چرا چنین کارها میکنید زیرا که اعمال بد شما را از تمامی این قوم میشنوم * ۲۴ چنین مکنید ای پسرانم زیرا خبری که میشنوم خوب نیست شما باعث عصیان قوم خداوند میباشید * ۲۵ اگر شخصی بر شخصی گناه ورزد خدا او را داوری خواهد کرد اما اگر شخصی بر خداوند گناه ورزد کیست که برای وی شفاعت نماید اما ایشان سخن پدر خود را نشنیدند زیرا خداوند خواست که ایشان را هلاک سازد * ۲۶ و آن پسر سموئیل نمو مییافت و هم نـزد خداوند و هم نـزد مردمـان پسندیـده میشـد * ۲۷ و مرد خدائی نزد عیلی آمده بوی گفت خداوند چنین میگوید آیا خود را بر خاندان پدرت هنگامی که ایشان در مصر در خانهٔ فرعون بودند ظاهر نساختم * ۲۸ و آیا او را از جمیع اسباط اسرائیل برنگزیدم تا کاهن من بوده نزد مذبح من بیاید و بخور بسوزاند و بحضور من ایفود بپوشد وآیا جمیع هدایای آتشین بنی اسرائیل را بخاندان پدرت نبخشیدم * ۲۹ پس چرا قربانیها و هدایای مرا که در مسکن خود امر فرمودم پایمال میکنید و پسران خود را زیاده از من محترم میداری تا خویشتن را از نیکوترین جمیع هدایای قوم من اسرائیل فربه سازی * ۳۰ بنابراین یهُوَه خدای اسرائیل میگوید البته گفتم که خاندان تو و خاندان پدرت بحضور من تا بابد سلوک خواهند نمود لیکن الان خداوند میگوید حاشا از من زیرا آنانی را که مرا تکریم نمایند تکریم خواهم نمود و کسانی که مرا حقیر شمارند خوار خواهند شد * ۳۱ اینک ایامی میآید که بازوی تو را و بازوی خاندان پدر تو را قطع خواهم نمود که مردی پیر در خانهٔ تو یافت نشود * ۳۲ و تنگی مسکن مرا خواهی دید در هر احسانی که باسرائیل خواهد شد و مردی پیر در خانهٔ تو ابداً نخواهد بود * ۳۳ و شخصی را از کسان تو که از مذبح خود قطع نمینمایم برای کاهیدن چشم تو و رنجانیدن دلت خواهد بود و جمیع ذریت خانهٔ تو در جوانی خواهند مرد * ۳۴ و این برای تو علامت باشد که بر دو پسرت حُفْنی و فینَحاس واقع میشود که هر دو ایشان در یک روز خواهند مرد * ۳۵ و کاهن امینی بجهت خود برپا خواهم داشت که موافق دل و جان من رفتار خواهد نمود و برای او خانهٔ مستحکمی بنا خواهم کرد و بحضور مسیح من پیوسته سلوک خواهد نمود * ۳۶ و واقع خواهد شد که هر که در خانهٔ تو باقی ماند آمده نزد او بجهت پارهای نقره و قرص نانی تعظیم خواهد نمود و خواهد گفت تمنّا اینکه مرا بیکی از وظایف کهانت بگذار تا لقمه ای نان بخورم *

باب سوم

۱ و آن پسر سموئیل بحضور عیلی خداوند را خدمت مینمود و در آن روزها کلام خداوند نادر بود و رؤیا مکشوف نمیشد * ۲ و در آن زمان واقع شد که چون عیلی در جایش خوابیده بود و چشمانش آغاز تار شدن نموده نمیتوانست دید * ۳ و چراغ خدا هنوز خاموش نشده و سموئیل در هیکل خداوند جائی که تابوت خدا بود میخوابید * ۴ خداوند سموئیل را خواند و او گفت لبیک * ۵ پس نزد عیلی شتافته گفت اینک حاضرم زیرا مرا خواندی او گفت نخواندم برگشته بخواب و او برگشته خوابید * ۶ و خداوند بار دیگر خواند ای سموئیل و سموئیل برخاسته نزد عیلی آمده گفت اینک حاضرم زیرا مرا خواندی او گفت ای پسرم تو را نخواندم برگشته بخواب * ۷ و سموئیل خداوند را هنوز نمیشناخت و کلام خداوند تا حال بر او منکشف نشده بود * ۸ و خداوند باز سموئیل را بار سوم خواند و او برخاسته نزد عیلی آمده گفت اینک حاضرم زیرا مرا خواندی آنگاه عیلی فهمید که یهُوَه پسر را خوانده است * ۹ و عیلی بسموئیل گفت برو و بخواب و اگر تو را بخوانَد بگو ای خداوند بفرما زیرا که بندهٔ تو میشنود پس سموئیل رفته در جای خود خوابید * ۱۰ و خداوند آمده بایستاد و مثل دفعه های پیش خواند ای سموئیل ای سموئیل سموئیل گفت بفرما زیرا که بندهٔ تو میشنود * ۱۱ و خداوند بسموئیل گفت اینک من کاری در اسرائیل میکنم که گوشهای هر که بشنود صدا خواهد داد * ۱۲ در آن روز هر چه دربارهٔ خانهٔ عیلی گفتم بر او اجرا خواهم داشت و شروع نموده بانجام خواهم رسانید * ۱۳ زیرا باو خبر دادم که من بر خانهٔ او تا بابد داوری خواهم نمود بسبب گناهی که میداند چونکه پسرانش بر خود لعنت آوردند و او ایشان را منع ننمود * ۱۴ بنابراین برای خاندان عیلی قسم خوردم که گناه خاندان عیلی بقربانی و هدیه تا بابد کفاره نخواهد شد * ۱۵ و سموئیل تا صبح خوابید و درهای خانهٔ خداوند را باز کرد و سموئیل ترسید که عیلی را از رؤیا اطلاع دهد * ۱۶ اما عیلی سموئیل را خوانده گفت ای پسرم سموئیل او گفت لبیک * ۱۷ گفت چه سخنی است که بتو گفته است آن را از من مخفی مدار خدا با تو چنین بلکه زیاده از این عمل نماید اگر از هر آنچه بتو گفته است چیزی از من مخفی داری * ۱۸ پس سموئیل همهٔ چیز را برای او بیان کرد و چیزی از آن مخفی نداشت و او گفت خداوند است آنچه در نظر او پسند آید بکند * ۱۹ و سموئیل بزرگ میشد و خداوند با وی میبود و نمیگذاشت که یکی از سخنانش بر زمین بیفتد * ۲۰ و تمامی اسرائیل از دان تا بئرشبع دانستند که سموئیل برقرار شده است تا نبی خداوند باشد * ۲۱ و خداوند بار دیگر در شیلوه ظاهر شد زیرا که خداوند در شیلوه خود را بر سموئیل بکلام خداوند ظاهر ساخت *

باب چهارم

۱ و کلام سموئیل بتمامی اسرائیل رسید و اسرائیل بمقابلهٔ فلسطینیان در جنگ بیرون آمده نزد اَبَنْعَزَر اردو زدند و فلسطینیان در اَفیق فرود آمدند * ۲ و فلسطینیان در مقابل اسرائیل صف آرائی کردند و چون جنگ در پیوستند اسرائیل از حضور فلسطینیان شکست خوردند و در معرکه بقدر چهار هزار نفر را در میدان کشتند * ۳ و چون قوم بلشکرگاه رسیدند مشایخ اسرائیل گفتند چرا امروز خداوند ما را از حضور فلسطینیان شکست داد پس تابوت عهد خداوند را از شیلوه نزد خود بیاوریم تا در میان ما آمده ما را از دست دشمنان ما نجات دهد * ۴ و قوم بشیلوه فرستاده تابوت عهد یهُوَه صبایوت را که در میان کروبیان ساکن است از آنجا آوردند و دو پسر عیلی حُفْنی و فینَحاس در آنجا با تابوت عهد خدا بودند * ۵ و چون تابوت عهد خداوند بلشکرگاه داخل شد جمیع اسرائیل صدای بلند زدند بحدی که زمین متزلزل شد * ۶ و چون فلسطینیان آواز صدا را شنیدند گفتند این آواز صدای بلند در اردوی عبرانیان چیست پس فهمیدند که تابوت خداوند باردو آمده است * ۷ و فلسطینیان ترسیدند زیرا گفتند خدا باردو آمده است و گفتند وای بر ما زیرا قبل از این چنین چیزی واقع نشده است * ۸ وای بر ما کیست که ما را از دست این خدایان زورآور رهائی دهد همین خدایانند که مصریان را در بیابان بهمهٔ بلایا مبتلا ساختند * ۹ ای فلسطینیان خویشتن را تقویت داده مردان باشید مبادا عبرانیان را بندگی کنید چنانکه ایشان شما را بندگی نمودند پس مردان شوید و جنگ کنید * ۱۰ پس فلسطینیان جنگ کردند و اسرائیل شکست خورده هر یک بخیمهٔ خود فرار کردند و کشتار بسیار عظیمی شد و از اسرائیل سی هزار پیاده کشته شدند * ۱۱ و تابوت خدا گرفته شد و دو پسر عیلی حُفْنی و فینَحاس کشته شدند * ۱۲ و مردی بنیامینی از لشکر دویده در همان روز با جامهٔ دریده و خاک بر سر ریخته بشیلوه آمد * ۱۳ و چون وارد شد اینک عیلی بکنار راه بر کرسی خود مراقب نشسته زیرا که دلش دربارهٔ تابوت خدا مضطرب میبود و چون آن مرد بشهر داخل شده خبر داد تمامی شهر نعره زدند * ۱۴ و چون عیلی آواز نعره را شنید گفت این آواز هنگامه چیست پس آن مرد شتافته عیلی را خبر داد * ۱۵ و عیلی نود و هشت ساله بود و چشمانش تار شده نمیتوانست دید * ۱۶ پس آن مرد بعیلی گفت منم که از لشکر آمده و من امروز از لشکر فرار کرده ام گفت ای پسرم کار چگونه گذشت * ۱۷ و آن خبر آورنده در جواب گفت اسرائیل از حضور فلسطینیان فرار کردند و شکست عظیمی هم درقوم واقع شد و نیز دو پسرت حُفْنی و فینَحاس مردند و تابوت عهد خدا گرفته شد * ۱۸ و چون از تابوت خدا خبر داد عیلی از کرسی خود بپهلوی دروازه بپشت افتاده گردنش بشکست و بمرد زیرا که مردی پیر و سنگین بود و چهل سال بر اسرائیل داوری کرده بود * ۱۹ و عروس او زن فینَحاس که حامله و نزدیک بزاییدن بود چون خبر گرفتن تابوت خدا و مرگ پدر شوهرش و شوهرش را شنید خم شده زایید زیرا که درد زه او را بگرفت * ۲۰ و در وقت مردنش زنانی که نزد وی ایستاده بودند گفتند مترس زیرا که پسر زاییدی اما او جواب نداد و اعتنا ننمود * ۲۱ و پسر را ایخابُود نام نهاده گفت جلال از اسرائیل زایل شد چونکه تابوت خدا گرفته شده بود و بسبب پدر شوهرش و شوهرش * ۲۲ پس گفت جلال از اسرائیل زایل شد زیرا که تابوت خدا گرفته شده است *

باب پنجم

۱ و فلسطینیان تابوت خدا را گرفته آن را از اَبَنْعَزَر باَشْدُود آوردند * ۲ و فلسطینیان تابوت خدا را گرفته آن را بخانهٔ داجون درآورده نزدیک داجون گذاشتند * ۳ و بامدادان چون اَشْدُودیان برخاستند اینک داجون بحضور تابوت خداوند رو بزمین افتاده بود و داجون را برداشته باز در جایش برپا داشتند * ۴ و در فردای آن روز چون صبح برخاستند اینک داجون بحضور تابوت خداوند رو بزمین افتاده و سر داجون و دو دستش بر آستانه قطع شده و تنِ داجون فقط از او باقی مانده بود * ۵ از این جهت کاهنان داجون و هر که داخل خانهٔ داجون میشود تا امروز بر آستانهٔ داجون دراَشْدُود پا نمیگذارد * ۶ و دست خداوند بر اهل اَشْدُود سنگین شده ایشان را تباه ساخت و ایشان را هم اَشْدُود و هم نواحی آن را بخراجها مبتلا ساخت * ۷ و چون مردان اَشْدُود دیدند که چنین است گفتند تابوت خدای اسرائیل با ما نخواهد ماند زیرا که دست او بر ما و بر خدای ما داجون سنگین است * ۸ پس فرستاده جمیع سروران فلسطینیان را نزد خود جمع کرده گفتند با تابوت خدای اسرائیل چه کنیم گفتند تابوت خدای اسرائیل بجَتّ منتقل شود پس تابوت خدای اسرائیل را بآنجا بردند * ۹ و واقع شد بعد از نقل کردن آن که دست خداوند بر آن شهر باضطراب بسیار عظیمی دراز شده مردمان شهر را از خرد و بزرگ مبتلا ساخته خُراجها بر ایشان مُنْتَفَخْ شد * ۱۰ پس تابوت خدا را بعَقْرُون بردند و بمجرد ورود تابوت خدا بعَقْرُون اهل عَقْرُون فریاد کرده گفتند تابوت خدای اسرائیل را نزد ما آوردند تا ما را و قوم ما را بکشند * ۱۱ پس فرستاده جمیع سروران فلسطینیان را جمع کرده گفتند تابوت خدای اسرائیل را روانه کنید تا بجای خود برگردد و ما را و قوم ما را نکشد زیرا که در تمام شهر هنگامهٔ مهلک بود و دست خدا در آنجا بسیار سنگین شده بود *

۱۲ و آنانی که نمردند بخُراجها مبتلا شدند و فریاد شهر تا بآسمان بالا رفت *

باب ششم

۱ و تابوت خداوند در ولایت فلسطینیان هفت ماه ماند * ۲ و فلسطینیان کاهنان و فالگیران خود را خوانده گفتند با تابوت خداوند چه کنیم ما را اعلام نمایید که آن را بجایش با چه چیز بفرستیم * ۳ گفتند اگر تابوت خدای اسرائیل را بفرستید آن را خالی مفرستید بلکه قربانی جُرم البته برای او بفرستید آنگاه شفا خواهید یافت و بر شما معلوم خواهد شد که از چه سبب دست او از شما برداشته نشده است * ۴ ایشان گفتند چه قربانی جرم برای او بفرستیم گفتند بر حسب شمارهٔ سروران فلسطینیان پنج خراج طلا و پنج موش طلا زیرا که بر جمیع شما و بر جمیع سرداران شما بلا یکی است * ۵ پس تماثیل خُراجهای خود و تماثیل موشهای خود را که زمین را خراب میکنند بسازید و خدای اسرائیل را جلال دهید که شاید دست خود را از شما و از خدایان شما و از زمین شما بردارد * ۶ و چرا دل خود را سخت سازید چنانکه مصریان و فرعون دل خود را سخت ساختند آیا بعد از آنکه در میان ایشان کارهای عجیب کرده بود ایشان را رها نکردند که رفتند * ۷ پس الان ارابهٔ تازه بسازید و دو گاو شیرده را که یوغ بر گردن ایشان نهاده نشده باشد بگیرید و دو گاو را بارابه ببندید و گوساله های آنها را از عقب آنها بخانه برگردانید * ۸ و تابوت خداوند را گرفته آن را بر ارابه بنهید و اسباب طلا را که بجهت قربانی جرم برای او میفرستید در صندوقچه ای بپهلوی آن بگذارید و آن را رها کنید تا برود * ۹ و نظر کنید اگر براه سرحد خود بسوی بیت شَمْس برود بدانید اوست که این بلای عظیم را بر ما وارد گردانیده است و اگرنه پس خواهید دانست که دست او ما را لمس نکرده است بلکه آنچه بر ما واقع شده است اتفاقی است * ۱۰ پس آن مردمان چنین کردند و دو گاو شیرده را گرفته آنها را بارابه بستند و گوساله های آنها را در خانه نگاه داشتند * ۱۱ و تابوت خداوند و صندوقچه را با موشهای طلا و تماثیل خُراجهای خود بر ارابه گذاشتند * ۱۲ و گاوان راه خود را راست گرفته براه بیت شمس روانه شدند و بشاهراه رفته بانگ میزدند و بسوی چپ یا راست میل نمینمودند و سروران فلسطینیان در عقب آنها تا حد بیت شمس رفتند * ۱۳ و اهل بیت شَمْس در درّه گندم را درو میکردند و چشمان خود را بلند کرده تابوت را دیدند و از دیدنش خوشحال شدند * ۱۴ و ارابه بمزرعهٔ یهُوشَع بیت شمسی درآمده در آنجا بایستاد و سنگ بزرگی در آنجا بود پس چوب ارابه را شکسته گاوان را برای قربانی سوختنی بجهت خداوند گذرانیدند * ۱۵ و لاویان تابوت خداوند و صندوقچهای را که با آن بود و اسباب طلا داشت پایین آورده آنها را بر آن سنگ بزرگ نهادند و مردان بیت شمس در همان روز برای خداوند قربانیهای سوختنی گذرانیدند و ذبایح ذبح نمودند * ۱۶ و چون آن پنج سرور فلسطینیان این را دیدند در همان روز بعَقْرُون برگشتند * ۱۷ و این است خُراجهای طلائی که فلسطینیان بجهت قربانی جرم نزد خداوند فرستادند برای اَشْدُود یک و برای غَزَّه یک و برای اَشْقَلون یک و برای جَتّ یک و برای عَقْرُون یک * ۱۸ و موشهای طلا بر حسب شمارهٔ جمیع شهرهای فلسطینیان که از املاک آن پنج سرور بود چه از شهرهای حصاردار و چه از دهات بیرون تا آن سنگ بزرگی که تابوت خداوند را بر آن گذاشتند که تا امروز در مزرعهٔ یهُوشَع بیت شمسی باقی است * ۱۹ و مردمان بیت شمس را زد زیرا که بتابوت خداوند نگریستند پس پنجاه هزار و هفتاد نفر از قوم را زد و قوم ماتم گرفتند چونکه خداوند خلق را ببلای عظیم مبتلا ساخته بود * ۲۰ و مردمان بیت شمس گفتند کیست که بحضور این خدای قدوس یعنی یهُوَه میتواند بایستد و از ما نزد کِه خواهد رفت * ۲۱ پس رسولان نزد ساکنان قریه یعاریم فرستاده گفتند فلسطینیان تابوت خداوند را پس فرستاده اند بیایید و آن را نزد خود ببرید *

باب هفتم

۱ و مردمان قریه یعاریم آمده تابوت خداوند را آوردند و آن را بخانهٔ ابیناداب در جِبْعه داخل کرده پسرش اَلِعازار را تقدیس نمودند تا تابوت خداوند را نگاهبانی کند * ۲ و از روزی که تابوت در قریه یعاریم ساکن شد وقت طول کشید تا بیست سال گذشت و بعد از آن خاندان اسرائیل برای پیروی خداوند جمع شدند * ۳ و سموئیل تمامی خاندان اسرائیل را خطاب کرده گفت اگر بتمامی دل بسوی خداوند بازگشت نمایید و خدایان غیر و عَشْتاروت را از میان خود دور کنید و دلهای خود را برای خداوند حاضر ساخته او را تنها عبادت نمایید پس او شما را از دست فلسطینیان خواهد رهانید * ۴ آنگاه بنی اسرائیل بَعْلیم و عَشْتاروت را دور کرده خداوند را تنها عبادت نمودند * ۵ و سموئیل گفت تمامی اسرائیل را در مِصْفَه جمع کنید تا دربارهٔ شما نزد خداوند دعانمایم * ۶ و در مِصْفَه جمع شدند و آب کشیده آن را بحضور خداوند ریختند و آن روز را روزه داشته در آنجا گفتند که بر خداوند گناه کرده ایم و سموئیل بنی اسرائیل را در مِصْفَه داوری نمود * ۷ و چون فلسطینیان شنیدند که بنی اسرائیل در مِصْفَه جمع شده اند سروران فلسطینیان بر اسرائیل برآمدند و بنی اسرائیل چون این را شنیدند از فلسطینیان ترسیدند * ۸ و بنی اسرائیل بسموئیل گفتند از تضرع نمودن برای ما نزد یهُوَه خدای ما ساکت مباش تا ما را از دست فلسطینیان برهاند * ۹ و سموئیل برهٔ شیرخواره گرفته آن را بجهت قربانی سوختنی تمام برای خداوند گذرانید و سموئیل دربارهٔ اسرائیل نزد خداوند تضرع نموده خداوند او را اجابت نمود * ۱۰ و چون سموئیل قربانی سوختنی را میگذرانید فلسطینیان برای مقاتلهٔ اسرائیل نزدیک آمدند و در آن روز خداوند بصدای عظیم بر فلسطینیان رعد کرده ایشان را منهزم ساخت و از حضور اسرائیل شکست یافتند * ۱۱ و مردان اسرائیل از مِصْفَه بیرون آمدند و فلسطینیان را تعاقب نموده ایشان را تا زیر بیت کار شکست دادند * ۱۲ و سموئیل سنگی گرفته آن را میان مِصْفَه و سِنّ برپا داشت و آن را اَبَنْعَزَر نامیده گفت تا بحال خداوند ما را اعانت نموده است * ۱۳ پس فلسطینیان مغلوب شدند و دیگر بحدود اسرائیل داخل نشدند و دست خداوند در تمامی روزهای سموئیل بر فلسطینیان سخت بود * ۱۴ و شهرهائی که فلسطینیان از اسرائیل گرفته بودند از عَقْرُون تا جَتّ باسرائیل پس دادند واسرائیل حدود آنها را از دست فلسطینیان رهانیدند و در میان اسرائیل و اَموریان صلح شد * ۱۵ و سموئیل در تمام روزهای عمر خود بر اسرائیل داوری مینمود * ۱۶ و هر سال رفته ببیت ئیل و جِلْجال و مِصْفَه گردش میکرد و در تمامی این جاها بر اسرائیل داوری مینمود * ۱۷ و برامه بر میگشت زیرا خانه اش در آنجا بود و در آنجا بر اسرائیل داوری مینمود و مذبحی در آنجا برای خداوند بنا کرد *

باب هشتم

۱ و واقع شد که چون سموئیل پیر شدپسران خود را بر اسرائیل داوران ساخت * ۲ و نام پسر نخستزاده اش یوئیل بود و نام دومینش اَبیاه و در بئرشَبَع داور بودند * ۳ اما پسرانش براه او رفتار نمینمودند بلکه در پی سود رفته رشوه میگرفتند و داوری را منحرف میساختند * ۴ پس جمیع مشایخ اسرائیل جمع شده نزد سموئیل برامه آمدند * ۵ و او را گفتند اینک تو پیر شده ای و پسرانت براه تو رفتار نمینمایند پس الان برای ما پادشاهی نصب نما تا مثل سایر امّتها بر ما حکومت نماید * ۶ و این امر در نظر سموئیل ناپسند آمد چونکه گفتند ما را پادشاهی بده تا بر ما حکومت نماید و سموئیل نزد خداوند دعا کرد * ۷ و خداوند بسموئیل گفت آواز قوم را در هر چه بتو گفتند بشنو زیرا که تو را ترک نکردند بلکه مرا ترک کردند تا بر ایشان پادشاهی ننمایم * ۸ بر حسب همهٔ اعمالی که از روزی که ایشان را از مصر بیرون آوردم بجاآوردند و مرا ترک نموده خدایان غیر را عبادت نمودند پس با تو نیز همچنین رفتار مینمایند * ۹ پس الان آواز ایشان را بشنو لکن بر ایشان بتأکید شهادت بده و ایشان را از رسم پادشاهی که بر ایشان حکومت خواهد نمود مطلع ساز * ۱۰ و سموئیل تمامی سخنان خداوند را بقوم که از او پادشاه خواسته بودند بیان کرد * ۱۱ و گفت رسم پادشاهی که بر شما حکم خواهد نمود این است که پسران شما را گرفته ایشان را بر ارابه ها و سواران خود خواهد گماشت و پیش ارابه هایش خواهند دوید * ۱۲ و ایشان را سرداران هزاره و سرداران پنجاهه برای خود خواهدساخت و بعضی را برای شیار کردن زمینش و درویدن محصولش و ساختن آلات جنگش و اسباب ارابه هایش تعیین خواهد نمود * ۱۳ و دختران شما را برای عطرکشی و طباخی و خبازی خواهد گرفت * ۱۴ و بهترین مزرعه ها و تاکستانها و باغات زیتون شما را گرفته بخادمان خود خواهد داد * ۱۵ و عشر زراعات و تاکستانهای شما را گرفته بخواجه سرایان و خادمان خود خواهد داد * ۱۶ و غلامان و کنیزان و نیکوترین جوانان شما را و الاغهای شما را گرفته برای کار خود خواهد گماشت * ۱۷ و عشر گله های شما را خواهد گرفت و شما غلام او خواهید بود * ۱۸ و در آن روز از دست پادشاه خود که برای خویشتن برگزیده اید فریاد خواهید کرد و خداوند در آن روز شما را اجابت نخواهد نمود * ۱۹ اما قوم از شنیدن قول سموئیل ابا نمودند و گفتند نی بلکه میباید بر ما پادشاهی باشد * ۲۰ تا ما نیز مثل سایر امّتها باشیم و پادشاه ما بر ما داوری کند و پیش روی ما بیرون رفته در جنگهای ما برای ما بجنگد * ۲۱ و سموئیل تمامی سخنان قوم را شنیده آنها را بسمع خداوند رسانید * ۲۲ و خداوند بسموئیل گفت آواز ایشان را بشنو و پادشاهی بر ایشان نصب نما پس سموئیل بمردمان اسرائیل گفت شما هرکس بشهر خود بروید *

باب نهم

۱ و مردی بود از بنیامین که اسمش قَیس بن اَبیئیل بن صرور بن بَکُورَت بن افیح بود و او پسر مرد بنیامینی و مردی زورآور مقتدر بود * ۲ و او را پسری شاؤل نام جوانی خوش اندام بود که در میان بنی اسرائیل کسی از او خوش اندامتر نبود که از کتفش تا ببالا از تمامی قوم بلندتر بود * ۳ و الاغهای قَیس پدر شاؤل گُم شد پس قَیس بپسر خود شاؤل گفت الان یکی از جوانان خود را با خود گرفته برخیز و رفته الاغها را جستجو نما * ۴ پس از کوهستان افرایم گذشته و از زمین شَلِیشَه عبور نموده آنها را نیافتند و از زمین شَعْلیم گذشتند و نبود و از زمین بنیامین گذشته آنها را نیافتند * ۵ و چون بزمین صُوف رسیدند شاؤل بخادمی که همراهش بود گفت بیا برگردیم مبادا پدرم از فکر الاغها گذشته بفکر ما افتد * ۶ او در جواب وی گفت اینک مرد خدائی در این شهر است و او مردی مکرّم است و هر چه میگوید البته واقع میشود الان آنجا برویم شاید از راهی که باید برویم ما را اطلاع بدهد * ۷ شاؤل بخادمش گفت اینک اگر برویم چه چیز برای آن مرد ببریم زیرا نان از ظروف ما تمام شده و هدیه ای نیست که بآن مرد خدا بدهیم پس چه چیز داریم * ۸ و آن خادم باز در جواب شاؤل گفت که اینک در دستم ربع مثقال نقره است آن را بمرد خدا میدهم تا راه ما را بما نشان دهد * ۹ در زمان سابق چون کسی در اسرائیل برای درخواست کردن از خدا میرفت چنین میگفت بیایید تا نزد رائی برویم زیرا نبی امروز را سابق رائی میگفتند * ۱۰ و شاؤل بخادم خود گفت سخن تو نیکوست بیا برویم پس بشهری که مرد خدا در آن بود رفتند * ۱۱ و چون ایشان بفراز شهر بالا میرفتند دختران چند یافتند که برای آب کشیدن بیرون میآمدند و بایشان گفتند آیا رائی در اینجاست * ۱۲ در جواب ایشان گفتند بلی اینک پیش روی شماست حال بشتابید زیرا امروز بشهر آمده است چونکه امروز قوم را در مکان بلند قربانی هست * ۱۳ به مجرد ورود شما بشهر قبل از آنکه بمکان بلند برای خوردن بیایید باو خواهید برخورد زیرا که تا او نیاید قوم غذا نخواهند خورد چونکه او میباید اول قربانی را برکت دهد و بعد از آن دعوت شدگان بخورند پس اینک بروید زیرا که الان او را خواهید یافت * ۱۴ پس بشهر رفتند و چون داخل شهر میشدند اینک سموئیل بمقابل ایشان بیرون آمد تا بمکان بلند برود * ۱۵ و یک روز قبل از آمدنِ شاؤل خداوند بر سموئیل کشف نموده گفت * ۱۶ فردا مثل این وقت شخصی را از زمین بنیامین نزد تو میفرستم او را مسح نما تا بر قوم من اسرائیل رئیس باشد و قوم مرا از دست فلسطینیان رهائی دهد زیرا که بر قوم خود نظر کردم چونکه تضرع ایشان نزد من رسید * ۱۷ و چون سموئیل شاؤل را دید خداوند او را گفت اینک این است شخصی که دربارهاش بتو گفتم که بر قوم من حکومت خواهد نمود * ۱۸ و شاؤل در میان دروازه بسموئیل نزدیک آمده گفت مرا بگو که خانهٔ رائی کجاست * ۱۹ سموئیل در جواب شاؤل گفت من رائی هستم پیش من بمکان بلند برو زیرا که شما امروز با من خواهید خورد و بامدادان تو را رها کرده هرچه در دل خود داری برای تو بیان خواهم کرد * ۲۰ و اما الاغهایت که سه روز قبل از این گم شده است دربارهٔ آنها فکر مکن زیرا پیدا شده است و آرزوی تمامی اسرائیل بر کیست آیا بر تو و بر تمامی خاندان پدر تو نیست * ۲۱ شاؤل در جواب گفت آیا من بنیامینی و از کوچکترین اسباط بنی اسرائیل نیستم و آیا قبیلهٔ من از جمیع قبایل سبط بنیامین کوچکتر نیست پس چرا مثل این سخنان بمن میگویی * ۲۲ و سموئیل شاؤل و خادمش را گرفته ایشان را بمهمانخانه آورد و بر صدر دعوت شدگان که قریب بسی نفر بودند جا داد * ۲۳ و سموئیل بطباخ گفت قسمتی را که بتو دادم و درباره اش بتو گفتم که پیش خود نگاهدار بیاور * ۲۴ پس طباخ ران را با هرچه بر آن بود گرفته پیش شاؤل گذاشت و سموئیل گفت اینک آنچه نگاهداشته شده است پیش خود بگذار و بخور زیرا که تا زمان معین برای تو نگاه داشته شده است از وقتی که گفتم از قوم وعده بخواهم و شاؤل در آن روز با سموئیل غذا خورد * ۲۵ و چون ایشان از مکان بلند بشهر آمدند او با شاؤل بر پشت بام گفتگو کرد * ۲۶ و صبح زود برخاستند و نزد طلوع فجر سموئیل شاؤل را بپشت بام خوانده گفت برخیز تا تو را روانه نمایم پس شاؤل برخاست و هر دو ایشان او و سموئیل بیرون رفتند * ۲۷ و چون ایشان بکنار شهر رسیدند سموئیل بشاؤل گفت خادم را بگو که پیش ما برود و او پیش رفت و اما تو الان بایست تا کلام خدا را بتو بشنوانم *

باب دهم

۱ پس سموئیل ظرف روغن را گرفته بر سر وی ریخت و او را بوسیده گفت آیا این نیست که خداوند تو را مسح کرد تا بر میراث او حاکم شوی * ۲ امروز بعد از رفتنت از نزد من دو مرد نزد قبر راحیل بسرحد بنیامین در صَلْصَح خواهی یافت و تو را خواهند گفت الاغهائی که برای جستن آنها رفته بودی پیدا شده است و اینک پدرت فکر الاغها را ترک کرده بفکر شما افتاده است و میگوید بجهت پسرم چه کنم * ۳ چون از آنجا پیش رفتی و نزد بلوط تابور رسیدی در آنجا سه مرد خواهی یافت که بحضور خدا ببیت ئیل میروند که یکی از آنها سه بزغاله دارد و دیگری سه قرص نان و سومی یک مشگ شراب * ۴ و سلامتی تو را خواهند پرسید و دو نان بتو خواهندداد که از دست ایشان خواهی گرفت * ۵ بعد از آن بجِبْعهٔ خدا که در آنجا قراول فلسطینیان است خواهی آمد و چون در آنجا نزدیک شهر برسی گروهی از انبیا که از مکان بلند بزیر میآیند و در پیش ایشان چنگ و دف و نای و بربط بوده نبوت میکنند بتو خواهند برخورد * ۶ و روح خداوند بر تو مستولی شده با ایشان نبوت خواهی نمود و بمرد دیگر متبدل خواهی شد * ۷ و هنگامی که این علامات بتو رونماید هرچه دستت یابد بکن زیرا خدا با توست * ۸ و پیش من بجِلْجال برو و اینک من برای گذرانیدن قربانیهای سوختنی و ذبح نمودن ذبایح سلامتی نزد تو میآیم و هفت روز منتظر باش تا نزد تو بیایم و تو را اعلام نمایم که چه باید کرد * ۹ و چون رو گردانید تا از نزد سموئیل برود خدا او را قلب دیگر داد و در آن روز جمیع این علامات واقع شد * ۱۰ و چون آنجا بجِبْعَه رسیدند اینک گروهی از انبیا بوی برخوردند و روح خدا بر او مستولی شده در میان ایشان نبوت میکرد * ۱۱ و چون همهٔ کسانی که او را پیشتر میشناختند دیدند که اینک با انبیا نبوت میکند مردم بیکدیگر گفتند این چیست که با پسر قَیس واقع شده است آیا شاؤل نیز از جملهٔ انبیا است * ۱۲ و یکی از حاضرین در جواب گفت اما پدر ایشان کیست از این جهت مَثَل شد که آیا شاؤل نیز از جملهٔ انبیا است * ۱۳ و چون از نبوت کردن فارغ شد بمکان بلند آمد * ۱۴ و عموی شاؤل باو و بخادمش گفت کجا رفته بودید او در جواب گفت برای جستن الاغها و چون دیدیم که نیستند نزد سموئیل رفتیم * ۱۵ عموی شاؤل گفت مرا بگو که سموئیل بشما چه گفت * ۱۶ شاؤل بعموی خود گفت ما را واضحاً خبر داد که الاغها پیدا شده است لیکن دربارهٔ امر سلطنت که سموئیل باو گفته بود او را مخبر نساخت * ۱۷ و سموئیل قوم را در مِصْفَه بحضور خداوند خواند * ۱۸ و ببنی اسرائیل گفت یهُوَه خدای اسرائیل چنین میگوید من اسرائیل را از مصر برآوردم و شما را از دست مصریان و از دست جمیع ممالکی که بر شما ظلم نمودندرهائی دادم * ۱۹ و شما امروز خدای خود را که شما را از تمامی بدیها و مصیبتهای شما رهانید اهانت کرده او را گفتید پادشاهی بر ما نصب نما پس الان با اسباط و هزارههای خود بحضور خداوند حاضر شوید * ۲۰ و چون سموئیل جمیع اسباط اسرائیل را حاضر کرد سبط بنیامین گرفته شد * ۲۱ و سبط بنیامین را با قبایل ایشان نزدیک آورد و قبیلهٔ مَطْرِی گرفته شد و شاؤُل پسر قَیس گرفته شد و چون او را طلبیدند نیافتند * ۲۲ پس بار دیگر از خداوند سؤال کردند که آیا آن مرد باینجا دیگر خواهد آمد خداوند در جواب گفت اینک او خود را در میان اسبابها پنهان کرده است * ۲۳ و دویده او را از آنجا آوردند و چون در میان قوم بایستاد از تمامی قوم از کتف ببالا بلندتر بود * ۲۴ و سموئیل بتمامی قوم گفت آیا شخصی را که خداوند برگزیده است ملاحظه نمودید که در تمامی قوم مثل او کسی نیست و تمامی قوم صدا زده گفتند پادشاه زنده بماند * ۲۵ پس سموئیل رسوم سلطنت را بقوم بیان کرده در کتاب نوشت و آن را بحضور خداوند گذاشت و سموئیل هرکس از تمامی قوم را بخانه اش روانه نمود * ۲۶ و سموئیل نیز بخانهٔ خود بجِبْعه رفت و فوجی از کسانی که خدا دل ایشان را برانگیخت همراه وی رفتند *

۲۷ امّا بعضی پسران بلیعال گفتند این شخص چگونه ما را برهاند و او را حقیر شمرده هدیه برایش نیاوردند امّا او هیچ نگفت *

باب یازدهم

۱ و ناحاش عَمّونی برآمده در برابر یابیش جِلْعاد اُردو زد و جمیع اهل یابیش بناحاش گفتند با ما عهد ببند و تو را بندگی خواهیم نمود * ۲ ناحاش عَمّونی بایشان گفت باین شرط با شما عهد خواهم بست که چشمان راست جمیع شما کنده شود و این را بر تمامی اسرائیل عار خواهم ساخت * ۳ و مشایخ یابیش بوی گفتند ما را هفت روز مهلت بده تا رسولان بتمامی حدود اسرائیل بفرستیم و اگر برای ما رهاننده ای نباشد نزد تو بیرون خواهیم آمد * ۴ پس رسولان بجِبْعَه شاؤل آمده این سخنان را بگوش قوم رسانیدند و تمامی قوم آواز خود را بلند کرده گریستند * ۵ و اینک شاؤل در عقب گاوان از صحرا میآمد و شاؤل گفت قوم را چه شده است که میگریند پس سخنان مردان یابیش را باو باز گفتند * ۶ و چون شاؤل این سخنان را شنید روح خدا بر وی مستولی گشته خشمش بشدت افروخته شد * ۷ پس یک جفت گاو را گرفته آنها را پاره پاره نمود و بدست قاصدان بتمامی حدود اسرائیل فرستاده گفت هر که در عقب شاؤل و سموئیل بیرون نیاید بگاوان او چنین کرده شود آنگاه ترس خداوند بر قوم افتاد که مثل مرد واحد بیرون آمدند * ۸ و ایشان را در بازَق شمرد و بنی اسرائیل سیصد هزار نفر و مردان یهودا سی هزار بودند * ۹ پس برسولانی که آمده بودند گفتند بمردمان یابیش جِلْعاد چنین گویید فردا وقتی که آفتاب گرم شود برای شما خلاصی خواهد شد و رسولان آمده باهل یابیش خبر دادند پس ایشان شاد شدند * ۱۰ و مردان یابیش گفتند فردا نزد شما بیرون خواهیم آمد تا هرچه در نظرتان پسند آید بما بکنید * ۱۱ و در فردای آن روز شاؤل قوم را بسه فرقه تقسیم نمود و ایشان در پاس صبح بمیان لشکرگاه آمده عمونیان را تا گرم شدن آفتاب میزدند و باقیماندگان پراکنده شدند بحدی که دو نفر از ایشان در یک جا نماندند * ۱۲ و قوم بسموئیل گفتند کیست که گفته است آیا شاؤل بر ما سلطنت نماید آن کسان را بیاورید تا ایشان را بکشیم * ۱۳ اما شاؤل گفت کسی امروز کشته نخواهد شد زیرا که خداوند امروز در اسرائیل نجات بعمل آوردهاست * ۱۴ و سموئیل بقوم گفت بیایید تا بجِلْجال برویم و سلطنت را در آنجا از سر نو برقرار کنیم * ۱۵ پس تمامی قوم بجِلْجال رفتند و آنجا در جِلْجال شاؤل را بحضور خداوند پادشاه ساختند و در آنجا ذبایح سلامتی بحضور خداوند ذبح نموده شاؤل و تمامی مردمان اسرائیل در آنجا شادی عظیم نمودند *

باب دوازدهم

۱ و سموئیل بتمامی اسرائیل گفت اینک قول شما را در هرآنچه بمن گفتید شنیدم و پادشاهی بر شما نصب نمودم * ۲ و حال اینک پادشاه پیش روی شما راه میرود و من پیر و مو سفید شده ام و اینک پسران من با شما میباشند و من از جوانی ام تا امروز پیش روی شما سلوک نموده ام * ۳ اینک من حاضرم پس بحضور خداوند و مسیح او بر من شهادت دهید که گاو که را گرفتم و الاغ که را گرفتم و بر که ظلم نموده که را ستم کردم و از دست که رشوه گرفتم تا چشمان خود را بآن کور سازم و آن را بشما رد نمایم * ۴ گفتند بر ما ظلم نکرده ای و بر ماستم ننموده ای و چیزی از دست کسی نگرفته ای * ۵ به ایشان گفت خداوند بر شما شاهد است و مسیح او امروز شاهد است که چیزی در دست من نیافته اید گفتند او شاهد است * ۶ و سموئیل بقوم گفت خداوند است که موسی و هارون را مقیم ساخت و پدران شما را از زمین مصر برآورد * ۷ پس الان حاضر شوید تا بحضور خداوند با شما دربارهٔ همهٔ اعمال عادلهٔ خداوند که با شما و با پدران شما عمل نمود محاجه نمایم * ۸ چون یعقوب بمصر آمد و پدران شما نزد خداوند استغاثه نمودند خداوند موسی و هارون را فرستاد که پدران شما را از مصر بیرون آورده ایشان را در این مکان ساکن گردانیدند * ۹ و چون یهُوَه خدای خود را فراموش کردند ایشان را بدست سِیسَرا سردار لشکر حاصور و بدست فلسطینیان و بدست پادشاه موآب فروخت که با آنها جنگ کردند * ۱۰ پس نزد خداوند فریاد برآورده گفتند گناه کرده ایم زیرا خداوند را ترک کرده بَعْلیم و عَشْتاروت را عبادت نمودهایم و حال ما را از دست دشمنان ما رهائی ده و تو را عبادت خواهیم نمود * ۱۱ پس خداوند یرُبَّعْل و بَدان و یفْتاح و سموئیل را فرستاده شما را از دست دشمنان شما که در اطراف شما بودند رهانید و در اطمینان ساکن شدید * ۱۲ و چون دیدید که ناحاش پادشاه بنیعَمّون بر شما میآید بمن گفتید نی بلکه پادشاهی بر ما سلطنت نماید و حال آنکه یهُوَه خدای شما پادشاه شما بود * ۱۳ و الان اینک پادشاهی که برگزیدید و او را طلبیدید و همانا خداوند بر شما پادشاهی نصب نموده است * ۱۴ اگر از خداوند ترسیده او را عبادت نمایید و قول او را بشنوید و از فرمان خداوند عصیان نورزید و هم شما و هم پادشاهی که بر شما سلطنت میکند یهُوَه خدای خود را پیروی نمایید خوب * ۱۵ و اما اگر قول خداوند را نشنوید و از فرمان خداوند عصیان ورزید آنگاه دست خداوند چنانکه بضد پدران شما بود بضد شما نیز خواهدبود * ۱۶ پس الان بایستید و این کار عظیم را که خداوند بنظر شما بجا میآورد ببینید * ۱۷ آیا امروز وقت درو گندم نیست از خداوند استدعا خواهم نمود و او رعدها و باران خواهد فرستاد تا بدانید و ببینید که شرارتی که از طلبیدن پادشاه برای خود نمودید در نظر خداوند عظیم است * ۱۸ پس سموئیل از خداوند استدعا نمود و خداوند در همان روز رعدها و باران فرستاد و تمامی قوم از خداوند و سموئیل بسیار ترسیدند * ۱۹ و تمامی قوم بسموئیل گفتند برای بندگانت از یهُوَه خدای خود استدعا نما تا نمیریم زیرا که بر تمامی گناهان خود این بدی را افزودیم که برای خود پادشاهی طلبیدیم * ۲۰ و سموئیل بقوم گفت مترسید شما تمامی این بدی را کرده اید لیکن از پیروی خداوند برنگردید بلکه خداوند را بتمامی دل خود عبادت نمایید * ۲۱ و در عقب اباطیلی که منفعت ندارد و رهائی نتواند داد چونکه باطل است برنگردید * ۲۲ زیرا خداوند بخاطر نام عظیم خود قوم خود را ترک نخواهد نمود چونکه خداوند را پسند آمد که شما را برای خود قومی سازد * ۲۳ و اما من حاشا از من که بخداوند گناه ورزیده ترک دعا کردن برای شما نمایم بلکه راه نیکو و راست را بشما تعلیم خواهم داد * ۲۴ لیکن از خداوند بترسید و او را براستی بتمامی دل خود عبادت نمایید و در کارهای عظیمی که برای شما کرده است تفکر کنید * ۲۵ و اما اگر شرارت ورزید هم شما و هم پادشاه شما هلاک خواهید شد *

باب سیزدهم

۱ و شاؤل سی ساله بود که پادشاه شدو چون دو سال بر اسرائیل سلطنت نموده بود * ۲ شاؤل بجهت خود سه هزار نفر از اسرائیل برگزید و از ایشان دو هزار با شاؤل در مِخْماس و در کوه بیت ئیل بودند و یک هزار با یوناتان در جِبْعه بنیامین و اما هرکس از بقیهٔ قوم را بخیمه اش فرستاد * ۳ و یوناتان قراول فلسطینیان را که در جِبْعه بودند شکست داد و فلسطینیان این را شنیدند و شاؤل در تمامی زمین کَرِنّا نواخته گفت که ای عبرانیان بشنوید * ۴ و چون تمامی اسرائیل شنیدند که شاؤل قراول فلسطینیان را شکست داده است و اینکه اسرائیل نزد فلسطینیان مکروه شده اند قوم نزد شاؤل در جِلْجال جمع شدند * ۵ و فلسطینیان سی هزار ارابه و شش هزار سوار و خلقی را که مثل ریگ کنارهٔ دریا بیشمار بودند جمع کردند تا با اسرائیل جنگ نمایند و برآمده در مِخْماس بطرف شرقی بیتآوَن اُردو زدند * ۶ و چون اسرائیلیان را دیدند که در تنگی هستند زیرا که قوم مضطرب بودند پس ایشان خود را در مغاره ها و بیشه ها و گَریوه ها و حفره ها و صخره ها پنهان کردند * ۷ و بعضی از عبرانیان از اردن بزمین جاد و جِلْعاد عبور کردند و شاؤل هنوز در جِلْجال بود و تمامی قوم در عقب اولرزان بودند * ۸ پس هفت روز موافق وقتی که سموئیل تعیین نموده بود درنگ کرد اما سموئیل بجِلْجال نیامد و قوم از او پراکنده میشدند * ۹ و شاؤل گفت قربانی سوختنی و ذبایح سلامتی را نزد من بیاورید و قربانی سوختنی را گذرانید * ۱۰ و چون از گذرانیدن قربانی سوختنی فارغ شد اینک سموئیل برسید و شاؤل بجهت تحیتش باستقبال وی بیرون آمد * ۱۱ و سموئیل گفت چه کردی شاؤل گفت چون دیدم که قوم از نزد من پراکنده میشوند و تو در روزهای معین نیامدی و فلسطینیان در مِخْماس جمع شده اند * ۱۲ پس گفتم الان فلسطینیان بر من در جِلْجال فرود خواهند آمد و من رضامندی خداوند را نطلبیدم پس خویشتن را مجبور ساخته قربانی سوختنی را گذرانیدم * ۱۳ و سموئیل بشاؤل گفت احمقانه عمل نمودی و امری که یهُوَه خدایت بتو امر فرموده است بجا نیاوردی زیرا که حال خداوند سلطنت تو را بر اسرائیل تا بابد برقرار میداشت * ۱۴ لیکن الان سلطنت تو استوار نخواهد ماند و خداوند بجهت خویش مردی موافق دل خود طلب نموده است و خداوند او را مأمور کرده است که پیشوای قوم وی باشد چونکه تو فرمان خداوند را نگاه نداشتی * ۱۵ و سموئیل برخاسته از جِلْجال بجِبْعَه بنیامین آمد و شاؤل قومی را که همراهش بودند بقدر ششصد نفر سان دید * ۱۶ و شاؤل و پسرش یوناتان و قومی که با ایشان حاضر بودند در جِبْعه بنیامین ماندند و فلسطینیان در مِخْماس اردو زدند * ۱۷ وتاراج کنندگان از اُردوی فلسطینیان در سه فرقه بیرون آمدند که یک فرقه از ایشان براه عُفْرَه بزمین شُوعال توجه نمودند * ۱۸ و فرقهٔ دیگر براه بیت حُورون میل کردند و فرقهٔ سوم براه حدی که مشرف بر درّهٔ صَبُوعیم بجانب بیابان است توجه نمودند * ۱۹ و در تمام زمین اسرائیل آهنگری یافت نمیشد زیرا که فلسطینیان میگفتند مبادا عبرانیان برای خود شمشیر یا نیزه بسازند * ۲۰ و جمیع اسرائیلیان نزد فلسطینیان فرود میآمدند تا هر کس بیل و گاوآهن و تبر و داس خود را تیز کند * ۲۱ اما بجهت بیل و گاوآهن و چنگال سه دندانه و تبر و برای تیز کردن آهن گاوران سوهان داشتند * ۲۲ و در روز جنگ شمشیر و نیزه در دست تمامی قومی که با شاؤل و یوناتان بودند یافت نشد اما نزد شاؤل و پسرش یوناتان بود * ۲۳ و قراول فلسطینیان بمعبر مِخْماس بیرون آمدند *

باب چهاردهم

۱ و روزی واقع شد که یوناتان پسر شاؤل بجوان سلاحدار خود گفت بیا تا بقراول فلسطینیان که بآن طرفند بگذریم اما پدر خود را خبر نداد * ۲ و شاؤل در کنارهٔ جِبْعَه زیر درخت اناری که در مِغْرُون است ساکن بود و قومی که همراهش بودند تخمیناً ششصد نفر بودند * ۳ و اِخَیا ابن اَخیطوب برادر اِیخابُود بنفینَحاس بن عیلی کاهن خداوند در شیلوه با ایفود ملبس شده بود و قوم از رفتن یوناتان خبر نداشتند * ۴ و در میان معبرهائی که یوناتان میخواست از آنها نزد قراول فلسطینیان بگذرد یک صخرهٔ تیز باین طرف و یک صخرهٔ تیز بآن طرف بود که اسم یکی بوصیص و اسم دیگری سِنَه بود * ۵ و یکی از این صخره ها بطرف شمال در برابر مِخْماس ایستاده بود و دیگری بطرف جنوب در برابر جِبْعه * ۶ و یوناتان بجوان سلاحدار خود گفت بیا نزد قراول این نامختونان بگذریم شاید خداوند برای ما عمل کند زیرا که خداوند را از رهانیدن با کثیر یا با قلیل مانعی نیست * ۷ و سلاحدارش بوی گفت هر چه در دلت باشد عمل نما پیش برو اینک من موافق رأی تو با تو هستم * ۸ و یوناتان گفت اینک ما بطرف این مردمان گذر نماییم و خود را بآنها ظاهر سازیم * ۹ اگر بما چنین گویند بایستید تا نزد شما برسیم آنگاه در جای خود خواهیم ایستاد و نزد ایشان نخواهیم رفت * ۱۰ اما اگر چنین گویند که نزد ما برآیید آنگاه خواهیم رفت زیرا خداوند ایشان را بدست ما تسلیم نموده است و بجهت ما این علامت خواهد بود * ۱۱ پس هر دو ایشان خویشتن را بقراول فلسطینیان ظاهر ساختند و فلسطینیان گفتند اینک عبرانیان از حفره هائی که خود را در آنها پنهان ساخته اند بیرون میآیند * ۱۲ و قراولان یوناتان و سلاحدارش را خطاب کرده گفتند نزد ما برآیید تا چیزی بشما نشان دهیم و یوناتان بسلاحدار خود گفت که در عقب من بیا زیرا خداوند ایشان را بدست اسرائیل تسلیم نموده است * ۱۳ و یوناتان بدست و پای خود نزد ایشان بالا رفت و سلاحدارش در عقب وی و ایشان پیش روی یوناتان افتادند و سلاحدارش در عقب اومی کُشت * ۱۴ و این کشتار اول که یوناتان و سلاحدارش کردند بقدر بیست نفر بود در قریب نصف شیار یک جفت گاو زمین * ۱۵ و در اردو و صحرا و تمامی قوم تزلزل در افتاد و قراولان و تاراجکنندگان نیز لرزان شدند و زمین متزلزل شد پس تزلزل عظیمی واقع گردید * ۱۶ و دیده بانان شاؤل در جِبْعه بنیامین نگاه کردند و اینک آن انبوه گداخته شده بهر طرف پراکنده میشدند * ۱۷ و شاؤل بقومی که همراهش بودند گفت الان تفحّص کنید و ببینید از ما که بیرون رفته است پس تفحّص کردند که اینک یوناتان و سلاحدارش حاضر نبودند * ۱۸ و شاؤل باَخِیا گفت تابوت خدا را نزدیک بیاور زیرا تابوت خدا در آن وقت همراه بنی اسرائیل بود * ۱۹ و واقع شد چون شاؤل با کاهن سخن میگفت که اغتشاش در اُردوی فلسطینیان زیاده و زیاده میشد و شاؤل بکاهن گفت دست خود را نگاهدار * ۲۰ و شاؤل و تمامی قومی که با وی بودند جمع شده بجنگ آمدند و اینک شمشیر هر کس بضد رفیقش بود و قتال بسیار عظیمی بود * ۲۱ و عبرانیانی که قبل از آن با فلسطینیان بودند و همراه ایشان از اطراف باُردو آمده بودند ایشان نیز نزد اسرائیلیانی که با شاؤل و یوناتان بودند برگشتند * ۲۲ و تمامی مردان اسرائیل نیز که خود را در کوهستان افرایم پنهان کرده بودند چون شنیدند که فلسطینیان منهزم شده اند ایشان را در جنگ تعاقب نمودند * ۲۳ پس خداوند در آن روز اسرائیل را نجات داد و جنگ تا بیتآوَن رسید * ۲۴ و مردان اسرائیل آن روز در تنگی بودند زیرا که شاؤل قوم را قسم داده گفته بود تا من از دشمنان خود انتقام نکشیده باشم ملعون باد کسی که تا شام طعام بخورد و تمامی قوم طعام نچشیدند * ۲۵ و تمامی قوم بجنگلی رسیدند که در آنجا عسل بر روی زمین بود * ۲۶ و چون قوم بجنگل داخل شدند اینک عسل میچکید اما احدی دست خود را بدهانش نبرد زیرا قوم از قَسَم ترسیدند * ۲۷ لیکن یوناتان هنگامی که پدرش بقوم قسم میداد نشنیده بود پس نوک عصائی را که در دست داشت دراز کرده آن را بشان عسل فرو برد و دست خود را بدهانش برده چشمان او روشن گردید * ۲۸ و شخصی از قوم باو توجه نموده گفت پدرت قوم را قسم سخت داده گفت ملعون باد کسی که امروز طعام خورد و قوم بیتاب شده بودند * ۲۹ و یوناتان گفت پدرم زمین را مضطرب ساخته است الان ببینید که چشمانم چه قدر روشن شده است که اندکی از این عسل چشیده ام * ۳۰ و چه قدر زیاده اگر امروز قوم از غارت دشمنان خود که یافته اند بی ممانعت میخوردند آیا قتال فلسطینیان بسیار زیاده نمیشد * ۳۱ و در آن روز فلسطینیان را از مخماس تا اَیلُون منهزم ساختند و قوم بسیار بیتاب شدند * ۳۲ و قوم بر غنیمت حمله کرده از گوسفندان و گاوان و گوساله ها گرفته بر زمین کشتند و قوم آنها را با خون خوردند * ۳۳ و شاؤل را خبر داده گفتند اینک قوم بخداوند گناه ورزیده با خون میخورند گفت شما خیانت ورزیده اید امروز سنگی بزرگ نزد من بغلطانید * ۳۴ و شاؤل گفت خود را در میان قوم منتشر ساخته بایشان بگویید هر کس گاو خود و هر کس گوسفند خود را نزد من بیاورد و در اینجا ذبح نموده بخورید و بخدا گناه نورزیده با خون مخورید و تمامی قوم در آن شب هر کس گاوش را با خود آورده در آنجا ذبح کردند * ۳۵ و شاؤل مذبحی برای خداوند بنا کرد و این مذبح اول بود که برای خداوند بنا نمود * ۳۶ و شاؤل گفت امشب در عقب فلسطینیان برویم و آنها را تا روشنائی صبح غارت کرده از ایشان احدی را باقی نگذاریم ایشان گفتند هر چه در نظرت پسند آید بکن و کاهن گفت در اینجا بخدا تقرب بجوییم * ۳۷ و شاؤل از خدا سؤال نمود که آیا از عقب فلسطینیان برویم و آیا ایشان را بدست اسرائیل خواهی داد اما در آن روز او را جواب نداد * ۳۸ آنگاه شاؤل گفت ای تمامی رؤسای قوم باینجا نزدیک شوید و بدانید و ببینید که امروز این گناه در چه چیز است * ۳۹ زیرا قسم بحیات خداوند رهانندهٔ اسرائیل که اگر در پسرم یوناتان هم باشد البته خواهد مـرد لیکن از تمامی قوم احدی باو جواب نداد * ۴۰ پس بتمامی اسرائیل گفت شما بیک طرف باشید و من با پسر خود یوناتان بیک طرف باشیم و قوم بشاؤل گفتند هر چه در نظرت پسند آید بکن * ۴۱ و شاؤل بیهُوَه خدای اسرائیل گفت قرعه ای راست بده پس یوناتان و شاؤل گرفته شدند و قوم رها گشتند * ۴۲ و شاؤل گفت در میان من و پسرم یوناتان قرعه بیندازید و یوناتان گرفته شد * ۴۳ و شاؤل بیوناتان گفت مرا خبر ده که چه کرده ای و یوناتان باو خبر داده گفت بنوک عصائی که در دست دارم اندکی عسل چشیدم و اینک باید بمیرم * ۴۴ و شاؤل گفت خدا چنین بلکه زیاده از این بکند ای یوناتان زیرا البته خواهی مُرد * ۴۵ اما قوم بشاؤل گفتند آیا یوناتان که نجات عظیم را در اسرائیل کرده است باید بمیرد حاشا قسم بحیات خداوند که مویی از سرش بزمین نخواهد افتاد زیرا که امروز با خدا عمل نموده است پس قوم یوناتان را خلاص نمودند که نمُرد * ۴۶ و شاؤل از تعاقب فلسطینیان باز آمد و فلسطینیان بجای خود رفتند * ۴۷ و شاؤل عنانِ سلطنت اسرائیل را بدست گرفت و با جمیع دشمنان اطراف خود یعنی با موآب و بنیعَمّون و اَدوم و مُلوک صُوبَه و فلسطینیان جنگ کرد و بهر طرف که توجه مینمود غالب میشد * ۴۸ و بدلیری عمل مینمود و عمالیقیان را شکست داده اسرائیل را از دست تاراج کنندگان ایشان رهانید * ۴۹ و پسران شاؤل یوناتان و یشوِی و مَلْکیشو بودند و اسمهای دخترانش این است اسم نخستزادهاش میرَب و اسم کوچک میکال * ۵۰ و اسم زن شاؤل اَخینوعام دختر اَخیمَعاص بود و اسم سردار لشکرش اَبْنِیر بن نِیر عموی شاؤل بود * ۵۱ و قَیس پدر شاؤل بود و نِیر پدر اَبْنِیر و پسر اَبیئیل بود * ۵۲ و در تمامی روزهای شاؤل با فلسطینیان جنگ سخت بود و هر صاحب قوت و صاحب شجاعت که شاؤل میدید او را نزد خود میآورد *

باب پانزدهم

۱ و سموئیل بشاؤل گفت خداوند مرا فرستاد که ترا مسح نمایم تا بر قوم او اسرائیل پادشاه شوی پس الان آواز کلام خداوند را بشنو * ۲ یهُوَه صبایوت چنین میگوید آنچه عمالیق باسرائیل کرد بخاطر داشته ام که چگونه هنگامی که از مصر برمیآمد با او در راه مقاومت کرد * ۳ پس الان برو و عمالیق را شکست داده جمیع مایملک ایشان را بالکل نابود ساز و بر ایشان شفقت مفرما بلکه مرد و زن و طفل و شیرخواره و گاو و گوسفند و شتر و الاغ را بکُش * ۴ پس شاؤل قوم را طلبید و از ایشان دویست هزار پیاده و ده هزار مرد از یهودا در طَلایم سان دید * ۵ و شاؤل بشهر عمالیق آمده در وادی کمین گذاشت * ۶ و شاؤل بقینیان گفت بروید و برگشته از میان عَمالَقَه دور شوید مبادا شما را با ایشان هلاک سازم و حال آنکه شما با همهٔ بنی اسرائیل هنگامی که از مصر برآمدند احسان نمودید پس قینیان از میان عَمالَقَه دور شدند * ۷ و شاؤل عَمالَقَه را از حَوِیلَه تا شور که در برابر مصر است شکست داد * ۸ و اَجاج پادشاه عَمالیق را زنده گرفت و تمامی خلق را بدم شمشیر بالکل هلاک ساخت * ۹ و اما شاؤل و قومْ اجاج را و بهترین گوسفندان و گاوان و پرواریها و بره ها و هر چیز خوب را دریغ نموده نخواستند آنها را هلاک سازند لیکن هر چیز خوار و بی قیمت را بالکل نابود ساختند * ۱۰ و کلام خداوند بر سموئیل نازل شده گفت * ۱۱ پشیمان شدم که شاؤل را پادشاه ساختم زیرا از پیروی من برگشته کلام مرا بجانیاورده است و سموئیل خشمناک شده تمامی شب نزد خداوند فریاد برآورد * ۱۲ و بامدادان سموئیل برخاست تا شاؤل را ملاقات نماید و سموئیل را خبر داده گفتند که شاؤل بکَرْمَل آمد و اینک بجهت خویشتن ستونی نصب نمود و دور زده گذشت و در جِلْجال فرود آمده است * ۱۳ و چون سموئیل نزد شاؤل رسید شاؤل باو گفت برکت خداوند بر تو باد من فرمان خداوند را بجا آوردم * ۱۴ سموئیل گفت پس این صدای گوسفندان در گوش من و بانگ گاوان که من میشنوم چیست * ۱۵ شاؤل گفت اینها را از عَمالَقَه آورده اند زیرا قوم بهترین گوسفندان و گاوان را دریغ داشتند تا برای یهُوَه خدایت قربانی نمایند و بقیه را بالکل هلاک ساختیم * ۱۶ سموئیل بشاؤل گفت تأمل نما تا آنچه خداوند دیشب بمن گفت بتو بگویم او وی را گفت بگو * ۱۷ و سموئیل گفت هنگامی که تو در نظر خود کوچک بودی آیا رئیس اسباط اسرائیل نشدی و آیا خداوند تو را مسح نکرد تا بر اسرائیل پادشاه شوی * ۱۸ و خداوند تو را براهی فرستاده گفت این عَمالَقَه گناهکار را بالکل هلاک ساز و با ایشان جنگ کن تا نابود شوند * ۱۹ پس چرا قول خداوند را نشنیدی بلکه بر غنیمت هجوم آورده آنچه را که در نظر خداوند بد است عمل نمودی * ۲۰ شاؤل بسموئیل گفت قول خداوند را استماع نمودم و براهی که خداوند مرا فرستاد رفتم و اَجاج پادشاه عَمالَقَه را آوردم و عَمالَقَه را بالکل هلاک ساختم * ۲۱ اما قوم از غنیمت گوسفندان و گاوان یعنی بهترین آنچه حرام شده بود گرفتند تا برای یهُوَه خدایت در جِلْجال قربانی بگذرانند * ۲۲ سموئیل گفت آیا خداوند بقربانیهای سوختنی و ذبایح خوشنود است یا باطاعت فرمان خداوند اینک اطاعت از قربانیها و گوش گرفتن از پیه قوچها نیکوتر است * ۲۳ زیرا که تمرّد مثل گناه جادوگری است و گردنکشی مثل بت پرستی و ترافیم است چونکه کلام خداوند را ترک کردی او نیز تو را از سلطنت رد نمود * ۲۴ و شاؤل بسموئیل گفت گناه کردم زیرا از فرمان خداوند و سخن تو تجاوز نمودم چونکه از قوم ترسیده قول ایشان را شنیدم * ۲۵ پس حال تمنا اینکه گناه مرا عفو نمائی و با من برگردی تا خداوند را عبادت نمایم * ۲۶ سموئیل بشاؤل گفت با تو برنمی گردم چونکه کلام خداوند را ترک نموده ای خداوند نیز تو را از پادشاه بودن بر اسرائیل رد نموده است * ۲۷ و چون سموئیل برگشت تا روانه شود او دامـن جامهٔ او را بگرفت که پاره شد * ۲۸ و سموئیل وی را گفت امروز خداوند سلطنت اسرائیل را از تو پاره کرده آن را بهمسایه ات که از تو بهتر است داده است * ۲۹ و نیز جلال اسرائیل دروغ نمیگوید و تغییر بارادهٔ خود نمیدهد زیرا او انسان نیست که بارادهٔ خود تغییر دهد * ۳۰ گفت گناه کرده ام حال تمنا اینکه مرا بحضور مشایخ قومم و بحضور اسرائیل محترم داری و همراه من برگردی تا یهُوَه خدایت را عبادت نمایم * ۳۱ پس سموئیل در عقب شاؤل برگشت و شاؤل خداوند را عبادت نمود * ۳۲ و سموئیل گفت اجاج پادشاه عمالیق را نزد من بیاورید و اجاج بخرمی نزد او آمد و اَجاج گفت بدرستی که تلخی موت گذشته است * ۳۳ و سموئیل گفت چنانکه شمشیر تو زنان را بی اولاد کرده است همچنین مادر تو از میان زنان بی اولاد خواهد شد و سموئیل اجاج را بحضور خداوند در جِلْجال پاره پاره کرد * ۳۴ و سموئیل برامَه رفت و شاؤل بخانهٔ خود بجِبْعه شاؤل برآمد * ۳۵ و سموئیل برای دیدن شاؤل تا روز وفاتش دیگر نیامد اما سموئیل برای شاؤل ماتم میگرفت و خداوند پشیمان شده بود که شاؤل را بر اسرائیل پادشاه ساخته بود *

باب شانزدهم

۱ و خداوند بسموئیل گفت تا بکی تو برای شاؤل ماتم میگیری چونکه من او را از سلطنت نمودن بر اسرائیل رد نمودم پس حقّهٔ خود را از روغن پر کرده بیا تا تو را نزد یسّای بیت لحمی بفرستم زیرا که از پسرانش پادشاهی برای خود تعیین نموده ام * ۲ سموئیل گفت چگونه بروم اگر شاؤل بشنود مرا خواهد کُشت خداوند گفت گوساله ای همراه خود ببر و بگو که بجهت گذرانیدن قربانی برای خداوند آمده ام * ۳ و یسّا را بقربانی دعوت نما و من تو را اعلام مینمایم که چه باید بکنی و کسی را که بتو امر نمایم برای من مسح نما * ۴ و سموئیل آنچه را که خداوند باو گفته بود بجا آورده ببیت لحم آمد و مشایخ شهر لرزان شده باستقبال او آمدند و گفتند آیا با سلامتی میآیی * ۵ گفت با سلامتی بجهت قربانی گذرانیدن برای خداوند آمده ام پس خود راتقدیس نموده همراه من بقربانی بیایید و او یسّا و پسرانش را تقدیس نموده ایشان را بقربانی دعوت نمود * ۶ و واقع شد که چون آمدند بر الیآب نظر انداخته گفت یقیناً مسیح خداوند بحضور وی است * ۷ اما خداوند بسموئیل گفت بچهره اش و بلندی قامتش نظر منما زیرا او را رد کرده ام چونکه خداوند مثل انسان نمینگرد زیرا که انسان بظاهر مینگرد و خداوند بدل مینگرد * ۸ و یسّا ابیناداب را خوانده او را از حضور سموئیل گذرانید و او گفت خداوند این را نیز برنگزیده است * ۹ و یسّا شَمّاه را گذرانید و او گفت خداوند این را نیز برنگزیده است * ۱۰ و یسّا هفت پسر خود را از حضور سموئیل گذرانید و سموئیل بیسّا گفت خداوند اینها را برنگزیده است * ۱۱ و سموئیل بیسّا گفت آیا پسرانت تمام شدند گفت کوچکتر هنوز باقی است و اینک او گله را میچراند و سموئیل بیسّا گفت بفرست و او را بیاور زیرا که تا او باینجا نیاید نخواهیم نشست * ۱۲ پس فرستاده او را آورد و او سرخرو و نیکوچشم و خوش منظر بود و خداوند گفت برخاسته او را مسح کن زیرا که همین است * ۱۳ پس سموئیل حُقّهٔ روغن را گرفته او را در میان برادرانش مسح نمود و از آن روز ببعد روح خداوند بر داود مستولی شد و سموئیل برخاسته برامه رفت * ۱۴ و روح خداوند از شاؤل دور شد و روح بد از جانب خداوند او را مضطرب میساخت * ۱۵ و بندگان شاؤل وی را گفتند اینک روح بد ازجانب خدا تو را مضطرب میسازد * ۱۶ پس آقای ما بندگان خود را که بحضورت هستند امر فرماید تا کسی را که بر بربط نواختن ماهر باشد بجویند و چون روح بد از جانب خدا بر تو بیاید بدست خود بنوازد و تو را نیکو خواهد شد * ۱۷ و شاؤل ببندگان خود گفت الان کسی را که بنواختن ماهر باشد برای من پیدا کرده نزد من بیاورید * ۱۸ و یکی از خادمانش در جواب وی گفت اینک پسر یسّای بیت لحمی را دیدم که بنواختن ماهر و صاحب شجاعت و مرد جنگ آزموده و فصیح زبان و شخص نیکو صورت است و خداوند با وی میباشد * ۱۹ پس شاؤل قاصدان نزد یسّا فرستاده گفت پسرت داود را که با گوسفندان است نزد من بفرست * ۲۰ آنگاه یسّا یک بار الاغ از نان و یک مشگ شراب و یک بزغاله گرفته بدست پسر خود داود نزد شاؤل فرستاد * ۲۱ و داود نزد شاؤل آمده بحضور وی ایستاد و او وی را بسیار دوست داشت و سلاحدار او شد * ۲۲ و شاؤل نزد یسّا فرستاده گفت داود نزد من بماند زیرا که بنظرم پسند آمد * ۲۳ و واقع میشد هنگامی که روح بد از جانب خدا بر شاؤل میآمد که داود بربط گرفته بدست خود مینواخت و شاؤل را راحت و صحت حاصل میشد و روح بد از او میرفت *

باب هفدهم

۱ و فلسطینیان لشکر خود را برای جنگ جمع نموده در سُوکُوه که در یهودیه است جمع شدند و در میان سُوکُوه و عَزیقَه در اَفَسْدمّیم اردو زدند * ۲ و شاؤل و مردان اسرائیل جمع شده در درّه ایلاه اُردو زده بمقابلۀفلسطینیان صف آرائی کردند * ۳ و فلسطینیان بر کوه از یک طرف ایستادند و اسرائیلیان بر کوه بطرف دیگر ایستادند و درّه در میان ایشان بود * ۴ و از اُردوی فلسطینیان مرد مبارزی مسمّی بجُلْیات که از شهر جَتّ بود بیرون آمد و قدش شش ذراع و یک وجب بود * ۵ و بر سر خود خود برنجینی داشت و بزرهٔ فلسی ملبس بود و وزن زرهاش پنج هزار مثقال برنج بود * ۶ و بر ساقهایش ساقبندهای برنجین و در میان کتفهایش مزراق برنجین بود * ۷ و چوب نیزهاش مثل نورد جولاهگان و سرنیزهاش ششصد مثقال آهن بود و سپردارش پیش او میرفت * ۸ و او ایستاده افواج اسرائیل را صدا زد و بایشان گفت چرا بیرون آمده صف آرائی نمودید آیا من فلسطینی نیستم و شما بندگان شاؤل برای خود شخصی برگزینید تا نزد من درآید * ۹ اگر او بتواند با من جنگ کرده مرا بکشد ما بندگان شما خواهیم شد و اگر من بر او غالب آمده او را بکشم شما بندگان ما شده ما را بندگی خواهید نمود * ۱۰ و فلسطینی گفت من امروز فوجهای اسرائیل را بننگ میآورم شخصی بمن بدهید تا با هم جنگ نماییم * ۱۱ و چون شاؤل و جمیع اسرائیلیان این سخنان فلسطینی را شنیدند هراسان شده بسیار بترسیدند * ۱۲ و داود پسر آن مرد افراتی بیت لحم یهودا بود که یسّا نام داشت و او را هشت پسر بود و آن مرد در ایام شاؤل در میان مردمان پیر و سالخورده بود * ۱۳ و سه پسر بزرگ یسّا روانه شده در عقب شاؤل بجنگ رفتند و اسم سه پسرش که بجنگ رفته بودند نخستزاده اش اَلِیآب و دومش اَبِیناداب و سوم شَمّاه بود * ۱۴ و داود کوچکتر بود و آن سه بزرگ در عقب شاؤل رفته بودند * ۱۵ وداود از نزد شاؤل آمد و رفت میکرد تا گوسفندان پدر خود را در بیت لحم بچراند * ۱۶ و آن فلسطینی صبح و شام میآمد و چهل روز خود را ظاهر میساخت * ۱۷ و یسّا بپسر خود داود گفت الان بجهت برادرانت یک اِیفَه از این غلهٔ برشته و این ده قرص نان را بگیر و باردو نزد برادرانت بشتاب * ۱۸ و این ده قطعهٔ پنیر را برای سردار هزارهٔ ایشان ببر و از سلامتی برادرانت بپرس و از ایشان نشانی ای بگیر * ۱۹ و شاؤل و آنها و جمیع مردان اسرائیل در درهٔ ایلاه بودند و با فلسطینیان جنگ میکردند * ۲۰ پس داود بامدادان برخاسته گله را بدست چوپان واگذاشت و برداشته چنانکه یسّا او را امر فرموده بود برفت و بسنگر اردو رسید وقتی که لشکر بمیدان بیرون رفته برای جنگ نعره میزدند * ۲۱ و اسرائیلیان و فلسطینیان لشکر بمقابل لشکر صف آرائی کردند * ۲۲ و داود اسبابی را که داشت بدست نگاهبان اسباب سپرد و بسوی لشکر دویده آمد و سلامتی برادران خود را بپرسید * ۲۳ و چون با ایشان گفتگو میکرد اینک آن مرد مبارز فلسطینی جَتّی که اسمش جُلْیات بود از لشکر فلسطینیان برآمده مثل پیش سخن گفت و داود شنید * ۲۴ و جمیع مردان اسرائیل چون آن مرد را دیدند از حضورش فرار کرده بسیار ترسیدند * ۲۵ و مردان اسرائیل گفتند آیا این مرد را که برمی آید دیدید یقیناً برای بننگ آوردن اسرائیل برمی آید و هر که او را بکشد پادشاه او را از مال فراوان دولتمند سازد و دختر خود را باو دهد و خانهٔ پدرش را در اسرائیل آزاد خواهد ساخت * ۲۶ و داود کسانی را که نزد او ایستاده بودند خطاب کرده گفت بشخصی که این فلسطینی را بکُشد و این ننگ را از اسرائیل بردارد چه خواهد شد زیرا که این فلسطینی نامختون کیست که لشکرهای خدای حی را بننگ آورد * ۲۷ و قوم او را بهمین سخنان خطاب کرده گفتند بشخصی که او را بکشد چنین خواهد شد * ۲۸ و چون با مردمان سخن میگفتند برادر بزرگش اَلِیآب شنید و خشم اَلِیآب بر داود افروخته شده گفت برای چه اینجا آمدی و آن گلهٔ قلیل را در بیابان نزد که گذاشتی من تکبر و شرارت دل تو را میدانم زیرا برای دیدن جنگ آمده ای * ۲۹ داود گفت الان چه کردم آیا سببی نیست * ۳۰ پس از وی بطرف دیگری رو گردانیده بهمین طور گفت و مردمان او را مثل پیشتر جواب دادند * ۳۱ و چون سخنانی که داود گفت مسموع شد شاؤل را مخبر ساختند و او وی را طلبید * ۳۲ و داود بشاؤل گفت دل کسی بسبب او نیفتد بنده ات میرود و با این فلسطینی جنگ میکند * ۳۳ شاؤل بداود گفت تو نمیتوانی بمقابل این فلسطینی بروی تا با وی جنگ نمائی زیرا که تو جوان هستی و او از جوانی اش مرد جنگی بوده است * ۳۴ داود بشاؤل گفت بنده ات گلهٔ پدر خود را میچرانید که شیر و خرسی آمده بره ای از گله ربودند * ۳۵ و من آن را تعاقب نموده کشتم و از دهانش رهانیدم و چون بطرف من بلند شد ریش او را گرفته او را زدم و کشتم * ۳۶ بنده ات هم شیر و هم خرس را کشت و این فلسطینی نامختون مثل یکی از آنها خواهد بود چونکه لشکرهای خدای حی را بننگ آورده است * ۳۷ و داود گفت خداوند که مرا ازچنگ شیر و از چنگ خرس رهانید مرا از دست این فلسطینی خواهد رهانید و شاؤل بداود گفت برو و خداوند با تو باد * ۳۸ و شاؤل لباس خود را بداود پوشانید و خود برنجینی بر سرش نهاد و زره ای باو پوشانید * ۳۹ و داود شمشیرش را بر لباس خود بست و میخواست که برود زیرا که آنها را نیازموده بود و داود بشاؤل گفت با اینها نمیتوانم رفت چونکه نیازموده ام پس داود آنها را از بر خود بیرون آورد * ۴۰ و چوبدستی خود را بدست گرفته پنج سنگ مالیده از نهر سوا کرد و آنها را در کیسهٔ شبانی که داشت یعنی در انبان خود گذاشت و فلاخنش را بدست گرفته بآن فلسطینی نزدیک شد * ۴۱ و آن فلسطینی همی آمد تا بداود نزدیک شد و مردی که سپرش را برمیداشت پیش رویش میآمد * ۴۲ و فلسطینی نظر افکنده داود را دید و او را حقیر شمرد زیرا جوانی خوشرو و نیکومنظر بود * ۴۳ و فلسطینی بداود گفت آیا من سگ هستم که با چوبدستی نزد من میآیی و فلسطینی داود را بخدایان خود لعنت کرد * ۴۴ و فلسطینی بداود گفت نزد من بیا تا گوشت تو را بمرغان هوا و درندگان صحرا بدهم * ۴۵ داود بفلسطینی گفت تو با شمشیر و نیزه و مزراق نزد من میآیی اما من باسم یهُوَه صبایوت خدای لشکرهای اسرائیل که او را بننگ آورده ای نزد تو میآیم * ۴۶ و خداوند امروز تو را بدست من تسلیم خواهد کرد و تو را زده سر تو را از تنت جدا خواهم کرد و لاشه های لشکر فلسطینیان را امروز بمرغان هوا و درندگان زمین خواهم داد تا تمامی زمین بدانند که در اسرائیل خدائی هست * ۴۷ و تمامی این جماعت خواهند دانست که خداوند بشمشیر و نیزه خلاصی نمیدهد زیرا که جنگ از آن خداوند است و او شما را بدست ما خواهد داد * ۴۸ و چون فلسطینی برخاسته پیش آمد و بمقابلهٔ داود نزدیک شد داود شتافته بمقابلهٔ فلسطینی بسوی لشکر دوید * ۴۹ و داود دست خود را بکیسه اش برد و سنگی از آن گرفته از فلاخن انداخت و بپیشانی فلسطینی زد و سنگ بپیشانی او فرو رفت که بر روی خود بر زمین افتاد * ۵۰ پس داود بر فلسطینی با فلاخن و سنگ غالب آمده فلسطینی را زد و کشت و در دست داود شمشیری نبود * ۵۱ و داود دویده بر آن فلسطینی ایستاد و شمشیر او را گرفته از غلافش کشید و او را کشته سرش را با آن از تنش جدا کرد و چون فلسطینیان مبارز خود را کشته دیدند گریختند * ۵۲ و مردان اسرائیل و یهودا برخاستند و نعره زده فلسطینیان را تا جَتّ و تا دروازههای عَقْرُون تعاقب نمودند و مجروحان فلسطینیان براه شَعَرَیم تا بجَتّ و عَقْرُون افتادند * ۵۳ و بنی اسرائیل از تعاقب نمودن فلسطینیان برگشتند و اُردوی ایشان را غارت نمودند * ۵۴ و داود سر فلسطینی را گرفته باورشلیم آورد اما اسلحهٔ او را در خیمهٔ خود گذاشت * ۵۵ و چون شاؤلْ داود را دید که بمقابلهٔ فلسطینی بیرون میرود بسردار لشکرش اَبْنیر گفت ای اَبْنیر این جوان پسر کیست اَبْنیرگفت ای پادشاه بجان تو قَسَم که نمیدانم * ۵۶ پادشاه گفت بپرس که این جوان پسر کیست * ۵۷ و چون داود از کشتن فلسطینی برگشت اَبْنیر او را گرفته بحضور شاؤل آورد و سر آن فلسطینی در دستش بود *

۵۸ و شاؤل وی را گفت ای جوان تو پسر کیستی داود گفت پسر بنده ات یسّای بیت لحمی هستم *

باب هجدهم

۱ و واقع شد که چون از سخن گفتن با شاؤل فارغ شد دل یوناتان بر دل داود چسبید و یوناتان او را مثل جان خویش دوست داشت * ۲ و در آن روز شاؤل وی را گرفته نگذاشت که بخانهٔ پدرش برگردد * ۳ و یوناتان با داود عهد بست چونکه او را مثل جان خود دوست داشته بود * ۴ و یوناتان ردائی را که در برش بود بیرون کرده آن را بداود داد و رخت خود حتی شمشیر و کمان و کمربند خویش را نیز * ۵ و داود بهر جائی که شاؤل او را میفرستاد بیرون میرفت و عاقلانه حرکت میکرد و شاؤل او را بر مردان جنگی خود گماشت و بنظر تمامی قوم و بنظر خادمان شاؤل نیز مقبول افتاد * ۶ و واقع شد هنگامی که داود از کشتن فلسطینی برمی گشت چون ایشان میآمدند که زنان از جمیع شهرهای اسرائیل با دفّها و شادی و با آلات موسیقی سرود و رقص کنان باستقبال شاؤل پادشاه بیرون آمدند * ۷ و زنان لهو و لعب کرده بیکدیگر میسراییدند و میگفتند شاؤل هزاران خود را و داود ده هزاران خود را کشته است * ۸ و شاؤل بسیار غضبناک شد و این سخن در نظرش ناپسند آمده گفت بداود ده هزاران دادند و بمن هزاران دادند پس غیر از سلطنت برایش چه باقی است * ۹ و از آن روز ببعد شاؤل بر داود بچشم بد مینگریست * ۱۰ و در فردای آن روز روح بد از جانب خدا بر شاؤل آمده در میان خانه شوریده احوال گردید و داود مثل هر روز بدست خود مینواخت و مزراقی در دست شاؤل بود * ۱۱ و شاؤل مزراق را انداخته گفت داود را تا بدیوار خواهم زد اما داود دو مرتبه از حضورش خویشتن را بکنار کشید * ۱۲ و شاؤل از داود میترسید زیرا خداوند با او بود و از شاؤل دور شده * ۱۳ پس شاؤل وی را از نزد خود دور کرد و او را سردار هزارهٔ خود نصب نمود و بحضور قوم خروج و دخول میکرد * ۱۴ و داود در همهٔ رفتار خود عاقلانه حرکت مینمود و خداوند با وی میبود * ۱۵ و چون شاؤل دید که او بسیار عاقلانه حرکت میکند بسبب او هراسان میبود * ۱۶ اما تمامی اسرائیل و یهودا داود را دوست میداشتند زیرا که بحضور ایشان خروج و دخول میکرد * ۱۷ و شاؤل بداود گفت اینک دختر بزرگ خود میرَب را بتو بزنی میدهم فقط برایم شجاع باش و در جنگهای خداوند بکوش زیرا شاؤل میگفت دست من بر او دراز نشود بلکه دست فلسطینیان * ۱۸ و داود بشاؤل گفت من کیستم و جان من و خاندان پدرم در اسرائیل چیست تا داماد پادشاه بشوم * ۱۹ و در وقتی که میرَب دختر شاؤل میبایست بداود داده شود او بعَدْرِیئیلِ مَحولاتی بزنی داده شد * ۲۰ و میکال دختر شاؤل داود را دوست میداشت و چون شاؤل را خبر دادند این امر وی را پسند آمد * ۲۱ و شاؤل گفت او را بوی میدهم تا برایش دام شود و دست فلسطینیان بر او دراز شود پس شاؤل بداود بار دوم گفت امروز داماد من خواهی شد * ۲۲ و شاؤل خادمان خود را فرمود که در خفا با داود متکلم شده بگویید اینک پادشاه از تو راضی است و خادمانش تو را دوست میدارند پس الان داماد پادشاه بشو * ۲۳ پس خادمان شاؤل این سخنان را بسمع داود رسانیدند و داود گفت آیا در نظر شما داماد پادشاه شدن آسان است و حال آنکه من مرد مسکین و حقیرم * ۲۴ و خادمان شاؤل او را خبر داده گفتند که داود باین طور سخن گفته است * ۲۵ و شاؤل گفت بداود چنین بگویید که پادشاه مِهر نمیخواهد جز صد قلفهٔ فلسطینیان تا از دشمنان پادشاه انتقام کشیده شود و شاؤل فکر کرد که داود را بدست فلسطینیان بقتل رساند * ۲۶ پس خادمانش داود را از این امر خبر دادند و این سخن بنظر داود پسند آمد که داماد پادشاه بشود و روزهای معین هنوز تمام نشده بود * ۲۷ پس داود برخاسته با مردان خود رفت و دویست نفر از فلسطینیان را کشته داود قلفه های ایشان را آورد و آنها را تماماً نزد پادشاه گذاشتند تا داماد پادشاه بشود و شاؤل دختر خود میکال را بوی بزنی داد * ۲۸ و شاؤل دید و فهمید که خداوند با داود است و میکال دختر شاؤل او را دوست میداشت * ۲۹ و شاؤل از داود باز بیشتر ترسید و شاؤل همهٔ اوقات دشمن داود بود * ۳۰ و بعد از آن سرداران فلسطینیان بیرون آمدند و هر دفعه که بیرون میآمدند داود ازجمیع خادمان شاؤل زیاده عاقلانه حرکت میکرد و از این جهت اسمش بسیار شهرت یافت *

باب نوزدهم

۱ و شاؤل بپسر خود یوناتان و بجمیع خادمان خویش فرمود تا داود را بکشند * ۲ اما یوناتان پسر شاؤل بداود بسیار میل داشت و یوناتان داود را خبر داده گفت پدرم شاؤل قصد قتل تو دارد پس الان تا بامدادان خویشتن را نگاهدار و در جائی مخفی مانده خود را پنهان کن * ۳ و من بیرون آمده بپهلوی پدرم در صحرائی که تو در آن میباشی خواهم ایستاد و دربارهٔ تو با پدرم گفتگو خواهم کرد و اگر چیزی ببینم تو را اطلاع خواهم داد * ۴ و یوناتان دربارهٔ داود نزد پدر خود شاؤل بنیکویی سخن رانده وی را گفت پادشاه بر بندهٔ خود داود گناه نکند زیرا که او بتو گناه نکرده است بلکه اعمال وی برای تو بسیار نیکو بوده است * ۵ و جان خویش را بدست خود نهاده آن فلسطینی را کشت و خداوند نجات عظیمی بجهت تمامی اسرائیل نمود و تو آن را دیده شادمان شدی پس چرا بخون بی تقصیری گناه کرده داود را بی سبب بکشی * ۶ و شاؤل بسخن یوناتان گوش گرفت و شاؤل قسم خورد که بحیات خداوند او کشته نخواهد شد * ۷ آنگاه یوناتان داود را خواند و یوناتان او را از همهٔ این سخنان خبر داد و یوناتان داود را نزد شاؤل آورده او مثل ایام سابق در حضور وی میبود * ۸ و باز جنگ واقع شده داود بیرون رفت و با فلسطینیان جنگ کرده ایشان را بکشتار عظیمی شکست داد و از حضور وی فرار کردند * ۹ و روح بد از جانب خداوند بر شاؤل آمد و او در خانه خود نشسته مزراق خویش را در دست داشت و داود بدست خود مینواخت * ۱۰ و شاؤل خواست که داود را با مزراق خود تا بدیوار بزند اما او از حضور شاؤل بگریخت و مزراق را بدیوار زد و داود فرار کرده آن شب نجات یافت * ۱۱ و شاؤل قاصدان بخانهٔ داود فرستاد تا آن را نگاهبانی نمایند و در صبح او را بکشند اما میکال زن داود او را خبر داده گفت اگر امشب جان خود را خلاص نکنی فردا کشته خواهی شد * ۱۲ پس میکال داود را از پنجره فرو هشته او روانه شد و فرار کرده نجات یافت * ۱۳ اما میکال ترافیم را گرفته آن را در بستر نهاد و بالینی از پشم بز زیر سرش نهاده آن را با رخت پوشانید * ۱۴ و چون شاؤل قاصدان فرستاده تا داود را بگیرند گفت بیمار است * ۱۵ پس شاؤل قاصدان را فرستاد تا داود را ببینند و گفت او را بر بسترش نزد من بیاورید تا او را بکشم * ۱۶ و چون قاصدان داخل شدند اینک ترافیم در بستر و بالین پشم بز زیر سرش بود * ۱۷ و شاؤل بمیکال گفت برای چه مرا چنین فریب دادی و دشمنم را رها کردی تا نجات یابد و میکال شاؤل را جواب داد که او بمن گفت مرا رها کن برای چه تو را بکشم * ۱۸ و داود فرار کرده رهائی یافت و نزد سموئیل برامه آمده از هر آنچه شاؤل با وی کرده بود او را مخبر ساخت و او و سموئیل رفته در نایوت ساکن شدند * ۱۹ پس شاؤل را خبر داده گفتند اینک داود در نایوت رامَه است * ۲۰ و شاؤل قاصدان برای گرفتن داود فرستاد و چون جماعت انبیا را دیدند که نبوت میکنند وسموئیل را که بپیشوائی ایشان ایستاده است روح خدا بر قاصدان شاؤل آمده ایشان نیز نبوت کردند * ۲۱ و چون شاؤل را خبر دادند قاصدان دیگر فرستاده ایشان نیز نبوت کردند و شاؤل باز قاصدان سوم فرستاده ایشان نیز نبوت کردند * ۲۲ پس خود او نیز برامَه رفت و چون بچاه بزرگ که نزد سیخُوه است رسید سؤال کرده گفت سموئیل و داود کجا میباشند و کسی گفت اینک در نایوت رامَه هستند * ۲۳ و بآنجا بنایوت رامه روانه شد و روح خدا بر او نیز آمد و در حینی که میرفت نبوت میکرد تا بنایوُت رامَه رسید * ۲۴ و او نیز جامه خود را کنده بحضور سموئیل نبوت میکرد و تمامی آن روز و تمامی آن شب برهنه افتاد بنابراین گفتند آیا شاؤل نیز از جملهٔ انبیاست *

باب بیستم

۱ و داود از نایوت رامَه فرار کرده آمد و بحضور یوناتان گفت چه کرده ام و عصیانم چیست و در نظر پدرت چه گناهی کرده ام که قصد جان من دارد * ۲ او وی را گفت حاشا تو نخواهی مرد اینک پدر من امری بزرگ و کوچک نخواهد کرد جز آنکه مرا اطلاع خواهد داد پس چگونه پدرم این امر را از من مخفی بدارد چنین نیست * ۳ و داود نیز قسم خورده گفت پدرت نیکو میداند که در نظر تو التفات یافته ام و میگوید مبادا یوناتان این را بداند و غمگین شود و لکن بحیات خداوند و بحیات تو که در میان من و موت یک قدم بیش نیست * ۴ یوناتان بداودگفت هر چه دلت بخواهد آن را برای تو خواهم نمود * ۵ داود بیوناتان گفت اینک فردا اول ماه است و من میباید با پادشاه بغذا بنشینم پس مرا رخصت بده که تا شام سوم خود را در صحرا پنهان کنم * ۶ اگر پدرت مرا مفقود بیند بگو داود از من بسیار التماس نمود که بشهر خود ببیت لحم بشتابد زیرا که تمامی قبیلهٔ او را آنجا قربانی سالیانه است * ۷ اگر گوید که خوب آنگاه بنده ات را سلامتی خواهد بود و اما اگر بسیار غضبناک شود بدانکه او ببدی جازم شده است * ۸ پس با بندهٔ خود احسان نما چونکه بندهٔ خویش را با خودت بعهد خداوند در آوردی و اگر عصیان در من باشد خودت مرا بکش زیرا برای چه مرا نزد پدرت ببری * ۹ یوناتان گفت حاشا از تو زیرا اگر میدانستم بدی از جانب پدرم جزم شده است که بر تو بیاید آیا تو را از آن اطلاع نمیدادم * ۱۰ داود بیوناتان گفت اگر پدرت تو را بدرشتی جواب دهد کیست که مرا مخبر سازد * ۱۱ یوناتان بداود گفت بیا تا بصحرا برویم و هر دو ایشان بصحرا رفتند * ۱۲ و یوناتان بداود گفت ای یهُوَه خدای اسرائیل چون فردا یا روز سوم پدر خود را مثل این وقت آزمودم و اینک اگر برای داود خیر باشد اگر من نزد او نفرستم و وی را اطلاع ندهم * ۱۳ خداوند بیوناتان مثل این بلکه زیاده از این عمل نماید و اما اگر پدرم ضرر تو را صواب بیند پس تو را اطلاع داده رها خواهم نمود تا بسلامتی بروی و خداوند همراه تو باشد چنانکه همراه پدر من بود * ۱۴ و نه تنها مادام حیاتم لطف خداوند را با من بجا آوری تا نمیرم * ۱۵ بلکه لطف خود را از خاندانم تا بابد قطع ننمائی هم در وقتی که خداوند دشمنان داود را جمیعاً از روی زمین منقطع ساخته باشد * ۱۶ پس یوناتان با خاندان داود عهد بست و گفت خداوند این را از دشمنان داود مطالبه نماید * ۱۷ و یوناتان بار دیگر بسبب محبتی که با او داشت داود را قسم داد زیرا که او را دوست میداشت چنانکه جان خود را دوست میداشت * ۱۸ و یوناتان او را گفت فردا اول ماه است و چونکه جای تو خالی میباشد تو را مفقود خواهند یافت * ۱۹ و در روز سوم بزودی فرود شده بجائی که خود را در آن در روز شغل پنهان کردی بیا و در جانب سنگ آزَل بنشین * ۲۰ و من سه تیر بطرف آن خواهم انداخت که گویا بهدف میاندازم * ۲۱ و اینک خادم خود را فرستاده خواهم گفت برو و تیرها را پیدا کن و اگر بخادم گویم اینک تیرها از این طرف تو است آنها را بگیر آنگاه بیا زیرا که برای تو سلامتی است و بحیات خداوند تو را هیچ ضرری نخواهد بود * ۲۲ اما اگر بخادم چنین بگویم که اینک تیرها از آن طرف توست آنگاه برو زیرا خداوند تو را رها کرده است * ۲۳ و اما آن کاری که من و تو دربارهٔ آن گفتگو کردیم اینک خداوند در میان من و تو تا بابد خواهد بود * ۲۴ پس داود خود را در صحرا پنهان کرد و چون اول ماه رسید پادشاه برای غذا خوردن نشست * ۲۵ و پادشاه در جای خود بر حسب عادتش بر مسند نزد دیوار نشسته و یوناتان ایستاده بود واَبنیر بپهلوی شاؤل نشسته و جای داود خالی بود * ۲۶ و شاؤل در آن روز هیچ نگفت زیرا گمان میبرد چیزی بر او واقع شده طاهر نیست البته طاهر نیست * ۲۷ و در فردای اول ماه که روز دوم بود جای داود نیز خالی بود پس شاؤل بپسر خود یوناتان گفت چرا پسر یسّا هم دیروز و هم امروز بغذا نیامد * ۲۸ یوناتان در جواب شاؤل گفت داود از من بسیار التماس نمود تا ببیت لحم برود * ۲۹ و گفت تمنّا اینکه مرا رخصت بدهی زیرا خاندان ما را در شهر قربانی است و برادرم مرا امر فرموده است پس اگر الان در نظر تو التفات یافتم مرخص بشوم تا برادران خود راببینم از این جهت بسفرهٔ پادشاه نیامده است * ۳۰ آنگاه خشم شاؤل بر یوناتان افروخته شده او را گفت ای پسر زنِ کردنکشِ فتنه انگیز آیا نمیدانم که تو پسر یسّا را بجهت افتضاح خود و افتضاح عورت مادرت اختیار کرده ای * ۳۱ زیرا مادامی که پسر یسّا بر روی زمین زنده باشد تو و سلطنت تو پایدار نخواهید ماند پس الان بفرست و او را نزد من بیاور زیرا که البته خواهد مرد * ۳۲ یوناتان پدر خود شاؤل را جواب داده وی را گفت چرا بمیرد چه کرده است * ۳۳ آنگاه شاؤل مزراق خود را باو انداخت تا او را بزند پس یوناتان دانست که پدرش بر کشتن داود جازم است * ۳۴ و یوناتان بشدتِ خشم از سفره برخاست و در روز دوم ماه طعام نخورد چونکه برای داود غمگین بود زیرا پدرش او را خجل ساخته بود * ۳۵ و بامدادان یوناتان در وقتی که با داود تعیین کرده بود بصحرا بیرون رفت و یک پسر کوچک همراهش بود * ۳۶ و بخادم خود گفت بدو و تیرها را که میاندازم پیدا کن و چون پسر میدوید تیر را چنان انداخت که از او رد شد * ۳۷ و چون پسر بمکان تیری که یوناتان انداخته بود میرفت یوناتان در عقب پسر آواز داده گفت که آیا تیر بآن طرف تو نیست * ۳۸ و یوناتان در عقب پسر آواز داد که بشتاب و تعجیل کن و درنگ منما پس خادم یوناتان تیرها را برداشته نزد آقای خود برگشت * ۳۹ و پسر چیزی نفهمید اما یوناتان و داود این امر را میدانستند * ۴۰ و یوناتان اسلحهٔ خود را بخادم خود داده وی را گفت برو و آن را بشهر ببر * ۴۱ و چون پسر رفته بود داود از جانب جنوبی برخاست و بر روی خود بر زمین افتاده سه مرتبه سجده کرد و یکدیگر را بوسیده با هم گریه کردند تا داود از حد گذرانید * ۴۲ و یوناتان بداود گفت بسلامتی برو چونکه ما هر دو بنام خداوند قسم خورده گفتیم که خداوند در میان من و تو و در میان ذریهٔ من و ذریهٔ تو تا بابد باشد پس برخاسته برفت و یوناتان بشهر برگشت *

باب بیست و یکم

۱ و داود بنُوب نزد اَخِیمَلَک کاهن رفت و اَخِیمَلَک لرزان شده باستقبال داود آمده گفت چرا تنها آمدی و کسی با تو نیست * ۲ داود باَخِیمَلَک کاهن گفت پادشاه مرا بکاری مأمور فرمود و مرا گفت از این کاری که تو را میفرستم و از آنچه بتو امر فرمودم کسی اطلاع نیابد و خادمان را بفلان و فلان جاتعیین نمودم * ۳ پس الان چه در دست داری پنج قرص نان یا هر چه حاضر است بمن بده * ۴ کاهن در جواب داود گفت هیچ نان عام در دست من نیست لیکن نان مقدس هست اگر خصوصاً خادمان خویشتن را از زنان بازداشته باشند * ۵ داود در جواب کاهن گفت بدرستی که در این سه روز زنان از ما دور بودهاند و چون بیرون آمدم ظروف جوانان مقدس بود و آن بطوری عام است خصوصاً چونکه امروز دیگری در ظرف مقدس شده است * ۶ پس کاهن نان مقدس را باو داد زیرا که در آنجا نانی نبود غیر از نانِ تَقْدِمِه که از حضور خداوند برداشته شده بود تا در روز برداشتنش نان گرم بگذارند * ۷ و در آن روز یکی از خادمان شاؤل که مسمّی بدوآغ ادومی بود بحضور خداوند اعتکاف داشت و بزرگترین شبانان شاؤل بود * ۸ و داود باَخِیمَلَک گفت آیا اینجا در دستت نیزه یا شمشیر نیست زیرا که شمشیر و سلاح خویش را با خود نیاورده ام چونکه کار پادشاه بتعجیل بود * ۹ کاهن گفت اینک شمشیر جُلیات فلسطینی که در درّهٔ ایلاه کُشتی در پشت ایفود بجامهٔ ملفوف است اگر میخواهی آن را بگیری بگیر زیرا غیر از آن در اینجا نیست داود گفت مثل آن دیگری نیست آن را بمن بده * ۱۰ پس داود آن روز برخاسته از حضور شاؤل فرار کرده نزد اَخیش ملِک جَت آمد * ۱۱ وخادمان اخیش او را گفتند آیا این داود پادشاه زمین نیست و آیا در بارهٔ او رقص کنان سرود خوانده نگفتند که شاؤل هزاران خود را و داود ده هزاران خود را کشت * ۱۲ و داود این سخنان را در دل خود جا داده از اَخیش ملک جَتّ بسیار بترسید * ۱۳ و در نظر ایشان رفتار خود راتغییر داده بحضور ایشان خویشتن را دیوانه نمود و بر لنگه های در خط میکشید و آب دهنش را بر ریش خود میریخت * ۱۴ و اَخیش بخادمان خود گفت اینک این شخص را میبینید که دیوانه است او را چرا نزد من آوردید * ۱۵ آیا محتاج بدیوانگان هستم که این شخص را آوردید تا نزد من دیوانگی کند و آیا این شخص داخل خانهٔ من بشود *

باب بیست و دوم

۱ و داود از آنجا رفته بمغاره عَدُلاّم فرار کرد و چون برادرانش و تمامی خاندان پدرش شنیدند آنجا نزد او فرود آمدند * ۲ و هر که در تنگی بود و هر قرضدار و هر که تلخی جان داشت نزد او جمع آمدند و بر ایشان سردار شد و تخمیناً چهار صد نفر با او بودند * ۳ و داود از آنجا بمِصْفَه موآب رفته بپادشاه موآب گفت تمنّا اینکه پدرم و مادرم نزد شما بیایند تا بدانم خدا برای من چه خواهد کرد * ۴ پس ایشان را نزد پادشاه موآب برد و تمامی روزهائی که داود در آن ملاذ بود نزد او ساکن بودند * ۵ و جاد نبی بداود گفت که در این ملاذ دیگر توقف منما بلکه روانه شده بزمین یهودابرو پس داود رفت و بجنگل حارث درآمد * ۶ و شاؤل شنید که داود و مردمانی که با وی بودند پیدا شده اند و شاؤل در جِبْعه زیر درخت بلوط در رامَه نشسته بود و نیزهاش در دستش و جمیع خادمانش در اطراف او ایستاده بودند * ۷ و شاؤل بخادمانی که در اطرافش ایستاده بودند گفت حال ای بنیامینیان بشنوید آیا پسر یسّا بجمیع شما کشتزارها و تاکستانها خواهد داد و آیا همگی شما را سردار هزاره ها و سردار صده ها خواهد ساخت * ۸ که جمیع شما بر من فتنه انگیز شده کسی مرا اطلاع ندهد که پسر من با پسر یسّا عهد بسته است و از شما کسی برای من غمگین نمیشود تا مرا خبر دهد که پسر من بندهٔ مرا برانگیخته است تا در کمین بنشیند چنانکه امروز هست * ۹ و دوآغ اَدومی که با خادمان شاؤل ایستاده بود در جواب گفت پسر یسّا را دیدم که بنُوب نزد اَخِیمَلَک بناَخیتُوب درآمد * ۱۰ و او از برای وی از خداوند سؤال نمود و توشه ای باو داد و شمشیر جُلْیات فلسطینی را نیز باو داد * ۱۱ پس پادشاه فرستاده اَخِیمَلَک بناَخیتُوب کاهن و جمیع کاهنان خاندان پدرش را که در نُوب بودند طلبید و تمامی ایشان نزد پادشاه آمدند * ۱۲ و شاؤل گفت ای پسر اَخیتُوب بشنو او گفت لبیک ای آقایم * ۱۳ شاؤل باو گفت تو و پسر یسّا چرا بر من فتنه انگیختید باینکه بوی نان و شمشیر دادی و برای وی از خدا سؤال نمودی تا بضد من برخاسته در کمین بنشیند چنانکه امروز شده است * ۱۴ اَخِیمَلَک در جواب پادشاه گفت کیست از جمیع بندگانت که مثل داود امین باشد و او داماد پادشاه است و در مشورت شریک تو و در خانهٔ تو مکرم است * ۱۵ آیا امروز بسؤال نمودن از خدا برای او شروع کردم حاشا از من پادشاه این کار را ببندهٔ خود و بجمیع خاندان پدرم اسناد ندهد زیرا که بندهات از این چیزها کم یا زیاد ندانسته بود * ۱۶ پادشاه گفت ای اَخِیمَلَک تو و تمامی خاندان پدرت البته خواهید مُرد * ۱۷ آنگاه پادشاه بشاطرانی که بحضورش ایستاده بودند گفت برخاسته کاهنان خداوند را بکشید زیرا که دست ایشان نیز با داود است و با اینکه دانستند که او فرار میکند مرا اطلاع ندادند اما خادمان پادشاه نخواستند که دست خود را دراز کرده بر کاهنان خداوند هجوم آورند * ۱۸ پس پادشاه بدُوآغ گفت تو برگرد و بر کاهنان حمله آور و دوآغ ادومی برخاسته بر کاهنان حمله آورد و هشتاد و پنج نفر را که ایفود کتان میپوشیدند در آن روز کشت * ۱۹ و نوب را نیز که شهر کاهنان است بدم شمشیر زد و مردان و زنان و اطفال و شیرخوارگان و گاوان و الاغان و گوسفندان را بدم شمشیر کُشت * ۲۰ اما یکی از پسران اَخِیمَلَک بناَخیتُوب که ابیاتار نام داشت رهائی یافته در عقب داود فرار کرد * ۲۱ و ابیاتار داود را مخبر ساخت که شاؤل کاهنان خداوند را کشت * ۲۲ داود بابیاتار گفت روزی که دوآغ ادومی در آنجا بود دانستم که او شاؤل را البته مخبر خواهد ساخت پس من باعث کشته شدن تمامی اهل خاندان پدرت شدم * ۲۳ نزد من بمان و مترس زیرا هر که قصد جان من دارد قصد جان تو نیز خواهد داشت و لکن نزد من محفوظ خواهی بود *

باب بیست و سوم

۱ و بداود خبر داده گفتند اینک فلسطینیان با قَعِیلَه جنگ میکنند و خرمنها را غارت مینماید * ۲ و داود از خداوند سؤال کرده گفت آیا بروم و این فلسطینیان را شکست دهم خداوند بداود گفت برو و فلسطینیان را شکست داده قَعِیلَه را خلاص کن * ۳ و مردمان داود وی را گفتند اینک اینجا در یهودا میترسیم پس چند مرتبه زیاده اگر بمقابلهٔ لشکرهای فلسطینیان بقَعِیلَه برویم * ۴ و داود بار دیگر از خداوند سؤال نمود و خداوند او را جواب داده گفت برخیز بقَعِیلَه برو زیرا که من فلسطینیان را بدست تو خواهم داد * ۵ و داود با مردانش بقَعِیلَه رفتند و با فلسطینیان جنگ کرده مواشی ایشان را بردند و ایشان را بکشتار عظیمی کشتند پس داود ساکنان قَعِیلَه را نجات داد * ۶ و هنگامی که ابیاتار بن اَخِیمَلَک نزد داود بقَعِیلَه فرار کرد ایفود را در دست خود آورد * ۷ و بشاؤل خبر دادند که داود بقَعِیلَه آمده است و شاؤل گفت خدا او را بدست من سپرده است زیرا بشهری که دروازه ها و پشتبندها دارد داخل شده محبوس گشته است * ۸ و شاؤل جمیع قوم را برای جنگ طلبید تا بقَعِیلَه فرود شده داود و مردانش را محاصره نماید * ۹ و چون داود دانست که شاؤل شرارت را برای او اندیشیده است بابیاتار کاهن گفت ایفود را نزدیک بیاور * ۱۰ و داود گفت ای یهُوَه خدای اسرائیل بنده ات شنیده است که شاؤل عزیمت دارد که بقَعِیلَه بیاید تا بخاطر من شهر را خراب کند * ۱۱ آیا اهل قَعِیلَه مرا بدست او تسلیم خواهند نمود و آیا شاؤل چنانکه بنده ات شنیده است خواهد آمد ای یهُوَه خدای اسرائیل مسألت آنکه بندهٔ خود را خبر دهی خداوند گفت که او خواهد آمد * ۱۲ داود گفت آیا اهل قَعِیلَه مرا و کسان مرا بدست شاؤل تسلیم خواهند نمود خداوند گفت که تسلیم خواهند نمود * ۱۳ پس داود و مردانش که تخمیناً ششصد نفر بودند برخاسته از قَعِیلَه بیرون رفتند و هر جائی که توانستند بروند رفتند و چون بشاؤل خبر دادند که داود از قَعِیلَه فرار کرده است از بیرون رفتن بازایستاد * ۱۴ و داود در بیابان در ملاذها نشست و در کوهی در بیابان زیف توقف نمود و شاؤل همهٔ روزه او را میطلبید لیکن خداوند او را بدستش تسلیم ننمود * ۱۵ و داود دید که شاؤل بقصد جان او بیرون آمده است و داود در بیابان زیف در جنگل ساکن بود * ۱۶ و یوناتان پسر شاؤل بجنگل آمده دست او را بخدا تقویت نمود * ۱۷ و او را گفت مترس زیرا که دست پدر من شاؤل تو را نخواهد جست و تو بر اسرائیل پادشاه خواهی شد و من دومین تو خواهم بود و پدرم شاؤل نیز این را میداند * ۱۸ و هر دو ایشان بحضور خداوند عهد بستند و داود بجنگل برگشت و یوناتان بخانهٔ خود رفت * ۱۹ و زیفیان نزد شاؤل بجِبْعه آمده گفتند آیا داود در ملاذهای جنگل در کوه حَخیلَه که بطرف جنوب بیابان است خود را نزد ما پنهان نکرده است * ۲۰ پس ای پادشاه چنانکه دلت کمال آرزو برای آمدن دارد بیا و تکلیف ما این است که او را بدست پادشاه تسلیم نماییم * ۲۱ شاؤل گفت شما از جانب خداوند مبارک باشید چونکه بر من دلسوزی نمودید * ۲۲ پس بروید و بیشتر تحقیق نموده جائی را که آمد و رفت میکند ببینید و بفهمید و دیگر اینکه کیست که او را در آنجا دیده است زیرا بمن گفته شد که بسیار با مکر رفتار میکند * ۲۳ پس ببینید و جمیع مکانهای مخفی را که خود را در آنها پنهان میکند بدانید و حقیقت حال را بمن باز رسانید تا با شما بیایم و اگر در این زمین باشد او را از جمیع هزاره های یهودا پیدا خواهم کرد * ۲۴ پس برخاسته پیش روی شاؤل بزیف رفتند و داود و مردانش در بیابان مَعُون در عَرَبَه بطرف جنوب صحرا بودند * ۲۵ و شاؤل و مردان او بتفحص او رفتند و چون داود را خبر دادند او نزد صخره فرود آمده در بیابان مَعُون ساکن شد و شاؤل چون این را شنید داود را در بیابان مَعُون تعاقب نمود * ۲۶ و شاؤل بیک طرف کوه میرفت و داود و کسانش بطرف دیگر کوه و داود میشتافت که از حضور شاؤل بگریزد و شاؤل و مردانش داود و کسانش را احاطه نمودند تا ایشان را بگیرند * ۲۷ اما قاصدی نزد شاؤل آمده گفت بشتاب و بیا زیرا که فلسطینیان بزمین حمله آورده اند * ۲۸ پس شاؤل از تعاقب نمودن داودبرگشته بمقابلهٔ فلسطینیان رفت بنابراین آن مکان را صخرهٔ مَحْلَقُوت نامیدند * ۲۹ و داود از آنجا برآمده در ملاذهای عَین جَدی ساکن شد *

باب بیست و چهارم

۱ و واقع شد بعد از برگشتن شاؤل از عقب فلسطینیان که او را خبر داده گفتند اینک داود در بیابان عَین جَدی است * ۲ و شاؤل سه هزار نفر برگزیده را از تمامی اسرائیل گرفته برای جستجوی داود و کسانش بر صخره های بزهای کوهی رفت * ۳ و بسر راه بآغلهای گوسفندان که در آنجا مغارهای بود رسید و شاؤل داخل آن شد تا پایهای خود را بپوشاند و داود و کسان او در جانبهای مغاره نشسته بودند * ۴ و کسان داود وی را گفتند اینک روزی که خداوند بتو وعده داده است که همانا دشمن تو را بدستت تسلیم خواهم نمود تا هر چه در نظرت پسند آید باو عمل نمائی و داود برخاسته دامن ردای شاؤل را آهسته برید * ۵ و بعد از آن دل داود مضطرب شد از این جهت که دامن شاؤل را بریده بود * ۶ و بکسان خود گفت حاشا بر من از جانب خداوند که این امر را بآقای خود مسیح خداوند بکنم و دست خود را بر او دراز نمایم چونکه او مسیح خداوند است * ۷ پس داود کسان خود را باین سخنان توبیخ نموده ایشان را نگذاشت که بر شاؤل برخیزند و شاؤل از مغاره برخاسته راه خود را پیش گرفت * ۸ و بعد از آن داود برخاسته از مغاره بیرون رفت و در عقب شاؤل صدا زده گفت ای آقایم پادشاه و چون شاؤل بعقب خود نگریستداود رو بزمین خم شده تعظیم کرد * ۹ و داود بشاؤل گفت چرا سخنان مردم را میشنوی که میگویند اینک داود قصد اذیت تو دارد * ۱۰ اینک امروز چشمانت دیده است که چگونه خداوند تو را در مغاره امروز بدست من تسلیم نمود و بعضی گفتند که تو را بکشم اما چشمم بر تو شفقت نموده گفتم دست خود را بر آقای خویش دراز نکنم زیرا که مسیح خداوند است * ۱۱ و ای پدرم ملاحظه کن و دامن ردای خود را در دست من ببین زیرا از اینکه جامهٔ تو را بریدم و تو را نکشتم بدان و ببین که بدی و خیانت در دست من نیست و بتو گناه نکرده ام اما تو جان مرا شکار میکنی تا آن را گرفتار سازی * ۱۲ خداوند در میان من و تو حکم نماید و خداوند انتقام مرا از تو بکشد اما دست من بر تو نخواهد شد * ۱۳ چنانکه مَثَل قدیمان میگوید که شرارت از شریران صادر میشود اما دست من بر تو نخواهد شد * ۱۴ و در عقب کیست که پادشاه اسرائیل بیرون میآید و کیست که او را تعاقب مینمائی در عقب سگ مُرده ای بلکه در عقب یک کَیک * ۱۵ پس خداوند داور باشد و میان من و تو حکم نماید و ملاحظه کرده دعوی مرا با تو فیصل کند و مرا از دست تو برهاند * ۱۶ و چون داود از گفتن این سخنان بشاؤل فارغ شد شاؤل گفت آیا این آواز توست ای پسر من داود و شاؤل آواز خود را بلند کرده گریست * ۱۷ و بداود گفت تو از من نیکوتر هستی زیرا که تو جزای نیکو بمن رسانیدی و من جزای بد بتو رسانیدم * ۱۸ و تو امروز ظاهر کردی که چگونه بمن احسان نمودی چونکه خداوند مرا بدست تو تسلیم کرده و مرا نکشتی * ۱۹ و اگر کسی دشمن خویش را بیابد آیااو را بنیکویی رها نماید پس خداوند تو را بنیکویی جزا دهد بسبب آنچه امروز بمن کردی * ۲۰ و حال اینک میدانم که البته پادشاه خواهی شد و سلطنت اسرائیل در دست تو ثابت خواهد گردید * ۲۱ پس الان برای من قسم بخداوند بخور که بعد از من ذریهٔ مرا منقطع نسازی و اسم مرا از خاندان پدرم محو نکنی * ۲۲ و داود برای شاؤل قسم خورد و شاؤل بخانهٔ خود رفت و داود و کسانش بمأمن خویش آمدند *

باب بیست و پنجم

۱ و سموئیل وفات نمود و تمامی اسرائیل جمع شده از برایش نوحه گری نمودند و او را در خانه اش در رامه دفن نمودند و داود برخاسته ببیابان فاران فرود شد * ۲ و در مَعُون کسی بود که املاکش در کَرْمَل بود و آن مرد بسیار بزرگ بود و سه هزار گوسفند و هزار بز داشت و گوسفندان خود را در کَرْمَل پشم میبرید * ۳ و اسم آن شخص نابال بود و اسم زنش اَبِیجایل و آن زن نیک فهم و خوش منظر بود اما آن مرد سختدل و بدرفتار و از خاندان کالیب بود * ۴ و داود در بیابان شنید که نابال گلهٔ خود را پشم میبُرَد * ۵ پس داود ده خادم فرستاد و داود بخادمان خود گفت که بکَرْمَل برآیید و نزد نابال رفته از زبان من سلامتی او را بپرسید * ۶ و چنین گویید زنده باش و سلامتی بر تو باد و بر خاندان تو و بر هرچه داری سلامتی باشد * ۷ و الان شنیده ام که پشم بُرندگان داری و بشبانان تو که در این اوقات نزد ما بودند اذیت نرسانیدیم همهٔ روزهائی که در کَرْمَل بودند چیزی از ایشان گُم نشد * ۸ ازخادمان خود بپرس و تو را خواهند گفت پس خادمان در نظر تو التفات یابند زیرا که در روز سعادتمندی آمده ایم تمنّا اینکه آنچه دستت بیابد ببندگانت و پسرت داود بدهی * ۹ پس خادمان داود آمدند و جمیع این سخنان را از زبان داود بنابال گفته ساکت شدند * ۱۰ و نابال بخادمان داود جواب داده گفت داود کیست و پسر یسّا کیست امروز بسا بندگان هر یکی از آقای خویش میگریزند * ۱۱ آیا نان و آب خود را و گوشت را که برای پشم برندگان خود ذبح نمودهام بگیرم و بکسانی که نمیدانم از کجا هستند بدهم * ۱۲ پس خادمان داود برگشته مراجعت نمودند و آمده داود را از جمیع این سخنان مخبر ساختند * ۱۳ و داود بمردان خود گفت هر یک از شما شمشیر خود را ببندد و هریک شمشیر خود را بستند و داود نیز شمشیر خود را بست و تخمیناً چهارصد نفر از عقب داود رفتند و دویست نفر نزد اسباب ماندند * ۱۴ و خادمی از خادمانش باَبِیجایل زن نابال خبر داده گفت اینک داود قاصدان از بیابان فرستاد تا آقای مرا تحیت گویند و او ایشان را اهانت نمود * ۱۵ و آن مردمان احسان بسیار بما نمودند و همهٔ روزهائی که در صحرا بودیم و با ایشان معاشرت داشتیم اذیتی بما نرسید و چیزی از ما گُم نشد * ۱۶ و تمام روزهائی که با ایشان گوسفندان را میچرانیدیم هم در شب و هم در روز برای ما مثل حصار بودند * ۱۷ پس الان بدان و ببین که چه باید بکنی زیرا که بدی برای آقای ما و تمامی خاندانش مهیاست چونکه او بحدی پسر بَلِیعال است که احدی با وی سخن نتواند گفت * ۱۸ آنگاه اَبِیجایل تعجیل نموده دویست گِردۀنان و دو مَشگ شراب و پنج گوسفند مهیا شده و پنج کیل خوشهٔ برشته و صد قرص کشمش و دویست قرص انجیر گرفته آنها را بر الاغها گذاشت * ۱۹ و بخادمان خود گفت پیش من بروید و اینک من از عقب شما میآیم اما بشوهر خود نابال هیچ خبر نداد * ۲۰ و چون بر الاغ خود سوار شده از سایهٔ کوه بزیر میآمد اینک داود و کسانش بمقابل او رسیدند و بایشان برخورد * ۲۱ و داود گفته بود بتحقیق که تمامی مایملک این شخص را در بیابان عبث نگاه داشتم که از جمیع اموالش چیزی گم نشد و او بدی را بعوض نیکویی بمن پاداش داده است * ۲۲ خدا بدشمنان داود چنین بلکه زیاده از این عمل نماید اگر از همهٔ متعلقان او تا طلوع صبح ذکوری واگذارم * ۲۳ و چون اَبِیجایل داود را دید تعجیل نموده از الاغ پیاده شد و پیش داود بروی خود بزمین افتاده تعظیم نمود * ۲۴ و نزد پایهایش افتاده گفت ای آقایم این تقصیر بر من باشد و کنیزت در گوش تو سخن بگوید و سخنان کنیز خود را بشنو * ۲۵ و آقایم دل خود را بر این مرد بَلِیعال یعنی نابال مشغول نسازد زیرا که اسمش مثل خودش است اسمش نابال است و حماقت با اوست لیکن من کنیز تو خادمانی را که آقایم فرستاده بود ندیدم * ۲۶ و الان ای آقایم بحیات خداوند و بحیات جان تو چونکه خداوند تو را از ریختن خون و از انتقام کشیدن بدست خود منع نموده است پس الان دشمنانت و جویندگان ضرر آقایم مثل نابال بشوند * ۲۷ و الان این هدیهای که کنیزت برای آقای خود آورده است بغلامانی که همراه آقایم میروند داده شود * ۲۸ و تقصیر کنیز خود را عفو نما زیرا بدرستی کهخداوند برای آقایم خانهٔ استوار بنا خواهد نمود چونکه آقایم در جنگهای خداوند میکوشد و بدی در تمام روزهایت بتو نخواهد رسید * ۲۹ و اگر چه کسی برای تعاقب تو و بقصد جانت برخیزد اما جان آقایم در دستهٔ حیات نزد یهُوَه خدایت بسته خواهد شد و اما جان دشمنانت را گویا از میان کفهٔ فلاخن خواهد انداخت * ۳۰ و هنگامی که خداوند بر حسب همهٔ احسانی که برای آقایم وعده داده است عمل آورد و تو را پیشوا بر اسرائیل نصب نماید * ۳۱ آنگاه این برای تو سنگ مصادم و بجهت آقایم لغزش دل نخواهد بود که خون بی جهت ریخته ای و آقایم انتقام خود را کشیده باشد و چون خداوند بآقایم احسان نماید آنگاه کنیز خود را بیاد آور * ۳۲ داود باَبِیجایل گفت یهُوَه خدای اسرائیل متبارک باد که تو را امروز باستقبال من فرستاد * ۳۳ و حکمت تو مبارک و تو نیز مبارک باشی که امروز مرا از ریختن خون و از کشیدن انتقام خویش بدست خود منع نمودی * ۳۴ و لیکن بحیات یهُوَه خدای اسرائیل که مرا از رسانیدن اذیت بتو منع نمود اگر تعجیل ننموده باستقبال من نمیآمدی البته تا طلوع صبح برای نابال ذکوری باقی نمیماند * ۳۵ پس داود آنچه را که بجهت او آورده بود از دستش پذیرفته باو گفت بسلامتی بخانه ات برو و ببین که سخنت را شنیده تو را مقبول داشتم * ۳۶ پس ابیجایل نزد نابال برگشت و اینک او ضیافتی مثل ضیافت ملوکانه در خانهٔ خود میداشت و دل نابال در اندرونش شادمان بود چونکه بسیار مست بود و تا طلوع صبح چیزی کم یا زیاد باو خبر نداد * ۳۷ و بامدادان چون شراب از نابال بیرون رفت زنش این چیزها را باو بیان کرد و دلش در اندرونش مرده گردید و خود مثل سنگ شد * ۳۸ و واقع شد که بعد از ده روز خداوند نابال را مبتلا ساخت که بمرد * ۳۹ و چون داود شنید که نابال مرده است گفت مبارک باد خداوند که انتقام عار مرا از دست نابال کشیده و بندهٔ خود را از بدی نگاه داشته است زیرا خداوند شرارت نابال را بسرش رد نموده است و داود فرستاده با اَبِیجایل سخن گفت تا او را بزنی خود بگیرد * ۴۰ و خادمان داود نزد اَبِیجایل بکَرْمَل آمده با وی مکالمه کرده گفتند داود ما را نزد تو فرستاده است تا تو را برای خویش بزنی بگیرد * ۴۱ و او برخاسته رو بزمین خم شد و گفت اینک کنیزت بنده است تا پایهای خادمان آقای خود را بشوید * ۴۲ و اَبِیجایل تعجیل نموده برخاست و بر الاغ خود سوار شد و پنج کنیزش همراهش روانه شدند و از عقب قاصدان داود رفته زن او شد * ۴۳ و داود اَخینُوعَمِ یزْرَعیلیه را نیز گرفت و هردو ایشان زن او شدند * ۴۴ و شاؤل دختر خود میکال زن داود را بفَلْطی ابن لایش که از جَلِّیم بود داد *

باب بیست و ششم

۱ پس زیفیان نزد شاؤل بجِبْعه آمدهگفتند آیا داود خویشتن را در تلّ حَخِیله که در مقابل بیابان است پنهان نکرده است * ۲ آنگاه شاؤل برخاسته ببیابان زیف فرود شد و سه هزار مرد از برگزیدگان اسرائیل همراهش رفتند تا داود را در بیابان زیف جستجو نماید * ۳ و شاؤل در تل حَخیله که در مقابل بیابان بسر راه است اردو زد و داود در بیابان ساکن بود و چون دید که شاؤل در عقبش در بیابان آمده است * ۴ داود جاسوسان فرستاده دریافت کرد که شاؤل بتحقیق آمده است * ۵ و داود برخاسته بجائی که شاؤل در آن اردو زده بود آمد و داود مکانی را که شاؤل و اَبْنیر پسر نیر سردار لشکرش خوابیده بودند ملاحظه کرد و شاؤل در اندرون سنگر میخوابید و قوم در اطراف او فرود آمده بودند * ۶ و داود باَخِیمَلَک حِتّی و اَبِیشای ابن صَرُویه برادر یوآب خطاب کرده گفت کیست که همراه من نزد شاؤل باردو بیاید ابیشای گفت من همراه تو میآیم * ۷ پس داود و ابیشای در شب بمیان قوم آمدند و اینک شاؤل در اندرون سنگر دراز شده خوابیده بود و نیزه اش نزد سرش در زمین کوبیده و اَبنیر و قوم در اطرافش خوابیده بودند * ۸ و ابیشای بداود گفت امروز خدا دشمن تو را بدستت تسلیم نموده پس الان اذن بده تا او را با نیزه یک دفعه بزمین بدوزم و او را دوباره نخواهم زد * ۹ و داود بابیشای گفت او را هلاک مکن زیرا کیست که بمسیح خداوند دست خود را دراز کرده بیگناه باشد * ۱۰ و داود گفت بحیات یهُوَه قسم که یا خداوند او را خواهد زد یا اجلش رسیده خواهد مرد یا بجنگ فرود شده هلاک خواهد گردید * ۱۱ حاشا بر من از خداوند که دست خود را بر مسیح خداوند دراز کنم اما الان نیزه ای را که نزد سرش است و سبوی آب را بگیر و برویم * ۱۲ پس داود نیزه و سبوی آب را از نزد سر شاؤل گرفت و روانه شدند و کسی نبود که ببیند و بداند یا بیدار شود زیرا جمیع ایشان در خواب بودند چونکه خواب سنگین از خداوند بر ایشان مستولی شده بود * ۱۳ و داود بطرف دیگر گذشته از دور بسر کوه بایستاد و مسافت عظیمی در میان ایشان بود * ۱۴ و داود قوم و ابنیر پسر نیر را صدا زده گفت ای ابنیر جواب نمیدهی و ابنیر جواب داده گفت تو کیستی که پادشاه را میخوانی * ۱۵ داود بابنیر گفت آیا تو مرد نیستی و در اسرائیل مثل تو کیست پس چرا آقای خود پادشاه را نگاهبانی نمیکنی زیرا یکی از قوم آمد تا آقایت پادشاه را هلاک کند * ۱۶ این کار که کردی خوب نیست بحیات یهُوَه شما مستوجب قتل هستید چونکه آقای خود مسیح خداوند را نگاهبانی نکردید پس الان ببین که نیزهٔ پادشاه و سبوی آب که نزد سرش بود کجاست * ۱۷ و شاؤل آواز داود را شناخته گفت آیا این آواز توست ای پسر من داود و داود گفت ای آقایم پادشاه آواز من است * ۱۸ و گفت این از چه سبب است که آقایم بندهٔ خود را تعاقب میکند زیرا چه کردم و چه بدی در دست من است * ۱۹ پس الان آقایم پادشاه سخنان بندهٔ خود را بشنود اگر خداوند تو را بر من تحریک نموده است پس هدیه ای قبول نماید و اگر بنی آدم باشند پس ایشان بحضور خداوند ملعون باشند زیرا که امروز مرا از التصاق بنصیب خداوند میرانند و میگویند برو و خدایان غیر را عبادت نما * ۲۰ و الان خون من از حضور خداوند بزمین ریخته نشود زیرا که پادشاه اسرائیل مثل کسی که کبک را بر کوهها تعاقب میکند بجستجوی یک کَیک بیرون آمده است * ۲۱ شاؤل گفت گناه ورزیدم ای پسرم داود برگرد و تو را دیگر اذیت نخواهم کرد چونکه امروز جان من در نظر تو عزیز آمد اینک احمقانه رفتار نمودم و بسیار گمراه شدم * ۲۲ داود در جواب گفت اینک نیزهٔ پادشاه پس یکی از غلامان باینجا گذشته آن را بگیرد * ۲۳ و خداوند هر کس را بر حسب عدالت و امانتش پاداش دهد چونکه امروز خداوند تو را بدست من سپرده بود اما نخواستم دست خود را بر مسیح خداوند دراز کنم * ۲۴ و اینک چنانکه جان تو امروز در نظر من عظیم آمد جان من در نظر خداوند عظیم باشد و مرا از هر تنگی برهاند * ۲۵ شاؤل بداود گفت مبارک باش ای پسرم داود البته کارهای عظیم خواهی کرد و غالب خواهی شد پس داود راه خود را پیش گرفت و شاؤل بجای خود مراجعت کرد *

باب بیست و هفتم

۱ و داود در دل خود گفت الحال روزی بدست شاؤل هلاک خواهم شد چیزی برای من از این بهتر نیست که بزمین فلسطینیان فرار کنم و شاؤل از جستجوی من در تمامی حدود اسرائیل مأیوس شود پس از دست او نجات خواهم یافت * ۲ پس داود برخاسته با آن ششصد نفر که همراهش بودند نزد اخیش بن مَعُوک پادشاه جَتّ گذشت * ۳ و داود نزد اخیش در جَتّ ساکن شد او و مردمانش هرکس با اهل خانه اش و داود با دو زنش اَخینُوعَمِ یزْرَعیلیه و اَبِیجایل کَرْمَلیه زن نابال * ۴ و بشاؤل گفته شد که داود بجَتّ فرار کرده است پس او را دیگر جستجو نکرد * ۵ و داود باخیش گفت الان اگر من در نظر تو التفات یافتم مکانی بمن در یکی از شهرهای صحرا بدهند تا در آنجا ساکن شوم زیرا که بندهٔ تو چرا در شهر دارالسلطنه با تو ساکن شود * ۶ پس اخیش در آن روز صِقْلَغ را باو داد لهذا صِقْلَغ تا امروز از آن پادشاهان یهوداست * ۷ و عدد روزهائی که داود در بلاد فلسطینیان ساکن بود یک سال و چهار ماه بود * ۸ و داود و مردانش برآمده بر جَشُوریان و جَرِزّیان و عَمالَقَه هجوم آوردند زیرا که این طوایف در ایام قدیم در آن زمین از شور تا بزمین مصر ساکن میبودند * ۹ و داود اهل آن زمین را شکست داده مرد یا زنی زنده نگذاشت و گوسفندان و گاوان و الاغها و شتران و رخوت گرفته برگشت و نزد اخیش آمد * ۱۰ و اخیش گفت امروز بکجا تاخت آوردید داود گفت بر جنوبی یهودا و جنوب یرْحَمْئیلیان و بجنوب قینیان * ۱۱ و داود مرد یا زنی را زنده نگذاشت که بجَتّ بیایند زیرا گفت مبادا دربارهٔ ما خبر آورده بگویند که داود چنین کرده است و تمامی روزهائی که در بلاد فلسطینیان بماند عادتش چنین خواهد بود *

۱۲ و اخیش داود را تصدیق نموده گفت خویشتن را نزد قوم خود اسرائیل بالکل مکروه نموده است پس تا بابد بندهٔ من خواهد بود *

باب بیست و هشتم

۱ و واقع شد در آن ایام که فلسطینیان لشکرهای خود را برای جنگ فراهم آوردند تا با اسرائیل مقاتله نمایند و اخیش بداود گفت یقیناً بدان که تو و کسانت همراه من باردو بیرون خواهید آمد * ۲ داود باخیش گفت بتحقیق خواهی دانست که بندهٔ تو چه خواهد کرد اخیش بداود گفت از این جهت تو را همیشه اوقات نگاهبان سرم خواهم ساخت * ۳ و سموئیل وفات نموده بود و جمیع اسرائیل بجهت او نوحه گری نموده او را در شهرش رامه دفن کرده بودند و شاؤل تمامی اصحاب اجنّه و فالگیران را از زمین بیرون کرده بود * ۴ و فلسطینیان جمع شده آمدند و در شُونیم اردو زدند و شاؤل تمامی اسرائیل را جمع کرده در جِلْبُوع اردو زدند * ۵ و چون شاؤل لشکر فلسطینیان را دید بترسید و دلش بسیار مضطرب شد * ۶ و شاؤل از خداوند سؤال نمود و خداوند او را جواب نداد نه بخوابها و نه باوریم و نه بانبیا * ۷ و شاؤل بخادمان خود گفت زنی را که صاحب اجنه باشد برای من بطلبید تا نزد او رفته از او مسألت نمایم خادمانش وی را گفتند اینک زنی صاحب اجنّه در عَین دور میباشد * ۸ و شاؤل صورت خویش را تبدیل نموده لباس دیگر پوشید و دو نفر همراه خود برداشته رفت و شبانگاه نزد آن زن آمده گفت تمنّا اینکه بواسطهٔ جنّ برای من فالگیری نمائی و کسی را که بتو بگویم از برایم برآوری * ۹ آن زن وی را گفت اینک آنچه شاؤل کرده است میدانی که چگونه اصحاب اجنّه و فالگیران را از زمین منقطع نموده است پس تو چرا برای جانم دام میگذاری تا مرا بقتل رسانی * ۱۰ و شاؤل برای وی بیهُوَه قسم خورده گفت بحیات یهُوَه قسم که از این امر بتو هیچ بدی نخواهد رسید * ۱۱ آن زن گفت از برایت که را برآورم او گفت سموئیل را برای من برآور * ۱۲ و چون آن زن سموئیل را دید بآواز بلند صدا زد و زن شاؤل را خطاب کرده گفت برای چه مرا فریب دادی زیرا تو شاؤل هستی * ۱۳ پادشاه وی را گفت مترس چه دیدی آن زن در جواب شاؤل گفت خدائی را میبینم که از زمین بر میآید * ۱۴ او وی را گفت صورت او چگونه است زن گفت مردی پیر بر میآید و بردائی ملبّس است پس شاؤل دانست که سموئیل است و رو بزمین خم شده تعظیم کرد * ۱۵ و سموئیل بشاؤل گفت چرا مرا برآورده مضطرب ساختی شاؤل گفت در شدت تنگی هستم چونکه فلسطینیان با من جنگ مینمایند و خدا از من دور شده مرا نه بواسطهٔ انبیا و نه بخوابها دیگر جواب میدهد لهذا تو را خواندم تا مرا اعلام نمائی که چه باید بکنم * ۱۶ سموئیل گفت پس چرا از من سؤال مینمائی و حال آنکه خداوند از تو دور شده دشمنت گردیده است * ۱۷ و خداوند بنحوی که بزبان من گفته بود برای خود عمل نموده است زیرا خداوند سلطنت را از دست تو دریده آن را بهمسایه ات داود داده است * ۱۸ چونکه آواز خداوند را نشنیدی و شدت غضب او را بر عَمالیق بعمل نیاوردی بنابراین خداوند امروز این عمل را بتو نموده است * ۱۹ و خداوند اسرائیل را نیز با تو بدست فلسطینیان خواهد داد و تو و پسرانت فردا نزد من خواهید بود وخداوند اردوی اسرائیل را نیز بدست فلسطینیان خواهد داد * ۲۰ و شاؤل فوراً بتمامی قامتش بر زمین افتاد و از سخنان سموئیل بسیار بترسید و چونکه تمامی روز و تمامی شب نان نخورده بود هیچ قوت نداشت * ۲۱ و چون آن زن نزد شاؤل آمده دید که بسیار پریشان حال است وی را گفت اینک کنیزت آواز تو را شنید و جانم را بدست خود گذاشتم و سخنانی را که بمن گفتی اطاعت نمودم * ۲۲ پس حال تمنا اینکه تو نیز آواز کنیز خود را بشنوی تا لقمه ای نان بحضورت بگذارم و بخوری تا قوت یافته براه خود بروی * ۲۳ اما او انکار نموده گفت نمیخورم لیکن چون خادمانش و آن زن نیز اصرار نمودند آواز ایشان را بشنید و از زمین برخاسته بر بستر نشست * ۲۴ و آن زن گوساله ای پرواری در خانه داشت پس تعجیل نموده آن را ذبح کرد و آرد گرفته خمیر ساخت و قرصهای نان فطیر پخت * ۲۵ و آنها را نزد شاؤل و خادمانش گذاشت که خوردند پس برخاسته در آن شب روانه شدند *

باب بیست و نهم

۱ و فلسطینیان همهٔ لشکرهای خود را در اَفیق جمع کردند و اسرائیلیان نزد چشمهای که در یزْرَعِیل است فرود آمدند * ۲ و سرداران فلسطینیان صدها و هزارها میگذشتند و داود و مردانش با اخیش در دنبالهٔ ایشان میگذشتند * ۳ و سرداران فلسطینیان گفتند که این عبرانیان کیستند و اخیش بجواب سرداران فلسطینیان گفت مگر این داود بندۀشاؤل پادشاه اسرائیل نیست که نزد من این روزها یا این سالها بوده است و از روزی که نزد من آمد تا امروز در او عیبی نیافتم * ۴ اما سرداران فلسطینیان بر وی غضبناک شدند و سرداران فلسطینیان او را گفتند این مرد را باز گردان تا بجائی که برایش تعیین کرده ای برگردد و با ما بجنگ نیاید مبادا در جنگ دشمن ما بشود زیرا این کس با چه چیز با آقای خود صلح کند آیا نه با سرهای این مردمان * ۵ آیا این داود نیست که دربارهٔ او با یکدیگر رقص کرده میسراییدند و میگفتند شاؤل هزارهای خود و داود ده هزارهای خویش را کشته است * ۶ آنگاه اخیش داود را خوانده او را گفت بحیات یهُوَه قسم که تو مرد راست هستی و خروج و دخول تو با من در اردو بنظر من پسند آمد زیرا از روز آمدنت نزد من تا امروز از تو بدی ندیده ام لیکن در نظر سرداران پسند نیستی * ۷ پس الان برگشته بسلامتی برو مبادا مرتکب عملی شوی که در نظر سرداران فلسطینیان ناپسند آید * ۸ و داود باخیش گفت چه کرده ام و از روزی که بحضور تو بوده ام تا امروز در بنده ات چه یافته ای تا آنکه بجنگ نیایم و با دشمنان آقایم پادشاه جنگ ننمایم * ۹ اخیش در جواب داود گفت میدانم که تو در نظر من مثل فرشتهٔ خدا نیکو هستی لیکن سرداران فلسطینیان گفتند که با ما بجنگ نیاید * ۱۰ پس الحال بامدادان با بندگان آقایت که همراه تو آمده اند برخیز و چون بامدادان برخاسته باشید و روشنائی برای شما بشود روانه شوید * ۱۱ پس داود با کسان خود صبح زود برخاستند تاروانه شده بزمین فلسطینیان برگردند و فلسطینیان بیزْرَعیل برآمدند *

باب سی ام

۱ و واقع شد چون داود و کسانش در روز سوم بصِقْلَغ رسیدند که عَمالَقَه بر جنوب و بر صِقْلَغ هجوم آورده بودند و صِقْلَغ را زده آن را بآتش سوزانیده بودند * ۲ و زنان و همهٔ کسانی را که در آن بودند از خرد و بزرگ اسیر کرده هیچ کس را نکشته بلکه همهٔ را باسیری برده براه خود رفته بودند * ۳ و چون داود و کسانش بشهر رسیدند اینک بآتش سوخته و زنان و پسران و دختران ایشان اسیر شده بودند * ۴ پس داود و قومی که همراهش بودند آواز خود را بلند کرده گریستند تا طاقت گریه کردن دیگر نداشتند * ۵ و دو زن داود اَخینوعَمِ یزْرَعِیلیه و اَبِیجایل زن نابال کَرْمَلی اسیر شده بودند * ۶ و داود بسیار مضطرب شد زیرا که قوم میگفتند که او را سنگسار کنند چون جان تمامی قوم هر یک برای پسران و دختران خویش بسیار تلخ شده بود اما داود خویشتن را از یهُوَه خدای خود تقویت نمود * ۷ و داود باَبْیاتارِ کاهن پسر اَخِیمَلَک گفت ایفود را نزد من بیاور و ابیاتار ایفود را نزد داود آورد * ۸ و داود از خداوند سؤال نموده گفت اگر این فوج را تعاقب نمایم آیا بآنها خواهم رسید او وی را گفت تعاقب نما زیرا که بتحقیق خواهی رسید و رها خواهی کرد * ۹ پس داود و ششصد نفر که همراهش بودند روانه شده بوادی بَسور آمدند و واماندگان در آنجا توقف نمودند * ۱۰ و داود با چهارصد نفر تعاقب نمود و دویست نفر توقف نمودند زیرا بحدی خسته شده بودند که از وادی بَسور نتوانستند گذشت * ۱۱ پس شخصی مصری در صحرا یافته او را نزد داود آوردند و باو نان دادند که خورد و او را آب نوشانیدند * ۱۲ و پارهای از قرص انجیر و دو قرص کشمش باو دادند و چون خورد روحش بوی بازگشت زیرا که سه روز و سه شب نه نان خورده و نه آب نوشیده بود * ۱۳ و داود او را گفت از آنِ که هستی و از کجا میباشی او گفت من جوان مصری و بندهٔ شخص عمالیقی هستم و آقایم مرا ترک کرده است زیرا سه روز است که بیمار شده ام * ۱۴ ما بجنوب کَرِیتیان و بر ملک یهودا و بر جنوب کالیب تاخت آوردیم صِقْلَغ را بآتش سوزانیدیم * ۱۵ داود وی را گفت آیا مرا بآن گروه خواهی رسانید او گفت برای من بخدا قسم بخور که نه مرا بکشی و نه مرا بدست آقایم تسلیم کنی پس تو را نزد آن گروه خواهم رسانید * ۱۶ و چون او را بآنجا رسانید اینک بر روی تمامی زمین منتشر شده میخوردند و مینوشیدند و بزم میکردند بسبب تمامی غنیمت عظیمی که از زمین فلسطینیان و از زمین یهودا آورده بودند * ۱۷ و داود ایشان را از وقت شام تا عصر روز دیگر میزد که از ایشان احدی رهائی نیافت جز چهارصد مرد جوان که بر شتران سوار شده گریختند * ۱۸ و داود هرچه عَمالَقَه گرفته بودند بازگرفت و داود دو زن خود را باز گرفت * ۱۹ و چیزی از ایشان مفقود نشد از خرد و بزرگ و از پسران و دختران و غنیمت و از همۀچیزهائی که برای خود گرفته بودند بلکه داود همهٔ را باز آورد * ۲۰ و داود همهٔ گوسفندان و گاوان خود را گرفت و آنها را پیش مواشی دیگر راندند و گفتند این است غنیمت داود * ۲۱ و داود نزد آن دویست نفر که از شدت خستگی نتوانسته بودند در عقب داود بروند و ایشان را نزد وادی بَسور واگذاشته بودند آمد و ایشان باستقبال داود و باستقبال قومی که همراهش بودند بیرون آمدند و چون داود نزد قوم رسید از سلامتی ایشان پرسید * ۲۲ اما جمیع کسان شریر و مردان بَلِیعال از اشخاصی که با داود رفته بودند متکلم شده گفتند چونکه همراه ما نیامدند از غنیمتی که باز آورده ایم چیزی بایشان نخواهیم داد مگر بهر کس زن و فرزندان او را پس آنها را برداشته بروند * ۲۳ لیکن داود گفت ای برادرانم چنین مکنید چونکه خداوند اینها را بما داده است و ما را حفظ نموده آن فوج را که بر ما تاخت آورده بودند بدست ما تسلیم نموده است * ۲۴ و کیست که در این امر بشما گوش دهد زیرا قسمت آنانی که نزد اسباب میمانند مثل قسمت آنانی که بجنگ میروند خواهد بود و هر دو قسمت مساوی خواهند برد * ۲۵ و از آن روز ببعد چنین شد که این را قاعده و قانون در اسرائیل تا امروز قرار داد * ۲۶ و چون داود بصِقْلَغ رسید بعضی از غنیمت را برای مشایخ یهودا و دوستان خود فرستاده گفت اینک هدیه ای از غنیمت دشمنان خداوند برای شماست * ۲۷ برای اهل بیتئیل و اهل راموت جنوبی و اهل یتّیر * ۲۸ و برای اهل عَرُوعیر و اهل سِفْموت و اهل اَشْتَموع * ۲۹ و برای اهل راکال و اهل شهرهای یرْحَمْئیلیان و اهل شهرهای قینیان * ۳۰ و برای اهل حُرْما واهل کورعاشان و اهل عَتاق * ۳۱ و برای اهل حَبْرون و جمیع مکانهائی که داود و کسانش در آنها آمد و رفت میکردند *

باب سی و یکم

۱ و فلسطینیان با اسرائیل جنگ کردند و مردان اسرائیل از حضور فلسطینیان فرار کردند و در کوه جلبوع کشته شده افتادند * ۲ و فلسطینیان شاؤل و پسرانش را بسختی تعاقب نمودند و فلسطینیان یوناتان و ابیناداب و مَلْکیشُوع پسران شاؤل را کشتند * ۳ و جنگ بر شاؤل سخت شد و تیراندازان دور او را گرفتند و بسبب تیراندازان بغایت دلتنگ گردید * ۴ و شاؤل بسلاحدار خود گفت شمشیر خود را کشیده آن را بمن فرو بر مبادا این نامختونان آمده مرا مجروح سازند و مرا افتضاح نمایند اما سلاحدارش نخواست زیرا که بسیار در ترس بود پس شاؤل شمشیر خود را گرفته بر آن افتاد * ۵ و هنگامی که سلاحدارش شاؤل را دید که مرده است او نیز بر شمشیر خود افتاده با او بمرد * ۶ پس شاؤل و سه پسرش و سلاحدارش و جمیع کسانش نیز در آن روز با هم مردند * ۷ و چون مردان اسرائیل که بآن طرف دره و بآن طرف اردن بودند دیدند که مردان اسرائیل فرار کرده اند و شاؤل و پسرانش مرده اند شهرهای خود را ترک کرده گریختند و فلسطینیان آمده در آنها ساکن شدند * ۸ و در فردای آن روز چون فلسطینیان برای برهنه کردن کشتگان آمدند شاؤل و سه پسرش را یافتند که در کوه جلبوع افتاده بودند * ۹ پس سر او را بریدند و اسلحه اش را بیرون کرده بزمین فلسطینیان بهر طرف فرستادند تا ببتخانه های خود و بقوم مژده برسانند * ۱۰ و اسلحهٔ او را در خانهٔ عَشْتاروت نهادند و جسدش را بر حصار بیت شان آویختند * ۱۱ و چون ساکنان یابیش جِلْعاد آنچه را که فلسطینیان بشاؤل کرده بودند شنیدند * ۱۲ جمیع مردان شجاع برخاسته وتمامی شب سفر کرده جسد شاؤل و اجساد پسرانش را از حصار بیت شان گرفتند و بیابیش برگشته آنها را در آنجا سوزانیدند * ۱۳ و استخوانهای ایشان را گرفته آنها را زیر درخت بلوطی که در یابیش است دفن کردند و هفت روز روزه گرفتند *