پرش به محتوا

کتاب مقدس (انجمن کتاب مقدس بریتانیا و خارجه)/عهد عتیق/سفر داوران

از ویکی‌نبشته

باب اول

۱ و بعد از وفات یوشع واقع شد کهبنی اسرائیل از خداوند سؤال کرده گفتند کیست که برای ما بر کنعانیان اول برآید و با ایشان جنگ نماید * ۲ خداوند گفت یهودا برآید اینک زمین را بدست او تسلیم کردهام * ۳ و یهودا ببرادر خود شَمْعُون گفت بقرعهٔ من همراه من برآی و با کنعانیان جنگ کنیم و من نیز همراه تو بقرعهٔ تو خواهم آمد پس شَمْعُون همراه او رفت * ۴ و یهودا برآمد و خداوند کنعانیان و فَرِزّیان را بدست ایشان تسلیم نمود و دههزار نفر از ایشان را در بازَق کشتند * ۵ و اَدُونی بازَق را در بازَق یافته با او جنگ کردند و کنعانیان و فَرِزّیان را شکست دادند * ۶ و اَدُونی بازَق فرار کرد و او را تعاقب نموده گرفتندش و شستهای دست و پایش را بریدند * ۷ و اَدُونی بازَق گفت هفتاد مَلِک با شستهای دست و پا بریده زیر سفرهٔ من خوردههـا برمیچیدنـد موافـق آنچه مـن کردم خـدا بمن مکافات رسانیـده است پس او را باورشلیم آوردند و در آنجـا مـرد * ۸ و بنییهودا با اورشلیم جنگ کرده آن را گرفتند و آن را بدم شمشیر زده شهر را بآتش سوزانیدند * ۹ و بعد از آن بنییهودا فرود شدند تا با کنعانیانی که در کوهستان و جنوب و بیابان ساکن بودند جنگ کنند * ۱۰ و یهودا بر کنعانیانی که در حَبْرون ساکن بودند برآمد و اسم حَبْرون قبل از آن قریه اَرْبَع بود و شیشای و اَخیمان و تَلْمای را کشتند * ۱۱ و از آنجا بر ساکنان دَبیر برآمد و اسم دَبیر قبل از آن قریه سَفیر بود * ۱۲ و کالیب گفت آنکه قریه سَفیر را زده فتح نماید دختر خود عَکْسَه را باو بزنی خواهم داد * ۱۳ و عُتْنیئیل بنقناز برادر کوچک کالیب آن را گرفت پس دختر خود عَکْسَه را باو بزنی داد * ۱۴ و چون دختر نزد وی آمد او را ترغیب کرد که از پدرش زمینی طلب کند و آن دختر از الاغ خود پیاده شده کالیب وی را گفت چه میخواهی * ۱۵ به وی گفت مرا برکت ده زیرا که مرا در زمین جنوب ساکن گردانیدی پس مرا چشمههـای آب بده و کالیب چشمههای بالا و چشمههای پایین را باو داد * ۱۶ و پسران قِینِی پدر زن موسی از شهر نخلستان همراه بنییهودا بصحرای یهودا که بجنوب عَراد است برآمده رفتند و با قوم ساکن شدند * ۱۷ و یهودا همراه برادر خود شَمْعُون رفت و کنعانیانی را که در صَفَت ساکن بودند شکست دادند و آن را خراب کرده اسم شهر را حُرما نامیدند * ۱۸ و یهودا غَزَّه و نواحیاش و اَشْقَلون و نواحیاش و عَقْرُون و نواحیاش را گرفت * ۱۹ و خداوند با یهودا میبود و او اهل کوهستان را بیرون کرد لیکن ساکنان وادی را نتوانست بیرون کند زیرا که ارابههای آهنین داشتند * ۲۰ و حَبْرون را برحسب قول موسی بکالیب دادند و او سه پسر عناق را از آنجا بیرون کرد * ۲۱ و بنیبنیامین یبُوسیان را که در اورشلیمساکن بودند بیرون نکردند و یبوسیان با بنیبنیامین تا امروز در اورشلیم ساکنند * ۲۲ و خاندان یوسف نیز ببیتئیل برآمدند و خداوند با ایشان بود * ۲۳ و خاندان یوسف بیتئیل را جاسوسی کردند و نام آن شهر قبل از آن لُوز بود * ۲۴ و کشیکچیان مردی را که از شهر بیرون میآمد دیده بوی گفتند مدخل شهر را بما نشان بده که با تو احسان خواهیم نمود * ۲۵ پس مدخل شهر را بایشان نشان داده پس شهر را بدم شمشیر زدند و آن مرد را با تمامی خاندانش رها کردند * ۲۶ و آن مرد بزمین حِتّیان رفته شهری بنا نمود و آن را لوز نامید که تا امروز اسمش همان است * ۲۷ و مَنَسّی اهل بیتشان و دهات آن را و اهل تَعَنَک و دهات آن و ساکنان دُوْر و دهات آن و ساکنان یبْلَعام و دهات آن و ساکنان مَجِدّو و دهات آن را بیرون نکرد و کنعانیان عزیمت داشتند که در آن زمین ساکن باشند * ۲۸ و چون اسرائیل قوی شدند بر کنعانیان جزیه نهادند لیکن ایشان را تماماً بیرون نکردند * ۲۹ و افرایم کنعانیانی را که در جازَر ساکن بودند بیرون نکرد پس کنعانیان در میان ایشان در جازَر ساکن ماندند * ۳۰ و زَبُولون ساکنان فِطرون و ساکنان نَهْلول را بیرون نکرد پس کنعانیان در میان ایشان ساکن ماندند و جزیه بر آنها گذارده شد * ۳۱ و اَشیر ساکنان عَکّو و ساکنان صِیدون و اَحْلَب و اَکْزِیب و حَلْبَه و عَفیق و رَحُوب را بیرون نکرد * ۳۲ پس اَشیریان در میان کنعانیانی که ساکن آن زمین بودند سکونت گرفتند زیرا که ایشان رابیرون نکردند * ۳۳ و نفتالی ساکنان بیت شمس و ساکنان بیتعنات را بیرون نکرد پس در میان کنعانیانی که ساکن آن زمین بودند سکونت گرفت لیکن ساکنان بیتشمس و بیتعَنات بایشان جزیه میدادند * ۳۴ و اَموریان بنیدان را بکوهستان مسدود ساختند زیرا که نگذاشتند که ببیابان فرود آیند * ۳۵ پس اموریان عزیمت داشتند که در اَیلُون و شَعَلُبّیم در کوه حارَس ساکن باشند و لیکن چون دست خاندان یوسف قوت گرفت جزیه برایشان گذارده شد * ۳۶ و حد اموریان از سر بالای عَقْرَبّیم و از سالَع تا بالاتر بود *

باب دوم

۱ و فرشتهٔ خداوند از جِلْجال ببُوکیم آمدهگفت شما را از مصر برآوردم و بزمینی که بپدران شما قسم خوردم داخل کردم و گفتم عهد خود را با شما تا بابد نخواهم شکست * ۲ پس شما با ساکنان این زمین عهد مبندید و مذبحهای ایشان را بشکنید لیکن شما سخن مرا نشنیدید این چه کار است که کردهاید * ۳ لهذا من نیز گفتم ایشان را از حضور شما بیرون نخواهم کرد و ایشان در کمرهای شما خارها خواهند بود و خدایان ایشان برای شما دام خواهند بود * ۴ و چون فرشتهٔ خداوند این سخنان را بتمامی بنی اسرائیل گفت قوم آواز خود را بلند کرده گریستند * ۵ و آن مکان را بُوکیم نام نهادند و در آنجا برای خداوند قربانی گذرانیدند * ۶ و چون یوشع قوم را روانه نموده بود بنی اسرائیل هر یکی بملک خود رفتند تا زمین را بتصرف آورند * ۷ و در تمام ایام یوشع و تمامی ایام مشایخی که بعد از یوشع زنده ماندند و همهٔ کارهای بزرگ خداوند را که برای اسرائیل کرده بود دیدند قومْ خداوند را عبادت نمودند * ۸ و یوشع بننون بندهٔ خداوند چون صد و ده ساله بود مرد * ۹ و او را در حدود ملکش در تِمْنَه حارس در کوهستان افرایم بطرف شمال کوه جاعش دفن کردند * ۱۰ و تمامی آن طبقه نیز بپدران خود پیوستند و بعد از ایشان طبقهٔ دیگر برخاستند که خداوند و اعمالی را که برای اسرائیل کرده بود ندانستند * ۱۱ و بنی اسرائیل در نظر خداوند شرارت ورزیدند و بَعْلها را عبادت نمودند * ۱۲ و یهوه خدای پدران خود را که ایشان را از زمین مصر بیرون آورده بود ترک کردند و خدایان غیر را از خدایان طوایفی که در اطراف ایشان بودند پیروی نموده آنها را سجده کردند و خشم خداوند را برانگیختند * ۱۳ و یهوه را ترک کرده بعل و عشتاروت را عبادت نمودند * ۱۴ پس خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شده ایشان را بدست تاراجکنندگان سپرد تا ایشان را غارت نمایند و ایشان را بدست دشمنانی که باطراف ایشان بودند فروخت بحدی که دیگر نتوانستند با دشمنان خود مقاومت نمایند * ۱۵ و بهرجا که بیرون میرفتند دست خداوند برای بدی بر ایشان میبود چنانکه خداوند گفته وچنانکه خداوند برای ایشان قسم خورده بود و بنهایت تنگی گرفتار شدند * ۱۶ و خداوند داوران برانگیزانید که ایشان را از دست تاراجکنندگان نجات دادند * ۱۷ و باز داوران خود را اطاعت ننمودند زیرا که در عقب خدایان غیر زناکار شده آنها را سجده کردند و از راهی که پدران ایشان سلوک مینمودند و اوامر خداوند را اطاعت میکردند بزودی برگشتند و مثل ایشان عمل ننمودند * ۱۸ و چون خداوند برای ایشان داوران برمیانگیخت خداوند با داور میبود و ایشان را در تمام ایام آن داور از دست دشمنان ایشان نجات میداد زیرا که خداوند بخاطر نالهای که ایشان از دست ظالمان و ستمکنندگان خود برمیآوردند پشیمان میشد * ۱۹ و واقع میشد چون داور وفات یافت که ایشان برمیگشتند و از پدران خود بیشتر فتنهانگیز شده خدایان غیر را پیروی میکردند و آنها را عبادت نموده سجده میکردند و از اعمال بد و راههای سرکشی خود چیزی باقی نمیگذاشتند * ۲۰ لهذا خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد و گفت چونکه این قوم از عهدی که با پدران ایشان امر فرمودم تجاوز نموده آواز مرا نشنیدند * ۲۱ من نیز هیچ یک از امتها را که یوشع وقت وفاتش واگذاشت از حضور ایشان دیگر بیرون نخواهم نمود * ۲۲ تا اسرائیل را بآنها بیازمایم که آیا طریق خداوند را نگهداشته چنانکه پدران ایشان نگهداشتند در آن سلوک خواهند نمود یا نه * ۲۳ پس خداوند آن طوایف را واگذاشته بسرعت بیرون نکرد و آنها را بدست یوشع تسلیم ننمود *

باب سوم

۱ پس اینانند طوایفی که خداوند واگذاشت تا بواسطهٔ آنها اسرائیل را بیازماید یعنی جمیع آنانی که همهٔ جنگهای کنعان را ندانسته بودند * ۲ تا طبقات بنی اسرائیل دانشمند شوند و جنگ را بایشان تعلیم دهد یعنی آنانی که آن را پیشتر بهیچ وجه نمیدانستند * ۳ پنج سردار فلسطینیان و جمیع کنعانیان و صیدونیان و حِوّیان که در کوهستان لبنان از کوه بَعْل حَرْمون تا مدخل حمات ساکن بودند * ۴ و اینها برای آزمایش بنی اسرائیل بودند تا معلوم شود که آیا احکام خداوند را که بواسطهٔ موسی بپدران ایشان امر فرموده بود اطاعت خواهند کرد یا نه * ۵ پس بنی اسرائیل در میان کنعانیان و حتیان و اموریان و فَرِزّیان و حویان و یبوسیان ساکن میبودند * ۶ دختران ایشان را برای خود بزنی میگرفتند و دختران خود را بپسران ایشان میدادند و خدایان آنها را عبادت مینمودند * ۷ و بنی اسرائیل آنچه در نظر خداوند ناپسند بود کردند و یهوه خدای خود را فراموش نموده بعلها و بتها را عبادت کردند * ۸ و غضب خداوند بر اسرائیل افروخته شده ایشان را بدست کوشان رِشْعَتایم پادشاه ارام نهرین فروخت و بنی اسرائیل کوشان رِشْعَتایم را هشت سال بندگی کردند * ۹ و چون بنی اسرائیل نزد خداوند فریاد کردند خداوند برای بنی اسرائیل نجاتدهندهای یعنی عُتْنَئیل بنقناز برادر کوچک کالیب را برپا داشت و او ایشان را نجات داد * ۱۰ و روح خداوند بر او نازل شد پس بنی اسرائیل را داوری کرد و برای جنگ بیرون رفت و خداوند کوشان رِشْعَتایم پادشاه ارام را بدست او تسلیمکرد و دستش بر کوشان رِشْعَتایم مستولی گشت * ۱۱ و زمین چهل سال آرامی یافت پس عتنئیل بنقناز مرد * ۱۲ و بنی اسرائیل بار دیگر در نظر خداوند بدی کردند و خداوند عجلون پادشاه موآب را بر اسرائیل مستولی ساخت زیرا که در نظر خداوند شرارت ورزیده بودند * ۱۳ و او بنیعَمّون و عَمالیق را نزد خود جمع کرده آمد و بنی اسرائیل را شکست داد و ایشان شهر نخلستان را گرفتند * ۱۴ و بنی اسرائیل عَجلون پادشاه موآب را هجده سال بندگی کردند * ۱۵ و چون بنی اسرائیل نزد خداوند فریاد برآوردند خداوند برای ایشان نجاتدهندهای یعنی ایهود بنجیرای بنیامینی را که مرد چپدستی بود برپا داشت و بنی اسرائیل بدست او برای عجلون پادشاه موآب ارمغانی فرستادند * ۱۶ و اِیهود خنجر دودمی که طولش یک ذراع بود برای خود ساخت و آن را در زیرِ جامه بر ران راست خود بست * ۱۷ و ارمغان را نزد عجلون پادشاه موآب عرضه داشت و عجلون مرد بسیار فربهی بود * ۱۸ و چون از عرضهداشتن ارمغان فارغ شد آنانی را که ارمغان را آورده بودند روانه نمود * ۱۹ و خودش از معدنهای سنگ که نزد جلجال بود برگشته گفت ای پادشاه سخنی مخفی برای تو دارم گفت ساکت باش و جمیع حاضران از پیش او بیرون رفتند * ۲۰ و ایهود نزد وی داخل شد و او بتنهائی در بالاخانهٔ تابستانی خود مینشست ایهود گفت کلامی از خدا برای تو دارم پس از کرسی خود برخاست * ۲۱ و ایهود دست چپ خود را درازکرده خنجر را از ران راست خویش کشید و آن را در شکمش فرو برد * ۲۲ و دستهٔ آن با تیغهاش نیز فرو رفت و پیه تیغه را پوشانید زیرا که خنجر را از شکمش بیرون نکشید و بفضلات رسید * ۲۳ و ایهود بدهلیز بیرون رفته درهای بالاخانه را بر وی بسته قفل کرد * ۲۴ و چون او رفته بود نوکرانش آمده دیدند که اینک درهای بالاخانه قفل است گفتند یقیناً پایهای خود را در غرفهٔ تابستانی میپوشاند * ۲۵ و انتظار کشیدند تا خجل شدند و چون او درهای بالاخانه را نگشود پس کلید را گرفته آن را باز کردند و اینک آقای ایشان بر زمین مرده افتاده بود * ۲۶ و چون ایشان معطل میشدند اِیهود بدر رفت و از معدنهای سنگ گذشته بسِعیرَت بسلامت رسید * ۲۷ و چون داخل آنجا شد کَرِنّا را در کوهستان افرایم نواخت و بنی اسرائیل همراهش از کوه بزیر آمدند و او پیش روی ایشان بود * ۲۸ و بایشان گفت از عقب من بیایید زیرا خداوند موآبیان دشمنان شما را بدست شما تسلیم کرده است پس از عقب او فرود شده معبرهای اُرْدُنّ را پیش روی موآبیان گرفتند و نگذاشتند که احدی عبور کند * ۲۹ و در آن وقت بقدر دههزار نفر از موآبیان را یعنی هر زورآور و مرد جنگی را کشتند و کسی رهائی نیافت * ۳۰ و در آن روز موآبیان زیر دست اسرائیل ذلیل شدند و زمین هشتاد سال آرامی یافت * ۳۱ و بعد از او شَمْجَر بن عَنات بود که ششصد نفر از فلسطینیان را با چوب گاورانی کشت و او نیز اسرائیل را نجات داد *

باب چهارم

۱ و بنی اسرائیل بعد از وفات اِیهود بار دیگر در نظر خداوند شرارت ورزیدند * ۲ و خداوند ایشان را بدست یابین پادشاه کنعان که در حاصور سلطنت میکرد فروخت و سردار لشکرش سِیسَرا بود که در حَروشَت امتها سکونت داشت * ۳ و بنی اسرائیل نزد خداوند فریاد کردند زیرا که او را نهصد ارابهٔ آهنین بود و بر بنی اسرائیل بیست سال بسیار ظلم میکرد * ۴ و در آن زمان دَبورَهٔ نبیه زن لَفِیدُوت اسرائیل را داوری مینمود * ۵ و او زیر نخل دَبورَه که در میان رامه و بیتئیل در کوهستان افرایم بود مینشست و بنی اسرائیل بجهت داوری نزد وی میآمدند * ۶ پس او فرستاده باراق بن اَبینوعَم را از قادش نفتالی طلبید و بوی گفت آیا یهوه خدای اسرائیل امر نفرموده است که برو و بکوه تابور رهنمائی کن و ده هزار نفر از بنینفتالی و بنیزبولون را همراه خود بگیر * ۷ و سِیسَرا سردار لشکر یابین را با ارابهها و لشکرش بنهر قیشون نزد تو کشیده او را بدست تو تسلیم خواهم کرد * ۸ باراق وی را گفت اگر همراه من بیائی میروم و اگر همراه من نیائی نمیروم * ۹ گفت البته همراه تو میآیم لیکن این سفر که میروی برای تو اکرام نخواهد بود زیرا خداوند سِیسَرا را بدست زنی خواهد فروخت پس دَبورَه برخاسته همراه باراق بقادش رفت * ۱۰ و باراق زبولون و نفتالی را بقادش جمع کرد و دههزار نفر در رکاب او رفتند و دَبورَه همراهش برآمد * ۱۱ و حابَر قینی خود را از قینیان یعنی از بنیحوباب برادر زن موسی جدا کرده خیمهٔ خویش را نزد درخت بلوط در صَعَنایم که نزدقادش است برپا داشت * ۱۲ و بسِیسَرا خبر دادند که باراق بناَبینوعَم بکوه تابور برآمده است * ۱۳ پس سِیسَرا همهٔ ارابههایش یعنی نهصد ارابهٔ آهنین و جمیع مردانی را که همراه وی بودند از حَروشَت امتها تا نهر قیشون جمع کرد * ۱۴ و دَبورَه بباراق گفت برخیز این است روزی که خداوند سِیسَرا را بدست تو تسلیم خواهد نمود آیا خداوند پیش روی تو بیرون نرفته است پس باراق از کوه تابور بزیر آمد و دههزار نفر از عقب وی * ۱۵ و خداوند سِیسَرا و تمامی ارابهها و تمامی لشکرش را بدم شمشیر پیش باراق منهزم ساخت و سِیسَرا از ارابهٔ خود بزیر آمده پیاده فرار کرد * ۱۶ و باراق ارابهها و لشکر را تا حَروشَتِ امتها تعاقب نمود و جمیع لشکر سِیسَرا بدم شمشیر افتادند بحدی که کسی باقی نماند * ۱۷ و سِیسَرا بچادر یاعیل زن حابَر قینی پیاده فرار کرد زیرا که در میان یابین پادشاه حاصور و خاندان حابرقینی صلح بود * ۱۸ و یاعیل باستقبال سِیسَرا بیرون آمده وی را گفت برگرد ای آقای من بسوی من برگرد و مترس پس بسوی وی بچادر برگشت و او را بلحافی پوشانید * ۱۹ و او وی را گفت جرعهای آب بمن بنوشان زیرا که تشنه هستم پس مشک شیر را باز کرده بوی نوشانیـد و او را پوشانید * ۲۰ او وی را گفت بدر چادر بایست و اگر کسی بیاید و از تو سؤال کرده بگوید که آیا کسی در اینجاست بگو نی * ۲۱ و یاعیل زن حابر میخ چادر را برداشت و چکشی بدست گرفته نزد وی بآهستگی آمده میخ را بشقیقهاشکوبید چنانکه بزمین فرو رفت زیرا که او از خستگی در خواب سنگین بود و بمرد * ۲۲ و اینک باراق سِیسَرا را تعاقب نمود و یاعیل باستقبالش بیرون آمده وی را گفت بیا تا کسی را که میجویی تو را نشان بدهم پس نزد وی داخل شد و اینک سِیسَرا مرده افتاده و میخ در شقیقهاش بود * ۲۳ پس در آن روز خدا یابین پادشاه کنعان را پیش بنی اسرائیل ذلیل ساخت * ۲۴ و دست بنی اسرائیل بر یابین پادشاه کنعان زیاده و زیاده استیلا مییافت تا یابین پادشاه کنعان را هلاک ساختند *

باب پنجم

۱ و در آن روز دَبورَه و باراق بن اَبینوعَم سرود خوانده گفتند * ۲ چونکه پیشروان در اسرائیل پیشروی کردند چونکه قوم نفوس خود را بارادت تسلیم نمودند خداوند را متبارک بخوانید * ۳ ای پادشاهان بشنوید ای زورآوران گوش دهید من خود برای خداوند خواهم سرایید برای یهوه خدای اسرائیل سرود خواهم خواند * ۴ ای خداوند وقتی که از سعیر بیرون آمدی وقتی که از صحرای اَدُوم خرامیدی زمین متزلزل شد و آسمان نیز قطرهها ریخت و ابرها هم آبها بارانید * ۵ کوهها از حضور خداوند لرزان شد و این سینا از حضور یهوه خدای اسرائیل * ۶ در ایام شَمْجَر بنعَنات در ایام یاعیل شاهراهها ترک شده بود و مسافران از راههای غیر متعارف میرفتند * ۷ حاکمان در اسرائیل نایاب و نابود شدند تا من دَبورَه برخاستم در اسرائیل مادر برخاستم * ۸ خدایان جدید را اختیار کردند پس جنگ در دروازهها رسید در میان چهلهزار نفر در اسرائیل سپری و نیزهای پیدا نشد * ۹ قلب من بحاکمان اسرائیل مایل است که خود را در میان قوم بارادت تسلیم نمودند خداوند را متبارک بخوانید * ۱۰ ای شما که بر الاغهای سفید سوارید و بر مسندها مینشینید و بر طریق سالک هستید این را بیان کنید * ۱۱ دور از آواز تیراندازان نزد حوضهای آب در آنجا اعمال عادلهٔ خداوند را بیان میکنند یعنی احکام عادلهٔ او را در حکومت اسرائیل آنگاه قوم خداوند بدروازهها فرود میآیند * ۱۲ بیدار شو بیدار شو ای دَبورَه بیدار شو بیدار شو و سرود بخوان برخیز ای باراق و ای پسر اَبینوعَم اسیران خود را باسیری ببر * ۱۳ آنگاه جماعت قلیل بر بزرگان قوم تسلط یافتند و خداوند مرا بر جباران مسلط ساخت * ۱۴ از افرایم آمدند آنانی که مقر ایشان در عمالیق است در عقب تو بنیامین با قومهای تو و از ماکیر داوران آمدند و از زبولون آنانی که عصای صفآرا را بدست میگیرند * ۱۵ و سروران یساکار همراه دَبورَه بودند چنانکه باراق بود همچنان یساکار نیز بود در عقب او بوادی هجوم آوردند فکرهای دل نزد شعوب رؤبین عظیم بود * ۱۶ چرا در میان آغلها نشستی آیا تا نی گلهها را بشنوی مباحثات دل نزد شعوب رؤبین عظیم بود * ۱۷ جِلْعاد بآن طرف اُرْدُنّ ساکن ماند و دان چرا نزد کشتیها درنگ نمود اشیر بکنارهٔ دریا نشست و نزد خلیجهای خود ساکن ماند * ۱۸ و زبولون قومی بودند که جان خود را بخطر موت تسلیم نمودند و نفتالی نیز در بلندیهای میدان * ۱۹ پادشاهان آمده جنگ کردند آنگاه پادشاهان کنعان مقاتله نمودند در تَعَنَک نزد آبهای مَجِدّو و هیچ منفعت نقره نبردند * ۲۰ از آسمان جنگ کردند ستارگان از منازل خود با سِیسَرا جنگ کردند * ۲۱ نهر قیشون ایشان را در ربود آن نهر قدیم یعنی نهر قیشون ای جان من قوت را پایمال نمودی * ۲۲ آنگاه اسبان زمین را پازدن گرفتند بسبب تاختن یعنی تاختن زورآوران ایشان * ۲۳ فرشتهٔ خداوند میگوید میروز را لعنت کنید ساکنانش را بسختی لعنت کنید زیرا که بامداد خداوند نیامدند تا خداوند را در میان جباران اعانت نمایند * ۲۴ یاعیل زن حابرقینی از سایر زنان مبارک باد از زنان چادرنشین مبارک باد * ۲۵ او آب خواست و شیر بوی داد و سرشیر را در ظرف ملوکانه پیش آورد * ۲۶ دست خود را بمیخ دراز کرد و دست راست خود را بچکش عمله و بچکش سِیسَرا را زده سرش را سفت و شقیقهٔ او را شکافت و فرو دوخت * ۲۷ نزد پایهایش خم شده افتاد و دراز شدنزد پایهایش خم شده افتاد جائی که خم شد در آنجا کشته افتاد * ۲۸ از دریچه نگریست و نعره زد مادر سِیسَرا ازشبکه نعره زد چرا ارابهاش در آمدن تأخیر میکند و چرا چرخهای ارابههایش توقف مینماید * ۲۹ خاتونهای دانشمندش در جواب وی گفتند لیکن او سخنان خود را بخود تکرار کرد * ۳۰ آیا غنیمت را نیافته و تقسیم نمیکنند یک دختر دو دختر برای هر مرد و برای سِیسَرا غنیمت رختهای رنگارنگ غنیمت رختهای رنگارنگ قلابدوزی رخت رنگارنگ قلابدوزی دورو بر گردنهای اسیران * ۳۱ همچنین ای خداوند جمیع دشمنانت هلاک شوند و اما محبان او مثل آفتاب باشند وقتی که در قوتش طلوع میکند و زمین چهل سال آرامی یافت *

باب ششم

۱ و بنی اسرائیل در نظر خداوند شرارتورزیدند پس خداوند ایشان را بدست مدیان هفت سال تسلیم نمود * ۲ و دست مدیان بر اسرائیل استیلا یافت و بسبب مدیان بنی اسرائیل شکافها و مغارهها و ملاذها را که در کوهها میباشند برای خود ساختند * ۳ و چون اسرائیل زراعت میکردند مدیان و عمالیق و بنیمشرق آمده بر ایشان هجوم میآوردند * ۴ و بر ایشان اردو زده محصول زمین را تا بغَزَّه خراب کردند و در اسرائیل آذوقه و گوسفند و گاو و الاغ باقی نگذاشتند * ۵ زیرا که ایشان با مواشی و خیمههای خود برآمده مثل ملخ بیشمار بودند و ایشان و شتران ایشان را حسابی نبود و بجهت خراب ساختن زمین داخل شدند * ۶ و چون اسرائیل بسبب مدیان بسیار ذلیلشدند بنی اسرائیل نزد خداوند فریاد برآوردند * ۷ و واقع شد چون بنی اسرائیل از دست مدیان نزد خداوند استغاثه نمودند * ۸ که خداوند نبیای برای بنی اسرائیل فرستاد و او بایشان گفت یهوه خدای اسرائیل چنین میگوید من شما را از مصر برآوردم و شما را از خانهٔ بندگی بیرون آوردم * ۹ و شما را از دست مصریان و از دست جمیع ستمکاران شما رهائی دادم و اینان را از حضور شما بیرون کرده زمین ایشان را بشما دادم * ۱۰ و بشما گفتم من یهوه خدای شما هستم از خدایان اموریانی که در زمین ایشان ساکنید مترسید لیکن آواز مرا نشنیدید * ۱۱ و فرشته خداوند آمده زیر درخت بلوطی که در عُفْرَه است که مال یوآش اَبیعَزَری بود نشست و پسرش جِدْعُون گندم رادر چرخشت میکوبید تا آن را از مدیان پنهان کند * ۱۲ پس فرشتهٔ خداوند بر او ظاهر شده وی را گفت ای مرد زورآور یهوه با تو است * ۱۳ جِدْعُون وی را گفت آه ای خداوند من اگر یهوه با ماست پس چرا این همهٔ بر ما واقع شده است و کجاست جمیع اعمال عجیب او که پدران ما برای ما ذکر کرده و گفتهاند که آیا خداوند ما را از مصر بیرون نیاورد لیکن الا´ن خداوند ما را ترک کرده و بدست مدیان تسلیم نموده است * ۱۴ آنگاه یهوه بر وی نظر کرده گفت باین قوت خود برو و اسرائیل را از دست مدیان رهائی ده آیا من تو را نفرستادم * ۱۵ او در جواب وی گفت آه ای خداوند چگونه اسرائیل را رهائی دهم اینک خاندان من در منسی ذلیلتر از همهٔ است و من در خانه پدرم کوچکترین هستم * ۱۶ خداوند وی را گفت یقیناً من با تو خواهم بود و مدیان را مثل یک نفر شکست خواهی داد * ۱۷ او وی را گفتاگر الا´ن در نظر تو فیض یافتم پس آیتی بمن بنما که تو هستی آنکه با من حرف میزنی * ۱۸ پس خواهش دارم که از اینجا نروی تا نزد تو برگردم و هدیهٔ خود را آورده بحضور تو بگذرانم گفت من میمانم تا برگردی * ۱۹ پس جِدْعُون رفت و بزغالهای را با قرصهای نان فطیر از یک ایفهٔ آرد نرم حاضر ساخت و گوشت را در سبدی و آب گوشت را در کاسهای گذاشته آن را نزد وی زیر درخت بلوط آورد و پیش وی نهاد * ۲۰ و فرشته خدا او را گفت گوشت و قرصهای فطیر را بردار و بر روی این صخره بگذار و آب گوشت را بریز پس چنان کرد * ۲۱ آنگاه فرشتهٔ خداوند نوک عصا را که در دستش بود دراز کرده گوشت و قرصهای فطیر را لمس نمود که آتش از صخره برآمده گوشت و قرصهای فطیر را بلعید و فرشتهٔ خداوند از نظرش غایب شد * ۲۲ پس جِدْعُون دانست که او فرشتهٔ خداوند است و جِدْعُون گفت آه ای خداوند یهوه چونکه فرشتهٔ خداوند را روبرو دیدم * ۲۳ خداوند وی را گفت سلامتی برتو باد مترس نخواهی مرد * ۲۴ پس جِدْعُون در آنجا برای خداوند مذبحی بنا کرد و آن را یهوه شالوم نامید که تا امروز در عُفْرَه اَبیعَزَرِیان باقی است * ۲۵ و در آن شب خداوند او را گفت گاو پدر خود یعنی گاو دومین را که هفت ساله است بگیر و مذبح بعل را که از آن پدرت است منهدم کن و تمثال اشیره را که نزد آن است قطع نما * ۲۶ و برای یهوه خدای خود بر سر این قلعه مذبحی موافق رسم بنا کن و گاو دومین را گرفته با چوب اشیره که قطع کردی برای قربانی سوختنی بگذران * ۲۷ پس جِدْعُون ده نفر از نوکران خود را برداشت و بنوعی که خداوند وی را گفته بودعمل نمود اما چونکه از خاندان پدر خود و مردان شهر میترسید این کار را در روز نتوانست کرد پس آن را در شب کرد * ۲۸ و چون مردمان شهر در صبح برخاستند اینک مذبح بعل منهدم شده و اشیره که نزد آن بود بریده و گاو دومین بر مذبحی که ساخته شده بود قربانی گشته * ۲۹ پس بیکدیگر گفتند کیست که این کار را کرده است و چون دریافت و تفحص کردند گفتند جِدْعُون بنیوآش این کار را کرده است * ۳۰ پس مردان شهر بیوآش گفتند پسر خود را بیرون بیاور تا بمیرد زیرا که مذبح بعل را منهدم ساخته و اشیره را که نزد آن بود بریده است * ۳۱ اما یوآش بهمهٔ کسانی که بر ضد او برخاسته بودند گفت آیا شما برای بعل محاجه میکنید و آیا شما او را میرهانید هر که برای او محاجه نماید همین صبح کشته شود و اگر او خداست برای خود محاجه نماید چونکه کسی مذبح او را منهدم ساخته است * ۳۲ پس در آن روز او را یرُبَّعْل نامید و گفت بگذارید تا بعل با او محاجه نماید زیرا که مذبح او را منهدم ساخته است * ۳۳ آنگاه جمیع اهل مدیان و عمالیق و بنیمشرق با هم جمع شدند و عبور کرده در وادی یزرعیل اردو زدند * ۳۴ و روح خداوند جِدْعُون را ملبس ساخت پس کَرِنّا را نواخت و اهل اَبیعَزَر در عقب وی جمع شدند * ۳۵ و رسولان در تمامی مَنَسی فرستاد که ایشان نیز در عقب وی جمع شدند و در اشیر و زبولون و نفتالی رسولان فرستاد و باستقبال ایشان برآمدند * ۳۶ و جِدْعُون بخدا گفت اگر اسرائیل را برحسب سخن خود بدست من نجات خواهی داد * ۳۷ اینک من در خرمنگاه پوست پشمینیمیگذارم و اگر شبنم فقط بر پوست باشد و بر تمامی زمین خشکی بُوَد خواهم دانست که اسرائیل را برحسب قول خود بدست من نجات خواهی داد * ۳۸ و همچنین شد و بامدادان بزودی برخاسته پوست را فشرد و کاسهای پر از آب شبنم از پوست بیفشرد * ۳۹ و جِدْعُون بخدا گفت غضب تو بر من افروخته نشود و همین یک مرتبه خواهم گفت یک دفعهٔ دیگر فقط با پوست تجربه نمایم این مرتبه پوست بتنهائی خشک باشد و بر تمامی زمین شبنم *

۴۰ و خدا در آن شب چنان کرد که بر پوست فقط خشکی بود و بر تمامی زمین شبنم *

باب هفتم

۱ و یرُبَّعْل که جِدْعُون باشد با تمامی قوم که با وی بودند صبح زود برخاسته نزد چشمهٔ حرود اردو زدند و اردوی مدیان بشمال ایشان نزد کوه موره در وادی بود * ۲ و خداوند بجِدْعُون گفت قومی که با تو هستند زیاده از آنند که مدیان را بدست ایشان تسلیم نمایم مبادا اسرائیل بر من فخر نموده بگویند که دست ما ما را نجات داد * ۳ پس الا´ن بگوش قوم ندا کرده بگو هر کس که ترسان و هراسان باشد از کوه جِلْعاد برگشته روانه شود و بیست و دو هزار نفر از قوم برگشتند و ده هزار باقی ماندند * ۴ و خداوند بجِدْعُون گفت باز هم قوم زیادهاند ایشان را نزد آب بیاور تا ایشان را آنجا برای تو بیازمایم و هر که را بتو گویم این با تو برود او همراه تو خواهد رفت و هر که را بتوگویم این با تو نرود او نخواهد رفت * ۵ و چون قوم را نزد آب آورده بود خداوند بجِدْعُون گفت هر که آب را بزبان خود بنوشد چنانکه سگ مینوشد او را تنها بگذار و همچنین هر که بر زانوی خود خم شده بنوشد * ۶ و عدد آنانی که دست بدهان آورده نوشیدند سیصد نفر بود و جمیع بقیهٔ قوم بر زانوی خود خم شده آب نوشیدند * ۷ و خداوند بجِدْعُون گفت باین سیصد نفر که بکف نوشیدند شما را نجات میدهم و مدیان را بدست تو تسلیم خواهم نمود پس سایر قوم هر کس بجای خود بروند * ۸ پس آن گروه توشه و کَرِنّاهای خود را بدست گرفتند و هر کس را از سایر مردان اسرائیل بخیمهٔ خود فرستاد ولی آن سیصد نفر را نگاه داشت و اردوی مدیان در وادی پایینْ دست او بود * ۹ و در همان شب خداوند وی را گفت برخیز و باردو فرود بیا زیرا که آن را بدست تو تسلیم نمودهام * ۱۰ لیکن اگر از رفتن میترسی با خادم خود فُورَهْ باردو برو * ۱۱ و چون آنچه ایشان بگویند بشنوی بعد از آن دست تو قوی خواهد شد و باردو فرود خواهی آمد پس او و خادمش فُورَه بکنارهٔ سلاحدارانی که در اردو بودند فرود آمدند * ۱۲ و اهل مِدْیان و عَمالیق و جمیع بنیمشرق مثل ملخ بیشمار در وادی ریخته بودند و شتران ایشان را مثل ریگ که بر کنارهٔ دریا بیحساب است شمارهای نبود * ۱۳ پس چون جِدْعُون رسید دید که مردی برفیقش خوابی بیان کرده میگفت که اینک خوابی دیدم و هان گِردهای نان جوین در میاناردوی مدیان غلطانیده شده بخیمهای برخورد و آن را چنان زد که افتاد و آن را واژگون ساخت چنانکه خیمه بر زمین پهن شد * ۱۴ رفیقش در جواب وی گفت که این نیست جز شمشیر جِدْعُون بنیوآش مرد اسرائیلی زیرا خدا مدیان و تمام اردو را بدست او تسلیم کرده است * ۱۵ و چون جِدْعُون نقل خواب و تعبیرش را شنید سجده نمود و بلشکرگاه اسرائیل برگشته گفت برخیزید زیرا که خداوند اردوی مدیان را بدست شما تسلیم کرده است * ۱۶ و آن سیصد نفر را بسه فرقه منقسم ساخت و بدست هر یکی از ایشان کَرِنّاها و سبوهای خالی داد و مشعلها در سبوها گذاشت * ۱۷ و بایشان گفت بر من نگاه کرده چنان بکنید پس چون بکنار اردو برسم هر چه من میکنم شما هم چنان بکنید * ۱۸ و چون من و آنانی که با من هستند کَرِنّاها را بنوازیم شما نیز از همهٔ اطراف اردو کَرِنّاها را بنوازید و بگویید شمشیر خداوند و جِدْعُون * ۱۹ پس جِدْعُون و صد نفر که با وی بودند در ابتدای پاس دوم شب بکنار اردو رسیدند و در همان حین کشیکچیای تازه گذارده بودند پس کَرِنّاها را نواختند و سبوها را که در دست ایشان بود شکستند * ۲۰ و هر سه فرقه کَرِنّاها را نواختند و سبوها را شکستند و مشعلها را بدست چپ و کَرِنّاها را بدست راست خود گرفته نواختند و صدا زدند شمشیر خداوند و جِدْعُون * ۲۱ و هر کس بجای خود باطراف اردو ایستادند و تمامی لشکر فرار کردند و ایشان نعره زده آنها را منهزم ساختند * ۲۲ و چون آن سیصد نفر کَرِنّاها رانواختند خداوند شمشیر هر کس را بر رفیقش و بر تمامی لشکر گردانید و لشکر ایشان تا بیتشِطَّه بسوی صَرِیرت و تا سر حد آبَل مَحُولَه که نزد طَبات است فرار کردند * ۲۳ و مردان اسرائیل از نفتالی و اشیر و تمامی منسی جمع شده مدیان را تعاقب نمودند * ۲۴ و جِدْعُون بتمامی کوهستان افرایم رسولان فرستاده گفت بجهت مقابلهٔ با مدیان بزیر آیید و آبها را تا بیت باره و اُرْدُنّ پیش ایشان بگیرید پس تمامی مردان افرایم جمع شده آبها را تا بیتبارَه و اُرْدُنّ گرفتند *

۲۵ و غُراب و ذِئب دو سردار مدیان را گرفته غُراب را بر صخرهٔ غراب و ذِئب را در چرخشت ذِئب کشتند و مدیان را تعاقب نمودند و سرهای غُراب و ذِئب را بآن طرف اُرْدُنّ نزد جِدْعُون آوردند *

باب هشتم

۱ و مردان افرایم او را گفتند این چه کار است که بما کردهای که چون برای جنگ مدیان میرفتی ما را نخواندی و بسختی با وی منازعت کردند * ۲ او بایشان گفت الا´ن من بالنسبه بکار شما چه کردم مگر خوشهچینی افرایم از میوهچینی اَبیعَزَر بهتر نیست * ۳ به دست شما خدا دو سردار مدیان یعنی غُراب و ذِئب را تسلیم نمود و من مثل شما قادر بر چه کار بودم پس چون این سخن را گفت خشم ایشان بر وی فرو نشست * ۴ و جِدْعُون با آن سیصد نفر که همراه او بودند باُرْدُنّ رسیده عبور کردند و اگر چه خسته بودند لیکن تعاقب میکردند * ۵ و باهل سُکُّوتگفت تمنا این که چند نان برفقایم بدهید زیرا خستهاند و من زَبَح و صَلْمُونَّع ملوک مدیان را تعاقب میکنم * ۶ سرداران سُکُّوت بوی گفتند مگر دستهای زَبَح و صَلْمُونَّع الا´ن در دست تو میباشد تا بلشکر تو نان بدهیم * ۷ جِدْعُون گفت پس چون خداوند زَبَح و صَلْمُونَّع را بدست من تسلیم کرده باشد آنگاه گوشت شما را با شوک و خار صحرا خواهم درید * ۸ و از آنجا بفَنُوعِیل برآمده بایشان همچنین گفت و اهل فَنُوعِیل مثل جواب اهل سکّوت او را جواب دادند * ۹ و باهل فَنُوعِیل نیز گفت وقتی که بسلامت برگردم این برج را منهدم خواهم ساخت * ۱۰ و زَبَح و صَلْمُونَّع در قَرْقُورْ با لشکر خود بقدر پانزده هزار نفر بودند تمامی بقیه لشکر بنیمشرق این بود زیرا صد و بیست هزار مرد جنگی افتاده بودند * ۱۱ و جِدْعُون براه چادرنشینان بطرف شرقی نُوبَح و یجْبَهاه برآمده لشکر ایشان را شکست داد زیرا که لشکر مطمئن بودند * ۱۲ و زَبَح و صَلْمُونَّع فرار کردند و ایشان را تعاقب نموده آن دو ملک مدیان یعنی زَبَح و صَلْمُونَّع را گرفت و تمامی لشکر ایشان را منهزم ساخت * ۱۳ و جِدْعُون بنیوآش از بالای حارَس از جنگ برگشت * ۱۴ و جوانی از اهل سکوت را گرفته از او تفتیش کرد و او برای وی نامهای سرداران سکوت و مشایخ آن را که هفتاد و هفت نفر بودند نوشت * ۱۵ پس نزد اهل سکوت آمده گفت اینک زَبَح و صَلْمُونَّع که دربارهٔ ایشان مرا طعنه زده گفتید مگر دست زَبَح و صَلْمُونَّع الا´ن در دست تو است تا بمردان خستهٔ تو نان بدهیم * ۱۶ پس مشایخ شهر و شوک و خارهای صحرارا گرفته اهل سُکُّوت را بآنها تأدیب نمود * ۱۷ و برج فَنُوعِیل را منهدم ساخته مردان شهر را کشت * ۱۸ و بزَبَح و صَلْمُونَّع گفت چگونه مردمانی بودند که در تابور کشتید گفتند ایشان مثل تو بودند هر یکی شبیه شاهزادگان * ۱۹ گفت ایشان برادرانم و پسران مادر من بودند بخداوند حی قسم اگر ایشان را زنده نگاه میداشتید شما را نمیکشتم * ۲۰ و بنخستزادهٔ خود یتَر گفت برخیز و ایشان را بکش لیکن آن جوان شمشیر خود را از ترس نکشید چونکه هنوز جوان بود * ۲۱ پس زَبَح و صَلْمُونَّع گفتند تو برخیز و ما را بکش زیرا شجاعت مرد مثل خود اوست پس جِدْعُون برخاسته زَبَح و صَلْمُونَّع را بکشت و هلالهائی که بر گردن شتران ایشان بود گرفت * ۲۲ پس مردان اسرائیل بجِدْعُون گفتند بر ما سلطنت نما هم پسر تو و پسر پسر تو نیز چونکه ما را از دست مدیان رهانیدی * ۲۳ جِدْعُون در جواب ایشان گفت من بر شما سلطنت نخواهم کرد و پسر من بر شما سلطنت نخواهد کرد خداوند بر شما سلطنت خواهد نمود * ۲۴ و جِدْعُون بایشان گفت یک چیز از شما خواهش دارم که هر یکی از شما گوشوارههای غنیمت خود را بمن بدهد زیرا که گوشوارههای طلا داشتند چونکه اسمعیلیان بودند * ۲۵ در جواب گفتند البته میدهیم پس ردائی پهن کرده هر یکی گوشوارههای غنیمت خود را در آن انداختند * ۲۶ و وزن گوشوارههای طلائی که طلبیده بود هزار و هفتصد مثقال طلا بود سوایآن هلالها و حلقهها و جامههای ارغوانی که بر ملوک مدیان بود و سوای گردنبندهائی که بر گردن شتران ایشان بود * ۲۷ و جِدْعُون از آنها ایفودی ساخت و آن را در شهر خود عُفْرَه برپا داشت و تمامی اسرائیل بآنجا در عقب آن زنا کردند و آن برای جِدْعُون و خاندان او دام شد * ۲۸ پس مدیان در حضور بنی اسرائیل مغلوب شدند و دیگر سر خود را بلند نکردند و زمین در ایام جِدْعُون چهل سال آرامی یافت * ۲۹ و یرُبَّعْل بنیوآش رفته در خانهٔ خود ساکن شد * ۳۰ و جِدْعُون را هفتاد پسر بود که از صلبش بیرون آمده بودند زیرا زنان بسیار داشت * ۳۱ و کنیز او که در شکیم بود او نیز برای وی پسری آورد و او را اَبیمَلِک نام نهاد * ۳۲ و جِدْعُون بنیوآش پیر و سالخورده شده مرد و در قبر پدرش یوآش در عُفْرَه اَبیعَزَری دفن شد * ۳۳ و واقع شد بعد از وفات جِدْعُون که بنی اسرائیل برگشته در پیروی بعلها زنا کردند و بعل بَرِیت را خدای خود ساختند * ۳۴ و بنی اسرائیل یهوه خدای خود را که ایشان را از دست جمیع دشمنان ایشان از هر طرف رهائی داده بود بیاد نیاوردند * ۳۵ و با خاندان یرُبَّعْل جِدْعُون موافق همهٔ احسانی که با بنی اسرائیل نموده بود نیکویی نکردند *

باب نهم

۱ و اَبیمَلِک بنیرُبَّعْل نزد برادران مادر خود بهشَکیم رفته ایشان و تمامی قبیلهٔ خاندان پدر مادرش را خطاب کرده گفت * ۲ الا´ن در گوشهای جمیع اهل شکیم بگویید برای شما کدام بهتر است که هفتاد نفر یعنی همهٔ پسران یرُبَّعْل بر شما حکمرانی کنند یا اینکه یکشخص بر شما حاکم باشد و بیاد آورید که من استخوان و گوشت شما هستم * ۳ و برادران مادرش دربارهٔ او در گوشهای جمیع اهل شکیم همهٔ این سخنان را گفتند و دل ایشان بپیروی اَبیمَلِک مایل شد زیرا گفتند او برادر ماست * ۴ و هفتاد مثقال نقره از خانهٔ بعل بَرِیت باو دادند و اَبیمَلِک مردان مهمل و باطل را بآن اجیر کرد که او را پیروی نمودند * ۵ پس بخانهٔ پدرش بعُفْرَه رفته برادران خود پسران یرُبَّعْل را که هفتاد نفر بودند بر یک سنگ بکشت لیکن یوتام پسر کوچک یرُبَّعْل زنده ماند زیرا خود را پنهان کرده بود * ۶ و تمامی اهل شکیم و تمامی خاندان مِلّو جمع شده رفتند و اَبیمَلِک را نزد بلوط ستون که در شکیم است پادشاه ساختند * ۷ و چون یوتام را از این خبر دادند او رفته بسر کوه جَرِزِّیم ایستاد و آواز خود را بلند کرده ندا در داد و بایشان گفت ای مردان شکیم مرا بشنوید تا خدا شما را بشنود * ۸ وقتی درختان رفتند تا بر خود پادشاهی نصب کنند و بدرخت زیتون گفتند بر ما سلطنت نما * ۹ درخت زیتون بایشان گفت آیا روغن خود را که بسبب آن خدا و انسان مرا محترم میدارند ترک کنم و رفته بر درختان حکمرانی نمایم * ۱۰ و درختان بانجیر گفتند که تو بیا و بر ما سلطنت نما * ۱۱ انجیر بایشان گفت آیا شیرینی و میوهٔ نیکوی خود را ترک بکنم و رفته بر درختان حکمرانی نمایم * ۱۲ و درختان بمو گفتند که بیا و بر ما سلطنت نما * ۱۳ مو بایشان گفت آیا شیرهٔ خود را که خدا و انسان را خوش میسازد ترک بکنم و رفته بر درختان حکمرانی نمایم * ۱۴ و جمیع درختان بخار گفتند که تو بیا و بر ما سلطنت نما * ۱۵ خار بدرختان گفت اگر بحقیقت شما مرا بر خودپادشاه نصب میکنید پس بیایید و در سایهٔ من پناه گیرید و اگر نه آتش از خار بیرون بیاید و سروهای آزاد لبنان را بسوزاند * ۱۶ و الا´ن اگر براستی و صداقت عمل نمودید در اینکه اَبیمَلِک را پادشاه ساختید و اگر بیرُبَّعْل و خاندانش نیکویی کردید و برحسب عمل دستهایش رفتار نمودید * ۱۷ زیرا که پدر من بجهت شما جنگ کرده جان خود را بخطر انداخت و شما را از دست مدیان رهانید * ۱۸ و شما امروز بر خاندان پدرم برخاسته پسرانش یعنی هفتاد نفر را بر یک سنگ کشتید و پسر کنیز او اَبیمَلِک را چون برادر شما بود بر اهل شکیم پادشاه ساختید * ۱۹ پس اگر امروز براستی و صداقت با یرُبَّعْل و خاندانش عمل نمودید از اَبیمَلِک شاد باشید و او از شما شاد باشد * ۲۰ و اگرنه آتش از اَبیمَلِک بیرون بیاید و اهل شکیم و خاندان مِلّو را بسوزاند و آتش از اهل شکیم و خاندان ملو بیرون بیاید و اَبیمَلِک را بسوزاند * ۲۱ پس یوتام فرار کرده گریخت و ببَئِیر آمده در آنجا از ترس برادرش اَبیمَلِک ساکن شد * ۲۲ و اَبیمَلِک بر اسرائیل سه سال حکمرانی کرد * ۲۳ و خدا روحی خبیث در میان اَبیمَلِک و اهل شکیم فرستاد و اهل شکیم با اَبیمَلِک خیانت ورزیدند * ۲۴ تا انتقام ظلمی که بر هفتاد پسر یرُبَّعْل شده بود بشود و خون آنها از برادر ایشان اَبیمَلِک که ایشان را کشته بود و از اهل شکیم که دستهایشان را برای کشتن برادران خود قوی ساخته بودند رفته شود * ۲۵ پس اهل شکیم بر قلههای کوهها برای او کمین گذاشتند و هر کس را که از طرف ایشان در راه میگذشت تاراج میکردند پس اَبیمَلِک را خبر دادند * ۲۶ و جَعْل بنعابد با برادرانش آمده بشکیمرسیدند و اهل شکیم بر او اعتماد نمودند * ۲۷ و بمزرعهها بیرون رفته موها را چیدند و انگور را فشرده بزم نمودند و بخانه خدای خود داخل شده اَکل و شُرب کردند و اَبیمَلِک را لعنت نمودند * ۲۸ و جَعْل بنعابد گفت اَبیمَلِک کیست و شکیم کیست که او را بندگی نماییم آیا او پسر یرُبَّعْل و زبول وکیل او نیست مردان حامور پدر شکیم را بندگی نمایید ما چرا باید او را بندگی کنیم * ۲۹ کاش که این قوم زیر دست من میبودند تا اَبیمَلِک را رفع میکردم و باَبیمَلِک گفت لشکر خود را زیاد کن و بیرون بیا * ۳۰ و چون زَبُول رئیس شهر سخن جَعْل بنعابد را شنید خشم او افروخته شد * ۳۱ پس بحیله قاصدان نزد اَبیمَلِک فرستاده گفت اینک جَعْل بنعابد با برادرانش بشکیم آمدهاند و ایشان شهر را بضد تو تحریک میکنند * ۳۲ پس الا´ن در شب برخیز تو و قومی که همراه توست و در صحرا کمین کن * ۳۳ و بامدادان در وقت طلوع آفتاب برخاسته بشهر هجوم آور و اینک چون او و کسانی که همراهش هستند بر تو بیرون آیند آنچه در قوّت توست با او خواهی کرد * ۳۴ پس اَبیمَلِک و همهٔ کسانی که با وی بودند در شب برخاسته چهار دسته شده در مقابل شکیم در کمین نشستند * ۳۵ و جَعْل بنعابد بیرون آمده بدهنهٔ دروازهٔ شهر ایستاد و اَبیمَلِک و کسانی که با وی بودند از کمینگاه برخاستند * ۳۶ و چون جَعْل آن گروه را دید بزَبُول گفت اینک گروهی از سر کوهها بزیر میآیند زَبُول وی را گفت سایهٔ کوهها را مثل مردم میبینی * ۳۷ بار دیگر جَعْل متکلم شده گفت اینک گروهی از بلندی زمین بزیر میآیند و جمعی دیگر از راه بلوط مَعُونِیم میآیند * ۳۸ زَبُول وی را گفتالا´ن زبان تو کجاست که گفتی اَبیمَلِک کیست که او را بندگی نماییم آیا این آن قوم نیست که حقیر شمردی پس حال بیرون رفته با ایشان جنگ کن * ۳۹ و جَعْل پیش روی اهل شکیم بیرون شده با اَبیمَلِک جنگ کرد * ۴۰ و اَبیمَلِک او را منهزم ساخت که از حضور وی فرار کرد و بسیاری تا دهنهٔ دروازه مجروح افتادند * ۴۱ و اَبیمَلِک در اَرُوْمَه ساکن شد و زَبُول جَعْل و برادرانش را بیرون کرد تا در شکیم ساکن نباشند * ۴۲ و در فردای آن روز واقع شد که مردم بصحرا بیرون رفتند و اَبیمَلِک را خبر دادند * ۴۳ پس مردان خود را گرفته ایشان را بسه فرقه تقسیم نمود و در صحرا در کمین نشست و نگاه کرد و اینک مردم از شهر بیرون میآیند پس بر ایشان برخاسته ایشان را شکست داد * ۴۴ و اَبیمَلِک با فرقهای که با وی بودند حمله برده در دهنهٔ دروازهٔ شهر ایستادند و آن دو فرقه بر کسانی که در صحرا بودند هجوم آوردند و ایشان را شکست دادند * ۴۵ و اَبیمَلِک در تمامی آن روز با شهر جنگ کرده شهر را گرفت و مردم را که در آن بودند کشت و شهر را منهدم ساخته نمک در آن کاشت * ۴۶ و چون همهٔ مردان برجِ شکیم این را شنیدند بقلعهٔ بیتئیل بَرِیت داخل شدند * ۴۷ و باَبیمَلِک خبر دادند که همهٔ مردان برج شکیم جمع شدهاند * ۴۸ آنگاه اَبیمَلِک با همهٔ کسانی که با وی بودند بکوه صلمون برآمدند و اَبیمَلِک تبری بدست گرفته شاخهای از درخت بریده آن را گرفت و بر دوش خود نهاده بکسانی که با وی بودند گفت آنچه مرا دیدید که کردمتعجیل نموده مثل من بکنید * ۴۹ و تمامی قوم هر کس شاخهٔ خود را بریده در عقب اَبیمَلِک افتادند و آنها را باطراف قلعه نهاده قلعه را بر سر ایشان بآتش سوزانیدند بطوری که همهٔ مردمان برج شکیم که تخمیناً هزار مرد و زن بودند بمردند * ۵۰ و اَبیمَلِک بتاباص رفت و بر تاباص اردو زده آن را گرفت * ۵۱ و در میان شهر برج محکمی بود و همهٔ مردان و زنان و تمامی اهل شهر در آنجا فرار کردند و درها را بر خود بسته بپشتبام برج برآمدند * ۵۲ و اَبیمَلِک نزد برج آمده با آن جنگ کرد و بدروازهٔ برج نزدیک شد تا آن را بآتش بسوزاند * ۵۳ آنگاه زنی سنگ بالائین آسیائی گرفته بر سر اَبیمَلِک انداخت و کاسهٔ سرش را شکست * ۵۴ پس جوانی را که سلاحدارش بود بزودی صدا زده وی را گفت شمشیر خود را کشیده مرا بکش مبادا دربارهٔ من بگویند زنی او را کشت پس غلامش شمشیر را باو فرو برد که مرد * ۵۵ و چون مردان اسرائیل دیدند که اَبیمَلِک مرده است هر کس بمکان خود رفت * ۵۶ پس خدا شر اَبیمَلِک را که بپدر خود بکشتن هفتاد برادر خویش رسانیده بود مکافات کرد * ۵۷ و خدا تمامی شر مردم شکیم را بر سر ایشان برگردانید و لعنت یوتام بنیرُبَّعْل بر ایشان رسید *

باب دهم

۱ و بعد از اَبیمَلِک تُولَع بنفُوْاه بن دُودامردی از سبط یساکار برخاست تا اسرائیل را رهائی دهد و او در شامیر درکوهستان افرایم ساکن بود * ۲ و او بر اسرائیل بیست و سه سال داوری نمود پس وفات یافته در شامیر مدفون شد * ۳ و بعد از او یائیر جِلْعادی برخاسته بر اسرائیل بیست و دو سال داوری نمود * ۴ و او را سی پسر بود که بر سی کرهٔ الاغ سوار میشدند و ایشان را سی شهر بود که تا امروز بحَوُّوت یائیر نامیده است و در زمین جِلْعاد میباشد * ۵ و یائیر وفات یافته در قامُون دفن شد * ۶ و بنی اسرائیل باز در نظر خداوند شرارت ورزیده بَعْلِیم و عَشْتارُوْت و خدایان ارام و خدایان صیدون و خدایان موآب و خدایان بنیعَمّون و خدایان فلسطینیان را عبادت نمودند و یهوه را ترک کرده او را عبادت نکردند * ۷ و غضب خداوند بر اسرائیل افروخته شده ایشان را بدست فلسطینیان و بدست بنیعَمّون فروخت * ۸ و ایشان در آن سال بر بنی اسرائیل ستم و ظلم نمودند و بر جمیع بنی اسرائیل که بآن طرف اُرْدُنّ در زمین اموریان که در جِلْعاد باشد بودند هجده سال ظلم کردند * ۹ و بنیعَمّون از اُرْدُنّ عبور کردند تا با یهودا و بنیامین و خاندان افرایم نیز جنگ کنند و اسرائیل در نهایت تنگی بودند * ۱۰ و بنی اسرائیل نزد خداوند فریاد برآورده گفتند بتو گناه کردهایم چونکه خدای خود را تر ک کرده بعلیم را عبادت نمودیم * ۱۱ خداوند ببنی اسرائیل گفت آیا شما را از مصریان و اموریان و بنیعَمّون و فلسطینیان رهائی ندادم * ۱۲ و چون صیدونیان و عمالیقیان و معونیان بر شما ظلم کردند نزد من فریاد برآوردید و شما رااز دست ایشان رهائی دادم * ۱۳ لیکن شما مرا ترک کرده خدایان غیر را عبادت نمودید پس دیگر شما را رهائی نخواهم داد * ۱۴ بروید و نزد خدایانی که اختیار کردهاید فریاد برآورید و آنها شما را در وقت تنگی شما رهائی دهند * ۱۵ بنی اسرائیل بخداوند گفتند گناه کردهایم پس برحسب آنچه درنظر تو پسند آید بما عمل نما فقط امروز ما را رهائی ده * ۱۶ پس ایشان خدایان غیر را از میان خود دور کرده یهوه را عبادت نمودند و دل او بسبب تنگی اسرائیل محزون شد * ۱۷ پس بنیعَمّون جمع شده در جِلْعاد اردو زدند و بنی اسرائیل جمع شده در مِصْفَه اردو زدند * ۱۸ و قوم یعنی سروران جِلْعاد بیکدیگر گفتند کیست آن که جنگ را با بنیعَمّون شروع کند پس وی سردار جمیع ساکنان جِلْعاد خواهد بود *

باب یازدهم

۱ و یفْتاح جِلْعادی مردی زورآور شجاع و پسر فاحشهای بود و جِلْعاد یفْتاح را تولید نمود * ۲ و زن جِلْعاد پسران برای وی زایید و چون پسران زنش بزرگ شدند یفْتاح را بیرون کرده بوی گفتند تو در خانه پدر ما میراث نخواهی یافت زیرا که تو پسر زن دیگر هستی * ۳ پس یفْتاح از حضور برادران خود فرار کرده در زمین طوب ساکن شد و مردان باطل نزد یفْتاح جمع شده همراه وی بیرون میرفتند * ۴ و واقع شد بعد از مرور ایام که بنیعَمّون با اسرائیل جنگ کردند * ۵ و چون بنیعَمّون با اسرائیل جنگ کردند مشایخ جِلْعاد رفتند تا یفْتاح را از زمین طوب بیاورند * ۶ و بیفْتاح گفتند بیا سردار ما باش تا با بنیعَمّون جنگ نماییم * ۷ یفْتاح بمشایخ جِلْعاد گفت آیا شما بمن بغض ننمودید و مرا از خانهٔ پدرم بیرون نکردید و الان چونکه در تنگی هستید چرا نزد من آمدهاید * ۸ مشایخ جِلْعاد بیفْتاح گفتند از این سبب الان نزد تو برگشتهایم تا همراه ما آمده با بنیعَمّون جنگ نمائی و بر ما و بر تمامی ساکنان جِلْعاد سردار باشی * ۹ یفْتاح بمشایخ جِلْعاد گفت اگر مرا برای جنگ کردن با بنیعَمّون باز آورید و خداوند ایشان را بدست من بسپارد آیا من سردار شما خواهم بود * ۱۰ و مشایخ جِلْعاد بیفْتاح گفتند خداوند در میان ما شاهد باشد که البته برحسب سخن تو عمل خواهیم نمود * ۱۱ پس یفْتاح با مشایخ جِلْعاد رفت و قوم او را بر خود رئیس و سردار ساختند و یفْتاح تمام سخنان خود را بحضور خداوند در مِصْفَه گفت * ۱۲ و یفْتاح قاصدان نزد ملک بنیعَمّون فرستاده گفت تو را با من چه کار است که نزد من آمدهای تا با زمین من جنگ نمائی * ۱۳ ملک بنیعَمّون بقاصدان یفْتاح گفت از این سبب که اسرائیل چون از مصر بیرون آمدند زمین مرا از اَرْنُون تا یبوق و اُرْدُنّ گرفتند پس الان آن زمینها را بسلامتی بمن رد نما * ۱۴ و یفْتاح بار دیگر قاصدان نزد ملک بنیعَمّون فرستاد * ۱۵ و او را گفت که یفْتاح چنین میگوید اسرائیل زمین موآب و زمین بنیعَمّون را نگرفت * ۱۶ زیرا که چون اسرائیل از مصر بیرون آمدند در بیابان تا بحر قلزم سفر کرده بقادشرسیدند * ۱۷ و اسرائیل رسولان نزد ملک ادوم فرستاده گفتند تمنا اینکه از زمین تو بگذریم اما ملک ادوم قبول نکرد و نزد ملک موآب نیز فرستادند و او راضی نشد پس اسرائیل در قادش ماندند * ۱۸ پس در بیابان سیر کرده زمین ادوم و زمین موآب را دور زدند و بجانب شرقی زمین موآب آمده بآن طرف اَرْنُون اردو زدند و بحدود موآب داخل نشدند زیرا که اَرْنُون حد موآب بود * ۱۹ و اسرائیل رسولان نزد سیحون ملک اموریان ملک حشبون فرستادند و اسرائیل بوی گفتند تمنا اینکه از زمین تو بمکان خود عبور نماییم * ۲۰ اما سیحون بر اسرائیل اعتماد ننمود تا از حدود او بگذرند بلکه سیحون تمامی قوم خود را جمع کرده در یاهَص اردو زدند و با اسرائیل جنگ نمودند * ۲۱ و یهوه خدای اسرائیل سیحون و تمامی قومش را بدست اسرائیل تسلیم نمود که ایشان را شکست دادند پس اسرائیل تمامی زمین اموریانی که ساکن آن ولایت بودند در تصرف آوردند * ۲۲ و تمامی حدود اموریان را از اَرْنُون تا بیوق و از بیابان تا اُرْدُنّ بتصرف آوردند * ۲۳ پس حال یهوه خدای اسرائیل اموریان را از حضور قوم خود اسرائیل اخراج نموده است و آیا تو آنها را بتصرف خواهی آورد * ۲۴ آیا آنچه خدای تو کموش بتصرف تو بیاورد مالک آن نخواهی شد و همچنین هرکه را یهوه خدای ما از حضور ما اخراج نماید آنها را مالک خواهیم بود * ۲۵ و حال آیا تو از بالاق بنصفور ملک موآب بهتر هستی و آیا او با اسرائیل هرگز مقاتله کرد یا با ایشان جنگ نمود * ۲۶ هنگامی که اسرائیل در حشبون ودهاتش و عروعیر و دهاتش و در همهٔ شهرهائی که بر کنارهٔ اَرْنُون است سیصد سال ساکن بودند پس در آن مدت چرا آنها را باز نگرفتید * ۲۷ من بتو گناه نکردم بلکه تو بمن بدی کردی که با من جنگ مینمائی پس یهوه که داور مطلق است امروز در میان بنی اسرائیل و بنیعَمّون داوری نماید * ۲۸ اما ملک بنیعَمّون سخن یفْتاح را که باو فرستاده بود گوش نگرفت * ۲۹ و روح خداوند بر یفْتاح آمد و او از جِلْعاد و منسی گذشت و از مِصْفَهِ جِلْعاد عبور کرد و از مِصْفَهِ جِلْعاد بسوی بنیعَمّون گذشت * ۳۰ و یفْتاح برای خداوند نذر کرده گفت اگر بنیعَمّون را بدست من تسلیم نمائی * ۳۱ آنگاه وقتی که بسلامتی از بنیعَمّون برگردم هر چه باستقبال من از در خانهام بیرون آید از آن خداوند خواهد بود و آن را برای قربانی سوختنی خواهم گذرانید * ۳۲ پس یفْتاح بسوی بنیعَمّون گذشت تا با ایشان جنگ نماید و خداوند ایشان را بدست او تسلیم کرد * ۳۳ و ایشان را از عروعیر تا مِنِّیت که بیست شهر بود و تا آبیل کرامیم بصدمهٔ بسیار عظیم شکست داد و بنیعَمّون از حضور بنی اسرائیل مغلوب شدند * ۳۴ و یفْتاح بمِصْفَه بخانهٔ خود آمد و اینک دخترش باستقبال وی با دف و رقص بیرون آمد و او دختر یگانهٔ او بود و غیر از او پسری یا دختری نداشت * ۳۵ و چون او را دید لباس خود را دریده گفت آه ای دختر من مرا بسیار ذلیل کردی و تو یکی از آزارندگان من شدی زیرا دهان خود را بخداوند باز نمودهام و نمیتوانم برگردم * ۳۶ و او وی را گفت ای پدر من دهان خود را نزد خداوند باز کردی پس با من چنانکه از دهانت بیرون آمد عمل نما چونکه خداوند انتقامتو را از دشمنانت بنیعَمّون کشیده است * ۳۷ و بپدر خود گفت این کار بمن معمول شود دو ماه مرا مهلت بده تا رفته بر کوهها گردش نمایم و برای بکریت خود با رفقایم ماتم گیرم * ۳۸ او گفت برو و او را دو ماه روانه نمود پس او با رفقای خود رفته برای بکریتش بر کوهها ماتم گرفت * ۳۹ و واقع شد که بعد از انقضای دو ماه نزد پدر خود برگشت و او موافق نذری که کرده بود باو عمل نمود و آن دختر مردی را نشناخت پس در اسرائیل عادت شد * ۴۰ که دختران اسرائیل سال بسال میرفتند تا برای دختر یفْتاح جِلْعادی چهار روز در هر سال ماتم گیرند *

باب دوازدهم

۱ و مردان افرایم جمع شده بطرفشمال گذشتند و بیفْتاح گفتند چرا برای جنگ کردن با بنیعَمّون رفتی و ما را نطلبیدی تا همراه تو بیاییم پس خانهٔ تو را بر سر تو خواهیم سوزانید * ۲ و یفْتاح بایشان گفت مرا و قوم مرا با بنیعَمّون جنگ سخت میبود و چون شما را خواندم مرا از دست ایشان رهائی ندادید * ۳ پس چون دیدم که شما مرا رهائی نمیدهید جان خود را بدست خود گرفته بسوی بنیعَمّون رفتم و خداوند ایشان را بدست من تسلیم نمود پس چرا امروز نزد من برآمدید تا با من جنگ نمایید * ۴ پس یفْتاح تمامی مردان جِلْعاد را جمع کرده با افرایم جنگ نمود و مردان جِلْعاد افرایم را شکست دادند چونکه گفته بودند ای اهل جِلْعاد شما فراریان افرایم در میان افرایم و در میان منسی هستید * ۵ و اهل جِلْعاد معبرهای اُرْدُن را پیش روی افرایم گرفتند و واقع شد که چون یکی از گریزندگان افرایم میگفت بگذارید عبور نمایم اهل جِلْعاد میگفتند آیا تو افرایمی هستی و اگر میگفتنی * ۶ پس او را میگفتند بگو شِبُّولِت و او میگفت سِبُّولِت چونکه نمیتوانست بدرستی تلفظ نماید پس او را گرفته نزد معبرهای اُرْدُنّ میکشتند و در آن وقت چهل و دو هزار نفر از افرایم کشته شدند * ۷ و یفْتاح بر اسرائیل شش سال داوری نمود پس یفْتاح جِلْعادی وفات یافته در یکی از شهرهای جِلْعاد دفن شد * ۸ و بعد از او اِبْصانِ بیتلحمی بر اسرائیل داوری نمود * ۹ و او را سی پسر بود و سی دختر که بیرون فرستاده بود و از بیرون سی دختر برای پسران خود آورد و هفت سال بر اسرائیل داوری نمود * ۱۰ و اِبْصان مُرد و در بیتلحم دفن شد * ۱۱ و بعد از او اَیلُون زبولونی بر اسرائیل داوری نمود و داوری او بر اسرائیل ده سال بود * ۱۲ و اَیلُون زبولونی مُرد و در اَیلُون در زمین زبولون دفن شد * ۱۳ و بعد از او عَبْدون بنهِلّیل فِرْعَتُونی بر اسرائیل داوری نمود * ۱۴ و او را چهل پسر و سی نواده بود که بر هفتاد کره الاغ سوار میشدند و هشت سال بر اسرائیل داوری نمود * ۱۵ و عَبْدون بن هِلِّیل فِرْعَتُونی مُرد و در فِرْعَتُون در زمین افرایم در کوهستان عَمالیقیان دفن شد *

باب سیزدهم

۱ و بنی اسرائیل بار دیگر در نظر خداوند شرارت ورزیدند و خداوند ایشان را بدست فلسطینیان چهل سال تسلیم کرد * ۲ و شخصی از صُرعَه از قبیلهٔ دان مانوح نامبود و زنش نازاد بوده نمیزایید * ۳ و فرشتهٔ خداوند بآن زن ظاهر شده او را گفت اینک تو حال نازاد هستی و نزاییدهای لیکن حامله شده پسری خواهی زایید * ۴ و الان باحذر باش و هیچ شراب و مسکری منوش و هیچ چیز نجس مخور * ۵ زیرا یقیناً حامله شده پسری خواهی زایید و استره بر سرش نخواهد آمد زیرا آن ولد از رحم مادر خود برای خدا نذیره خواهد بود و او برهانیدن اسرائیل از دست فلسطینیان شروع خواهد کرد * ۶ پس آن زن آمده شوهر خود را خطاب کرده گفت مرد خدائی نزد من آمد و منظر او مثل منظر فرشتهٔ خدا بسیار مهیب بود و نپرسیدم که از کجاست و از اسم خود مرا خبر نداد * ۷ و بمن گفت اینک حامله شده پسری خواهی زایید و الان هیچ شراب و مسکری منوش و هیچ چیز نجس مخور زیرا که آن ولد از رحم مادر تا روز وفاتش برای خدا نذیره خواهد بود * ۸ و مانوح از خداوند استدعا نموده گفت آه ای خداوند تمنا اینکه آن مرد خدا که فرستادی بار دیگر نزد ما بیاید و ما را تعلیم دهد که با ولدی که مولود خواهد شد چگونه رفتار نماییم * ۹ و خدا آواز مانوح را شنید و فرشتهٔ خدا بار دیگر نزد آن زن آمد و او در صحرا نشسته بود اما شوهرش مانوح نزد وی نبود * ۱۰ و آن زن بزودی دویده شوهر خود را خبر داده بوی گفت اینک آن مرد که در آن روز نزد من آمد بار دیگر ظاهر شده است * ۱۱ و مانوح برخاسته در عقب زن خود روانه شد و نزد آن شخص آمده وی را گفت آیا توآن مرد هستی که با این زن سخن گفتی او گفت من هستم * ۱۲ مانوح گفت کلام تو واقع بشود اما حکم آن ولد و معاملهٔ با وی چه خواهد بود * ۱۳ و فرشتهٔ خداوند بمانوح گفت از هر آنچه بزن گفتم اجتناب نماید * ۱۴ از هر حاصل مو زنهار نخورد و هیچ شراب و مسکری ننوشد و هیچ چیز نجس نخورد و هر آنچه باو امر فرمودم نگاهدارد * ۱۵ و مانوح بفرشتهٔ خداوند گفت تو را تعویق بیندازیم و برایت گوسالهای تهیه بینیم * ۱۶ فرشتهٔ خداوند بمانوح گفت اگر چه مرا تعویق اندازی از نان تو نخواهم خورد و اگر قربانی سوختنی بگذرانی آن را برای یهوه بگذران زیرا مانوح نمیدانست که فرشتهٔ خداوند است * ۱۷ و مانوح بفرشتهٔ خداوند گفت نام تو چیست تا چون کلام تو واقع شود تو را اکرام نماییم * ۱۸ فرشتهٔ خداوند وی را گفت چرا دربارهٔ اسم من سؤال میکنی چونکه آن عجیب است * ۱۹ پس مانوح گوساله و هدیهٔ آردی را گرفته بر آن سنگ برای خداوند گذرانید و فرشته کاری عجیب کرد و مانوح و زنش میدیدند * ۲۰ زیرا واقع شد که چون شعلهٔ آتش از مذبح بسوی آسمان بالا میرفت فرشتهٔ خداوند در شعلهٔ مذبح صعود نمود و مانوح و زنش چون دیدند رو بزمین افتادند * ۲۱ و فرشتهٔ خداوند بر مانوح و زنش دیگر ظاهر نشد پس مانوح دانست که فرشتهٔ خداوند بود * ۲۲ و مانوح بزنش گفت البته خواهیم مرد زیرا خدا را دیدیم * ۲۳ اما زنش گفت اگر خداوند میخواست ما را بکشدقربانی سوختنی و هدیهٔ آردی را از دست ما قبول نمیکرد و همهٔ این چیزها را بما نشان نمیداد و در این وقت مثل این امور را بسمع ما نمیرسانید * ۲۴ و آن زن پسری زاییده او را شَمْشُون نام نهاد و پسر نمو کرد و خداوند او را برکت داد * ۲۵ و روح خداوند در لشکرگاه دان در میان صُرْعَه و اَشْتَأوُل ببرانگیختن او شروع نمود *

باب چهاردهم

۱ و شَمْشُون بتِمْنَه فرود آمده زنی از دختران فلسطینیان در تِمْنَه دید * ۲ و آمده بپدر و مادر خود بیان کرده گفت زنی از دختران فلسطینیان در تِمْنَه دیدم پس الان او را برای من بزنی بگیرید * ۳ پدر و مادرش وی را گفتند آیا از دختران برادرانت و در تمامی قوم من دختری نیست که تو باید بروی و از فلسطینیان نامختون زن بگیری شَمْشُون بپدر خود گفت او را برای من بگیر زیرا در نظر من پسند آمد * ۴ اما پدر و مادرش نمیدانستند که این از جانب خداوند است زیرا که بر فلسطینیان علتی میخواست چونکه در آن وقت فلسطینیان بر اسرائیل تسلط میداشتند * ۵ پس شَمْشُون با پدر و مادر خود بتِمْنَه فرود آمد و چون بتاکستانهای تِمْنَه رسیدند اینک شیری جوان بر او بغرید * ۶ و روح خداوند بر او مستقر شده آن را درید بطوری که بزغالهای دریده شود و چیزی در دستش نبود و پدر و مادر خود را از آنچه کرده بود اطلاع نداد * ۷ و رفته با آن زن سخن گفت وبه نظر شَمْشُون پسند آمد * ۸ و چون بعد از چندی برای گرفتنش برمیگشت ازراه بکنار رفت تا لاشهٔ شیر را ببیند و اینک انبوه زنبور و عسل در لاشهٔ شیر بود * ۹ و آن را بدست خود گرفته روان شد و در رفتن میخورد تا بپدر و مادر خود رسیده بایشان داد و خوردند اما بایشان نگفت که عسل را از لاشهٔ شیر گرفته بود * ۱۰ و پدرش نزد آن زن آمد و شَمْشُون در آنجا مهمانی کرد زیرا که جوانان چنین عادت داشتند * ۱۱ و واقع شد که چون او را دیدند سی رفیق انتخاب کردند تا همراه او باشند * ۱۲ و شَمْشُون بایشان گفت معمائی برای شما میگویم اگر آن را برای من در هفت روز مهمانی حل کنید و آن را دریافت نمایید بشما سی جامهٔ کتان و سی دست رخت میدهم * ۱۳ و اگر آن را برای من نتوانید حل کنید آنگاه شما سی جامهٔ کتان و سی دست رخت بمن بدهید ایشان بوی گفتند معمای خود را بگو تا آن را بشنویم * ۱۴ به ایشان گفت از خورنده خوراک بیرون آمد و از زورآور شیرینی بیرون آمد و ایشان تا سه روز معما را نتوانستند حل کنند * ۱۵ و واقع شد که در روز هفتم بزن شَمْشون گفتند شوهر خود را ترغیب نما تا معمای خود را برای ما بیان کند مبادا تو را و خانهٔ پدر تو را بآتش بسوزانیم آیا ما را دعوت کردهاید تا ما را تاراج نمایید یا نه * ۱۶ پس زن شَمْشُون پیش او گریسته گفت بدرستی که مرا بغض مینمائی و دوست نمیداری زیرا معمائی بپسران قوم من گفتهای و آن را برای من بیان نکردی او وی را گفت اینک برای پدر و مادر خود بیان نکردم آیا برای تو بیان کنم * ۱۷ و در هفت روزی که ضیافت ایشان میبود پیش او میگریست و واقع شد که در روز هفتم چونکه او را بسیار الحاحمینمود برایش بیان کرد و او معما را بپسران قوم خود گفت * ۱۸ و در روز هفتم مردان شهر پیش از غروب آفتاب بوی گفتند که چیست شیرینتر از عسل و چیست زورآورتر از شیر او بایشان گفت اگر با گاو من خیش نمیکردید معمای مرا دریافت نمینمودید * ۱۹ و روح خداوند بر وی مستقر شده باَشْقَلون رفت و از اهل آنجا سی نفر را کشت و اسباب آنها را گرفته دستههای رخت را بآنانی که معما را بیان کرده بودند داد و خشمش افروخته شده بخانهٔ پدر خود برگشت * ۲۰ و زن شَمْشُون برفیقش که او را دوست خود میشمرد داده شد *

باب پانزدهم

۱ و بعد از چندی واقع شد که شَمْشُون در روزهای درو گندم برای دیدن زن خود با بزغالهای آمد و گفت نزد زن خود بحجره خواهم درآمد لیکن پدرش نگذاشت که داخل شود * ۲ و پدرزنش گفت گمان میکردم که او را بغض مینمودی پس او را برفیق تو دادم آیا خواهر کوچکش از او بهتر نیست او را بعوض وی برای خود بگیر * ۳ شَمْشُون بایشان گفت این دفعه از فلسطینیان بیگناه خواهم بود اگر ایشان را اذیتی برسانم * ۴ و شَمْشُون روانه شده سیصد شغال گرفت و مشعلها برداشته دم بر دم گذاشت و در میان هر دو دم مشعلی گذارد * ۵ و مشعلها را آتش زده آنها را در کشتزارهای فلسطینیان فرستاد و بافهها و زرعها و باغهای زیتون را سوزانید * ۶ و فلسطینیان گفتند کیست که این را کرده است گفتند شَمْشُون داماد تِمنی زیرا که زنش را گرفته او را برفیقش داده است پس فلسطینیان آمده زن و پدرش را بهآتش سوزانیدند * ۷ و شَمْشُون بایشان گفت اگر باینطور عمل کنید البته از شما انتقام خواهم کشید و بعد از آن آرامی خواهم یافت * ۸ و ایشان را از ساق تا ران بصدمهای عظیم کشت پس رفته در مغارهٔ صخرهٔ عِیطام ساکن شد * ۹ و فلسطینیان برآمده در یهودا اردو زدند و در لَحی متفرق شدند * ۱۰ و مردان یهودا گفتند چرا بر ما برآمدید گفتند آمدهایم تا شَمْشُون را ببندیم و برحسب آنچه بما کردهاست باو عمل نماییم * ۱۱ پس سه هزار نفر از یهودا بمغارهٔ صخرهٔ عِیطام رفته بشَمْشُون گفتند آیا ندانستهای که فلسطینیان بر ما تسلط دارند پس این چه کار است که بما کردهای در جواب ایشان گفت بنحوی که ایشان بمن کردند من بایشان عمل نمودم * ۱۲ ایشان وی را گفتند ما آمدهایم تا تو را ببندیم و بدست فلسطینیان بسپاریم شَمْشُون در جواب ایشان گفت برای من قسم بخورید که خود بر من هجوم نیاورید * ۱۳ ایشان در جواب وی گفتند حاشا بلکه تو را بسته بدست ایشان خواهیم سپرد و یقیناً تو را نخواهیم کشت پس او را بدو طناب نو بسته از صخره برآوردند * ۱۴ و چون او بلَحی رسید فلسطینیان از دیدن او نعره زدند و روح خداوند بر وی مستقر شده طنابهائی که بر بازوهایش بود مثل کتانی که بآتش سوخته شود گردید و بندها از دستهایش فروریخت * ۱۵ و چانهٔ تازهٔ الاغی یافته دست خود را دراز کرد و آن را گرفته هزار مرد با آن کشت * ۱۶ و شَمْشُون گفت با چانهٔ الاغ توده بر توده با چانهٔ الاغ هزار مرد کشتم * ۱۷ و چون از گفتن فارغ شد چانه را از دست خود انداخت و آن مکان را رَمَتْلَحی نامید * ۱۸ پس بسیار تشنه شده نزد خداوند دعا کرده گفت که بدست بندهات این نجات عظیم را دادی و آیا الان از تشنگی بمیرم و بدست نامختونان بیفتم * ۱۹ پس خدا کفهای را که در لَحی بود شکافت که آب از آن جاری شد و چون بنوشید جانش برگشته تازه روح شد از این سبب اسمش عین حَقوری خوانده شد که تا امروز در لَحی است * ۲۰ و او در روزهای فلسطینیان بیست سال بر اسرائیل داوری نمود *

باب شانزدهم

۱ و شَمْشُون بغَزَّه رفت و در آنجا فاحشهای دیده نزد او داخل شد * ۲ و باهل غَزَّه گفته شد که شَمْشُون باینجا آمدهاست پس او را احاطه نموده تمام شب برایش نزد دروازهٔ شهر کمین گذاردند و تمام شب خاموش مانده گفتند چون صبح روشن شود او را میکشیم * ۳ و شَمْشُون تا نصف شب خوابید و نصف شب برخاسته لنگههای دروازهٔ شهر و دو باهو را گرفته آنها را با پشت بند کَند و بر دوش خود گذاشته بر قلهٔ کوهی که در مقابل حبرون است برد * ۴ و بعد از آن واقع شد که زنی را در وادی سورَق که اسمش دلیله بود دوست میداشت * ۵ و سروران فلسطینیان نزد او برآمده وی را گفتند او را فریفته دریافت کن که قوت عظیمش در چه چیز است و چگونه بر او غالب آییم تا او را بسته ذلیل نماییم و هریکی از ما هزار و صد مثقال نقره بتو خواهیم داد * ۶ پس دلیله بشَمْشُون گفت تمنا اینکه بمن بگویی که قوت عظیم تو در چه چیز است و چگونه میتوان تو را بست و ذلیل نمود * ۷ شَمْشُون وی را گفت اگر مرا بهفتریسمان تر و تازه که خشک نباشد ببندند من ضعیف و مثل سایر مردم خواهم شد * ۸ و سروران فلسطینیان هفت ریسمان تر و تازه که خشک نشده بود نزد او آوردند و او وی را بآنها بست * ۹ و کسان نزد وی در حجره در کمین میبودند و او وی را گفت ای شَمْشُون فلسطینیان بر تو آمدند آنگاه ریسمانها را بگسیخت چنانکه ریسمان کتان که بآتش برخورد گسیخته شود لهذا قوتش دریافت نشد * ۱۰ و دلیله بشَمْشُون گفت اینک استهزا کرده بمن دروغ گفتی پس الان مرا خبر بده که بچه چیز تو را توان بست * ۱۱ او وی را گفت اگر مرا با طنابهای تازه که با آنها هیچ کار کرده نشده است ببندند ضعیف و مثل سایر مردان خواهم شد * ۱۲ و دلیله طنابهای تازه گرفته او را با آنها بست و بوی گفت ای شَمْشُون فلسطینیان بر تو آمدند و کسان در حجره در کمین میبودند آنگاه آنها را از بازوهای خود مثل نخ بگسیخت * ۱۳ و دلیله بشَمْشُون گفت تابحال مرا استهزا نموده دروغ گفتی مرا بگو که بچه چیز بسته میشوی او وی را گفت اگر هفت گیسوی سر مرا با تار ببافی * ۱۴ پس آنها را بمیخ قایم بست و وی را گفت ای شَمْشُون فلسطینیان بر تو آمدند آنگاه از خواب بیدار شده هم میخِ نَوردِ نساج و هم تار را برکند * ۱۵ و او وی را گفت چگونه میگویی که مرا دوست میداری و حال آنکه دل تو با من نیست این سه مرتبه مرا استهزا نموده مرا خبر ندادی که قوت عظیم تو در چه چیز است * ۱۶ و چون او وی را هر روز بسخنان خود عاجز میساخت و او را الحاح مینمود و جانش تا بموت تنگ میشد * ۱۷ هر چه در دل خود داشت برای او بیانکرده گفت که اُسْتُرَه بر سر من نیامده است زیرا که از رحم مادرم برای خداوند نذیره شدهام و اگر تراشیده شوم قوتم از من خواهد رفت و ضعیف و مثل سایر مردمان خواهم شد * ۱۸ پس چون دلیله دید که هرآنچه در دلش بود برای او بیان کرده است فرستاد و سروران فلسطینیان را طلبیده گفت این دفعه بیایید زیرا هرچه در دل داشت مرا گفته است آنگاه سروران فلسطینیان نزد او آمدند و نقد را بدست خود آوردند * ۱۹ و او را بر زانوهای خود خوابانیده کسی را طلبید و هفت گیسوی سرش را تراشید پس بذلیل نمودن او شروع کرد و قوتش از او برفت * ۲۰ و گفت ای شَمْشُون فلسطینیان بر تو آمدند آنگاه از خواب بیدار شده گفت مثل پیشتر بیرون رفته خود را میافشانم اما او ندانست که خداوند از او دور شده است * ۲۱ پس فلسطینیان او را گرفته چشمانش را کندند و او را بغَزَّه آورده بزنجیرهای برنجین بستند و در زندان دستاس میکرد * ۲۲ و موی سرش بعد از تراشیدن باز ببلند شدن شروع نمود * ۲۳ و سروران فلسطینیان جمع شدند تا قربانی عظیمی برای خدای خود داجون بگذرانند و بزم نمایند زیرا گفتند خدای ما دشمن ما شَمْشُون را بدست ما تسلیم نمودهاست * ۲۴ و چون خلق او را دیدند خدای خود را تمجید نمودند زیرا گفتند خدای ما دشمن ما را که زمین ما را خراب کرد و بسیاری از ما را کشت بدست ما تسلیم نمودهاست * ۲۵ و چون دل ایشان شاد شد گفتند شَمْشُون را بخوانید تا برای ما بازی کند پس شَمْشُون را از زندان آورده برای ایشان بازی میکرد و او را در میان ستونها برپا داشتند * ۲۶ و شَمْشُون بپسری که دست او را میگرفت گفت مرا واگذار تا ستونهائی که خانه بر آنها قایم است لمس نموده بر آنها تکیه نمایم * ۲۷ و خانه از مردان و زنان پر بود و جمیع سروران فلسطینیان در آن بودند و قریب بسه هزار مرد و زن بر پشتبام بازی شَمْشُون را تماشا میکردند * ۲۸ و شَمْشُون از خداوند استدعا نموده گفت ای خداوند یهوه مرا بیاد آور و ای خدا این مرتبه فقط مرا قوت بده تا یک انتقام برای دو چشم خود از فلسطینیان بکشم * ۲۹ و شَمْشُون دو ستونِ میان را که خانه بر آنها قایم بود یکی را بدست راست و دیگری را بدست چپ خود گرفته بر آنها تکیه نمود * ۳۰ و شَمْشُون گفت همراه فلسطینیان بمیرم و با زور خم شده خانه بر سروران و بر تمامی خلقی که در آن بودند افتاد پس مردگانی که در موت خود کشت از مردگانی که در زندگیاش کشته بود زیادتر بودند * ۳۱ آنگاه برادرانش و تمامی خاندان پدرش آمده او را برداشتند و او را آورده در قبر پدرش مانوح در میان صُرعَه و اَشتاؤل دفن کردند و او بیست سال بر اسرائیل داوری کرد *

باب هفدهم

۱ و از کوهستان افرایم شخصی بود کهمیخا نام داشت * ۲ و بمادر خود گفت آن هزار و یکصد مثقال نقرهای که از تو گرفتهشد و دربارهٔ آن لعنت کردی و در گوشهای من نیز سخن گفتی اینک آن نقره نزد من است من آن را گرفتم مادرش گفت خداوند پسر مرا برکت دهد * ۳ پس آن هزار و یکصد مثقال نقره را بمادرش رد نمود و مادرش گفت این نقره را برای خداوند از دست خود بجهت پسرم بالکل وقف میکنم تا تمثال تراشیده و تمثال ریخته شدهای ساخته شود پس الان آن را بتو باز میدهم * ۴ و چون نقره را بمادر خود رد نمود مادرش دویست مثقال نقره گرفته آن را بزرگری داد که او تمثال تراشیده و تمثال ریخته شدهای ساخت و آنها در خانهٔ میخا بود * ۵ و میخا خانهٔ خدایان داشت و ایفود و ترافیم ساخت و یکی از پسران خود را تخصیص نمود تا کاهن او بشود * ۶ و در آن ایام در اسرائیل پادشاهی نبود و هر کس آنچه در نظرش پسند میآمد میکرد * ۷ و جوانی از بیتلحم یهودا از قبیلهٔ یهودا و از لاویان بود که در آنجا مأوا گزید * ۸ و آن شخص از شهر خود یعنی از بیتلحم یهودا روانه شد تا هر جائی که بیابد مأوا گزیند و چون سیر میکرد بکوهستان افرایم بخانهٔ میخا رسید * ۹ و میخا او را گفت از کجا آمدهای او در جواب وی گفت من لاوی هستم از بیتلحم یهودا و میروم تا هر جائی که بیابم مأوا گزینم * ۱۰ میخا او را گفت نزد من ساکن شو و برایم پدر و کاهن باش و من تو را هر سال ده مثقال نقره و یک دست لباس و معاش میدهم پس آن لاوی داخل شد * ۱۱ و آن لاوی راضی شد که با او ساکن شود و آن جوان نزد او مثل یکی از پسرانش بود * ۱۲ و میخا آن لاوی را تخصیص نمود و آن جوان کاهن اوشد و در خانهٔ میخا میبود * ۱۳ و میخا گفت الان دانستم که خداوند بمن احسان خواهد نمود زیرا لاویای را کاهن خود دارم *

باب هجدهم

۱ و در آن ایام در اسرائیل پادشاهی نبودو در آن روزها سبط دان مُلکی برای سکونت خود طلب میکردند زیرا تا در آن روز مُلک ایشان در میان اسباط اسرائیل بایشان نرسیده بود * ۲ و پسران دان از قبیلهٔ خویش پنج نفر از جماعت خود که مردان جنگی بودند از صُرعه و اَشتاؤل فرستادند تا زمین را جاسوسی و تفحص نمایند و بایشان گفتند بروید و زمین را تفحص کنید پس ایشان بکوهستان افرایم بخانهٔ میخا آمده در آنجا منزل گرفتند * ۳ و چون ایشان نزد خانهٔ میخا رسیدند آواز جوان لاوی را شناختند و بآنجا برگشته او را گفتند کیست که تو را باینجا آوردهاست و در این مکان چه میکنی و در اینجا چه داری * ۴ او بایشان گفت میخا با من چنین و چنان رفتار نمودهاست و مرا اجیر گرفته کاهن او شدهام * ۵ وی را گفتند از خدا سؤال کن تا بدانیم آیا راهی که در آن میرویم خیر خواهد بود * ۶ کاهن بایشان گفت بسلامتی بروید راهی که شما میروید منظور خداوند است * ۷ پس آن پنج مرد روانه شده بلایش رسیدند و خلقی را که در آن بودند دیدند که در امنیت و برسم صیدونیان در اطمینان و امنیت ساکن بودند و در آن زمین صاحب اقتداری نبود که اذیت رساند و از صیدونیان دور بوده با کسی کار نداشتند * ۸ پس نزد برادران خود بصُرْعَه و اَشْتاؤل آمدند و برادران ایشان بایشان گفتند چه خبر دارید * ۹ گفتند برخیزیم و بر ایشان هجوم آوریم زیرا که زمین را دیدهایم که اینک بسیار خوب است و شما خاموش هستید پس کاهلی مورزید بلکه رفته داخل شوید و زمین را در تصرف آورید * ۱۰ و چون داخل شوید بقوم مطمئن خواهید رسید و زمین بسیار وسیع است و خدا آن را بدست شما داده است و آن جائی است که از هرچه در جهان است باقی ندارد * ۱۱ پس ششصد نفر از قبیلهٔ دان مسلح شده بآلات جنگ از آنجا یعنی از صُرْعَه و اَشْتاؤل روانه شدند * ۱۲ و برآمده در قریهٔ یعاریم در یهودا اردو زدند لهذا تا امروز آن مکان را مِحنَه دان میخوانند و اینک در پشت قریهٔ یعاریم است * ۱۳ و از آنجا بکوهستان افرایم گذشته بخانهٔ میخا رسیدند * ۱۴ و آن پنج نفر که برای جاسوسی زمین لایش رفته بودند برادران خود را خطاب کرده گفتند آیا میدانید که در این خانهها ایفود و ترافیم و تمثال تراشیده و تمثال ریخته شدهای هست پس الان فکر کنید که چه باید بکنید * ۱۵ پس بآنسو برگشته بخانهٔ جوان لاوی یعنی بخانهٔ میخا آمده سلامتی او را پرسیدند * ۱۶ و آن ششصد مرد مسلح شده بآلات جنگ که از پسران دان بودند در دهنهٔ دروازه ایستاده بودند * ۱۷ و آن پنج نفر که برای جاسوسی زمین رفته بودند برآمده بآنجا داخل شدند و تمثال تراشیده و ایفود و ترافیم و تمثال ریخته شده را گرفتند و کاهن با آن ششصد مرد مسلح شده بآلات جنگ بدهنهٔ دروازه ایستاده بود * ۱۸ و چون آنها بخانهٔ میخا داخل شده تمثال تراشیده و ایفود و ترافیم و تمثال ریخته شده را گرفتند کاهن بایشان گفت چه میکنید * ۱۹ ایشان بوی گفتند خاموش شده دست را بر دهانت بگذار و همراه ما آمده برای ما پدر و کاهن باش کدام برایت بهتر است که کاهن خانهٔ یک شخص باشی یا کاهن سبطی و قبیلهای در اسرائیل شوی * ۲۰ پس دل کاهن شاد گشت و ایفود و ترافیم و تمثال تراشیده را گرفته در میان قوم داخل شد * ۲۱ پس متوجه شده روانه شدند و اطفال و مواشی و اسباب را پیش روی خود قرار دادند * ۲۲ و چون ایشان از خانهٔ میخا دور شدند مردانی که در خانههای اطراف خانهٔ میخا بودند جمع شده بنیدان را تعاقب نمودند * ۲۳ و بنیدان را صدا زدند و ایشان رو برگردانیده بمیخا گفتند تو را چه شده است که با این جمعیت آمدهای * ۲۴ او گفت خدایان مرا که ساختم با کاهن گرفته رفتهاید و مرا دیگر چه چیز باقی است پس چگونه بمن میگویید که تو را چه شده است * ۲۵ و پسران دان او را گفتند آواز تو در میان ما شنیده نشود مبادا مردان تند خو بر شما هجوم آورند و جان خود را با جانهای اهل خانهات هلاک سازی * ۲۶ و بنیدان راه خود را پیش گرفتند و چون میخا دید که ایشان از او قویترند رو گردانیده بخانهٔ خود برگشت * ۲۷ و ایشان آنچه میخا ساختهبود و کاهنی را که داشت برداشته بلایش بر قومی که آرام و مطمئن بودند برآمدند و ایشان را بدم شمشیر کشته شهر را بآتش سوزانیدند * ۲۸ و رهانندهای نبود زیرا که از صیدون دور بود و ایشان را با کسی معاملهای نبود و آن شهر در وادیای که نزد بیترَحُوب است واقع بود پس شهر را بنا کرده در آن ساکن شدند * ۲۹ و شهر را باسم پدر خود دان که برای اسرائیل زاییده شد دان نامیدند امااسم شهر قبل از آن لایش بود * ۳۰ و بنیدان آن تمثال تراشیده را برای خود نصب کردند و یهوناتان بن جَرشُوم بن موسی و پسرانش تا روز اسیر شدن اهل زمین کهنهٔ بنیدان میبودند * ۳۱ پس تمثال تراشیدهٔ میخا را که ساخته بود تمامی روزهائی که خانهٔ خدا در شیلوه بود برای خود نصب نمودند *

باب نوزدهم

۱ و در آن ایام که پادشاهی در اسرائیلنبود مرد لاوی در پشت کوهستان افرایم ساکن بود و کنیزی از بیتلحم یهودا از برای خود گرفته بود * ۲ و کنیزش بر او زنا کرده از نزد او بخانهٔ پدرش در بیتلحم یهودا رفت و در آنجا مدت چهار ماه بماند * ۳ و شوهرش برخاسته از عقب او رفت تا دلش را برگردانیده پیش خود باز آورد و غلامی با دو الاغ همراه او بود و آن زن او را بخانهٔ پدر خود برد و چون پدر کنیز او را دید از ملاقاتش شاد شد * ۴ و پدر زنش یعنی پدر کنیز او را نگاه داشت پس سه روز نزد وی توقف نمود و اکل و شرب نموده آنجا بسر بردند * ۵ و در روز چهارم چون صبح زود بیدار شدند او برخاست تا روانه شود اما پدر کنیز بداماد خود گفت که دل خود را بلقمهای نان تقویت ده و بعد از آن روانه شوید * ۶ پس هر دو با هم نشسته خوردند و نوشیدند و پدر کنیز بآن مرد گفت موافقت کرده امشب را بمان و دلت شاد باشد * ۷ و چون آن مرد برخاست تا روانه شود پدر زنش او را الحاح نمود و شب دیگر در آنجا ماند * ۸ و در روز پنجم صبح زود برخاست تا روانه شود پدر کنیز گفت دل خود را تقویت نما و تازوال روز تأخیر نمایید و ایشان هردو خوردند * ۹ و چون آن شخص با کنیز و غلام خود برخاست تا روانه شود پدر زنش یعنی پدر کنیز او را گفت الان روز نزدیک بغروب میشود شب را بمانید اینک روز تمام میشود در اینجا شب را بمان و دلت شاد باشد و فردا بامدادان روانه خواهید شد و بخیمهٔ خود خواهی رسید * ۱۰ اما آن مرد قبول نکرد که شب را بماند پس برخاسته روانه شد و بمقابل یبوس که اورشلیم باشد رسید و دو الاغ پالان شده و کنیزش همراه وی بود * ۱۱ و چون ایشان نزد یبوس رسیدند نزدیک بغروب بود غلام بآقای خود گفت بیا و باین شهر یبوسیان برگشته شب را در آن بسر بریم * ۱۲ آقایش وی را گفت بشهر غریب که احدی از بنی اسرائیل در آن نباشد برنمیگردیم بلکه بجِبْعَه بگذریم * ۱۳ و بغلام خود گفت بیا و بیکی از این جاها یعنی بجِبْعَه یا رامه نزدیک بشویم و در آن شب را بمانیم * ۱۴ پس از آنجا گذشته برفتند و نزد جِبْعَه که از آن بنیامین است آفتاب بر ایشان غروب کرد * ۱۵ پس بآن طرف برگشتند تا بجِبْعَه داخل شده شب را در آن بسر برند و او درآمد در کوچهٔ شهر نشست اما کسی نبود که ایشان را بخانهٔ خود ببرد و منزل دهد * ۱۶ و اینک مردی پیر در شب از کار خود از مزرعه میآمد و این شخص از کوهستان افرایم بوده در جِبْعَه مأوا گزیده بود اما مردمان آن مکان بنیامینی بودند * ۱۷ و او نظر انداخته شخص مسافری را در کوچهٔ شهر دید و آن مرد پیر گفتکجا میروی و از کجا میآیی * ۱۸ او وی را گفت ما از بیتلحم یهودا بآن طرف کوهستان افرایم میرویم زیرا از آنجا هستم و ببیتلحم یهودا رفته بودم و الان عازم خانهٔ خداوند هستم و هیچ کس مرا بخانهٔ خود نمیپذیرد * ۱۹ و نیز کاه و علف بجهت الاغهای ما هست و نان و شراب هم برای من و کنیز تو و غلامی که همراه بندگانت است میباشد و احتیاج بچیزی نیست * ۲۰ آن مرد پیر گفت سلامتی بر تو باد تمامی حاجات تو بر من است اما شب را در کوچه بسر مبر * ۲۱ پس او را بخانهٔ خود برده بالاغها خوراک داد و پایهای خود را شسته خوردند و نوشیدند * ۲۲ و چون دلهای خود را شاد میکردند اینک مردمان شهر یعنی بعضی اشخاص بنیبلیعال خانه را احاطه کردند و در را زده بآن مرد پیر صاحبخانه خطاب کرده گفتند آن مرد را که بخانهٔ تو داخل شده است بیرون بیاور تا او را بشناسیم * ۲۳ و آن مرد صاحبخانه نزد ایشان بیرون آمده بایشان گفت نی ای برادرانم شرارت مورزید چونکه این مرد بخانهٔ من داخل شده است این عمل زشت را منمایید * ۲۴ اینک دختر باکرهٔ من و کنیز این مرد ایشان را نزد شما بیرون میآورم و ایشان را ذلیل ساخته آنچه در نظر شما پسند آید بایشان بکنید لیکن با این مرد این کار زشت را مکنید * ۲۵ اما آن مردمان نخواستند که او را بشنوند پس آن شخص کنیز خود را گرفته نزد ایشان بیرون آورد و او را شناختند و تمامی شب تا صبح او را بیعصمت میکردند و در طلوع فجر او را رها کردند * ۲۶ وآن زن در سپیدهٔ صبح آمده بدر خانهٔ آن شخص که آقایش در آن بود افتاد تا روشن شد * ۲۷ و در وقت صبح آقایش برخاسته بیرون آمد تا براه خود برود و اینک کنیزش نزد در خانه افتاده و دستهایش بر آستانه بود * ۲۸ و او وی را گفت برخیز تا برویم اما کسی جواب نداد پس آن مرد او را بر الاغ خود گذاشت و برخاسته بمکان خود رفت * ۲۹ و چون بخانهٔ خود رسید کاردی برداشت و کنیز خود را گرفته اعضای او را بدوازده قطعه تقسیم کرد و آنها را در تمامی حدود اسرائیل فرستاد * ۳۰ و هر که این را دید گفت از روزی که بنی اسرائیل از مصر بیرون آمدهاند تا امروز عملی مثل این کرده و دیده نشده است پس در آن تأمل کنید و مشورت کرده حکم نمایید *

باب بیستم

۱ و جمیع بنی اسرائیل بیرون آمدند و جماعت مثل شخص واحد از دان تا بئرشبع با اهل زمین جِلْعاد نزد خداوند در مِصْفَه جمع شدند * ۲ و سروران تمام قوم و جمیع اسباط اسرائیل یعنی چهارصد هزار مرد شمشیر زن پیاده در جماعت قوم خدا حاضر بودند * ۳ و بنیبنیامین شنیدند که بنی اسرائیل در مِصْفَه برآمدهاند و بنی اسرائیل گفتند بگویید که این عمل زشت چگونه شده است * ۴ آن مرد لاوی که شوهر زن مقتوله بود در جواب گفت من با کنیز خود بجِبْعَه که از آن بنیامین باشد آمدیم تا شب را بسر بریم * ۵ و اهل جِبْعَه بر من برخاسته خانه را در شب گرد من احاطه کردند و مرا خواستندبکشند و کنیز مرا ذلیل نمودند که بمرد * ۶ و کنیز خود را گرفته او را قطعه قطعه کردم و او را در تمامی ولایت ملک اسرائیل فرستادم زیرا که کار قبیح و زشت در اسرائیل نمودند * ۷ هان جمیع شما ای بنی اسرائیل حکم و مشورت خود را اینجا بیاورید * ۸ آنگاه تمام قوم مثل شخص واحد برخاسته گفتند هیچ کدام از ما بخیمهٔ خود نخواهیم رفت و هیچ کدام از ما بخانهٔ خود بر نخواهیم گشت * ۹ و حال کاری که بجِبْعَه خواهیم کرد این است که بحسب قرعه بر آن برآییم * ۱۰ و ده نفر از صد و صد از هزار و هزار از ده هزار از تمامی اسباط اسرائیل بگیریم تا آذوقه برای قوم بیاورند و تا چون بجِبْعَه بنیامینی برسند با ایشان موافق همهٔ قباحتی که در اسرائیل نمودهاند رفتار نمایند * ۱۱ پس جمیع مردان اسرائیل بر شهر جمع شده مثل شخص واحد متحد شدند * ۱۲ و اسباط اسرائیل اشخاصی چند در تمامی سبط بنیامین فرستاده گفتند این چه شرارتی است که در میان شما واقع شدهاست * ۱۳ پس الان آن مردان بنیبلیعال را که در جِبْعَه هستند تسلیم نمایید تا آنها را بقتل رسانیم و بدی را از اسرائیل دور کنیم اما بنیامینیان نخواستند که سخن برادران خود بنی اسرائیل را بشنوند * ۱۴ و بنیبنیامین از شهرهای خود بجِبْعَه جمع شدند تا بیرون رفته با بنی اسرائیل جنگ نمایند * ۱۵ و از بنیبنیامین در آن روز بیست و ششهزار مرد شمشیرزن از شهرها سان دیده شد غیر از ساکنان جِبْعَه که هفتصد نفر برگزیده سان دیده شد * ۱۶ و از تماماین گروه هفتصد نفر چپ دست برگزیده شدند که هر یکی از آنها مویی را بسنگ فلاخن میزدند و خطا نمیکردند * ۱۷ و از مردان اسرائیل سوای بنیامینیان چهارصد هزار مرد شمشیرزن سان دیده شد که جمیع اینها مردان جنگی بودند * ۱۸ و بنی اسرائیل برخاسته ببیتئیل رفتند و از خدا مشورت خواسته گفتند کیست که اولاً از ما برای جنگ نمودن با بنیبنیامین برآید خداوند گفت یهودا اول برآید * ۱۹ و بنی اسرائیل بامدادان برخاسته در برابر جِبْعَه اردو زدند * ۲۰ و مردان اسرائیل بیرون رفتند تا با بنیامینیان جنگ نمایند و مردان اسرائیل برابر ایشان در جِبْعَه صفآرائی کردند * ۲۱ و بنیبنیامین از جِبْعَه بیرون آمده در آن روز بیست و دو هزار نفر از اسرائیل را بر زمین هلاک کردند * ۲۲ و قوم یعنی مردان اسرائیل خود را قوی دل ساخته بار دیگر صفآرائی نمودند در مکانی که روز اول صفآرائی کردهبودند * ۲۳ و بنی اسرائیل برآمده بحضور خداوند تا شام گریه کردند و از خداوند مشورت خواسته گفتند آیا بار دیگر نزدیک بشوم تا با برادران خود بنیبنیامین جنگ نمایم خداوند گفت بمقابلهٔ ایشان برآیید * ۲۴ و بنی اسرائیل در روز دوم بمقابلهٔ بنیبنیامین پیش آمدند * ۲۵ و بنیامینیان در روز دوم بمقابلهٔ ایشان از جِبْعَه بیرون شده بار دیگر هجده هزار نفر از بنی اسرائیل را بر زمین هلاک ساختند که جمیع اینها شمشیرزن بودند * ۲۶ آنگاه تمامی بنی اسرائیل یعنی تمامی قوم برآمده ببیتئیل رفتند و گریه کرده در آنجا بحضور خداوند توقف نمودند و آن روز را تا شام روزه داشته قربانیهای سوختنی و ذبایحسلامتی بحضور خداوند گذرانیدند * ۲۷ و بنی اسرائیل از خداوند مشورت خواستند و تابوت عهد خدا آن روزها در آنجا بود * ۲۸ و فینحاس بن العازار بن هارون در آن روزها پیش آن ایستاده بود و گفتند آیا بار دیگر بیرون روم و با برادران خود بنیبنیامین جنگ کنم یا دست بردارم خداوند گفت برآی زیرا که فردا او را بدست تو تسلیم خواهم نمود * ۲۹ پس اسرائیل در هر طرف جِبْعَه کمین ساختند * ۳۰ و بنی اسرائیل در روز سوم بمقابلهٔ بنیبنیامین برآمدند و مثل سابق در برابر جِبْعَه صفآرائی نمودند * ۳۱ و بنیبنیامین بمقابلهٔ قوم بیرون آمده از شهر کشیده شدند و بزدن و کشتن قوم در راهها که یکی از آنها بسوی بیتئیل و دیگری بسوی جِبْعَه میرود مثل سابق شروع کردند و بقدر سی نفر از اسرائیل در صحرا کشته شدند * ۳۲ و بنیبنیامین گفتند که ایشان مثل سابق پیش ما منهزم شدند اما بنی اسرائیل گفتند بگریزیم تا ایشان را از شهر براهها بکشیم * ۳۳ و تمامی مردان اسرائیل از مکان خود برخاسته در بعل تامار صفآرائی نمودند و کمین کنندگان اسرائیل از مکان خود یعنی از معره جِبْعَه بدر جستند * ۳۴ و دههزار مرد برگزیده از تمام اسرائیل در برابر جِبْعَه آمدند و جنگ سخت شد و ایشان نمیدانستند که بلا بر ایشان رسیده است * ۳۵ و خداوند بنیامین را بحضور اسرائیل مغلوب ساخت و بنی اسرائیل در آن روز بیست و پنجهزار و یکصد نفر را از بنیامین هلاک ساختند که جمیع ایشان شمشیرزن بودند * ۳۶ و بنیبنیامین دیدند که شکست یافتهاند زیرا که مردان اسرائیل ببنیامینیان جا داده بودندچونکه اعتماد داشتند بر کمینی که باطراف جِبْعَه نشانده بودند * ۳۷ و کمینکنندگان تعجیل نموده بر جِبْعَه هجوم آوردند و کمینکنندگان خود را پراکنده ساخته تمام شهر را بدم شمشیر زدند * ۳۸ و در میان مردان اسرائیل و کمینکنندگان علامتی قرار داده شد که تراکم دود بسیار بلند از شهر برافرازند * ۳۹ پس چون مردان اسرائیل در جنگ رو گردانیدند بنیامینیان شروع کردند بزدن و کشتنِ قریب سی نفر از مردان اسرائیل زیرا گفتند یقیناً ایشان مثل جنگ اول از حضور ما شکست یافتهاند * ۴۰ و چون آن تراکم ستون دود از شهر بلند شدن گرفت بنیامینیان از عقب خود نگریستند و اینک تمام شهر بسوی آسمان بدود بالا میرود * ۴۱ و بنی اسرائیل برگشتند و بنیامینیان پریشان شدند زیرا دیدند که بلا بر ایشان رسیده است * ۴۲ پس از حضور مردان اسرائیل براه صحرا روگردانیدند اما جنگ ایشان را در گرفت و آنانی که از شهر بیرون آمدند ایشان را در میان هلاک ساختند * ۴۳ پس بنیامینیان را احاطه کرده ایشان را تعاقب نمودند و در مَنُوحَه در مقابل جِبْعَه بسوی طلوع آفتاب ایشان را پایمال کردند * ۴۴ و هجده هزار نفر از بنیامین که جمیع ایشان مردان جنگی بودند افتادند * ۴۵ و ایشان برگشته بسوی صحرا تا صخرهٔ رمون بگریختند و پنج هزار نفر از ایشان را بسر راهها هلاک کردند و ایشان را تا جدعوم تعاقب کرده دو هزار نفر از ایشان را کشتند * ۴۶ پس جمیع کسانی که در آن روز از بنیامین افتادند بیست و پنج هزار مرد شمشیرزن بودند که جمیع آنها مردان جنگی بودند * ۴۷ اما ششصد نفر برگشته بسوی بیابان بصخرهٔ رمون فرار کردند و در صخرهٔ رمون چهار ماه بماندند * ۴۸ ومردان اسرائیل بر بنیامینیان برگشته ایشان را بدم شمشیر کشتند یعنی تمام اهل شهر و بهایم و هرچه را که یافتند و همچنین همهٔ شهرهائی را که بآنها رسیدند بآتش سوزانیدند *

باب بیست و یکم

۱ و مردان اسرائیل در مِصْفَه قسم خوردهگفتند که احدی از ما دختر خود را ببنیامینیان بزنی ندهند * ۲ و قوم ببیتئیل آمده در آنجا بحضور خدا تا شام نشستند و آواز خود را بلند کرده زار زار بگریستند * ۳ و گفتند ای یهوه خدای اسرائیل این چرا در اسرائیل واقع شده است که امروز یک سبط از اسرائیل کم شود * ۴ و در فردای آن روز قوم بزودی برخاسته مذبحی در آنجا بنا کردند و قربانیهای سوختنی و ذبایح سلامتی گذرانیدند * ۵ و بنی اسرائیل گفتند کیست از تمامی اسباط اسرائیل که در جماعت نزد خداوند بر نیامده است زیرا قسم سخت خورده گفته بودند که هر که بحضور خداوند بمِصْفَه نیاید البته کشته شود * ۶ و بنی اسرائیل دربارهٔ برادر خود بنیامین پشیمان شده گفتند امروز یک سبط از اسرائیل منقطع شده است * ۷ برای بقیهٔ ایشان دربارهٔ زنان چه کنیم زیرا که ما بخداوند قسم خوردهایم که از دختران خود بایشان بزنی ندهیم * ۸ و گفتند کدام یک از اسباط اسرائیل است که بحضور خداوند بمِصْفَه نیامدهاست و اینک از یابیش جِلْعاد کسی باردو و جماعت نیامده بود * ۹ زیرا چون قوم شمرده شدند اینک از ساکنان یابیش جِلْعاد احدی در آنجا نبود * ۱۰ پس جماعت دوازده هزار نفر از شجاعترین قوم را بآنجا فرستاده و ایشان را امر کرده گفتند بروید و ساکنان یابیش جِلْعاد را با زنان و اطفال بدم شمشیر بکشید * ۱۱ و آنچه باید بکنید این است که هر مردی را و هر زنی را که با مرد خوابیده باشد هلاک کنید * ۱۲ و در میان ساکنان یابیش جِلْعاد چهارصد دختر باکره که با ذکوری نخوابیده و مردی را نشناخته بودند یافتند و ایشان را باردو در شیلوه که در زمین کنعان است آوردند * ۱۳ و تمامی جماعت نزد بنیبنیامین که در صخرهٔ رمون بودند فرستاده ایشان را بصلح دعوت کردند * ۱۴ و در آن وقت بنیامینیان برگشتند و دخترانی را که از زنان یابیش جِلْعاد زنده نگاه داشته بودند بایشان دادند و باز ایشان را کفایت نکرد * ۱۵ و قوم برای بنیامین پشیمان شدند زیرا خداوند در اسباط اسرائیل شقاق پیدا کردهبود * ۱۶ و مشایخ جماعت گفتند دربارهٔ زنان بجهت باقی ماندگان چه کنیم چونکه زنان از بنیامین منقطع شدهاند * ۱۷ و گفتند میراثی بجهت نجاتیافتگان بنیامین باید باشد تا سبطی از اسرائیل محو نشود * ۱۸ اما ما دختران خود را بایشان بزنی نمیتوانیم داد زیرا بنی اسرائیل قسم خورده گفتهاند ملعون باد کسی که زنی ببنیامیندهد * ۱۹ و گفتند اینک هر سال در شیلوه که بطرف شمال بیتئیل و بطرف مشرق راهی که از بیتئیل بشکیم میرود و بسمت جنوبی لبونه است عیدی برای خداوند میباشد * ۲۰ پس بنیبنیامین را امر فرموده گفتند بروید در تاکستانها در کمین باشید * ۲۱ و نگاه کنید و اینک اگر دختران شیلوه بیرون آیند تا با رقصکنندگان رقص کنند آنگاه از تاکستانها درآیید و از دختران شیلوه هرکس زن خود را ربوده بزمین بنیامین برود * ۲۲ و چون پدران و برادران ایشان آمده نزد ما شکایت کنند بایشان خواهیم گفت ایشان را بخاطر ما ببخشید چونکه ما برای هر کس زنش را در جنگ نگاه نداشتیم و شما آنها را بایشان ندادید الان مجرم میباشید * ۲۳ پس بنیبنیامین چنین کردند و از رقصکنندگان زنان را برحسب شمارهٔ خود گرفتند و ایشان را بیغما برده رفتند و بملک خود برگشته شهرها را بنا کردند و در آنها ساکن شدند * ۲۴ و در آن وقت بنی اسرائیل هر کس بسبط خود و بقبیلهٔ خود روانه شدند و از آنجا هرکس بملک خود بیرون رفتند * ۲۵ و در آن ایام در اسرائیل پادشاهی نبود و هرکس آنچه در نظرش پسند میآمد میکرد *