پرش به محتوا

کتاب مقدس (انجمن کتاب مقدس بریتانیا و خارجه)/عهد جدید/کتاب اعمال رسولان

باب اول

۱ صحیفه اوّل را انشا نمودم ای تیؤفِلُسدربارهٔ همهٔ اموری که عیسی بعمل نمودن و تعلیم دادن آنها شروع کرد ✡︎ ۲ تا آن روزی که رسولان برگزیده خود را بروحالقدس حکم کرده بالا برده شد ✡︎ ۳ که بدیشان نیز بعد از زحمت کشیدن خود خویشتن را زنده ظاهر کرد بدلیلهای بسیار که در مدّت چهل روز بر ایشان ظاهر میشد و دربارهٔ امور ملکوت خدا سخن میگفت ✡︎ ۴ و چون با ایشان جمع شد ایشان را قدغن فرمود که از اورشلیم جدا مشوید بلکه منتظر آن وعدهٔ پدر باشید که از من شنیدهاید ✡︎ ۵ زیرا که یحیی بآب تعمید میداد لیکن شما بعد از اندک ایّامی بروحالقدس تعمید خواهید یافت ✡︎ ۶ پس آنانی که جمع بودند از او سؤال نموده گفتند خداوندا آیا در این وقت ملکوت را بر اسرائیل باز برقرار خواهی داشت ✡︎ ۷ بدیشان گفت از شما نیست که زمانها و اوقاتی را که پدر در قدرت خود نگاه داشته است بدانید ✡︎ ۸ لیکن چون روحالقدس بر شما میآید قوّت خواهید یافت و شاهدان من خواهید بود در اورشلیم و تمامی یهودیّه و سامره و تا اقصای جهان ✡︎ ۹ و چون این را گفت وقتی که ایشان همی نگریستند بالا برده شد و ابری او را از چشمانایشان در ربود ✡︎ ۱۰ و چون بسوی آسمان چشم دوخته میبودند هنگامی که او میرفت ناگاه دو مرد سفیدپوش نزد ایشان ایستاده ✡︎ ۱۱ گفتند ای مردان جلیلی چرا ایستاده بسوی آسمان نگرانید همین عیسی که از نزد شما بآسمان بالا برده شد باز خواهد آمد بهمین طوری که او را بسوی آسمان روانه دیدید ✡︎ ۱۲ آنگاه باورشلیم مراجعت کردند از کوه مسمّی بزیتون که نزدیک باورشلیم بمسافت سفر یک روز سَبَّت است ✡︎ ۱۳ و چون داخل شدند ببالاخانهای برآمدند که در آنجا پطرس و یوحنّا و یعقوب و اَندرِیاس و فیلپُّس و توما و بَرْتولما و متّی و یعقوب بن حلفی و شمعوْنِ غیور و یهودای برادر یعقوب مقیم بودند ✡︎ ۱۴ و جمیع اینها با زنان و مریم مادر عیسی و برادران او بیکدل در عبادت و دعا مواظب میبودند ✡︎ ۱۵ و در آن ایّام پطرس در میان برادران که عدد اسامی ایشان جملهًٔ قریب بصد و بیست بود برخاسته گفت ✡︎ ۱۶ ای برادران میبایست آن نوشته تمام شود که روحالقدس از زبان داود پیش گفت دربارهٔ یهودا که راهنما شد برای آنانی که عیسی را گرفتند ✡︎ ۱۷ که او با ما محسوب شده نصیبی در این خدمت یافت ✡︎ ۱۸ پس او از اجرتظلمِ خود زمینی خریده بروی درافتاده از میان پاره شد و تمامی امعایش ریخته گشت ✡︎ ۱۹ و بر تمام سکنه اورشلیم معلوم گردید چنانکه آن زمین در لغت ایشان بحقل دما یعنی زمین خون نامیده شد ✡︎ ۲۰ زیرا در کتاب زبور مکتوب است که خانهٔ او خراب بشود و هیچکس در آن مسکن نگیرد و نظارتش را دیگری ضبط نماید ✡︎ ۲۱ الحال میباید از آن مردمانی که همراهان ما بودند در تمام آن مدّتی که عیسی خداوند با ما آمد و رفت میکرد ✡︎ ۲۲ از زمان تعمید یحیی تا روزی که از نزد ما بالا برده شد یکی از ایشان با ما شاهدِ برخاستن او بشود ✡︎ ۲۳ آنگاه دو نفر یعنی یوسف مسمّیٰ ببَرسَبا که بیوُستُس ملقّب بود و مَتِیاس را برپا داشتند ✡︎ ۲۴ و دعا کرده گفتند تو ای خداوند که عارف قلوب همهٔ هستی بنما کدام یک از این دو را برگزیدهای ✡︎ ۲۵ تا قسمت این خدمت و رسالت را بیابد که یهودا از آن باز افتاده بمکان خود پیوست ✡︎ ۲۶ پس قرعه بنام ایشان افکندند و قرعه بنام مَتِّیاس برآمد و او با یازده رسول محسوب گشت ✡︎

باب دوم

۱ و چون روز پَنْطِیکاست رسید بیک دل در یکجا بودند ✡︎ ۲ که ناگاه آوازی چون صدای وزیدن باد شدید از آسمان آمد و تمام آن خانه را که در آنجا نشسته بودند پر ساخت ✡︎ ۳ و زبانههای منقسم شده مثل زبانههای آتش بدیشان ظاهر گشته بر هر یکی از ایشان قرارگرفت ✡︎ ۴ و همهٔ از روحالقدس پر گشته بزبانهای مختلف بنوعی که روح بدیشان قدرت تلفّظ بخشید بسخن گفتن شروع کردند ✡︎ ۵ و مردمِ یهودِ دیندار از هر طایفه زیر فلک در اورشلیم منزل میداشتند ✡︎ ۶ پس چون این صدا بلند شد گروهی فراهم شده در حیرت افتادند زیرا هر کس لغت خود را از ایشان شنید ✡︎ ۷ و همهٔ مبهوت و متعجّب شده بیکدیگر میگفتند مگر همهٔ اینها که حرف میزنند جلیلی نیستند ✡︎ ۸ پس چون است که هر یکی از ما لغت خود را که در آن تولد یافتهایم میشنویم ✡︎ ۹ پارتیان و مادیان و عیلامیان و ساکنان جزیره و یهودیّه و کَپَّدُکِیا و پَنطُس و آسیا ✡︎ ۱۰ و فَرِیجِیّه و پَمفِلیّه و مصر و نواحی لِبیا که متصّل بقیروان است و غربا از روم یعنی یهودیان و جدیدان ✡︎ ۱۱ و اهل کَرِیت و عَرَب اینها را میشنویم که بزبانهای ما ذکر کبریائی خدا میکنند ✡︎ ۱۲ پس همهٔ در حیرت و شکّ افتاده بیکدیگر گفتند این بکجا خواهد انجامید ✡︎ ۱۳ امّا بعضی استهزاکنان گفتند که از خَمر تازه مست شدهاند ✡︎ ۱۴ پس پطرس با آن یازده برخاسته آواز خود را بلند کرده بدیشان گفت ای مردان یهود و جمیع سکنه اورشلیم این را بدانید و سخنان مرا فرا گیرید ✡︎ ۱۵ زیرا که اینها مست نیستند چنانکه شما گمان میبرید زیرا که ساعت سوم از روز است ✡︎ ۱۶ بلکه این همان است که یوئیلِ نبی گفت ✡︎ ۱۷ که خدا میگوید در ایّام آخر چنین خواهد بود که از روح خود بر تمامِ بشر خواهم ریخت و پسران و دختران شما نبوّت کنند و جوانان شمارؤیاها و پیران شما خوابها خواهند دید ✡︎ ۱۸ و بر غلامان و کنیزان خود در آن ایّام از روح خود خواهم ریخت و ایشان نبوّت خواهند نمود ✡︎ ۱۹ و از بالا در افلاک عجایب و از پایین در زمین آیات را از خون و آتش و بخار دود بظهور آورم ✡︎ ۲۰ خورشید بظلمت و ماه بخون مبدّل گردد قبل از وقوعِ روزِ عظیمِ مشهور خداوند ✡︎ ۲۱ و چنین خواهد بود که هر که نام خداوند را بخواند نجات یابد ✡︎ ۲۲ ای مردان اسرائیلی این سخنان را بشنوید عیسی ناصری مردی که نزد شما از جانب خدا مبرهن گشت بقوّات و عجایب و آیاتی که خدا در میان شما از او صادر گردانید چنانکه خود میدانید ✡︎ ۲۳ این شخص چون برحسب ارادهٔ مستحکم و پیشدانی خدا تسلیم شد شما بدست گناهکاران بر صلیب کشیده کُشتید ✡︎ ۲۴ که خدا دردهای موت را گسسته او را برخیزانید زیرا محال بود که موت او را در بند نگاه دارد ✡︎ ۲۵ زیرا که داود دربارهٔ وی میگوید خداوند را همواره پیش روی خود دیدهام که بدست راست من است تا جنبش نخورم ✡︎ ۲۶ از این سبب دلم شاد گردید و زبانم بوجد آمد بلکه جسدم نیز در امید ساکن خواهد بود ✡︎ ۲۷ زیرا که نَفْس مرا در عالم اموات نخواهی گذاشت و اجازت نخواهی داد که قدّوس تو فساد را ببیند ✡︎ ۲۸ طریقهای حیات را بمن آموختی و مرا از روی خود بخرّمیسیر گردانیدی ✡︎ ۲۹ ای برادران میتوانم دربارهٔ داودِ پَطرِیارْخ با شما بیمحابا سخن گویم که او وفات نمودهدفن شد و مقبره او تا امروز در میان ماست ✡︎ ۳۰ پس چون نبی بود و دانست که خدا برای او قسم خورد که از ذریّت صُلب او بحسب جسد مسیح را برانگیزاند تا بر تخت او بنشیند ✡︎ ۳۱ دربارهٔ قیامت مسیح پیش دیده گفت که نَفْس او در عالم اموات گذاشته نشود و جسدِ او فساد را نبیند ✡︎ ۳۲ پس همان عیسی را خدا برخیزانید و همهٔ ما شاهد بر آن هستیم ✡︎ ۳۳ پس چون بدست راست خدا بالا برده شد روحالقدس موعود را از پدر یافته این را که شما حال میبینید و میشنوید ریخته است ✡︎ ۳۴ زیرا که داود بآسمان صعود نکرد لیکن خود میگوید خداوند بخداوند من گفت بر دست راست من بنشین ✡︎ ۳۵ تا دشمنانت را پایانداز تو سازم ✡︎ ۳۶ پس جمیع خاندان اسرائیل یقیناً بدانند که خدا همین عیسی را که شما مصلوب کردید خداوند و مسیح ساخته است ✡︎ ۳۷ چون شنیدند دلریش گشته بپطرس و سایر رسولان گفتند ای برادران چه کنیم ✡︎ ۳۸ پطرس بدیشان گفت توبه کنید و هر یک از شما باسم عیسی مسیح بجهت آمرزش گناهان تعمید گیرید و عطای روحالقدس را خواهید یافت ✡︎ ۳۹ زیرا که این وعده است برای شما و فرزندان شما و همهٔ آنانی که دورند یعنی هرکه خداوند خدای ما او را بخواند ✡︎ ۴۰ و بسخنان بسیارِ دیگر بدیشان شهادت داد و موعظه نموده گفت که خود را از این فرقهٔ کجرو رستگار سازید ✡︎ ۴۱ پس ایشان کلام او را پذیرفته تعمید گرفتند و در همان روز تخمیناً سه هزار نفربدیشان پیوستند ✡︎ ۴۲ و در تعلیم رسولان و مشارکت ایشان و شکستن نان و دعاها مواظبت مینمودند ✡︎ ۴۳ و همهٔ خلق ترسیدند و معجزات و علامات بسیار از دست رسولان صادر میگشت ✡︎ ۴۴ و همهٔ ایمانداران با هم میزیستند و در همهچیز شریک میبودند ✡︎ ۴۵ و املاک و اموال خود را فروخته آنها را بهر کس بقدر احتیاجش تقسیم میکردند ✡︎ ۴۶ و هر روزه در هیکل بیکدل پیوسته میبودند و در خانهها نان را پاره میکردند و خوراک را بخوشی و سادهدلی میخوردند ✡︎

۴۷ و خدا را حمد میگفتند و نزد تمامی خلق عزیز میگردیدند و خداوند هر روزه ناجیان را بر کلیسا میافزود ✡︎

باب سوم

۱ و در ساعت نهم وقت نماز پطرس و یوحنّا با هم بهیکل میرفتند ✡︎ ۲ ناگاه مردی را که لنگ مادرزاد بود میبردند که او را هر روزه بر آن درِ هیکل که جمیل نام دارد میگذاشتند تا از روندگان بهیکل صدقه بخواهد ✡︎ ۳ آن شخص چون پطرس و یوحنّا را دید که میخواهند بهیکل داخل شوند صدقه خواست ✡︎ ۴ امّا پطرس با یوحنّا بر وی نیک نگریسته گفت بما بنگر ✡︎ ۵ پس بر ایشان نظر افکنده منتظر بود که از ایشان چیزی بگیرد ✡︎ ۶ آنگاه پطرس گفت مرا طلا و نقره نیست امّا آنچه دارم بتو میدهم بنام عیسی مسیح ناصری برخیز و بخرام ✡︎ ۷ و دست راستش را گرفته او را برخیزانید که در ساعت پایها وساقهای او قوّت گرفت ✡︎ ۸ و برجسته بایستاد و خرامید و با ایشان خرامان و جَست و خیزکنان و خدا را حمدگویان داخل هیکل شد ✡︎ ۹ و جمیع قوم او را خرامان و خدا را تسبیحخوانان دیدند ✡︎ ۱۰ و چون او را شناختند که همان است که بدرِ جمیلِ هیکل بجهت صدقه مینشست بهسبب این امر که بر او واقع شد متعجّب و متحیر گردیدند ✡︎ ۱۱ و چون آن لنگِ شفایافته بپطرس و یوحنّا متمسّک بود تمامی قوم در رواقی که بسلیمانی مسمّیٰ است حیرتزده بشتاب گِردِ ایشان جمع شدند ✡︎ ۱۲ آنگاه پطرس ملتفت شده بدان جماعت خطاب کرد که ای مردان اسرائیلی چرا از این کار تعجّب دارید و چرا بر ما چشم دوختهاید که گویا بقوّت و تقوای خود این شخص را خرامان ساختیم ✡︎ ۱۳ خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب خدای اجداد ما بندهٔ خود عیسی را جلال داد که شما تسلیم نموده او را در حضور پیلاطس انکار کردید هنگامی که او حکم برهانیدنش داد ✡︎ ۱۴ امّا شما آن قدّوس و عادل را منکر شده خواستید که مردی خونریز بشما بخشیده شود ✡︎ ۱۵ و رئیس حیات را کشتید که خدا او را از مردگان برخیزانید و ما شاهد بر او هستیم ✡︎ ۱۶ و بهسبب ایمان باسم او اسم او این شخص را که میبینید و میشناسید قوّت بخشیده است بلی آن ایمانی که بوسیله اوست این کس را پیش روی همهٔ شما این صحّت کامل داده است ✡︎ ۱۷ و الحال ای برادران میدانم که شما و همچنین حکّام شما این را بهسبب ناشناساییکردید ✡︎ ۱۸ و لیکن خدا آن اخباری را که بزبان جمیع انبیای خود پیش گفته بود که مسیح باید زحمت بیند همینطور بانجام رسانید ✡︎ ۱۹ پس توبه و بازگشت کنید تا گناهان شما محو گردد و تا اوقات استراحت از حضور خداوند برسد ✡︎ ۲۰ و عیسی مسیح را که از اوّل برای شما اعلام شده بود بفرستد ✡︎ ۲۱ که میباید آسمان او را پذیرد تا زمان معادِ همهچیز که خدا از بدوِ عالم بزبان جمیع انبیای مقدّس خود از آن اِخبار نمود ✡︎ ۲۲ زیرا موسی باجداد گفت که خداوند خدای شما نبی مثل من از میان برادران شما برای شما برخواهد انگیخت کلام او را در هر چه بشما تکّلم کند بشنوید ✡︎ ۲۳ و هر نَفْسی که آن نبی را نشنود از قوم منقطع گردد ✡︎ ۲۴ و جمیع انبیا نیز از سموئیل و آنانی که بعد از او تکلّم کردند از این ایّام اِخبار نمودند ✡︎ ۲۵ شما هستید اولاد پیغمبران و آن عهدی که خدا با اجداد ما بست وقتی که بابراهیم گفت از ذریّت تو جمیع قبایل زمین برکت خواهند یافت ✡︎ ۲۶ برای شما اوّلاً خدا بندهٔ خود عیسی را برخیزانیده فرستاد تا شما را برکت دهد ببرگردانیدن هر یکی از شما از گناهانش ✡︎

باب چهارم

۱ و چون ایشان با قوم سخن میگفتند کَهَنَه و سردار سپاهِ هیکل و صدّوقیان بر سر ایشان تاختند ✡︎ ۲ چونکه مضطرب بودند از اینکه ایشان قوم را تعلیم میدادند و در عیسی بقیامت از مردگان اعلام مینمودند ✡︎ ۳ پس دست بر ایشان انداخته تا فردا محبوس نمودند زیرا که آن وقتِ عصر بود ✡︎ ۴ امّا بسیاری از آنانی که کلام را شنیدندایمان آوردند و عدد ایشان قریب بپنج هزار رسید ✡︎ ۵ بامدادان رؤسا و مشایخ و کاتبان ایشان در اورشلیم فراهم آمدند ✡︎ ۶ با حنّای رئیس کَهَنَه و قیافا و یوحنّا و اسکندر و همهٔ کسانی که از قبیله رئیس کَهَنَه بودند ✡︎ ۷ و ایشان را در میان بداشتند و از ایشان پرسیدند که شما بکدام قوّت و بچه نام این کار را کردهاید ✡︎ ۸ آنگاه پطرس از روحالقدس پر شده بدیشان گفت ای رؤسای قوم و مشایخ اسرائیل ✡︎ ۹ اگر امروز از ما بازپرس میشود دربارهٔ احسانی که بدین مرد ضعیف شده یعنی بچه سبب او صحّت یافته است ✡︎ ۱۰ جمیع شما و تمام قوم اسرائیل را معلوم باد که بنام عیسی مسیح ناصری که شما مصلوب کردید و خدا او را از مردگان برخیزانید در او این کس بحضور شما تندرست ایستاده است ✡︎ ۱۱ این است آن سنگی که شما معماران آن را ردّ کردید و الحال سرِ زاویه شده است ✡︎ ۱۲ و در هیچکس غیر از او نجات نیست زیرا که اسمی دیگر زیر آسمان بمردم عطا نشده که بدان باید ما نجات یابیم ✡︎ ۱۳ پس چون دلیری پطرس و یوحنّا را دیدند و دانستند که مردم بیعلم و اُمّی هستند تعجّب کردند و ایشان را شناختند که از همراهان عیسی بودند ✡︎ ۱۴ و چون آن شخص را که شفا یافته بود با ایشان ایستاده دیدند نتوانستند بضدّ ایشان چیزی گویند ✡︎ ۱۵ پس حکم کردند که ایشان از مجلس بیرون روند و با یکدیگر مشورت کرده گفتند ✡︎ ۱۶ که با این دو شخص چه کنیم زیرا که بر جمیع سکنه اورشلیم واضح شد که معجزهای آشکار از ایشان صادر گردید و نمیتوانیم انکارکرد ✡︎ ۱۷ لیکن تا بیشتر در میان قوم شیوع نیابد ایشان را سخت تهدید کنیم که دیگر با هیچکس این اسم را بزبان نیاورند ✡︎ ۱۸ پس ایشان را خواسته قدغن کردند که هرگز نام عیسی را بر زبان نیاورند و تعلیم ندهند ✡︎ ۱۹ امّا پطرس و یوحنّا در جواب ایشان گفتند اگر نزد خدا صواب است که اطاعت شما را بر اطاعت خدا ترجیح دهیم حکم کنید ✡︎ ۲۰ زیرا که ما را امکان آن نیست که آنچه دیده و شنیدهایم نگوییم ✡︎ ۲۱ و چون ایشان را زیاد تهدید نموده بودند آزاد ساختند چونکه راهی نیافتند که ایشان را معذّب سازند بهسبب قوم زیرا همهٔ بهواسطهٔ آن ماجرا خدا را تمجید مینمودند ✡︎ ۲۲ زیرا آن شخص که معجزه شفا در او پدید گشت بیشتر از چهل ساله بود ✡︎ ۲۳ و چون رهائی یافتند نزد رفقای خود رفتند و ایشان را از آنچه رؤسای کَهَنَه و مشایخ بدیشان گفته بودند مطّلع ساختند ✡︎ ۲۴ چون این را شنیدند آواز خود را بیکدل بخدا بلند کرده گفتند خداوندا تو آن خدا هستی که آسمان و زمین و دریا و آنچه در آنها است آفریدی ✡︎ ۲۵ که بهوسیلهٔ روحالقدس بزبان پدر ما و بندهٔ خود داود گفتی چرا امّتها هنگامه میکنند و قومها بباطل میاندیشند ✡︎ ۲۶ سلاطین زمین برخاستند و حکّام با هم مشورت کردند برخلاف خداوند و برخلاف مسیحش ✡︎ ۲۷ زیرا که فیالواقع بر بندهٔ قدّوس تو عیسی که او را مسح کردی هیرودیس و پنطیوس پیلاطس با امّتها و قومهای اسرائیل با هم جمع شدند ✡︎ ۲۸ تا آنچه را که دست و رأی تو از قبل مقدّر فرموده بود بجا آورند ✡︎ ۲۹ و الآنای خداوند بتهدیدات ایشان نظر کن و غلامان خود را عطا فرما تا بدلیری تمام بکلام تو سخن گویند ✡︎ ۳۰ به دراز کردن دست خود بجهت شفا دادن و جاری کردن آیات و معجزات بنام بندهٔ قدّوس خود عیسی ✡︎ ۳۱ و چون ایشان دعا کرده بودند مکانی که در آن جمع بودند بحرکت آمد و همهٔ بروحالقدس پر شده کلام خدا را بدلیری میگفتند ✡︎ ۳۲ و جمله مؤمنین را یک دل و یک جان بود بهحدّی که هیچ کس چیزی از اموال خود را از آنِ خود نمیدانست بلکه همهچیز را مشترک میداشتند ✡︎ ۳۳ و رسولان بقوّت عظیم بقیامت عیسی خداوند شهادت میدادند و فیضی عظیم بر همگی ایشان بود ✡︎ ۳۴ زیرا هیچکس از آن گروه محتاج نبود زیرا هر که صاحب زمین یا خانه بود آنها را فروختند و قیمت مَبیعات را آورده ✡︎ ۳۵ به قدمهای رسولان مینهادند و بهر یک بقدر احتیاجش تقسیم مینمودند ✡︎ ۳۶ و یوسف که رسولان او را برنابا یعنی ابنالوعظ لقب دادند مردی از سبط لاوی و از طایفه قپرسی ✡︎ ۳۷ زمینی را که داشت فروخته قیمت آن را آورد و پیش قدمهای رسولان گذارد ✡︎

باب پنجم

۱ امّا شخصی حَنّانِیا نام با زوجهاش سِفیرَه ملکی فروخته ✡︎ ۲ قدری از قیمت آن را بهاطّلاع زن خود نگاه داشت و قدری از آن را آورده نزد قدمهای رسولان نهاد ✡︎ ۳ آنگاه پطرس گفت ای حنّانیا چرا شیطان دل تو را پر ساخته است تا روحالقدس را فریب دهی و مقداری از قیمت زمین را نگاه داری ✡︎ ۴ آیا چون داشتی از آنِ تو نبود و چون فروخته شد در اختیار تو نبود چرا این را در دل خود نهادی بانسان دروغ نگفتی بلکه بخدا ✡︎ ۵ حنانیا چون این سخنان را شنید افتاده جان بداد و خوفی شدید بر همهٔ شنوندگانِ این چیزها مستولی گشت ✡︎ ۶ آنگاه جوانان برخاسته او را کفن کردند و بیرون برده دفن نمودند ✡︎ ۷ و تخمیناً سه ساعت گذشت که زوجهاش از ماجرا مطّلع نشده درآمد ✡︎ ۸ پطرس بدو گفت مرا بگو که آیا زمین را بهمین قیمت فروختید گفت بلی بهمین ✡︎ ۹ پطرس بوی گفت برای چه متّفق شدید تا روح خداوند را امتحان کنید اینک پایهای آنانی که شوهر تو را دفن کردند بر آستانه است و تو را هم بیرون خواهند برد ✡︎ ۱۰ در ساعت پیش قدمهای او افتاده جان بداد و جوانان داخل شده او را مرده یافتند پس بیرون برده بپهلوی شوهرش دفن کردند ✡︎ ۱۱ و خوفی شدید تمامی کلیسا و همهٔ آنانی را که این را شنیدند فرو گرفت ✡︎ ۱۲ و آیات و معجزات عظیمه از دستهای رسولان در میان قوم بظهور میرسید و همهٔ بیکدل در رواق سلیمان میبودند ✡︎ ۱۳ امّا احدی از دیگران جرأت نمیکرد که بدیشان ملحق شود لیکن خلق ایشان را محترم میداشتند ✡︎ ۱۴ و بیشتر ایمانداران بخداوند متّحد میشدندانبوهی از مردان و زنان ✡︎ ۱۵ بقسمی که مریضان را در کوچهها بیرون آوردند و بر بسترها و تختها خوابانیدند تا وقتی که پطرس آید اقّلاً سایه او بر بعضی از ایشان بیفتد ✡︎ ۱۶ و گروهی از بُلدانِ اطراف اورشلیم بیماران و رنجدیدگان ارواح پلیده را آورده جمع شدند و جمیع ایشان شفا یافتند ✡︎ ۱۷ امّا رئیس کَهَنَه و همهٔ رفقایش که از طایفه صدّوقیان بودند برخاسته بغیرت پر گشتند ✡︎ ۱۸ و بر رسولان دست انداخته ایشان را در زندانِ عامّ انداختند ✡︎ ۱۹ شبانگاه فرشته خداوند درهای زندان را باز کرده و ایشان را بیرون آورده گفت ✡︎ ۲۰ بروید و در هیکل ایستاده تمام سخنهای این حیات را بمردم بگویید ✡︎ ۲۱ چون این را شنیدند وقت فجر بهیکل درآمده تعلیم دادند امّا رئیس کَهَنَه و رفیقانش آمده اهل شورا و تمام مشایخ بنی اسرائیل را طلب نموده بزندان فرستادند تا ایشان را حاضر سازند ✡︎ ۲۲ پس خادمان رفته ایشان را در زندان نیافتند و برگشته خبر داده ✡︎ ۲۳ گفتند که زندان را باحتیاطِ تمام بسته یافتیم و پاسبانان را بیرون درها ایستاده لیکن چون باز کردیم هیچکس را در آن نیافتیم ✡︎ ۲۴ چون کاهن و سردار سپاه هیکل و رؤسای کَهَنَه این سخنان را شنیدند دربارهٔ ایشان در حیرت افتادند که این چه خواهد شد ✡︎ ۲۵ آنگاه کسی آمده ایشان را آگاهانید که اینک آن کسانی که محبوس نمودید در هیکل ایستاده مردم را تعلیم میدهند ✡︎ ۲۶ پس سردار سپاه با خادمان رفته ایشان را آوردند لیکن نه بزور زیرا که از قوم ترسیدند که مبادا ایشان را سنگسار کنند ✡︎ ۲۷ و چون ایشان را بمجلس حاضر کرده برپا بداشتند رئیس کَهَنَه از ایشان پرسیده گفت ✡︎ ۲۸ مگر شما را قدغن بلیغ نفرمودیم که بدین اسم تعلیم مدهید همانا اورشلیم را بتعلیم خود پر ساختهاید و میخواهید خون این مرد را بگردن ما فرود آرید ✡︎ ۲۹ پطرس و رسولان در جواب گفتند خدا را میباید بیشتر از انسان اطاعت نمود ✡︎ ۳۰ خدای پدران ما آن عیسی را برخیزانید که شما بصلیب کشیده کشتید ✡︎ ۳۱ او را خدا بر دست راست خود بالا برده سرور و نجاتدهنده ساخت تا اسرائیل را توبه و آمرزش گناهان بدهد ✡︎ ۳۲ و ما هستیم شاهدان او بر این امور چنانکه روحالقدس نیز است که خدا او را بهمهٔ مطیعان او عطا فرموده است ✡︎ ۳۳ چون شنیدند دلریش گشته مشورت کردند که ایشان را بقتل رسانند ✡︎ ۳۴ امّا شخصی فریسی غمالائیل نام که مُفتی و نزد تمامی خلق محترم بود در مجلس برخاسته فرمود تا رسولان را ساعتی بیرون برند ✡︎ ۳۵ پس ایشان را گفت ای مردان اسرائیلی برحذر باشید از آنچه میخواهید با این اشخاص بکنید ✡︎ ۳۶ زیرا قبل از این ایّام تِیودا نامی برخاسته خود را شخصی میپنداشت و گروهی قریب بچهارصد نفر بدو پیوستند او کشته شد و متابعانش نیز پراکنده و نیست گردیدند ✡︎ ۳۷ و بعد از او یهودای جلیلی در ایّام اسمنویسی خروج کرد و جمعی را در عقب خود کشید او نیز هلاک شد و همهٔ تابعان او پراکنده شدند ✡︎ ۳۸ الآن بشما میگویم از این مردم دست بردارید و ایشان را واگذارید زیرا اگر این رأی و عمل از انسان باشد خود تباه خواهدشد ✡︎ ۳۹ ولی اگر از خدا باشد نمیتوانید آن را برطرف نمود مبادا معلوم شود که با خدا منازعه میکنید ✡︎ ۴۰ پس بسخن او رضا دادند و رسولان را حاضر ساخته تازیانه زدند و قدغن نمودند که دیگر بنام عیسی حرف نزنند پس ایشان را مرخّص کردند ✡︎ ۴۱ و ایشان از حضور اهل شورا شادخاطر رفتند از آنرو که شایستهٔ آن شمرده شدند که بجهت اسم او رسوائی کشند ✡︎ ۴۲ و هر روزه در هیکل و خانهها از تعلیم و مژده دادن که عیسی مسیح است دست نکشیدند ✡︎

باب ششم

۱ و در آن ایّام چون شاگردان زیاد شدندهلّینِستیان از عبرانیان شکایت بردند که بیوهزنان ایشان در خدمت یومّیه بیبهره میماندند ✡︎ ۲ پس آن دوازده جماعتِ شاگردان را طلبیده گفتند شایسته نیست که ما کلام خدا را ترک کرده مائدهها را خدمتِ کنیم ✡︎ ۳ لهذا ای برادران هفت نفر نیکنام و پر از روحالقدس و حکمت را از میان خود انتخاب کنید تا ایشان را بر این مهّم بگماریم ✡︎ ۴ امّا ما خود را بعبادت و خدمتِ کلام خواهیم سپرد ✡︎ ۵ پس تمام جماعت بدین سخن رضا دادند و استیفان مردی پر از ایمان و روحالقدس و فیلپُّس و پَروُخُرُس و نیکانوُر و تِیموُن و پَرْمِیناس و نِیقولاؤسِ جدید از اهل اَنطاکِیَّه را انتخاب کرده ✡︎ ۶ ایشان را در حضور رسولان برپا بداشتند و دعا کرده دست بر ایشان گذاشتند ✡︎ ۷ و کلام خدا ترقّی نمود و عدد شاگردان در اورشلیم بغایت میافزود و گروهی عظیم از کَهَنَه مطیع ایمان شدند ✡︎ ۸ امّا استیفان پر از فیض و قوّت شده آیات و معجزات عظیمه در میان مردم از او ظاهر میشد ✡︎ ۹ و تنی چند از کنیسهای که مشهور است بکنیسه لِیبَرْتینیان و قِیرَوانیان و اِسکَندَرِیان و از اهل قِلیقیا و آسیا برخاسته با اِسْتِیفان مباحثه میکردند ✡︎ ۱۰ و با آن حکمت و روحی که او سخن میگفت یارای مکالمه نداشتند ✡︎ ۱۱ پس چند نفر را بر این داشتند که بگویند این شخص را شنیدیم که بموسی و خدا سخن کفرآمیز میگفت ✡︎ ۱۲ پس قوم و مشایخ و کاتبان را شورانیده بر سر وی تاختند و او را گرفتار کرده بمجلس حاضر ساختند ✡︎ ۱۳ و شهود کذبه برپا داشته گفتند که این شخص از گفتن سخنِ کفرآمیز بر این مکان مقدّس و تورات دست برنمیدارد ✡︎ ۱۴ زیرا او را شنیدیم که میگفت این عیسی ناصری این مکان را تباه سازد و رسومی را که موسی بما سپرد تغییر خواهد داد ✡︎ ۱۵ و همهٔ کسانی که در مجلس حاضر بودند بر او چشم دوخته صورت وی را مثل صورت فرشته دیدند ✡︎

باب هفتم

۱ آنگاه رئیس کَهَنَه گفت آیا این امور چنیناست ✡︎ ۲ او گفت ای برادران و پدران گوش دهید خدای ذوالجلال بر پدر ما ابراهیم ظاهر شد وقتی که در جزیره بود قبل از توقّفش در حرّان ✡︎ ۳ و بدو گفت از وطن خود و خویشانت بیرون شده بهزمینی که تو را نشان دهم برو ✡︎ ۴ پس از دیار کلدانیان روانه شده در حرّان درنگ نمود و بعد از وفات پدرش او را کوچ داد بسوی این زمین که شما الآن در آن ساکن میباشید ✡︎ ۵ و او را در این زمین میراثی حتّی بقدر جای پای خود نداد لیکن وعده داد که آن را بوی و بعد از او بذریّتش بملکیّت دهد هنگامی که هنوز اولادی نداشت ✡︎ ۶ و خدا گفت که ذریّت تو در ملک بیگانه غریب خواهند بود و مدّت چهارصد سال ایشان را ببندگی کشیده معذّب خواهند داشت ✡︎ ۷ و خدا گفت من بر آن طایفهای که ایشان را مملوک سازند داوری خواهم نمود و بعد از آن بیرون آمده در این مکان مرا عبادت خواهند نمود ✡︎ ۸ و عهد ختنه را بوی داد که بنابراین چون اسحاق را آورد در روز هشتم او را مختون ساخت و اسحاق یعقوب را و یعقوب دوازده پَطْرِیارخ را ✡︎ ۹ و پطریارخان بیوسف حسد برده او را بمصر فروختند امّا خدا با وی میبود ✡︎ ۱۰ و او را از تمامی زحمت او رستگار نموده در حضور فرعون پادشاه مصر توفیق و حکمت عطا فرمود تا او را بر مصر و تمام خاندان خود فرمانفرما قرار داد ✡︎ ۱۱ پس قحطی و ضیقی شدید بر همهٔ ولایت مصر و کنعان رخ نمود بهحدّی که اجداد ما قوُتی نیافتند ✡︎ ۱۲ امّا چون یعقوب شنید که در مصر غلّه یافت میشود بار اوّل اجداد ما را فرستاد ✡︎ ۱۳ و در کَرَّت دوم یوسف خود را ببرادران خود شناسانید و قبیله یوسف بنظر فرعون رسیدند ✡︎ ۱۴ پس یوسف فرستاده پدر خود یعقوب و سایر عیالش را که هفتاد و پنج نفر بودند طلبید ✡︎ ۱۵ پس یعقوب بمصر فرود آمده او و اجداد ما وفات یافتند ✡︎ ۱۶ و ایشان را بشکیم برده در مقبرهای که ابراهیم از بنیحمور پدر شکیم بمبلغی خریده بود دفن کردند ✡︎ ۱۷ و چون هنگام وعدهای که خدا با ابراهیم قسم خورده بود نزدیک شد قوم در مصر نموّ کرده کثیر میگشتند ✡︎ ۱۸ تا وقتی که پادشاهِ دیگر که یوسف را نمیشناخت برخاست ✡︎ ۱۹ او با قوم ما حیله نموده اجداد ما را ذلیل ساخت تا اولاد خود را بیرون انداختند تا زیست نکنند ✡︎ ۲۰ در آن وقت موسی تولّد یافت و بغایت جمیل بوده مدّت سه ماه در خانهٔ پدر خود پرورش یافت ✡︎ ۲۱ و چون او را بیرون افکندند دختر فرعون او را برداشته برای خود بفرزندی تربیت نمود ✡︎ ۲۲ و موسی در تمامی حکمت اهل مصر تربیت یافته در قول و فعل قوی گشت ✡︎ ۲۳ چون چهل سال از عمر وی سپری گشت بهخاطرش رسید که از برادران خود خاندان اسرائیل تفقّد نماید ✡︎ ۲۴ و چون یکی را مظلوم دید او را حمایت نمود و انتقام آن عاجز را کشیده آن مصری را بکشت ✡︎ ۲۵ پس گمان برد که برادرانش خواهند فهمید که خدا بدست او ایشان را نجات خواهد داد امّا نفهمیدند ✡︎ ۲۶ و در فردای آن روز خود را بدو نفر از ایشان که منازعه مینمودند ظاهر کرد و خواست مابین ایشان مصالحه دهد پس گفت ای مردان شما برادر میباشید بیکدیگر چراظلم میکنید ✡︎ ۲۷ آنگاه آنکه بر همسایهٔ خود تعدّی مینمود او را ردّ کرده گفت کِه تو را بر ما حاکم و داور ساخت ✡︎ ۲۸ آیا میخواهی مرا بکشی چنانکه آن مصری را دیروز کشتی ✡︎ ۲۹ پس موسی از این سخن فرار کرده در زمین مدیان غربت اختیار کرد و در آنجا دو پسر آورد ✡︎ ۳۰ و چون چهل سال گذشت در بیابانِ کوه سینا فرشته خداوند در شعلهٔ آتش از بوته بوی ظاهر شد ✡︎ ۳۱ موسی چون این را دید از آن رؤیا در عجب شد و چون نزدیک میآمد تا نظر کند خطاب از خداوند بوی رسید ✡︎ ۳۲ که منم خدای پدرانت خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب آنگاه موسی بلرزه درآمده جسارت نکرد که نظر کند ✡︎ ۳۳ خداوند بوی گفت نعلین از پایهایت بیرون کن زیرا جائی که در آن ایستادهای زمین مقدّس است ✡︎ ۳۴ همانا مشقّت قوم خود را که در مصرند دیدم و ناله ایشان را شنیدم و برای رهانیدن ایشان نزول فرمودم الحال بیا تا تو را بمصر فرستم ✡︎ ۳۵ همان موسی را که ردّ کرده گفتند که تو را حاکم و داور ساخت خدا حاکم و نجاتدهنده مقرّر فرموده بدست فرشتهای که در بوته بر وی ظاهر شد فرستاد ✡︎ ۳۶ او با معجزات و آیاتی که مدّت چهل سال در زمین مصر و بحر قُلزُم و صحرا بظهور میآورد ایشان را بیرون آورد ✡︎ ۳۷ این همان موسی است که ببنی اسرائیل گفت خدا نبیای را مثل من از میان برادران شما برای شما مبعوث خواهد کرد سخن او را بشنوید ✡︎ ۳۸ همین است آنکه در جماعت در صحرا با آن فرشتهای که در کوه سینا بدو سخن میگفت و با پدران ما بود و کلمات زنده را یافت تا بما رساند ✡︎ ۳۹ که پدران ما نخواستند او را مطیع شوند بلکه او را ردّ کرده دلهای خود را بسوی مصر گردانیدند ✡︎ ۴۰ و بهارون گفتند برای ما خدایان ساز که در پیش ما بخرامند زیرا این موسی که ما را از زمین مصر برآورد نمیدانیم او را چه شده است ✡︎ ۴۱ پس در آن ایّام گوسالهای ساختند و بدان بت قربانی گذرانیده باعمال دستهای خود شادی کردند ✡︎ ۴۲ از این جهت خدا رو گردانیده ایشان را واگذاشت تا جنود آسمان را پرستش نمایند چنانکه در صحف انبیا نوشته شده است که ای خاندان اسرائیل آیا مدّت چهل سال در بیابان برای من قربانیها و هدایا گذرانیدید ✡︎ ۴۳ و خیمهٔ ملوک و کوکبِ خدای خود رِمْفان را برداشتید یعنی اصنامی را که ساختید تا آنها را عبادت کنید پس شما را بدان طرف بابل منتقل سازم ✡︎ ۴۴ و خیمهٔ شهادت با پدران ما در صحرا بود چنانکه امر فرموده بموسی گفت آن را مطابق نمونهای که دیدهای بساز ✡︎ ۴۵ و آن را اجداد ما یافته همراه یوشع درآوردند بملک امّتهائی که خدا آنها را از پیش روی پدران ما بیرون افکند تا ایام داود ✡︎ ۴۶ که او در حضور خدا مستفیض گشت و درخواست نمود که خود مسکنی برای خدای یعقوب پیدا نماید ✡︎ ۴۷ امّا سلیمان برای او خانهای بساخت ✡︎ ۴۸ و لیکن حضرت اعلی در خانههای مصنوع دستها ساکن نمیشود چنانکه نبی گفته است ✡︎ ۴۹ که خداوند میگوید آسمان کرسی من است و زمین پایانداز من چه خانهای برای من بنا میکنید و محّل آرامیدن من کجاست ✡︎ ۵۰ مگر دست من جمیع این چیزها را نیافرید ✡︎ ۵۱ ای گردنکشان که بدل و گوش نامختونید شما پیوسته با روحالقدس مقاومت میکنید چنانکه پدران شما همچنین شما ✡︎ ۵۲ کیست از انبیا که پدران شما بدو جفا نکردند و آنانی را کشتند که از آمدن آن عادلی که شما بالفعل تسلیمکنندگان و قاتلان او شدید پیش اخبار نمودند ✡︎ ۵۳ شما که بتوسّط فرشتگان شریعت را یافته آن را حفظ نکردید ✡︎ ۵۴ چون این را شنیدند دلریش شده بر وی دندانهای خود را فشردند ✡︎ ۵۵ امّا او از روحالقدس پر بوده بسوی آسمان نگریست و جلال خدا را دید و عیسی را بدست راست خدا ایستاده و گفت ✡︎ ۵۶ اینک آسمان را گشاده و پسر انسان را بدست راست خدا ایستاده میبینم ✡︎ ۵۷ آنگاه بآواز بلند فریاد برکشیدند و گوشهای خود را گرفته بیکدل بر او حمله کردند ✡︎ ۵۸ و از شهر بیرون کشیده سنگسارش کردند و شاهدان جامههای خود را نزد پایهای جوانی که سولُسْ نام داشت گذاردند ✡︎ ۵۹ و چون استیفان را سنگسار میکردند او دعا نموده گفت ای عیسی خداوند روح مرا بپذیر ✡︎ ۶۰ پس زانو زده بآواز بلند ندا در داد که خداوندا این گناه را بر اینها مگیر این را گفت و خوابید ✡︎

باب هشتم

۱ و در آن وقت جفای شدید بر کلیسای اورشلیم عارض گردید بهحدّی که همهٔ جز رسولان بنواحی یهودیّه و سامره پراکنده شدند ✡︎ ۲ و مردان صالح استیفان را دفن کرده برای وی ماتم عظیمی برپا داشتند ✡︎ ۳ امّا سوْلُس کلیسا را معذّب میساخت و خانه بخانه گشته مردان و زنان را برکشیده بزندان میافکند ✡︎ ۴ پس آنانی که متفرّق شدند بهر جائی که میرسیدند بکلام بشارت میدادند ✡︎ ۵ امّا فیلپُّس ببلدی از سامره درآمده ایشان را بمسیح موعظه مینمود ✡︎ ۶ و مردم بیکدل بسخنان فیلپُّس گوش دادند چون معجزاتی را که از او صادر میگشت میشنیدند و میدیدند ✡︎ ۷ زیرا که ارواح پلید از بسیاری که داشتند نعره زده بیرون میشدند ومفلوجان و لنگان بسیار شفا مییافتند ✡︎ ۸ و شادی عظیم در آن شهر روی نمود ✡︎ ۹ امّا مردی شمعون نام قبل از آن در آن قریه بود که جادوگری مینمود و اهل سامره را متحّیر میساخت و خود را شخصی بزرگ مینمود ✡︎ ۱۰ بهحدّی که خرد و بزرگ گوش داده میگفتند این است قوّت عظیم خدا ✡︎ ۱۱ و بدو گوش دادند از آنرو که مدّت مدیدی بود از جادوگری او متحیر میشدند ✡︎ ۱۲ لیکن چون ببشارت فیلپُّس که بملکوت خدا و نام عیسی مسیح میداد ایمان آوردند مردان و زنان تعمید یافتند ✡︎ ۱۳ و شمعون نیز خود ایمان آورد و چون تعمید یافت همواره با فیلپُّس میبود و از دیدن آیات و قوّاتعظیمه که از او ظاهر میشد در حیرت افتاد ✡︎ ۱۴ امّا رسولان که در اورشلیم بودند چون شنیدند که اهل سامره کلام خدا را پذیرفتهاند پطرس و یوحنّا را نزد ایشان فرستادند ✡︎ ۱۵ و ایشان آمده بجهت ایشان دعا کردند تا روحالقدس را بیابند ✡︎ ۱۶ زیرا که هنوز بر هیچکس از ایشان نازل نشده بود که بنام خداوند عیسی تعمید یافته بودند و بس ✡︎ ۱۷ پس دستها بر ایشان گذارده روحالقدس را یافتند ✡︎ ۱۸ امّا شمعون چون دید که محض گذاردن دستهای رسولان روحالقدس عطا میشود مبلغی پیش ایشان آورده ✡︎ ۱۹ گفت مرا نیز این قدرت دهید که بهر کس دست گذارم روحالقدس را بیابد ✡︎ ۲۰ پطرس بدو گفت زرت با تو هلاک باد چونکه پنداشتی که عطای خدا بزر حاصل میشود ✡︎ ۲۱ تو را در این امر قسمت و بهرهای نیست زیرا که دلت در حضور خدا راست نمیباشد ✡︎ ۲۲ پس از این شرارتِ خود توبه کن و از خدا درخواست کن تا شاید این فکر دلت آمرزیده شود ✡︎ ۲۳ زیرا که تو را میبینم در زَهره تلخ و قید شرارت گرفتاری ✡︎ ۲۴ شمعون در جواب گفت شما برای من بخداوند دعا کنید تا چیزی از آنچه گفتید بر من عارض نشود ✡︎ ۲۵ پس ارشاد نموده و بکلام خداوند تکلّم کرده باورشلیم برگشتند و در بسیاری از بُلدان اهل سامره بشارت دادند ✡︎ ۲۶ امّا فرشته خداوند بفیلپُّس خطاب کرده گفت برخیز و بجانب جنوب براهی که از اورشلیم بسوی غَزَه میرود که صحراستروانه شو ✡︎ ۲۷ پس برخاسته روانه شد که ناگاه شخصی حبشی که خواجهسرا و مقتدر نزد کَنْداکِه ملکه حبش و بر تمام خزانه او مختار بود باورشلیم بجهت عبادت آمده بود ✡︎ ۲۸ و در مراجعت بر ارابهٔ خود نشسته صحیفه اِشَعیای نبی را مطالعه میکند ✡︎ ۲۹ آنگاه روح بفیلپُّس گفت پیش برو و با آن ارابه همراه باش ✡︎ ۳۰ فیلپُّس پیش دویده شنید که اشعیای نبی را مطالعه میکند گفت آیا میفهمی آنچه را میخوانی ✡︎ ۳۱ گفت چگونه میتوانم مگر آنکه کسی مرا هدایت کند و از فیلپُّس خواهش نمود که سوار شده با او بنشیند ✡︎ ۳۲ و فقرهای از کتاب که میخواند این بود که مثل گوسفندی که بمذبح برند و چون برّهای خاموش نزد پشمبرنده خود همچنین دهان خود را نمیگشاید ✡︎ ۳۳ در فروتنی او انصاف از او منقطع شد و نسبِ او را کِه میتواند تقریر کرد زیرا که حیات او از زمین برداشته میشود ✡︎ ۳۴ پس خواجهسرا بفیلپُّس ملتفت شده گفت از تو سؤال میکنم که نبی این را دربارهٔ کِه میگوید دربارهٔ خود یا دربارهٔ کسی دیگر ✡︎ ۳۵ آنگاه فیلپُّس زبان خود را گشود و از آن نوشته شروع کرده وی را بعیسی بشارت داد ✡︎ ۳۶ و چون در عرض راه بآبی رسیدند خواجه گفت اینک آب است از تعمید یافتنم چه چیز مانع میباشد ✡︎ ۳۷ فیلپس گفت هر گاه بتمام دل ایمان آوردی جایز است او در جواب گفت ایمان آوردم که عیسی مسیح پسر خداست ✡︎ ۳۸ پس حکم کرد تا ارابه را نگاه دارند و فیلپُّس با خواجهسرا هر دو بآب فرود شدند پس او را تعمید داد ✡︎ ۳۹ و چون از آب بالا آمدندروح خداوند فیلپُّس را برداشته خواجهسرا دیگر او را نیافت زیرا که راه خود را بخوشی پیش گرفت ✡︎ ۴۰ امّا فیلپُّس در اشدود پیدا شد و در همهٔ شهرها گشته بشارت میداد تا بقیصریّه رسید ✡︎

باب نهم

۱ امّا سولس هنوز تهدید و قتل بر شاگردانخداوند همی دمید و نزد رئیس کَهَنَه آمد ✡︎ ۲ و از او نامهها خواست بسوی کنایسی که در دمشق بود تا اگر کسی را از اهل طریقت خواه مرد و خواه زن بیابد ایشان را بند برنهاده باورشلیم بیاورد ✡︎ ۳ و در اثنای راه چون نزدیک بدمشق رسید ناگاه نوری از آسمان دور او درخشید ✡︎ ۴ و بزمین افتاده آوازی شنید که بدو گفت ای شاؤل شاؤل برای چه بر من جفا میکنی ✡︎ ۵ گفت خداوندا تو کیستی خداوند گفت من آن عیسی هستم که تو بدو جفا میکنی ✡︎ ۶ لیکن برخاسته بشهر برو که آنجا بتو گفته میشود چه باید کرد ✡︎ ۷ امّا آنانی که همسفر او بودند خاموش ایستادند چونکه آن صدا را شنیدند لیکن هیچکس را ندیدند ✡︎ ۸ پس سولس از زمین برخاسته چون چشمان خود را گشود هیچکس را ندید و دستش را گرفته او را بدمشق بردند ✡︎ ۹ و سه روز نابینا بوده چیزی نخورد و نیاشامید ✡︎ ۱۰ و در دمشق شاگردی حنانِیا نام بود که خداوند در رؤیا بدو گفت ای حنّانیا عرض کرد خداوندا لبّیک ✡︎ ۱۱ خداوند وی را گفت برخیز و بکوچهای که آن را راست مینامند بشتاب و در خانهٔ یهودا سولس نامِ طرسوسی را طلب کن زیرا که اینک دعا میکند ✡︎ ۱۲ و شخصی حنّانیا نام را در خواب دیده است که آمده بر او دست گذارد تا بینا گردد ✡︎ ۱۳ حنّانیا جواب داد که ای خداوند دربارهٔ این شخص از بسیاری شنیدهام که بمقدّسین تو در اورشلیم چه مشقّتها رسانید ✡︎ ۱۴ و در اینجا نیز از رؤسای کَهَنَه قدرت دارد که هر که نام تو را بخواند او را حبس کند ✡︎ ۱۵ خداوند وی را گفت برو زیرا که او ظرف برگزیده من است تا نام مرا پیش امّتها و سلاطین و بنی اسرائیل ببرد ✡︎ ۱۶ زیرا که من او را نشان خواهم داد که چقدر زحمتها برای نام من باید بکشد ✡︎ ۱۷ پس حنّانیا رفته بدان خانه درآمد و دستها بر وی گذارده گفت ای برادر شاؤل خداوند یعنی عیسی که در راهی که میآمدی بر تو ظاهر گشت مرا فرستاد تا بینائی بیابی و از روحالقدس پر شوی ✡︎ ۱۸ در ساعت از چشمان او چیزی مثل فلس افتاده بینائی یافت و برخاسته تعمید گرفت ✡︎ ۱۹ و غذا خورده قوّت گرفت و روزی چند با شاگردان در دمشق توقّف نمود ✡︎ ۲۰ و بیدرنگ در کنایس بعیسی موعظه مینمود که او پسر خداست ✡︎ ۲۱ و آنانی که شنیدند تعجّب نموده گفتند مگر این آن کسی نیست که خوانندگان این اسم را در اورشلیم پریشان مینمود و در اینجا محضِ این آمده است تا ایشان را بند نهاده نزد رؤسای کَهَنَه برد ✡︎ ۲۲ امّا سولس بیشتر تقویت یافته یهودیانِ ساکن دمشق را مجاب مینمود و مبرهن میساخت که همین است مسیح ✡︎ ۲۳ امّا بعد از مرور ایام چند یهودیانْ شورا نمودند تا او را بکشند ✡︎ ۲۴ ولی سولس از شورای ایشان مطلّع شد و شبانهروز بدروازهها پاسبانی مینمودند تا او را بکشند ✡︎ ۲۵ پس شاگردان او را در شب در زنبیلی گذارده از دیوار شهر پایین کردند ✡︎ ۲۶ و چون سولس باورشلیم رسید خواست بشاگردان ملحق شود لیکن همهٔ از او بترسیدند زیرا باور نکردند که از شاگردان است ✡︎ ۲۷ امّا بَرنابا او را گرفته بنزد رسولان برد و برای ایشان حکایت کرد که چگونه خداوند را در راه دیده و بدو تکلّم کرده و چطور در دمشق بنام عیسی بدلیری موعظه مینمود ✡︎ ۲۸ و در اورشلیم با ایشان آمد و رفت میکرد و بنام خداوند عیسی بدلیری موعظه مینمود ✡︎ ۲۹ و با هلینستیان گفتگو و مباحثه میکرد امّا درصدد کشتن او برآمدند ✡︎ ۳۰ چون برادران مطّلع شدند او را بقیصریّه بردند و از آنجا بطَرسُوس روانه نمودند ✡︎ ۳۱ آنگاه کلیسا در تمامی یهودیّه و جلیل و سامره آرامی یافتند و بنا میشدند و در ترس خداوند و بتسلّی روحالقدس رفتار کرده همی افزودند ✡︎ ۳۲ امّا پطرس در همهٔ نواحی گشته نزد مقدّسین ساکن لُدَّه نیز فرود آمد ✡︎ ۳۳ و در آنجا شخصی اینیاس نام یافت که مدّت هشت سال از مرض فالج بر تخت خوابیده بود ✡︎ ۳۴ پطرس وی را گفت ای اینیاس عیسی مسیح تو را شفا میدهد برخیز و بستر خود را برچین که او در ساعت برخاست ✡︎ ۳۵ و جمیع سَکَنه لُدَّه و سارون او را دیده بسوی خداوند بازگشت کردند ✡︎ ۳۶ و در یافا تلمیذهای طابیتا نام بود که معنی آن غزال است وی از اعمال صالحه و صدقاتی که میکرد پر بود ✡︎ ۳۷ از قضا در آن ایّام او بیمار شده بمرد و او را غسل داده در بالاخانهای گذاردند ✡︎ ۳۸ و چونکه لُدَّه نزدیک بیافا بود و شاگردان شنیدند که پطرس در آنجا است دو نفر نزد او فرستاده خواهش کردند که در آمدن نزد ما درنگ نکنی ✡︎ ۳۹ آنگاه پطرس برخاسته با ایشان آمد و چون رسید او را بدان بالاخانه بردند و همهٔ بیوهزنان گریهکنان حاضر بودند و پیراهنها و جامههائی که غزال وقتی که با ایشان بود دوخته بود بوی نشان میدادند ✡︎ ۴۰ امّا پطرس همهٔ را بیرون کرده زانو زد و دعا کرده بسوی بدن توجه کرد و گفت ای طابیتا برخیز که در ساعت چشمان خود را باز کرد و پطرس را دیده بنشست ✡︎ ۴۱ پس دست او را گرفته برخیزانیدش و مقدّسان و بیوهزنان را خوانده او را بدیشان زنده سپرد ✡︎ ۴۲ چون این مقدّمه در تمامی یافا شهرت یافت بسیاری بخداوند ایمان آوردند ✡︎ ۴۳ و در یافا نزد دبّاغی شمعون نام روزی چند توقّف نمود ✡︎

باب دهم

۱ و در قیصریّه مردی کرنیلیوس نام بودیوزباشی فوجی که بایطالیانی مشهور است ✡︎ ۲ و او با تمامی اهل بیتش متقی و خداترس بود که صدقه بسیار بقوم میداد و پیوسته نزد خدا دعا میکرد ✡︎ ۳ روزی نزدیک ساعت نهم فرشته خدا را در عالم رؤیا آشکارا دید که نزد او آمده گفت ای کرنیلیوس ✡︎ ۴ آنگاه او بر وی نیک نگریسته و ترسان گشته گفت چیست ای خداوند بوی گفت دعاها و صدقات توبجهت یادگاری بنزد خدا برآمد ✡︎ ۵ اکنون کسانی بیافا بفرست و شمعونِ ملقّب بپطرس را طلب کن ✡︎ ۶ که نزد دباغّی شمعون نام که خانهاش بکناره دریا است مهمان است او بتو خواهد گفت که تو را چه باید کرد ✡︎ ۷ و چون فرشتهای که بوی سخن میگفت غایب شد دو نفر از نوکران خود و یک سپاهی متّقی از ملازمان خاصّ خویشتن را خوانده ✡︎ ۸ تمامی ماجرا را بدیشان باز گفته ایشان را بیافا فرستاد ✡︎ ۹ روز دیگر چون از سفر نزدیک بشهر میرسیدند قریب بساعت ششم پطرس ببام خانه برآمد تا دعا کند ✡︎ ۱۰ و واقع شد که گرسنه شده خواست چیزی بخورد امّا چون برای او حاضر میکردند بیخودی او را رخ نمود ✡︎ ۱۱ پس آسمان را گشاده دید و ظرفی را چون چادری بزرگ بچهار گوشه بسته بسوی زمین آویخته بر او نازل میشود ✡︎ ۱۲ که در آن هر قسمی از دوابّ و وحوش و حشرات زمین و مرغان هوا بودند ✡︎ ۱۳ و خطابی بوی رسید که ای پطرس برخاسته ذبح کن و بخور ✡︎ ۱۴ پطرس گفت حاشا خداوندا زیرا چیزی ناپاک یا حرام هرگز نخوردهام ✡︎ ۱۵ بار دیگر خطاب بوی رسید که آنچه را خدا پاک کرده است تو حرام مخوان ✡︎ ۱۶ و این سه مرتبه واقع شد که در ساعت آن ظرف بآسمان بالا برده شد ✡︎ ۱۷ و چون پطرس در خود بسیار متحّیر بود که این رؤیائی که دید چه باشد ناگاه فرستادگان کرنیلیوس خانهٔ شمعون را تفحّص کرده بر درگاه رسیدند ✡︎ ۱۸ و ندا کرده میپرسیدند که شمعون معروف بپطرس در اینجا منزل دارد ✡︎ ۱۹ و چون پطرس در رؤیا تفکّر میکرد روح وی را گفت اینک سه مرد تو را میطلبند ✡︎ ۲۰ پسبرخاسته پایین شو و همراه ایشان برو و هیچ شکّ مبر زیرا که من ایشان را فرستادم ✡︎ ۲۱ پس پطرس نزد آنانی که کرنیلیوس نزد وی فرستاده بود پایین آمده گفت اینک منم آن کس که میطلبید سبب آمدن شما چیست ✡︎ ۲۲ گفتند کرنیلیوسِ یوزباشی مردِ صالح و خداترس و نزد تمامی طایفه یهود نیکنام از فرشته مقدّس الهام یافت که تو را بخانهٔ خود بطلبد و سخنان از تو بشنود ✡︎ ۲۳ پس ایشان را بخانه برده مهمانی نمود و فردای آن روز پطرس برخاسته همراه ایشان روانه شد و چند نفر از برادران یافا همراه او رفتند ✡︎ ۲۴ روز دیگر وارد قیصریّه شدند و کرنیلیوس خویشان و دوستان خاصّ خود را خوانده انتظار ایشان میکشید ✡︎ ۲۵ چون پطرس داخل شد کرنیلیوس او را استقبال کرده بر پایهایش افتاده پرستش کرد ✡︎ ۲۶ امّا پطرس او را برخیزانیده گفت برخیز من خود نیز انسان هستم ✡︎ ۲۷ و با او گفتگوکنان بخانه درآمده جمعی کثیر یافت ✡︎ ۲۸ پس بدیشان گفت شما مطّلع هستید که مرد یهودی را با شخص اجنبی معاشرت کردن یا نزد او آمدن حرام است لیکن خدا مرا تعلیم داد که هیچکس را حرام یا نجس نخوانم ✡︎ ۲۹ از این جهت بمجرّد خواهش شما بیتأمّل آمدم و الحال میپرسم که از برای چه مرا خواستهاید ✡︎ ۳۰ کرنیلیوس گفت چهار روز قبل از این تا این ساعت روزهدار میبودم و در ساعت نهم در خانهٔ خود دعا میکردم که ناگاه شخصی با لباس نورانی پیش من بایستاد ✡︎ ۳۱ و گفت ای کرنیلیوس دعای تو مستجاب شد و صدقات تو در حضور خدا یادآور گردید ✡︎ ۳۲ پس بیافا بفرست وشمعونِ معروف بپطرس را طلب نما که در خانهٔ شمعون دبّاغ بکناره دریا مهمان است او چون بیاید با تو سخن خواهد راند ✡︎ ۳۳ پس بیتأمّل نزد تو فرستادم و تو نیکو کردی که آمدی الحال همهٔ در حضور خدا حاضریم تا آنچه خدا بتو فرموده است بشنویم ✡︎ ۳۴ پطرس زبان را گشوده گفت فیالحقیقت یافتهام که خدا را نظر بظاهر نیست ✡︎ ۳۵ بلکه از هر امّتی هر که از او ترسد و عمل نیکو کند نزد او مقبول گردد ✡︎ ۳۶ کلامی را که نزد بنی اسرائیل فرستاد چونکه بوساطت عیسی مسیح که خداوندِ همهٔ است بسلامتی بشارت میداد ✡︎ ۳۷ آن سخن را شما میدانید که شروع آن از جلیل بود و در تمامی یهودیّه منتشر شد بعد از آن تعمیدی که یحیی بدان موعظه مینمود ✡︎ ۳۸ یعنی عیسی ناصری را که خدا او را چگونه بروحالقدس و قوّت مسح نمود که او سیر کرده اعمال نیکو بجا میآورد و همهٔ مقهورین ابلیس را شفا میبخشید زیرا خدا با وی میبود ✡︎ ۳۹ و ما شاهد هستیم بر جمیع کارهائی که او در مرزوبوم یهود و در اورشلیم کرد که او را نیز بر صلیب کِشیده کُشتند ✡︎ ۴۰ همان کس را خدا در روز سوم برخیزانیده ظاهر ساخت ✡︎ ۴۱ لیکن نه بر تمامی قوم بلکه بر شهودی که خدا پیش برگزیده بود یعنی مایانی که بعد از برخاستن او از مردگان با او خورده و آشامیدهایم ✡︎ ۴۲ و ما را مأمور فرمود که بقوم موعظه و شهادت دهیم بدین که خدا او را مقرّر فرمود تا داور زندگان و مردگان باشد ✡︎ ۴۳ و جمیع انبیا بر او شهادت میدهند که هر که بوی ایمان آوَرَد باسم او آمرزش گناهان را خواهدیافت ✡︎ ۴۴ این سخنان هنوز بر زبان پطرس بود که روحالقدس بر همهٔ آنانی که کلام را شنیدند نازل شد ✡︎ ۴۵ و مؤمنان از اهل ختنه که همراه پطرس آمده بودند در حیرت افتادند از آنکه بر امّتها نیز عطای روحالقدس افاضه شد ✡︎ ۴۶ زیرا که ایشان را شنیدند که بزبانها متکلّم شده خدا را تمجید میکردند ✡︎ ۴۷ آنگاه پطرس گفت آیا کسی میتواند آب را منع کند برای تعمید دادن اینانی که روحالقدس را چون ما نیز یافتهاند ✡︎ ۴۸ پس فرمود تا ایشان را بنام عیسی مسیح تعمید دهند آنگاه از او خواهش نمودند که روزی چند توقّف نماید ✡︎

باب یازدهم

۱ پس رسولان و برادرانی که در یهودیّهبودند شنیدند که امّتها نیز کلام خدا را پذیرفتهاند ✡︎ ۲ و چون پطرس باورشلیم آمد اهل ختنه با وی معارضه کرده ✡︎ ۳ گفتند که با مردم نامختون برآمده با ایشان غذا خوردی ✡︎ ۴ پطرس از اوّل مفصّلاً بدیشان بیان کرده گفت ✡︎ ۵ من در شهر یافا دعا میکردم که ناگاه در عالم رؤیا ظرفی را دیدم که نازل میشود مثل چادری بزرگ بچهار گوشه از آسمان آویخته که بر من میرسد ✡︎ ۶ چون بر آن نیک نگریسته تأمّل کردم دَوابّ زمین و وحوش و حشرات و مرغان هوا را دیدم ✡︎ ۷ و آوازی را شنیدم که بمن میگوید ای پطرس برخاسته ذبح کن و بخور ✡︎ ۸ گفتم حاشا خداوندا زیرا هرگز چیزی حرام یا ناپاک بدهانم نرفته است ✡︎ ۹ بار دیگر خطاب ازآسمان در رسید که آنچه خدا پاک نموده تو حرام مخوان ✡︎ ۱۰ این سه کَرَّت واقع شد که همهٔ باز بسوی آسمان بالا برده شد ✡︎ ۱۱ و اینک در همان ساعت سه مرد از قیصریّه نزد من فرستاده شده بخانهای که در آن بودم رسیدند ✡︎ ۱۲ و روح مرا گفت که با ایشان بدون شکّ برو و این شش برادر نیز همراه من آمدند تا بخانهٔ آن شخص داخل شدیم ✡︎ ۱۳ و ما را آگاهانید که چطور فرشتهای را در خانهٔ خود دید که ایستاده بوی گفت کسان بیافا بفرست و شمعونِ معروف بپطرس را بطلب ✡︎ ۱۴ که با تو سخنانی خواهد گفت که بدانها تو و تمامی اهل خانهٔ تو نجات خواهید یافت ✡︎ ۱۵ و چون شروع بسخن گفتن میکردم روحالقدس بر ایشان نازل شد همچنانکه نخست بر ما ✡︎ ۱۶ آنگاه بخاطر آوردم سخن خداوند را که گفت یحیی بآب تعمید داد لیکن شما بروحالقدس تعمید خواهید یافت ✡︎ ۱۷ پس چون خدا همان عطا را بدیشان بخشید چنانکه بما محض ایمان آوردن بعیسی مسیحِ خداوند پس من که باشم که بتوانم خدا را ممانعت نمایم ✡︎ ۱۸ چون این را شنیدند ساکت شدند و خدا را تمجیدکنان گفتند فیالحقیقت خدا بامّتها نیز توبه حیاتبخش را عطا کرده است ✡︎ ۱۹ و امّا آنانی که بهسبب اذّیتی که در مقدمه استیفان برپا شد متفرّق شدند تا فینیقیا و قپرس و اَنطاکیّه میگشتند و بهیچکس بغیر از یهود و بس کلام را نگفتند ✡︎ ۲۰ لیکن بعضی از ایشان که ازاهل قپرس و قیروان بودند چون باَنطاکیّه رسیدند با یونانیان نیز تکلّم کردند و بخداوند عیسی بشارت میدادند ✡︎ ۲۱ و دست خداوند با ایشان میبود و جمعی کثیر ایمان آورده بسوی خداوند بازگشت کردند ✡︎ ۲۲ امّا چون خبر ایشان بسمع کلیسای اورشلیم رسید بَرنابا را باَنطاکیّه فرستادند ✡︎ ۲۳ و چون رسید و فیض خدا را دید شادخاطر شده همهٔ را نصیحت نمود که از تصمیم قلب بخداوند بپیوندند ✡︎ ۲۴ زیرا که مردی صالح و پر از روحالقدس و ایمان بود و گروهی بسیار بخداوند ایمان آوردند ✡︎ ۲۵ و برنابا بطرسوس برای طلب سَولُس رفت و چون او را یافت باَنطاکیّه آورد ✡︎ ۲۶ و ایشان سالی تمام در کلیسا جمع میشدند و خلقی بسیار را تعلیم میدادند و شاگردان نخست در انطاکیه بمسیحی مسمّیٰ شدند ✡︎ ۲۷ و در آن ایّام انبیائی چند از اورشلیم باَنطاکیّه آمدند ✡︎ ۲۸ که یکی از ایشان اغابوس نام برخاسته بروح اشاره کرد که قحطی شدید در تمامی ربع مسکون خواهد شد و آن در ایام کَلُودیُوسِ قیصر پدید آمد ✡︎ ۲۹ و شاگردان مصمّم آن شدند که هر یک برحسب مقدور خود اعانتی برای برادرانِ ساکنِ یهودیه بفرستند ✡︎ ۳۰ پس چنین کردند و آن را بدست بَرنابا و سولس نزد کشیشان روانه نمودند ✡︎

باب دوازدهم

۱ و در آن زمان هیرودیسِ پادشاه دستتطاول بر بعضی از کلیسا دراز کرد ✡︎ ۲ و یعقوب برادر یوحنّا را بشمشیر کشت ✡︎ ۳ و چون دید که یهود را پسند افتاد بر آن افزوده پطرس را نیز گرفتار کرد و ایّام فطیر بود ✡︎ ۴ پس او را گرفته در زندان انداخت و بچهار دسته رباعی سپاهیان سپرد که او را نگاهبانی کنند و اراده داشت که بعد از فِصَح او را برای قوم بیرون آوَرَد ✡︎ ۵ پس پطرس را در زندان نگاه میداشتند امّا کلیسا بجهت او نزد خدا پیوسته دعا میکردند ✡︎ ۶ و در شبی که هیرودیس قصد بیرون آوردن وی داشت پطرس بدو زنجیر بسته در میان دو سپاهی خفته بود و کشیکچیان نزد در زندان را نگاهبانی میکردند ✡︎ ۷ ناگاه فرشته خداوند نزد وی حاضر شد و روشنی در آن خانه درخشید پس بپهلوی پطرس زده او را بیدار نمود و گفت بزودی برخیز که در ساعت زنجیرها از دستش فرو ریخت ✡︎ ۸ و فرشته وی را گفت کمر خود را ببند و نعلین برپا کن پس چنین کرد و بوی گفت ردای خود را بپوش و از عقب من بیا ✡︎ ۹ پس بیرون شده از عقب او روانه گردید و ندانست که آنچه از فرشته روی نمود حقیقی است بلکه گمان برد که خواب میبیند ✡︎ ۱۰ پس از قراولان اوّل و دوّم گذشته بدروازه آهنی که بسوی شهر میرود رسیدند و آن خود بخود پیش روی ایشان باز شد و از آن بیرون رفته تا آخر یک کوچه برفتند که در ساعت فرشته از او غایب شد ✡︎ ۱۱ آنگاه پطرس بخود آمده گفت اکنون بتحقیق دانستم که خداوند فرشته خود را فرستاده مرا از دست هیرودیس و از تمامی انتظار قوم یهود رهانید ✡︎ ۱۲ چون این را دریافت بخانهٔ مریم مادر یوحنّای ملقّب بمرقس آمد و در آنجا بسیاریجمع شده دعا میکردند ✡︎ ۱۳ چون او درِ خانه را کوبید کنیزی رودا نام آمد تا بفهمد ✡︎ ۱۴ چون آواز پطرس را شناخت از خوشی در را باز نکرده باندرون شتافته خبر داد که پطرس بدرگاه ایستاده است ✡︎ ۱۵ وی را گفتند دیوانهای و چون تأکید کرد که چنین است گفتند که فرشته او باشد ✡︎ ۱۶ امّا پطرس پیوسته در را میکوبید پس در را گشوده او را دیدند و در حیرت افتادند ✡︎ ۱۷ امّا او بدست خود بسوی ایشان اشاره کرد که خاموش باشند و بیان نمود که چگونه خدا او را از زندان خلاصی داد و گفت یعقوب و سایر برادران را از این امور مطّلع سازید پس بیرون شده بجای دیگر رفت ✡︎ ۱۸ و چون روز شد اضطرابی عظیم در سپاهیان افتاد که پطرس را چه شد ✡︎ ۱۹ و هیرودیس چون او را طلبیده نیافت کشیکچیان را بازخواست نموده فرمود تا ایشان را بقتل رسانند و خود از یهودیه بقیصریّه کوچ کرده در آنجا اقامت نمود ✡︎ ۲۰ امّا هیرودیس با اهل صور و صیدون خشمناک شد پس ایشان بیکدل نزد او حاضر شدند و بلاسْتُس ناظر خوابگاه پادشاه را با خود متحّد ساخته طلب مصالحه کردند زیرا که دیارِ ایشان از مُلک پادشاه معیشت مییافت ✡︎ ۲۱ و در روزی معیّن هیرودیس لباس ملوکانه در بر کرد و بر مسند حکومت نشسته ایشان را خطاب میکرد ✡︎ ۲۲ و خلق ندا میکردند که آواز خداست نه آواز انسان ✡︎ ۲۳ که در ساعت فرشته خداوند او را زد زیرا که خدا را تمجید ننمود و کِرم او را خورد که بمرد ✡︎ ۲۴ امّا کلام خدا نمّو کرده ترقّی یافت ✡︎ ۲۵ وبرنابا و سولس چون آن خدمت را بانجام رسانیدند از اورشلیم مراجعت کردند و یوحنّای ملقّب بمرقس را همراه خود بردند ✡︎

باب سیزدهم

۱ و در کلیسائی که در اَنطاکیّه بود انبیا و معلّم چند بودند برنابا و شمعونِ ملقّب بنیجر و لوکیوسِ قیروانی و مَناحمِ برادر رضاعی هیرودیسِ تیترارخ و سولس ✡︎ ۲ چون ایشان در عبادت خدا و روزه مشغول میبودند روحالقدس گفت بَرنابا و سولس را برای من جدا سازید از بهر آن عمل که ایشان را برای آن خواندهام ✡︎ ۳ آنگاه روزه گرفته و دعا کرده و دستها بر ایشان گذارده روانه نمودند ✡︎ ۴ پس ایشان از جانب روحالقدس فرستاده شده بسلوکیّه رفتند و از آنجا از راه دریا بقِپْرُس آمدند ✡︎ ۵ و وارد سَلامیس شده در کنایس یهود بکلام خدا موعظه کردند و یوحنّا ملازم ایشان بود ✡︎ ۶ و چون در تمامی جزیره تا بپافُس گشتند در آنجا شخص یهودی را که جادوگر و نبی کاذب بود یافتند که نام او بارْیشُوع بود ✡︎ ۷ او رفیق سَرْجیوُس پولُس والی بود که مردی فهیم بود همان بَرنابا و سَولُس را طلب نموده خواست کلام خدا را بشنود ✡︎ ۸ امّا عَلیما یعنی آن جادوگر زیرا ترجمهٔ اسمش همچنین میباشد ایشان را مخالفت نموده خواست والی را از ایمان برگرداند ✡︎ ۹ ولی سولس که پولُس باشد پر از روحالقدس شده بر او نیک نگریسته ✡︎ ۱۰ گفتای پر از هر نوع مکر و خباثت ای فرزند ابلیس و دشمن هر راستی باز نمیایستی از منحرف ساختن طُرُق راستِ خداوند ✡︎ ۱۱ الحال دست خداوند بر توست و کور شده آفتاب را تا مدتّی نخواهی دید که در همان ساعت غَشاوهٔ و تاریکی او را فرو گرفت و دور زده راهنمائی طلب میکرد ✡︎ ۱۲ پس والی چون آن ماجرا را دید از تعلیم خداوند متحّیر شده ایمان آورد ✡︎ ۱۳ آنگاه پولُس و رفقایش از پافس بکشتی سوار شده بپِرْجه پَمْفِلیّه آمدند امّا یوحنّا از ایشان جدا شده باورشلیم برگشت ✡︎ ۱۴ و ایشان از پِرْجه عبور نموده بانطاکیّه پیسیدیّه آمدند و در روز سَبَّت بکنیسه درآمده بنشستند ✡︎ ۱۵ و بعد از تلاوت تورات و صُحُف انبیا رؤسای کنیسه نزد ایشان فرستاده گفتند ای برادرانِ عزیز اگر کلامی نصیحتآمیز برای قوم دارید بگویید ✡︎ ۱۶ پس پولُس برپا ایستاده بدست خود اشاره کرده گفت ای مردان اسرائیلی و خداترسان گوش دهید ✡︎ ۱۷ خدای این قوم اسرائیل پدران ما را برگزیده قوم را در غربت ایشان در زمین مصر سرافراز نمود و ایشان را ببازوی بلند از آنجا بیرون آورد ✡︎ ۱۸ و قریب بچهل سال در بیابان متحمّل حرکات ایشان میبود ✡︎ ۱۹ و هفت طایفه را در زمین کنعان هلاککرده زمین آنها را میراث ایشان ساخت تا قریب چهار صد و پنجاه سال ✡︎ ۲۰ و بعد از آن بدیشان داوران داد تا زمان سموئیل نبی ✡︎ ۲۱ و از آن وقت پادشاهی خواستند و خدا شاؤل بن قیس را از سبط بنیامین تا چهل سال بایشان داد ✡︎ ۲۲ پس او را از میان برداشته داود را برانگیخت تا پادشاه ایشان شود و در حقّ او شهادت داد که داود بن یَسّی را مرغوب دل خود یافتهام که بتمامی ارادهٔ من عمل خواهد کرد ✡︎ ۲۳ و از ذریّت او خدا برحسب وعده برای اسرائیل نجاتدهندهای یعنی عیسی را آورد ✡︎ ۲۴ چون یحیی پیش از آمدن او تمام قوم اسرائیل را بتعمید توبه موعظه نموده بود ✡︎ ۲۵ پس چون یحیی دورهٔ خود را بپایان برد گفت مرا کِه میپندارید من او نیستم لکن اینک بعد از من کسی میآید که لایق گشادن نعلین او نیام ✡︎ ۲۶ ای برادران عزیز و ابنای آل ابراهیم و هرکه از شما خداترس باشد مر شما را کلام این نجات فرستاده شد ✡︎ ۲۷ زیرا سَکَنَه اورشلیم و رؤسای ایشان چونکه نه او را شناختند و نه آوازهای انبیا را که هر سَبَّت خوانده میشود بر وی فتوی دادند و آنها را باتمام رسانیدند ✡︎ ۲۸ و هر چند هیچ علّت قتل در وی نیافتند از پیلاطس خواهش کردند که او کشته شود ✡︎ ۲۹ پس چون آنچه را که دربارهٔ وی نوشته شده بود تمام کردند او را از صلیب پایین آورده بقبر سپردند ✡︎ ۳۰ لکن خدا او را از مردگان برخیزانید ✡︎ ۳۱ و او روزهایبسیار ظاهر شد بر آنانی که همراه او از جلیل باورشلیم آمده بودند که الحال نزد قوم شهود او میباشند ✡︎ ۳۲ پس ما بشما بشارت میدهیم بدان وعدهای که بپدران ما داده شد ✡︎ ۳۳ که خدا آن را بما که فرزندان ایشان میباشیم وفا کرد وقتی که عیسی را برانگیخت چنانکه در زبور دوّم مکتوب است که تو پسر من هستی من امروز تو را تولید نمودم ✡︎ ۳۴ و در آنکه او را از مردگان برخیزانید تا دیگر هرگز راجع بفساد نشود چنین گفت که ببرکات قدّوس و امین داود برای شما وفا خواهم کرد ✡︎ ۳۵ بنابراین در جائی دیگر نیز میگوید تو قدّوس خود را نخواهی گذاشت که فساد را بیند ✡︎ ۳۶ زیرا که داود چونکه در زمان خود ارادهٔ خدا را خدمت کرده بود بخُفت و بپدران خود ملحق شده فساد را دید ✡︎ ۳۷ لیکن آن کس که خدا او را برانگیخت فساد را ندید ✡︎ ۳۸ پس ای برادران عزیز شما را معلوم باد که بوساطت او بشما از آمرزش گناهان اعلام میشود ✡︎ ۳۹ و بوسیله او هر که ایمان آورد عادل شمرده میشود از هر چیزی که بشریعت موسی نتوانستید عادل شمرده شوید ✡︎ ۴۰ پس احتیاط کنید مبادا آنچه در صحف انبیا مکتوب است بر شما واقع شود ✡︎ ۴۱ که ای حقیرشمارندگان ملاحظه کنید و تعجّب نمایید و هلاک شوید زیرا که من عملی را در ایّام شما پدید آرم عملی که هر چند کسی شما را از آن اعلام نماید تصدیق نخواهید کرد ✡︎ ۴۲ پس چون از کنیسه بیرون میرفتند خواهش نمودند که در سَبَّت آینده هم این سخنان را بدیشان بازگویند ✡︎ ۴۳ و چون اهل کنیسه متفرّق شدند بسیاری از یهودیان و جدیدانِ خداپرست از عقب پولُس و بَرنابا افتادند و آن دو نفر بایشان سخن گفته ترغیب مینمودند که بفیض خدا ثابت باشید ✡︎ ۴۴ امّا در سَبَّت دیگر قریب بتمامی شهر فراهم شدند تا کلام خدا را بشنوند ✡︎ ۴۵ ولی چون یهود ازدحام خلق را دیدند از حسد پر گشتند و کفر گفته با سخنان پولُس مخالفت کردند ✡︎ ۴۶ آنگاه پولُس و برنابا دلیر شده گفتند واجب بود کلام خدا نخست بشما القا شود لیکن چون آن را ردّ کردید و خود را ناشایستهٔ حیات جاودانی شمردید همانا بسوی امّتها توجّه نماییم ✡︎ ۴۷ زیرا خداوند بما چنین امر فرمود که تو را نور امّتها ساختم تا الی اقصای زمین منشأ نجات باشی ✡︎ ۴۸ چون امّتها این را شنیدند شادخاطر شده کلام خداوند را تمجید نمودند و آنانی که برای حیات جاودانی مقرّر بودند ایمان آوردند ✡︎ ۴۹ و کلام خدا در تمامِ آن نواحی منتشر گشت ✡︎ ۵۰ امّا یهودیانْ چند زن دیندار و متشخّص و اکابر شهر را بشورانیدند و ایشان را بزحمت رسانیدن بر پولُس و بَرنابا تحریض نموده ایشان را از حدود خود بیرون کردند ✡︎ ۵۱ و ایشان خاک پایهای خود را بر ایشان افشانده بایقونیه آمدند ✡︎

۵۲ و شاگردان پر از خوشی و روحالقدس گردیدند ✡︎

باب چهاردهم

۱ امّا در ایقونیه ایشان با هم بکنیسه یهود در آمده بنوعی سخن گفتند که جمعی کثیر از یهود و یونانیان ایمان آوردند ✡︎ ۲ لیکن یهودیان بیایمان دلهای امّتها را اغوا نمودند و با برادران بداندیش ساختند ✡︎ ۳ پس مدّت مدیدی توقف نموده بنام خداوندی که بکلامِ فیضِ خود شهادت میداد بدلیری سخن میگفتند و او آیات و معجزات عطا میکرد که از دست ایشان ظاهر شود ✡︎ ۴ و مردم شهر دو فرقه شدند گروهی همداستان یهود و جمعی با رسولان بودند ✡︎ ۵ و چون امّتها و یهود با رؤسای خود بر ایشان هجوم میآوردند تا ایشان را افتضاح نموده سنگسار کنند ✡︎ ۶ آگاهی یافته بسوی لِسْتره و دِرْبه شهرهای لیکاؤنیه و دیار آن نواحی فرار کردند ✡︎ ۷ و در آنجا بشارت میدادند ✡︎ ۸ و در لِستره مردی نشسته بود که پایهایش بیحرکت بود و از شکمِ مادر لنگ متولّد شده هرگز راه نرفته بود ✡︎ ۹ چون او سخن پولُس را میشنید او بر وی نیک نگریسته دید که ایمان شفا یافتن را دارد ✡︎ ۱۰ پس بآواز بلند بدو گفت بر پایهای خود راست بایست که در ساعت برجسته خرامان گردید ✡︎ ۱۱ امّا خلق چون این عمل پولُس را دیدند صدای خود را بزبان لیکاؤنیه بلند کرده گفتند خدایان بصورت انسان نزد ما نازل شدهاند ✡︎ ۱۲ پس برنابا را مشتری و پولُس را عطارد خواندند زیرا که او درسخن گفتن مقدّم بود ✡︎ ۱۳ پس کاهن مشتری که پیش شهر ایشان بود گاوان و تاجها با گروههائی از خلق بدروازهها آورده خواست که قربانی گذراند ✡︎ ۱۴ امّا چون آن دو رسول یعنی برنابا و پولُس شنیدند جامههای خود را دریده در میان مردم افتادند و ندا کرده ✡︎ ۱۵ گفتند ای مردمان چرا چنین میکنید ما نیز انسان و صاحبان علّتها مانند شما هستیم و بشما بشارت میدهیم که از این اباطیل رجوع کنید بسوی خدای حیّ که آسمان و زمین و دریا و آنچه را که در آنها است آفرید ✡︎ ۱۶ که در طبقات سلف همهٔ امّتها را واگذاشت که در طُرُق خود رفتار کنند ✡︎ ۱۷ با وجودی که خود را بیشهادت نگذاشت چون احسان مینمود و از آسمان باران بارانیده و فصول بارآور بخشیده دلهای ما را از خوراک و شادی پر میساخت ✡︎ ۱۸ و بدین سخنان خلق را از گذرانیدن قربانی برای ایشان بدشواری باز داشتند ✡︎ ۱۹ امّا یهودیان از انطاکیّه و ایقونیه آمده مردم را با خود متّحد ساختند و پولُس را سنگسار کرده از شهر بیرون کشیدند و پنداشتند که مرده است ✡︎ ۲۰ امّا چون شاگردان گِردِ او ایستادند برخاسته بشهر درآمد و فردای آن روز با برنابا بسوی دِرْبه روانه شد ✡︎ ۲۱ و در آن شهر بشارت داده بسیاری را شاگرد ساختند پس بلِستره و ایقونیه و انطاکیّه مراجعت کردند ✡︎ ۲۲ و دلهای شاگردان را تقویت داده پند میدادند که در ایمان ثابت بمانند و اینکه با مصیبتهای بسیار میباید داخل ملکوت خدا گردیم ✡︎ ۲۳ و در هر کلیسا بجهت ایشان کشیشان معیّن نمودند و دعا و روزهداشته ایشان را بخداوندی که بدو ایمان آورده بودند سپردند ✡︎ ۲۴ و از پیسیدیّه گذشته بپَمْفِلیّه آمدند ✡︎ ۲۵ و در پِرجه بکلام موعظه نمودند و باَتالیّه فرود آمدند ✡︎ ۲۶ و از آنجا بکشتی سوار شده بانطاکیّه آمدند که از همان جا ایشان را بفیض خدا سپرده بودند برای آن کاری که بانجام رسانیده بودند ✡︎ ۲۷ و چون وارد شهر شدند کلیسا را جمع کرده ایشان را مطّلع ساختند از آنچه خدا با ایشان کرده بود و چگونه دروازه ایمان را برای امّتها باز کرده بود ✡︎ ۲۸ پس مدّت مدیدی با شاگردان بسر بردند ✡︎

باب پانزدهم

۱ و تنی چند از یهودیّه آمده برادران را تعلیم میدادند که اگر برحسب آیین موسی مختون نشوید ممکن نیست که نجات یابید ✡︎ ۲ چون پولُس و برنابا را منازعه و مباحثه بسیار با ایشان واقع شد قرار بر این شد که پولُس و برنابا و چند نفر دیگر از ایشان نزد رسولان و کشیشان در اورشلیم برای این مسأله بروند ✡︎ ۳ پس کلیسا ایشان را مشایعت نموده از فینیقیّه و سامره عبور کرده ایمان آوردن امّتها را بیان کردند و همهٔ برادران را شادی عظیم دادند ✡︎ ۴ و چون وارد اورشلیم شدند کلیسا و رسولان و کشیشان ایشان را پذیرفتند و آنها را از آنچه خدا با ایشان کرده بود خبر دادند ✡︎ ۵ آنگاه بعضی از فرقه فریسیان که ایمان آورده بودند برخاسته گفتند اینها را باید ختنه نمایند و امرکنند که سنن موسی را نگاه دارند ✡︎ ۶ پس رسولان و کشیشان جمع شدند تا در این امر مصلحت بینند ✡︎ ۷ و چون مباحثه سخت شد پطرس برخاسته بدیشان گفت ای برادران عزیز شما آگاهید که از ایّام اوّل خدا از میان شما اختیار کرد که امّتها از زبان من کلام بشارت را بشنوند و ایمان آورند ✡︎ ۸ و خدای عارفالقلوب بر ایشان شهادت داد بدین که روحالقدس را بدیشان داد چنانکه بما نیز ✡︎ ۹ و در میان ما و ایشان هیچ فرق نگذاشت بلکه محضِ ایمان دلهای ایشان را طاهر نمود ✡︎ ۱۰ پس اکنون چرا خدا را امتحان میکنید که یوغی بر گردن شاگردان مینهید که پدران ما و ما نیز طاقت تحمّل آن را نداشتیم ✡︎ ۱۱ بلکه اعتقاد داریم که محضِ فیضِ خداوند عیسی مسیح نجات خواهیم یافت همچنان که ایشان نیز ✡︎ ۱۲ پس تمام جماعت ساکت شده ببرنابا و پولُس گوش گرفتند چون آیات و معجزات را بیان میکردند که خدا در میان امّتها بوساطت ایشان ظاهر ساخته بود ✡︎ ۱۳ پس چون ایشان ساکت شدند یعقوب رو آورده گفت ای برادران عزیز مرا گوش گیرید ✡︎ ۱۴ شمعون بیان کرده است که چگونه خدا اوّل امّتها را تفقّد نمود تا قومی از ایشان بنام خود بگیرد ✡︎ ۱۵ و کلام انبیا در اینْ مطابق است چنانکه مکتوب است ✡︎ ۱۶ که بعد از این رجوع نموده خیمهٔ داود را که افتاده است باز بنا میکنم و خرابیهای آن را باز بنا میکنم و آن را برپا خواهم کرد ✡︎ ۱۷ تا بقیه مردم طالب خداوند شوند و جمیع امّتهائی که بر آنها نام من نهاده شده است ✡︎ ۱۸ این را میگویدخداوندی که این چیزها را از بدو عالم معلوم کرده است ✡︎ ۱۹ پس رأی من این است کسانی را که از امّتها بسوی خدا بازگشت میکنند زحمت نرسانیم ✡︎ ۲۰ مگر اینکه ایشان را حکم کنیم که از نجاسات بتها و زنا و حیوانات خفهشده و خون بپرهیزند ✡︎ ۲۱ زیرا که موسی از طبقات سَلَف در هر شهر اشخاصی دارد که بدو موعظه میکنند چنانکه در هر سَبَّت در کنایس او را تلاوت میکنند ✡︎ ۲۲ آنگاه رسولان و کشیشان با تمامی کلیسا بدین رضا دادند که چند نفر از میان خود انتخاب نموده همراه پولُس و برنابا بانطاکیّه بفرستند یعنی یهودای ملقّب ببرسابا و سیلاس که از پیشوایان برادران بودند ✡︎ ۲۳ و بدست ایشان نوشتند که رسولان و کشیشان و برادران ببرادرانِ از امّتها که در انطاکیّه و سوریّه و قیلیقیّه میباشند سلام میرسانند ✡︎ ۲۴ چون شنیده شد که بعضی از میان ما بیرون رفته شما را بسخنان خود مشوّش ساخته دلهای شما را منقلب مینمایند و میگویند که میباید مختون شده شریعت را نگاه بدارید و ما بایشان هیچ امر نکردیم ✡︎ ۲۵ لهذا ما بیک دل مصلحت دیدیم که چند نفر را اختیار نموده همراه عزیزان خود برنابا و پولُس بنزد شما بفرستیم ✡︎ ۲۶ اشخاصی که جانهای خود را در راه نام خداوند ما عیسی مسیح تسلیم کردهاند ✡︎ ۲۷ پس یهودا و سیلاس را فرستادیم و ایشان شما را از این امور زبانی خواهند آگاهانید ✡︎ ۲۸ زیرا که روحالقدس و ما صواب دیدیم که باری بر شما ننهیم جز این ضروریّات ✡︎ ۲۹ که از قربانیهای بتهاو خون و حیوانات خفه شده و زنا بپرهیزید که هر گاه از این امور خود را محفوظ دارید بنیکویی خواهید پرداخت والسّلام ✡︎ ۳۰ پس ایشان مرخّص شده بانطاکیّه آمدند و جماعت را فراهم آورده نامه را رسانیدند ✡︎ ۳۱ چون مطالعه کردند از این تسلّی شادخاطر گشتند ✡︎ ۳۲ و یهودا و سیلاس چونکه ایشان هم نبی بودند برادران را بسخنان بسیار نصیحت و تقویت نمودند ✡︎ ۳۳ پس چون مدّتی در آنجا بسر بردند بسلامتی از برادران رخصت گرفته بسوی فرستندگان خود توجّه نمودند ✡︎ ۳۴ امّا پولُس و برنابا در انطاکیّه توقفّ نموده ✡︎ ۳۵ با بسیاری دیگر تعلیم و بشارت بکلام خدا میدادند ✡︎ ۳۶ و بعد از ایّام چند پولُس ببرنابا گفت برگردیم و برادران را در هر شهری که در آنها بکلام خداوند اعلام نمودیم دیدن کنیم که چگونه میباشند ✡︎ ۳۷ امّا برنابا چنان مصلحت دید که یوحنّای ملقّب بمرقس را همراه نیز بردارد ✡︎ ۳۸ لیکن پولُس چنین صلاح دانست که شخصی را که از پَمفلیّه از ایشان جدا شده بود و با ایشان در کار همراهی نکرده بود با خود نبرد ✡︎ ۳۹ پس نزاعی سخت شد بهحدّی که از یکدیگر جدا شده برنابا مرقس را برداشته بقِپْرُس از راه دریا رفت ✡︎ ۴۰ امّا پولُس سیلاس را اختیار کرد و از برادران بفیض خداوند سپرده شده رو بسفر نهاد ✡︎ ۴۱ و از سوریّه و قیلیقیّه عبور کرده کلیساها را استوار مینمود ✡︎

باب شانزدهم

۱ و بدِرْبه و لسْتره آمد که اینک شاگردی تیموتاؤس نام آنجا بود پسر زن یهودیّه مؤمنه لیکن پدرش یونانی بود ✡︎ ۲ که برادران در لِستَرَه و ایقونیّه بر او شهادت میدادند ✡︎ ۳ چون پولُس خواست او همراه وی بیاید او را گرفته مختون ساخت بهسبب یهودیانی که در آن نواحی بودند زیرا که همهٔ پدرش را میشناختند که یونانی بود ✡︎ ۴ و در هر شهری که میگشتند قانونها را که رسولان و کشیشان در اورشلیم حکم فرموده بودند بدیشان میسپردند تا حفظ نمایند ✡︎ ۵ پس کلیساها در ایمان استوار میشدند و روز بروز در شماره افزوده میگشتند ✡︎ ۶ و چون از فَرِیجیَّه و دیار غَلاطیّه عبور کردند روحالقدس ایشان را از رسانیدن کلام بآسیا منع نمود ✡︎ ۷ پس بمیسیا آمده سعی نمودند که ببطینیا بروند لیکن روح عیسی ایشان را اجازت نداد ✡︎ ۸ و از میسیا گذشته بتروآس رسیدند ✡︎ ۹ شبی پولُس را رؤیائی رخ نمود که شخصی از اهل مکادونیه ایستاده بدو التماس نموده گفت بمکادونیه آمده ما را امداد فرما ✡︎ ۱۰ چون این رؤیا را دید بیدرنگ عازم سفر مکادونیه شدیم زیرا بیقین دانستیم که خداوند ما را خوانده است تا بشارت بدیشان رسانیم ✡︎ ۱۱ پس از تروآس بکشتی نشسته براه مستقیم بساموتراکی رفتیم و روز دیگر بنیاپولیس ✡︎ ۱۲ و از آنجا بفیلِپّی رفتیم که شهر اوّل از سرحدّ مَکادونیه و کَلونیه است و در آن شهر چند روز توقّف نمودیم ✡︎ ۱۳ و در روز سَبَّت از شهر بیرون شده و بکنار رودخانه جائی که نمازمیگذاردند نشسته با زنانی که در آنجا جمع میشدند سخن راندیم ✡︎ ۱۴ و زنی لیدیه نام ارغوانفروش که از شهر طیاتیرا و خداپرست بود میشنید که خداوند دل او را گشود تا سخنان پولُس را بشنود ✡︎ ۱۵ و چون او و اهل خانهاش تعمید یافتند خواهش نموده گفت اگر شما را یقین است که بخداوند ایمان آوردم بخانهٔ من درآمده بمانید و ما را الحاح نمود ✡︎ ۱۶ و واقع شد که چون ما بمحلّ نماز میرفتیم کنیزی که روح تَفَأُل داشت و از غیبگویی منافع بسیار برای آقایان خود پیدا مینمود بما برخورد ✡︎ ۱۷ و از عقب پولُس و ما آمده ندا کرده میگفت که این مردمان خدّام خدای تعالی میباشند که شما را از طریق نجات اعلام مینمایند ✡︎ ۱۸ و چون این کار را روزهای بسیار میکرد پولُس دلتنگ شده برگشت و بروح گفت تو را میفرمایم بنام عیسی مسیح از این دختر بیرون بیا که در ساعت از او بیرون شد ✡︎ ۱۹ امّا چون آقایانش دیدند که از کسب خود مأیوس شدند پولُس و سیلاس را گرفته در بازار نزد حکّام کشیدند ✡︎ ۲۰ و ایشان را نزد والیان حاضر ساخته گفتند این دو شخص شهر ما را بشورش آوردهاند و از یهود هستند ✡︎ ۲۱ و رسومی را اعلام مینمایند که پذیرفتن و بجا آوردن آنها بر ما که رومیان هستیم جایز نیست ✡︎ ۲۲ پس خلق بر ایشان هجوم آوردند و والیان جامههای ایشان را کَنده فرمودند ایشان را چوب بزنند ✡︎ ۲۳ و چون ایشان را چوب بسیار زدند بزندان افکندند و داروغه زندان را تأکید فرمودند که ایشان را محکم نگاه دارد ✡︎ ۲۴ و چون او بدینطور امر یافت ایشان را بزندان درونی انداخت و پایهای ایشان را در کُنده مضبوط کرد ✡︎ ۲۵ امّا قریب بنصف شب پولُس و سیلاس دعا کرده خدا را تسبیح میخواندند و زندانیان ایشان را میشنیدند ✡︎ ۲۶ که ناگاه زلزلهای عظیم حادث گشت بهحدّی که بنیاد زندان بجنبش درآمد و دفعهًٔ همهٔ درها باز شد و زنجیرها از همهٔ فرو ریخت ✡︎ ۲۷ امّا داروغه بیدار شده چون درهای زندان را گشوده دید شمشیر خود را کشیده خواست خود را بکشد زیرا گمان برد که زندانیان فرار کردهاند ✡︎ ۲۸ امّا پولُس بآواز بلند صدا زده گفت خود را ضرری مرسان زیرا که ما همهٔ در اینجا هستیم ✡︎ ۲۹ پس چراغ طلب نموده باندرون جست و لرزان شده نزد پولُس و سیلاس افتاد ✡︎ ۳۰ و ایشان را بیرون آورده گفت ای آقایان مرا چه باید کرد تا نجات یابم ✡︎ ۳۱ گفتند بخداوند عیسی مسیح ایمان آور که تو و اهل خانهات نجات خواهید یافت ✡︎ ۳۲ آنگاه کلام خداوند را برای او وتمامی اهل بیتش بیان کردند ✡︎ ۳۳ پس ایشان را برداشته در همان ساعت شب زخمهای ایشان را شست و خود و همهٔ کسانش فیالفور تعمید یافتند ✡︎ ۳۴ و ایشان را بخانهٔ خود درآورده خوانی پیش ایشان نهاد و با تمامی عیال خود بخدا ایمان آورده شاد گردیدند ✡︎ ۳۵ امّا چون روز شد والیان فرّاشان فرستاده گفتند آن دو شخص را رها نما ✡︎ ۳۶ آنگاه داروغه پولُس را از این سخنان آگاهانید که والیان فرستادهاند تا رستگار شوید پس الآن بیرون آمده بسلامتی روانه شوید ✡︎ ۳۷ لیکن پولُس بدیشان گفت ما را که مردمان رومی میباشیم آشکارا و بیحّجت زده بزندان انداختند آیا الآن ما را بپنهانی بیرون مینمایند نَیْ بلکه خود آمده ما را بیرونبیاورند ✡︎ ۳۸ پس فرّاشان این سخنان را بوالیان گفتند و چون شنیدند که رومی هستند بترسیدند ✡︎ ۳۹ و آمده بدیشان التماس نموده بیرون آوردند و خواهش کردند که از شهر بروند ✡︎ ۴۰ آنگاه از زندان بیرون آمده بخانهٔ لیدیه شتافتند و با برادران ملاقات نموده و ایشان را نصیحت کرده روانه شدند ✡︎

باب هفدهم

۱ و از اَمْفپولِس و اَپُلُّونیه گذشته بهتسالونیکی رسیدند که در آنجا کنیسه یهود بود ✡︎ ۲ پس پولُس برحسب عادت خود نزد ایشان داخل شده در سه سَبَّت با ایشان از کتاب مباحثه میکرد ✡︎ ۳ و واضح و مبیّن میساخت که لازم بود مسیح زحمت بیند و از مردگان برخیزد و عیسی که خبر او را بشما میدهم این مسیح است ✡︎ ۴ و بعضی از ایشان قبول کردند و با پولُس و سیلاس متّحد شدند و از یونانیانِ خداترس گروهی عظیم و از زنان شریف عددی کثیر ✡︎ ۵ امّا یهودیان بیایمان حسد برده چند نفر اشرار از بازاریها را برداشته خلق را جمع کرده شهر را بشورش آوردند و بخانهٔ یاسون تاخته خواستند ایشان را در میان مردم ببرند ✡︎ ۶ و چون ایشان را نیافتند یاسون و چند برادر را نزد حکّام شهر کشیدند و ندا میکردند که آنانی که ربع مسکون را شورانیدهاند حال بدینجا نیز آمدهاند ✡︎ ۷ و یاسون ایشان را پذیرفته است و همهٔ اینها برخلاف احکام قیصر عمل میکنند و قایل بر این هستند که پادشاهی دیگر هست یعنی عیسی ✡︎ ۸ پس خلق و حکّام شهر را از شنیدن این سخنان مضطرب ساختند ✡︎ ۹ و از یاسون و دیگران کفالت گرفته ایشان را رها کردند ✡︎ ۱۰ امّا برادران بیدرنگ در شب پولُس و سیلاس را بسوی بیریه روانه کردند و ایشان بدانجا رسیده بکنیسه یهود درآمدند ✡︎ ۱۱ و اینها از اهل تسالونیکی نجیبتر بودند چونکه در کمال رضامندی کلام را پذیرفتند و هر روز کتب را تفتیش مینمودند که آیا این همچنین است ✡︎ ۱۲ پس بسیاری از ایشان ایمان آوردند و از زنان شریف یونانیه و از مردان جمعی عظیم ✡︎ ۱۳ لیکن چون یهودیان تسالونیکی فهمیدند که پولُس در بیریه نیز بکلام خدا موعظه میکند در آنجا هم رفته خلق را شورانیدند ✡︎ ۱۴ در ساعت برادران پولُس را بسوی دریا روانه کردند ولی سیلاس با تیموتاؤس در آنجا توقّف نمودند ✡︎ ۱۵ و رهنمایانِ پولُس او را باطینا آوردند و حکم برای سیلاس و تیموتاؤس گرفته که بزودی هر چه تمامتر بنزد او آیند روانه شدند ✡︎ ۱۶ امّا چون پولُس در اَطینا انتظار ایشان را میکشید روح او در اندرونش مضطرب گشت چون دید که شهر از بتها پر است ✡︎ ۱۷ پس در کنیسه با یهودیان و خداپرستان و در بازار هر روزه با هر که ملاقات میکرد مباحثه مینمود ✡︎ ۱۸ امّا بعضی از فلاسفه اپیکوریّین و رواقیّین با او روبرو شده بعضی میگفتند این یاوهگو چه میخواهد بگوید و دیگران گفتند ظاهراً واعظ بخدایان غریب است زیرا که ایشان را بعیسی و قیامت بشارت میداد ✡︎ ۱۹ پس او را گرفته بکوه مریخ بردند و گفتند آیا میتوانیمیافت که این تعلیم تازهای که تو میگویی چیست ✡︎ ۲۰ چونکه سخنان غریب بگوش ما میرسانی پس میخواهیم بدانیم از اینها چه مقصود است ✡︎ ۲۱ امّا جمیع اهل اَطینا و غربای ساکن آنجا جز برای گفت و شنید دربارهٔ چیزهای تازه فراغتی نمیداشتند ✡︎ ۲۲ پس پولُس در وسط کوه مرّیخ ایستاده گفت ای مردان اَطینا شما را از هر جهت بسیار دیندار یافتهام ✡︎ ۲۳ زیرا چون سیر کرده معابد شما را نظاره مینمودم مذبحی یافتم که بر آن نام خدای ناشناخته نوشته بود پس آنچه را شما ناشناخته میپرستید من بشما اعلام مینمایم ✡︎ ۲۴ خدائی که جهان و آنچه در آن است آفرید چونکه او مالک آسمان و زمین است در هیکلهای ساخته شده بدستها ساکن نمیباشد ✡︎ ۲۵ و از دست مردم خدمت کرده نمیشود که گویا محتاج چیزی باشد بلکه خود بهمگان حیات و نَفَس و جمیع چیزها میبخشد ✡︎ ۲۶ و هر امّت انسان را از یک خون ساخت تا بر تمامی روی زمین مسکن گیرند و زمانهای معیّن و حدود مسکنهای ایشان را مقرّر فرمود ✡︎ ۲۷ تا خدا را طلب کنند که شاید او را تفحّص کرده بیابند با آنکه از هیچ یکی از ما دور نیست ✡︎ ۲۸ زیرا که در او زندگی و حرکت و وجود داریم چنانکه بعضی از شعرای شما نیز گفتهاند که از نسل او میباشیم ✡︎ ۲۹ پس چون از نسل خدا میباشیم نشاید گمان برد که الوهیّت شباهت دارد بطلا یا نقره یا سنگ منقوش بصنعت یا مهارت انسان ✡︎ ۳۰ پس خدا از زمانهای جهالت چشم پوشیده الآن تمام خلق را در هر جا حکم میفرماید که توبه کنند ✡︎ ۳۱ زیراروزی را مقرّر فرمود که در آن ربع مسکون را بانصاف داوری خواهد نمود بآن مردی که معیّن فرمود و همهٔ را دلیل داد باینکه او را از مردگان برخیزانید ✡︎ ۳۲ چون ذکر قیامت مردگان شنیدند بعضی استهزا نمودند و بعضی گفتند مرتبه دیگر در این امر از تو خواهیم شنید ✡︎ ۳۳ و همچنین پولُس از میان ایشان بیرون رفت ✡︎ ۳۴ لیکن چند نفر بدو پیوسته ایمان آوردند که از جمله ایشان دِیوُنیسیوُس آریوپاغی بود و زنی که دامَرِس نام داشت و بعضی دیگر با ایشان ✡︎

باب هجدهم

۱ و بعد از آن پولُس از اَطینا روانه شده بقُرِنْتُس آمد ✡︎ ۲ و مرد یهودی اَکیلا نام را که مولدش پُنْطُس بود و از ایطالیا تازه رسیده بود و زنش پْرِسْکِلَّه را یافت زیرا کْلُودِیُوس فرمان داده بود که همهٔ یهودیان از روم بروند پس نزد ایشان آمد ✡︎ ۳ و چونکه با ایشان همپیشه بود نزد ایشان مانده بکار مشغول شد و کسب ایشان خیمهدوزی بود ✡︎ ۴ و هر سَبَّت در کنیسه مکالمه کرده یهودیان و یونانیان را مجاب میساخت ✡︎ ۵ امّا چون سیلاس و تیمُوتاوُس از مَکادونیه آمدند پولُس در روح مجبور شده برای یهودیان شهادت میداد که عیسی مسیح است ✡︎ ۶ ولی چون ایشان مخالفت نموده کفر میگفتند دامن خود را بر ایشان افشانده گفت خون شما بر سر شما است من بری هستم بعد از این بنزد امّتها میروم ✡︎ ۷ پس از آنجا نقل کرده بخانهٔ شخصی یُوسْتُس نام خداپرست آمد که خانهٔ او متصّل بکنیسه بود ✡︎ ۸ امّا کَرِسپس رئیس کنیسه با تمامی اهل بیتش بخداوند ایمان آوردند و بسیاری از اهل قُرِنْتُس چون شنیدند ایمان آورده تعمید یافتند ✡︎ ۹ شبی خداوند در رؤیا بپولُس گفت ترسان مباش بلکه سخن بگو و خاموش مباش ✡︎ ۱۰ زیرا که من با تو هستم و هیچکس تو را اذیّت نخواهد رسانید زیرا که مرا در این شهر خلقِ بسیار است ✡︎ ۱۱ پس مدّت یک سال و شش ماه توقّف نموده ایشان را بکلام خدا تعلیم میداد ✡︎ ۱۲ امّا چون غالیون والی اَخائیَّه بود یهودیان یکدل شده بر سر پولُس تاخته او را پیش مسند حاکم بردند ✡︎ ۱۳ و گفتند این شخص مردم را اغوا میکند که خدا را برخلاف شریعت عبادت کنند ✡︎ ۱۴ چون پولُس خواست حرف زند غالیون گفت ای یهودیان اگر ظلمی یا فسقی فاحش میبود هر آینه شرط عقل میبود که متحمّل شما بشوم ✡︎ ۱۵ ولی چون مسألهای است دربارهٔ سخنان و نامها و شریعت شما پس خود بفهمید من در چنین امور نمیخواهم داوری کنم ✡︎ ۱۶ پس ایشان را از پیش مسند براند ✡︎ ۱۷ و همهٔ سوستانیس رئیس کنسیه را گرفته او را در مقابل مسند والی بزدند و غالیون را از این امور هیچ پروا نبود ✡︎ ۱۸ امّا پولُس بعد از آن روزهای بسیار در آنجا توقّف نمود پس برادران را وداع نموده بسوریه از راه دریا رفت و پِرَسْکِلَّه و اکیلا همراه او رفتند و درکَنْخَرِیه موی خود را چید چونکه نذر کرده بود ✡︎ ۱۹ و چون باَفَسُسْ رسید آن دو نفر را در آنجا رها کرده خود بکنیسه درآمده با یهودیان مباحثه نمود ✡︎ ۲۰ و چون ایشان خواهش نمودند که مدّتی با ایشان بماند قبول نکرد ✡︎ ۲۱ بلکه ایشان را وداع کرده گفت که مرا بهر صورت باید عید آینده را در اورشلیم صرف کنم لیکن اگر خدا بخواهد باز بنزد شما خواهم برگشت پس از اَفَسُس روانه شد ✡︎ ۲۲ و بقیصریّه فرود آمده [به اورشلیم] رفت و کلیسا را تحیّت نموده باَنطاکیّه آمد ✡︎ ۲۳ و مدّتی در آنجا مانده باز بسفر توجّه نمود و در مُلک غَلاطیّه و فَرِیجیّه جابجا میگشت و همهٔ شاگردان را استوار مینمود ✡︎ ۲۴ امّا شخصی یهود اَپُلُّس نام از اهل اِسْکَنْدَریّه که مردی فصیح و در کتاب توانا بود باَفَسُس رسید ✡︎ ۲۵ او در طریق خداوند تربیت یافته و در روح سرگرم بوده دربارهٔ خداوند بدقّت تکلّم و تعلیم مینمود هر چند جز از تعمید یحیی اطّلاعی نداشت ✡︎ ۲۶ همان شخص در کنیسه بدلیری سخن آغاز کرد امّا چون پَرِسْکلَّه و اکیلا او را شنیدند نزد خود آوردند و بدقّت تمام طریق خدا را بدو آموختند ✡︎ ۲۷ پس چون او عزیمت سفر اَخائیّه کرد برادران او را ترغیب نموده بشاگردان سفارشنامهای نوشتند که او را بپذیرند و چون بدانجا رسید آنانی را که بوسیله فیض ایمان آورده بودند اعانت بسیار نمود ✡︎ ۲۸ زیرا بقوّت تمام بر یهود اقامه حجّت میکرد و از کتب ثابت مینمود که عیسی مسیح است ✡︎

باب نوزدهم

۱ و چون اَپُلّس در قرِنْتُس بود پولُس درنواحی بالا گردش کرده باَفَسُسْ رسید و در آنجا شاگرد چند یافته ✡︎ ۲ بدیشان گفت آیا هنگامی که ایمان آوردید روحالقدس را یافتید بوی گفتند بلکه نشنیدیم که روحالقدس هست ✡︎ ۳ بدیشان گفت پس بچه چیز تعمید یافتید گفتند بتعمید یحیی ✡︎ ۴ پولُس گفت یحیی البتّه تعمید توبه میداد و بقوم میگفت بآن کسی که بعد از من میآید ایمان بیاورید یعنی بمسیح عیسی ✡︎ ۵ چون این را شنیدند بنام خداوند عیسی تعمید گرفتند ✡︎ ۶ و چون پولُس دست بر ایشان نهاد روحالقدس بر ایشان نازل شد و بزبانها متکلّم گشته نبوّت کردند ✡︎ ۷ و جمله آن مردمان تخمیناً دوازده نفر بودند ✡︎ ۸ پس بکنیسه درآمده مدّت سه ماه بدلیری سخن میراند و در امور ملکوت خدا مباحثه مینمود و برهان قاطع میآورد ✡︎ ۹ امّا چون بعضی سختدل گشته ایمان نیاوردند و پیش روی خلق طریقت را بد میگفتند از ایشان کناره گزیده شاگردان را جدا ساخت و هر روزه در مدرسه شخصی طیرانُس نام مباحثه مینمود ✡︎ ۱۰ و بدینطور دو سال گذشت بقسمی که تمامی اهل آسیا چه یهود و چه یونانی کلام خداوند عیسی را شنیدند ✡︎ ۱۱ و خداوند از دست پولُس معجزات غیرمعتاد بظهور میرسانید ✡︎ ۱۲ بطوری که از بدن او دستمالها و فوطهها برده بر مریضان میگذاردند و امراض از ایشان زایلمیشد و ارواح پلید از ایشان اخراج میشدند ✡︎ ۱۳ لیکن تنی چند از یهودیانِ سیّاحِ عزیمهخوان بر آنانی که ارواح پلید داشتند نام خداوند عیسی را خواندن گرفتند و میگفتند شما را بآن عیسی که پولُس باو موعظه میکند قسم میدهیم ✡︎ ۱۴ و هفت نفر پسران اِسْکیوا رئیس کَهَنَه یهود این کار میکردند ✡︎ ۱۵ امّا روح خبیث در جواب ایشان گفت عیسی را میشناسم و پولُس را میدانم لیکن شما کیستید ✡︎ ۱۶ و آن مرد که روح پلید داشت بر ایشان جست و بر ایشان زورآور شده غلبه یافت بهحدّی که از آن خانه عریان و مجروح فرار کردند ✡︎ ۱۷ چون این واقعه بر جمیع یهودیان و یونانیانِ ساکن اَفَسُس مشهور گردید خوف بر همهٔ ایشان طاری گشته نام خداوند عیسی را مکرّم میداشتند ✡︎ ۱۸ و بسیاری از آنانی که ایمان آورده بودند آمدند و باعمال خود اعتراف کرده آنها را فاش مینمودند ✡︎ ۱۹ و جمعی از شعبدهبازان کتب خویش را آورده در حضور خلق سوزانیدند و چون قیمت آنها را حساب کردند پنجاه هزار درهم بود ✡︎ ۲۰ بدینطور کلام خداوند ترقّی کرده قوّت میگرفت ✡︎ ۲۱ و بعد از تمام شدن این مقدمّات پولُس در روح عزیمت کرد که از مَکادونیه و اَخائیه گذشته باورشلیم برود و گفت بعد از رفتنم بآنجا رُوم را نیز باید دید ✡︎ ۲۲ پس دو نفر از ملازمان خود یعنی تیموتاؤس و اَرَسْطوس را بمکادونیه روانه کرد و خود در آسیا چندی توقّف نمود ✡︎ ۲۳ در آن زمان هنگامهای عظیم دربارهٔ طریقت بر پا شد ✡︎ ۲۴ زیرا شخصی دیمیتریوس نام زرگر که تصاویر بتکده اَرْطامیس از نقره میساخت و بجهت صنعتگران نفع خطیر پیدا مینمود ایشان را ودیگرانی که در چنین پیشه اشتغال میداشتند ✡︎ ۲۵ فراهم آورده گفت ای مردمان شما آگاه هستید که از این شغل فراخیِ رزق ما است ✡︎ ۲۶ و دیده و شنیدهاید که نه تنها در اَفَسُس بلکه تقریباً در تمام آسیا این پولُس خلق بسیاری را اغوا نموده منحرف ساخته است و میگوید اینهائی که بدستها ساخته میشوند خدایان نیستند ✡︎ ۲۷ پس خطر است که نه فقط کسب ما از میان رود بلکه این هیکل خدای عظیم اَرطامیس نیز حقیر شمرده شود و عظمت وی که تمام آسیا و ربع مسکون او را میپرستند برطرف شود ✡︎ ۲۸ چون این را شنیدند از خشم پر گشته فریاد کرده میگفتند که بزرگ است اَرطامیس اَفَسُسیان ✡︎ ۲۹ و تمامی شهر بشورش آمده همهٔ متّفقاً بتماشاخانه تاختند و غایوس و اَرِسْتَرخُس را که از اهل مَکادونیه و همراهان پولُس بودند با خود میکشیدند ✡︎ ۳۰ امّا چون پولُس اراده نمود که بمیان مردم درآید شاگردان او را نگذاشتند ✡︎ ۳۱ و بعضی از رؤسای آسیا که او را دوست میداشتند نزد او فرستاده خواهش نمودند که خود را بتماشاخانه نسپارد ✡︎ ۳۲ و هر یکی صدائی علیحده میکردند زیرا که جماعت آشفته بود و اکثر نمیدانستند که برای چه جمع شدهاند ✡︎ ۳۳ پس اِسْکَنْدَر را از میان خلق کشیدند که یهودیان او را پیش انداختند و اِسْکَنْدَر بدست خود اشاره کرده خواست برای خود پیش مردم حجّت بیاورد ✡︎ ۳۴ لیکن چون دانستند که یهودی است همهٔ بیک آواز قریب بدو ساعت ندا میکردند که بزرگ است اَرطامیس اَفَسُسیان ✡︎ ۳۵ پس از آن مستوفی شهر خلق را ساکت گردانیده گفت ای مردان اَفَسُسی کیست که نمیداند که شهر اَفَسُسیان ارطامیس خدای عظیمو آن صنمی را که از مشتری نازل شد پرستش میکند ✡︎ ۳۶ پس چون این امور را نتوان انکار کرد شما میباید آرام باشید و هیچ کاری بتعجیل نکنید ✡︎ ۳۷ زیرا که این اشخاص را آوردید که نه تاراجکنندگان هیکلاند و نه بخدای شما بد گفتهاند ✡︎ ۳۸ پس هر گاه دیمیتریوس و همکاران وی ادّعائی بر کسی دارند ایّام قضا مقرّر است و داوران معیّن هستند با همدیگر مرافعه باید کرد ✡︎ ۳۹ و اگر در امری دیگر طالب چیزی باشید در محکمه شرعی فیصل خواهد پذیرفت ✡︎ ۴۰ زیرا در خطریم که در خصوص فتنه امروز از ما بازخواست شود چونکه هیچ علّتی نیست که دربارهٔ آن عذری برای این ازدحام توانیم آورد ✡︎ ۴۱ این را گفته جماعت را متفرّق ساخت ✡︎

باب بیستم

۱ و بعد از تمام شدن این هنگامه پولُسشاگردان را طلبیده ایشان را وداع نمود و بسمت مکادونیه روانه شد ✡︎ ۲ و در آن نواحی سیر کرده اهل آنجا را نصیحت بسیار نمود و بیونانستان آمد ✡︎ ۳ و سه ماه توقّف نمود و چون عزم سفر سوریه کرد و یهودیان در کمین وی بودند اراده نمود که از راه مکادونیه مراجعت کند ✡︎ ۴ و سوپاتِرُس از اهل بیریه و اَرَسْترخُس و سَکُنْدُس از اهل تسالونیکی و غایوس از دِرْبَه و تیموتاؤس و از مردم آسیا تیخیکس و تَرُوفیمُس تا بآسیا همراه او رفتند ✡︎ ۵ و ایشان پیش رفته در تروآس منتظر ما شدند ✡︎ ۶ و امّا ما بعد از ایّام فطیر از فیلپی بکشتی سوار شدیم و بعد از پنج روز بتروآس نزد ایشان رسیده در آنجا هفت روز ماندیم ✡︎ ۷ و در اوّل هفته چون شاگردان بجهت شکستن نان جمع شدند و پولُس در فردای آن روز عازم سفر بود برای ایشان موعظه میکرد و سخن او تا نصف شب طول کشید ✡︎ ۸ و در بالاخانهای که جمع بودیم چراغِ بسیار بود ✡︎ ۹ ناگاه جوانی که اَفْتیخس نام داشت نزد دریچه نشسته بود که خواب سنگین او را درربود و چون پولُس کلام را طول میداد خواب بر او مستولی گشته از طبقه سوم بزیر افتاد و او را مرده برداشتند ✡︎ ۱۰ آنگاه پولُس بزیر آمده بر او افتاد و وی را در آغوش کشیده گفت مضطرب مباشید زیرا که جان او در اوست ✡︎ ۱۱ پس بالا رفته و نان را شکسته خورد و تا طلوع فجر گفتگوی بسیار کرده همچنین روانه شد ✡︎ ۱۲ و آن جوان را زنده بردند و تسلی عظیم پذیرفتند ✡︎ ۱۳ امّا ما بکشتی سوار شده باَسوس پیش رفتیم که از آنجا میبایست پولُس را برداریم که بدینطور قرار داد زیرا خواست تا آنجا پیاده رود ✡︎ ۱۴ پس چون در اَسوس او را ملاقات کردیم او را برداشته بمِتیلینی آمدیم ✡︎ ۱۵ و از آنجا بدریا کوچ کرده روز دیگر بمقابل خَیوس رسیدیم و روز سوم بساموس وارد شدیم و در تَرُوجیلیون توقّف نموده روز دیگر وارد میلیتُس شدیم ✡︎ ۱۶ زیرا که پولُس عزیمت داشت که از محاذی اَفَسُس بگذرد مبادا او را در آسیا درنگی پیدا شود چونکه تعجیل میکرد که اگر ممکن شود تا روز پنطیکاست باورشلیم برسد ✡︎ ۱۷ پس از میلیتُس باَفَسُس فرستاده کشیشان کلیسا را طلبید ✡︎ ۱۸ و چون بنزدش حاضر شدندایشان را گفت بر شما معلوم است که از روز اوّل که وارد آسیا شدم چطور هر وقت با شما بسر میبردم ✡︎ ۱۹ که با کمال فروتنی و اشکهای بسیار و امتحانهائی که از مکاید یهود بر من عارض میشد بخدمت خداوند مشغول میبودم ✡︎ ۲۰ و چگونه چیزی را از آنچه برای شما مفید باشد دریغ نداشتم بلکه آشکارا و خانه بخانهٔ شما را اِخبار و تعلیم مینمودم ✡︎ ۲۱ و بیهودیان و یونانیان نیز از توبه بسوی خدا و ایمانِ بخداوند ما عیسی مسیح شهادت میدادم ✡︎ ۲۲ و اینک الآن در روح بسته شده باورشلیم میروم و از آنچه در آنجا بر من واقع خواهد شد اطّلاعی ندارم ✡︎ ۲۳ جز اینکه روحالقدس در هر شهر شهادت داده میگوید که بندها و زحمات برایم مهیّا است ✡︎ ۲۴ لیکن این چیزها را بهیچ میشمارم بلکه جان خود را عزیز نمیدارم تا دور خود را بخوشی بانجام رسانم و آن خدمتی را که از خداوند عیسی یافتهام که ببشارت فیض خدا شهادت دهم ✡︎ ۲۵ و الحال این را میدانم که جمیع شما که در میان شما گشته و بملکوت خدا موعظه کردهام دیگر روی مرا نخواهید دید ✡︎ ۲۶ پس امروز از شما گواهی میطلبم که من از خون همهٔ بری هستم ✡︎ ۲۷ زیرا که از اعلام نمودن شما بتمامی ارادهٔ خدا کوتاهی نکردم ✡︎ ۲۸ پس نگاه دارید خویشتن و تمامی آن گله را که روحالقدس شما را بر آن اُسْقُف مقرّر فرمود تا کلیسای خدا را رعایت کنید که آن را بخون خود خریده است ✡︎ ۲۹ زیرا من میدانم که بعد از رحلت من گرگان درنده بمیان شما درخواهند آمد که بر گله ترحّم نخواهندنمود ✡︎ ۳۰ و از میان خودِ شما مردمانی خواهند برخاست که سخنان کج خواهند گفت تا شاگردان را در عقب خود بکشند ✡︎ ۳۱ لهذا بیدار باشید و بیاد آورید که مدّت سه سال شبانهروز از تنبیه نمودن هر یکی از شما با اشکها باز نایستادم ✡︎ ۳۲ و الحال ای برادران شما را بخدا و بکلام فیض او میسپارم که قادر است شما را بنا کند و در میان جمیع مقدّسین شما را میراث بخشد ✡︎ ۳۳ نقره یا طلا یا لباس کسی را طمع نورزیدم ✡︎ ۳۴ بلکه خود میدانید که همین دستها در رفع احتیاج خود و رفقایم خدمت میکرد ✡︎ ۳۵ این همهٔ را بشما نمودم که میباید چنین مشقّت کشیده ضعفا را دستگیری نمایید و کلام خداوند عیسی را بهخاطر دارید که او گفت دادن از گرفتن فرخندهتر است ✡︎ ۳۶ این بگفت و زانو زده با همگی ایشان دعا کرد ✡︎ ۳۷ و همهٔ گریهٔ بسیار کردند و بر گردن پولُس آویخته او را میبوسیدند ✡︎ ۳۸ و بسیار متالّم شدند خصوصاً بجهت آن سخنی که گفت بعد از اینْ روی مرا نخواهید دید پس او را تا بکشتی مشایعت نمودند ✡︎

باب بیست و یکم

۱ و چون از ایشان هجرت نمودیم سفر دریا کردیم و براه راست بکوس آمدیم و روز دیگر برودس و از آنجا بپاترا ✡︎ ۲ و چون کشتیای یافتیم که عازم فینیقیّه بود بر آن سوار شده کوچ کردیم ✡︎ ۳ و قِپْرُس را بنظر آورده آن را بطرف چپ رها کرده بسوی سوریه رفتیم و در صوُر فرود آمدیم زیرا که درآنجا میبایست بار کشتی را فرود آورند ✡︎ ۴ پس شاگردی چند پیدا کرده هفت روز در آنجا ماندیم و ایشان بالهام روح بپولُس گفتند که باورشلیم نرود ✡︎ ۵ و چون آن روزها را بسر بردیم روانه گشتیم و همهٔ با زنان و اطفال تا بیرون شهر ما را مشایعت نمودند و بکناره دریا زانو زده دعا کردیم ✡︎ ۶ پس یکدیگر را وداع کرده بکشتی سوار شدیم و ایشان بخانههای خود برگشتند ✡︎ ۷ و ما سفر دریا را بانجام رسانیده از صُور بپتولامیس رسیدیم و برادران را سلام کرده با ایشان یک روز ماندیم ✡︎ ۸ در فردای آن روز از آنجا روانه شده بقیصریّه آمدیم و بخانهٔ فیلپُّس مبشّر که یکی از آن هفت بود درآمده نزد او ماندیم ✡︎ ۹ و او را چهار دخترِ باکره بود که نبوّت میکردند ✡︎ ۱۰ و چون روز چند در آنجا ماندیم نبیای آغابوس نام از یهودیه رسید ✡︎ ۱۱ و نزد ما آمده کمربند پولُس را گرفته و دستها و پایهای خود را بسته گفت روحالقدس میگوید که یهودیان در اورشلیم صاحب این کمربند را بهمینطور بسته او را بدستهای امّتها خواهند سپرد ✡︎ ۱۲ پس چون این را شنیدیم ما و اهل آنجا التماس نمودیم که باورشلیم نرود ✡︎ ۱۳ پولُس جواب داد چه میکنید که گریان شده دل مرا میشکنید زیرا من مستعدّم که نه فقط قید شوم بلکه تا در اورشلیم بمیرم بهخاطر نام خداوند عیسی ✡︎ ۱۴ چون او نشنید خاموش شده گفتیم آنچه ارادهٔ خداوند است بشود ✡︎ ۱۵ و بعد از آن ایّام تدارک سفر دیده متوجّه اورشلیم شدیم ✡︎ ۱۶ و تنی چند از شاگردانقیصریّه همراه آمده ما را نزد شخصی مناسُون نام که از اهل قِپْرس و شاگرد قدیمی بود آوردند تا نزد او منزل نماییم ✡︎ ۱۷ و چون وارد اورشلیم گشتیم برادرانْ ما را بخشنودی پذیرفتند ✡︎ ۱۸ و در روز دیگر پولُس ما را برداشته نزد یعقوب رفت و همهٔ کشیشان حاضر شدند ✡︎ ۱۹ پس ایشان را سلام کرده آنچه خدا بهوسیلهٔ خدمت او در میان امّتها بعمل آورده بود مفصّلاً گفت ✡︎ ۲۰ ایشان چون این را شنیدند خدا را تمجید نموده بوی گفتند ای برادر آگاه هستی که چند هزارها از یهودیان ایمان آوردهاند و جمیعاً در شریعت غیورند ✡︎ ۲۱ و دربارهٔٔ تو شنیدهاند که همهٔ یهودیان را که در میان امّتها میباشند تعلیم میدهی که از موسی انحراف نمایند و میگویی نباید اولاد خود را مختون ساخت و بسنن رفتار نمود ✡︎ ۲۲ پس چه باید کرد البتّه جماعت جمع خواهند شد زیرا خواهند شنید که تو آمدهای ✡︎ ۲۳ پس آنچه بتو گوییم بعمل آور چهار مرد نزد ما هستند که بر ایشان نذری هست ✡︎ ۲۴ پس ایشان را برداشته خود را با ایشان تطهیر نما و خرج ایشان را بده که سر خود را بتراشند تا همهٔ بدانند که آنچه دربارهٔ تو شنیدهاند اصلی ندارد بلکه خود نیز در محافظت شریعت سلوک مینمائی ✡︎ ۲۵ لیکن دربارهٔ آنانی که از امّتها ایمان آوردهاند ما فرستادیم و حکم کردیم که از قربانیهای بت و خون و حیوانات خفهشده و زنا پرهیز نمایند ✡︎ ۲۶ پس پولُس آن اشخاص را برداشته روزدیگر با ایشان طهارت کرده بهیکل درآمد و از تکمیل ایّام طهارت اطّلاع داد تا هدیهای برای هر یک از ایشان بگذرانند ✡︎ ۲۷ و چون هفت روز نزدیک بانجام رسید یهودیای چند از آسیا او را در هیکل دیده تمامی قوم را بشورش آوردند و دست بر او انداخته ✡︎ ۲۸ فریاد برآوردند که ای مردان اسرائیلی امداد کنید این است آن کس که برخلاف امّت و شریعت و این مکان در هر جا همهٔ را تعلیم میدهد بلکه یونانیای چند را نیز بهیکل درآورده این مکان مقدّس را ملوّث نموده است ✡︎ ۲۹ زیرا قبل از آن تَرُوفیمُسِ اَفَسُسی را با وی در شهر دیده بودند و مظنّه داشتند که پولُس او را بهیکل آورده بود ✡︎ ۳۰ پس تمامی شهر بحرکت آمد و خلق ازدحام کرده پولُس را گرفتند و از هیکل بیرون کشیدند و فیالفور درها را بستند ✡︎ ۳۱ و چون قصد قتل او میکردند خبر بمینباشی سپاه رسید که تمامی اورشلیم بشورش آمده است ✡︎ ۳۲ او بیدرنگ سپاه و یوزباشیها را برداشته بر سر ایشان تاخت پس ایشان بمجرّد دیدن مینباشی و سپاهیان از زدن پولُس دست برداشتند ✡︎ ۳۳ چون مینباشی رسید او را گرفته فرمان داد تا او را بدو زنجیر ببندند و پرسید که این کیست و چه کرده است ✡︎ ۳۴ امّا بعضی از آن گروه بسخنی و بعضی بسخنی دیگر صدا میکردند و چون او بهسبب شورش حقیقت امر را نتوانست فهمید فرمود تا او را بقلعه بیاورند ✡︎ ۳۵ و چون بزینه رسید اتّفاق افتاد که لشکریان بهسبب ازدحام مردم او را برگرفتند ✡︎ ۳۶ زیرا گروهی کثیر از خلق از عقب او افتاده صدا میزدند که او را هلاک کن ✡︎ ۳۷ چون نزدیک شد که پولُس را بقلعه درآورند او بمینباشی گفت آیا اجازت است که بتو چیزی گویم گفت آیا زبان یونانی را میدانی ✡︎ ۳۸ مگر تو آن مصری نیستی که چندی پیش از این فتنه برانگیخته چهار هزار مرد قتّال را ببیابان برد ✡︎ ۳۹ پولُس گفت من مرد یهودی هستم از طرسوسِ قیلیقیه شهری که بینام و نشان نیست و خواهش آن دارم که مرا اِذن فرمائی تا بمردم سخن گویم ✡︎

۴۰ چون اِذن یافت بر زینه ایستاده بدست خود بمردم اشاره کرد و چون آرامی کامل پیدا شد ایشان را بزبان عبرانی مخاطب ساخته گفت ✡︎

باب بیست و دوم

۱ ای برادران عزیز و پدران حجّتی را که الآن پیش شما میآورم بشنوید ✡︎ ۲ چون شنیدند که بزبان عبرانی با ایشان تکلّم میکند بیشتر خاموش شدند پس گفت ✡︎ ۳ من مرد یهودی هستم متولّد طرسوسِ قیلیقیّه امّا تربیت یافته بودم در این شهر در خدمت غمالائیل و در دقایق شریعتِ اجداد متعلّم شده دربارهٔ خدا غیور میبودم چنانکه همگی شما امروز میباشید ✡︎ ۴ و این طریقت را تا بقتل مزاحم میبودم بنوعی که مردان و زنان را بند نهاده بزندان میانداختم ✡︎ ۵ چنانکه رئیس کَهَنَه و تمام اهل شورا بمن شهادت میدهند کهاز ایشان نامهها برای برادران گرفته عازم دمشق شدم تا آنانی را نیز که در آنجا باشند قید کرده باورشلیم آورم تا سزا یابند ✡︎ ۶ و در اثنای راه چون نزدیک بدمشق رسیدم قریب بظهر ناگاه نوری عظیم از آسمان گِرد من درخشید ✡︎ ۷ پس بر زمین افتاده هاتفی را شنیدم که بمن میگوید ای شاؤل ای شاؤل چرا بر من جفا میکنی ✡︎ ۸ من جواب دادم خداوندا تو کیستی او مرا گفت من آن عیسی ناصری هستم که تو بر وی جفا میکنی ✡︎ ۹ و همراهان من نور را دیده ترسان گشتند ولی آواز آن کس را که با من سخن گفت نشنیدند ✡︎ ۱۰ گفتم خداوندا چه کنم خداوند مرا گفت برخاسته بدمشق برو که در آنجا تو را مطّلع خواهند ساخت از آنچه برایت مقرّر است که بکنی ✡︎ ۱۱ پس چون از سَطْوَت آن نور نابینا گشتم رفقایم دست مرا گرفته بدمشق رسانیدند ✡︎ ۱۲ آنگاه شخصی متقّی بحسب شریعت حنّانیا نام که نزد همهٔ یهودیانِ ساکن آنجا نیکنام بود ✡︎ ۱۳ به نزد من آمده و ایستاده بمن گفت ای برادر شاؤل بینا شو که در همان ساعت بر وی نگریستم ✡︎ ۱۴ او گفت خدای پدران ما تو را برگزید تا ارادهٔ او را بدانی و آن عادل را ببینی و از زبانش سخنی بشنوی ✡︎ ۱۵ زیرا از آنچه دیده و شنیدهای نزد جمیع مردم شاهد بر او خواهی شد ✡︎ ۱۶ و حال چرا تأخیر مینمائی برخیز و تعمید بگیر و نام خداوند را خوانده خود را از گناهانت غسل ده ✡︎ ۱۷ و چون باورشلیم برگشته در هیکل دعا میکردم بیخود شدم ✡︎ ۱۸ پس او را دیدم که بمن میگوید بشتاب و از اورشلیم بزودی روانه شو زیرا کهشهادت تو را در حقّ من نخواهند پذیرفت ✡︎ ۱۹ من گفتم خداوندا ایشان میدانند که من در هر کنیسه مؤمنین تو را حبس کرده میزدم ✡︎ ۲۰ و هنگامی که خون شهید تو استیفان را میریختند من نیز ایستاده رضا بدان دادم و جامههای قاتلان او را نگاه میداشتم ✡︎ ۲۱ او بمن گفت روانه شو زیرا که من تو را بسوی امّتهای بعید میفرستم ✡︎ ۲۲ پس تا این سخن بدو گوش گرفتند آنگاه آواز خود را بلند کرده گفتند چنین شخص را از روی زمین بردار که زنده ماندنِ او جایز نیست ✡︎ ۲۳ و چون غوغا نموده و جامههای خود را افشانده خاک بهوا میریختند ✡︎ ۲۴ مینباشی فرمان داد تا او را بقلعه درآوردند و فرمود که او را بتازیانه امتحان کنند تا بفهمد که بچه سبب اینقدر بر او فریاد میکردند ✡︎ ۲۵ و وقتی که او را بریسمانها میبستند پولُس بیوزباشیای که حاضر بود گفت آیا بر شما جایز است که مردی رومی را بیحجّت هم تازیانه زنید ✡︎ ۲۶ چون یوزباشی این را شنید نزد مینباشی رفته او را خبر داده گفت چه میخواهی بکنی زیرا این شخص رومی است ✡︎ ۲۷ پس مینباشی آمده بوی گفت مرا بگو که تو رومی هستی گفت بلی ✡︎ ۲۸ مینباشی جواب داد من این حقوق را بمبلغی خطیر تحصیل کردم پولُس گفت امّا من در آن مولود شدم ✡︎ ۲۹ در ساعت آنانی که قصد تفتیش او داشتند دست از او برداشتند و مینباشی ترسان گشت چون فهمید که رومی است از آن سبب که او را بسته بود ✡︎ ۳۰ بامدادان چون خواست درست بفهمد که یهودیان بچهعلّت مدّعی او میباشند او را از زندان بیرون آورده فرمود تا رؤسای کَهَنَه و تمامی اهل شورا حاضر شوند و پولُس را پایین آورده در میان ایشان برپا داشت ✡︎

باب بیست و سوم

۱ پس پولُس باهل شورا نیک نگریستهگفت ای برادران من تا امروز با کمال ضمیر صالح در خدمت خدا رفتار کردهام ✡︎ ۲ آنگاه حنّانیا رئیس کَهَنَه حاضران را فرمود تا بدهانش زنند ✡︎ ۳ پولُس بدو گفت خدا تو را خواهد زد ای دیوار سفیدشده تو نشستهای تا مرا برحسب شریعت داوری کنی و بضدّ شریعت حکم بزدنم میکنی ✡︎ ۴ حاضران گفتند آیا رئیس کَهَنَهٔ خدا را دشنام میدهی ✡︎ ۵ پولُس گفت ای برادران ندانستم که رئیس کَهَنَه است زیرا مکتوب است حاکم قوم خود را بد مگوی ✡︎ ۶ چون پولُس فهمید که بعضی از صدّوقیان و بعضی از فریسیانند در مجلس ندا در داد که ای برادران من فریسی پسر فریسی هستم و برای امید و قیامت مردگان از من بازپرس میشود ✡︎ ۷ چون این را گفت در میان فریسیان و صدّوقیان منازعه برپا شد و جماعت دو فرقه شدند ✡︎ ۸ زیرا که صدّوقیان منکر قیامت و ملائکه و ارواح هستند لیکن فریسیان قائل بهر دو ✡︎ ۹ پس غوغای عظیم برپا شد و کاتبانِ از فرقه فریسیان برخاسته مخاصمه نموده میگفتند که در این شخص هیچ بدی نیافتهایم و اگر روحی یافرشتهای با او سخن گفته باشد با خدا جنگ نباید نمود ✡︎ ۱۰ و چون منازعه زیادتر میشد مینباشی ترسید که مبادا پولُس را بدرند پس فرمود تا سپاهیان پایین آمده او را از میانشان برداشته بقلعه درآوردند ✡︎ ۱۱ و در شبِ همان روز خداوند نزد او آمده گفت ای پولُس خاطر جمع باش زیرا چنانکه در اورشلیم در حق من شهادت دادی همچنین باید در روم نیز شهادت دهی ✡︎ ۱۲ و چون روز شد یهودیان با یکدیگر عهد بسته بر خویشتن لعن کردند که تا پولُس را نکُشند نخورند و ننوشند ✡︎ ۱۳ و آنانی که دربارهٔ این همقَسَم شدند زیاده از چهل نفر بودند ✡︎ ۱۴ اینها نزد رؤسای کَهَنَه و مشایخ رفته گفتند بر خویشتن لعنت سخت کردیم که تا پولُس را نکُشیم چیزی نچشیم ✡︎ ۱۵ پس الآن شما با اهل شورا مینباشی را اعلام کنید که او را نزد شما بیاورد که گویا اراده دارید در احوال او نیکوتر تحقیق نمایید و ما حاضر هستیم که قبل از رسیدنش او را بکُشیم ✡︎ ۱۶ امّا خواهرزاده پولُس از کمین ایشان اطّلاع یافته رفت و بقلعه درآمده پولُس را آگاهانید ✡︎ ۱۷ پولُس یکی از یوزباشیان را طلبیده گفت این جوان را نزد مینباشی ببر زیرا خبری دارد که باو بگوید ✡︎ ۱۸ پس او را برداشته بحضور مینباشی رسانیده گفت پولُس زندانی مرا طلبیده خواهش کرد که این جوان را بخدمت تو بیاورم زیرا چیزی دارد که بتو عرض کند ✡︎ ۱۹ پس مینباشی دستش را گرفته بخلوت برد و پرسید چه چیز است کهمیخواهی بمن خبر دهی ✡︎ ۲۰ عرض کرد یهودیان متّفق شدهاند که از تو خواهش کنند تا پولُس را فردا بمجلس شورا درآوری که گویا اراده دارند در حقّ او زیادتر تفتیش نمایند ✡︎ ۲۱ پس خواهش ایشان را اجابت مفرما زیرا که بیشتر از چهل نفر از ایشان در کمین ویاند و بسوگند عهد بستهاند که تا او را نکُشند چیزی نخورند و نیاشامند و الآن مستعّد و منتظر وعدهٔ تو میباشند ✡︎ ۲۲ مینباشی آن جوان را مرخّص فرموده قدغن نمود که بهیچکس مگو که مرا از این راز مطّلع ساختی ✡︎ ۲۳ پس دو نفر از یوزباشیان را طلبیده فرمود که دویست سپاهی و هفتاد سوار و دویست نیزهدار در ساعت سوم از شب حاضر سازید تا بقیصریه بروند ✡︎ ۲۴ و مرکبی حاضر کنید تا پولُس را سوار کرده او را بسلامتی بنزد فِلیکْس والی برسانند ✡︎ ۲۵ و نامهای بدین مضمون نوشت ✡︎ ۲۶ کلُودِیؤس لِیسِیاس بوالی گرامی فِلیکْس سلام میرساند ✡︎ ۲۷ یهودیان این شخص را گرفته قصد قتل او داشتند پس با سپاه رفته او را از ایشان گرفتم چون دریافت کرده بودم که رومی است ✡︎ ۲۸ و چون خواستم بفهمم که بچه سبب بر وی شکایت میکنند او را بمجلس ایشان درآوردم ✡︎ ۲۹ پس یافتم که در مسائل شریعت خود از او شکایت میدارند ولی هیچ شکوهای مستوجب قتل یا بند نمیدارند ✡︎ ۳۰ و چون خبر یافتم که یهودیان قصد کمینسازی برای او دارند بیدرنگ او را نزد تو فرستادم و مدّعیان او را نیز فرمودم تا در حضور تو بر او ادّعا نمایند والّسلام ✡︎ ۳۱ پس سپاهیان چنانکه مأمور شدند پولُس را در شب برداشته باَنْتِیپاترِیس رسانیدند ✡︎ ۳۲ وبامدادان سواران را گذاشته که با او بروند خود بقلعه برگشتند ✡︎ ۳۳ و چون ایشان وارد قیصریه شدند نامه را بوالی سپردند و پولُس را نیز نزد او حاضر ساختند ✡︎ ۳۴ پس والی نامه را ملاحظه فرموده پرسید که از کدام ولایت است چون دانست که از قیلیقیّه است ✡︎ ۳۵ گفت چون مدّعیان تو حاضر شوند سخن تو را خواهم شنید و فرمود تا او را در سرای هیرودیس نگاه دارند ✡︎

باب بیست و چهارم

۱ و بعد از پنج روز حنّانیای رئیس کَهَنَه با مشایخ و خطیبی تَرْتُلُّس نام رسیدند و شکایت از پولُس نزد والی آوردند ✡︎ ۲ و چون او را احضار فرمود ترْتُلس آغاز ادّعا نموده گفت چون از وجود تو در آسایش کامل هستیم و احسانات عظیمه از تدابیر تو بدین قوم رسیده است ای فِلیکْس گرامی ✡︎ ۳ در هر جا و در هر وقت این را در کمال شکرگزاری میپذیریم ✡︎ ۴ و لیکن تا تو را زیاده مُصَدَّع نشوم مستدعی هستم که از راه نوازش مختصراً عرض ما را بشنوی ✡︎ ۵ زیرا که این شخص را مفسد و فتنهانگیز یافتهایم در میان همهٔ یهودیان ساکن ربع مسکون و از پیشوایان بدعت نَصاریٰ ✡︎ ۶ و چون او خواست هیکل را ملوّث سازد او را گرفته اراده داشتیم که بقانون شریعت خود بر او داوری نماییم ✡︎ ۷ ولی لیسیاسِ مینباشی آمده او را بزور بسیار از دستهای ما بیرون آورد ✡︎ ۸ و فرمود تا مدّعیانش نزد تو حاضر شوند و از او بعد از امتحان میتوانی دانست حقیقت همهٔ این اموری که ما بر او ادّعا میکنیم ✡︎ ۹ و یهودیان نیز با او متّفق شده گفتند که چنین است ✡︎ ۱۰ چون والی بپولُس اشاره نمود که سخن بگوید او جواب داد از آن رو که میدانم سالهای بسیار است که تو حاکم این قوم میباشی بخشنودی وافر حجّت دربارهٔ خود میآورم ✡︎ ۱۱ زیرا تو میتوانی دانست که زیاده از دوازده روز نیست که من برای عبادت باورشلیم رفتم ✡︎ ۱۲ و مرا نیافتند که در هیکل با کسی مباحثه کنم و نه در کنایس یا شهر که خلق را بشورش آورم ✡︎ ۱۳ و هم آنچه الآن بر من ادّعا میکنند نمیتوانند اثبات نمایند ✡︎ ۱۴ لیکن این را نزد تو اقرار میکنم که بطریقتی که بدعت میگویند خدای پدران را عبادت میکنم و بآنچه در تورات و انبیا مکتوب است معتقدم ✡︎ ۱۵ و بخدا امیدوارم چنانکه ایشان نیز قبول دارند که قیامت مردگان از عادلان و ظالمان نیز خواهد شد ✡︎ ۱۶ و خود را در این امر ریاضت میدهم تا پیوسته ضمیر خود را بسوی خدا و مردم بیلغزش نگاه دارم ✡︎ ۱۷ و بعد از سالهای بسیار آمدم تا صدقات و هدایا برای قوم خود بیاورم ✡︎ ۱۸ و در این امور چند نفر از یهودیانِ آسیا مرا در هیکلِ مطهّر یافتند بدون هنگامه یا شورشی ✡︎ ۱۹ و ایشان میبایست نیز در اینجا نزد تو حاضر شوند تا اگر حرفی بر من دارند ادّعا کنند ✡︎ ۲۰ یا اینان خود بگویند اگر گناهی از من یافتند وقتی که در حضور اهل شورا ایستاده بودم ✡︎ ۲۱ مگر آن یک سخن که در میان ایشان ایستاده بدان ندا کردم که دربارهٔ قیامت مردگان از من امروز پیش شما بازپرس میشود ✡︎ ۲۲ آنگاه فِلیکْس چون از طریقت نیکوتر آگاهی داشت امر ایشان را تأخیر انداخته گفت چون لیسیاسِ مینباشی آید حقیقت امر شما رادریافت خواهم کرد ✡︎ ۲۳ پس یوزباشی را فرمان داد تا پولُس را نگاه دارد و او را آزادی دهد و احدی از خویشانش را از خدمت و ملاقات او منع نکند ✡︎ ۲۴ و بعد از روزی چند فِلیکْس با زوجهٔ خود دَرُسِلا که زنی یهودی بود آمده پولُس را طلبیده سخن او را دربارهٔ ایمانِ مسیح شنید ✡︎ ۲۵ و چون او دربارهٔ عدالت و پرهیزکاری وداوری آینده خطاب میکرد فِلیکْس ترسان گشته جواب داد که الحال برو چون فرصت کنم تو را باز خواهم خواند ✡︎ ۲۶ و نیز امید میداشت که پولُس او را نقدی بدهد تا او را آزاد سازد و از این جهت مکرّراً وی را خواسته با او گفتگو میکرد ✡︎ ۲۷ امّا بعد از انقضای دو سال پُورکیؤس فَستوس خلیفه ولایت فِلیکْس شد و فِلیکْس چون خواست بر یهود منّت نهد پولُس را در زندان گذاشت ✡︎

باب بیست و پنجم

۱ پس چون فَستوس بولایت خود رسید بعد از سه روز از قَیصَرِیّه باورشلیم رفت ✡︎ ۲ و رئیس کَهَنَه و اکابر یهود نزد او بر پولُس ادّعا کردند و بدو التماس نموده ✡︎ ۳ منّتی بر وی خواستند تا او را باورشلیم بفرستد و در کمین بودند که او را در راه بکُشند ✡︎ ۴ امّا فَستوس جواب داد که پولُس را باید در قَیصَرِیه نگاه داشت زیرا خود اراده داشت بزودی آنجا برود ✡︎ ۵ و گفت پس کسانی از شما که میتوانند همراه بیایند تا اگر چیزی در این شخص یافت شود بر او ادّعا نمایند ✡︎ ۶ و چون بیشتر از ده روز در میان ایشان توقّفکرده بود بقَیصَرِیّه آمد و بامدادان بر مسند حکومت برآمده فرمود تا پولُس را حاضر سازند ✡︎ ۷ چون او حاضر شد یهودیانی که از اورشلیم آمده بودند بگرد او ایستاده شکایتهای بسیار و گران بر پولُس آوردند ولی اثبات نتوانستند کرد ✡︎ ۸ او جواب داد که نه بشریعت یهود و نه بهیکل و نه بقیصر هیچ گناه کردهام ✡︎ ۹ امّا چون فَستوس خواست بر یهود منّت نهد در جواب پولُس گفت آیا میخواهی باورشلیم آیی تا در آنجا در این امور بحضور من حکم شود ✡︎ ۱۰ پولُس گفت در محکمه قیصر ایستادهام که در آنجا میباید محاکمه من بشود بیهود هیچ ظلمی نکردهام چنانکه تو نیز نیکو میدانی ✡︎ ۱۱ پس هر گاه ظلمی یا عملی مستوجب قتل کرده باشم از مردن دریغ ندارم لیکن اگر هیچ یک از این شکایتهائی که اینها بر من میآورند اصلی ندارد کسی نمیتواند مرا بایشان سپارد بقیصر رفع دعوی میکنم ✡︎ ۱۲ آنگاه فستوس بعد از مکالمه با اهل شورا جواب داد آیا بقیصر رفع دعوی کردی بحضور قیصر خواهی رفت ✡︎ ۱۳ و بعد از مرور ایّام چند اَغریپاس پادشاه و برنیکی برای تحیّت فَستوس بقَیصَرِیّه آمدند ✡︎ ۱۴ و چون روزی بسیار در آنجا توقّف نمودند فَستوس برای پادشاه مقدّمه پولُس را بیان کرده گفت مردی است که فِلیکْس او را در بند گذاشته است ✡︎ ۱۵ که دربارهٔ او وقتی که باورشلیم آمدم رؤسای کَهَنَه و مشایخ یهود مرا خبر دادند و خواهش نمودند که بر او داوری شود ✡︎ ۱۶ در جواب ایشان گفتم که رومیان را رسم نیست که احدی را بسپارند قبل از آنکه مدّعیعلیه مدّعیان خود را روبرو شود و او را فرصت دهند که ادّعای ایشان را جواب گوید ✡︎ ۱۷ پس چون ایشان در اینجا جمع شدند بیدرنگ در روز دوّم بر مسند نشسته فرمودم تا آن شخص را حاضر کردند ✡︎ ۱۸ و مدّعیانش برپا ایستاده از آنچه من گمان میبردم هیچ ادّعا بر وی نیاوردند ✡︎ ۱۹ بلکه مسألهای چند بر او ایراد کردند دربارهٔ مذهب خود و در حقّ عیسی نامی که مرده است و پولُس میگوید که او زنده است ✡︎ ۲۰ و چون من در این گونه مسایل شکّ داشتم از او پرسیدم که آیا میخواهی باورشلیم بروی تا در آنجا این مقدّمه فیصل پذیرد ✡︎ ۲۱ ولی چون پولُس رفع دعوی کرد که برای محاکمه اُوغُسْطُس محفوظ ماند فرمان دادم که او را نگاه بدارند تا او را بحضور قیصر روانه نمایم ✡︎ ۲۲ اَغْریپاس بفَستوس گفت من نیز میخواهم این شخص را بشنوم گفت فردا او را خواهی شنید ✡︎ ۲۳ پس بامدادان چون اَغْریپاس و بَرْنِیکی با حشمتی عظیم آمدند و بدارالاستماع با مینباشیان و بزرگان شهر داخل شدند بفرمان فَستوس پولُس را حاضر ساختند ✡︎ ۲۴ آنگاه فَستوس گفت ای اَغریپاس پادشاه و ای همهٔ مردمانی که نزد ما حضور دارید این شخص را میبینید که دربارهٔ او تمامی جماعت یهود چه در اورشلیم و چه در اینجا فریاد کرده از من خواهش نمودند که دیگر نباید زیست کند ✡︎ ۲۵ و لیکن چون من دریافتم که او هیچ عملی مستوجب قتل نکرده است و خود باوغُسطُس رفع دعوی کرد اراده کردم که او را بفرستم ✡︎ ۲۶ و چون چیزی درست ندارم که دربارهٔ او بخداوندگار مرقوم دارم از این جهت او را نزد شما و علیالخصوص در حضور تو ای اَغْرِیپاس پادشاه آوردم تا بعد ازتفّحص شاید چیزی یافته بنگارم ✡︎ ۲۷ زیرا مرا خلاف عقل مینماید که اسیری را بفرستم و شکایتهائی که بر اوست معروض ندارم ✡︎

باب بیست و ششم

۱ َغریپاس بپولُس گفت مرخّصی که کیفیت خود را بگویی پس پولُس دست خود را دراز کرده حجّت خود را بیان کرد ✡︎ ۲ که ای اغریپاس پادشاه سعادت خود را در این میدانم که امروز در حضور تو حجّت بیاورم دربارهٔ همهٔ شکایتهائی که یهود از من میدارند ✡︎ ۳ خصوصاً چون تو در همهٔ رسوم و مسایل یهود عالِم هستی پس از تو مستدعی آنم که تحمّل فرموده مرا بشنوی ✡︎ ۴ رفتار مرا از جوانی چونکه از ابتدا در میان قوم خود در اورشلیم بسر میبردم تمامی یهود میدانند ✡︎ ۵ و مرا از اوّل میشناسند هر گاه بخواهند شهادت دهند که بقانون پارساترین فرقه دین خود فریسی میبودم ✡︎ ۶ والحال بهسبب امید آن وعدهای که خدا باجداد ما داد بر من ادّعا میکنند ✡︎ ۷ و حال آنکه دوازده سبط ما شبانهروز بجدّ و جهد عبادت میکنند محض امید تحصیل همین وعده که بجهت همین امید ای اَغْرِیپاس پادشاه یهود بر من ادّعا میکنند ✡︎ ۸ شما چرا محال میپندارید که خدا مردگان را برخیزاند ✡︎ ۹ من هم در خاطر خود میپنداشتم که بنام عیسی ناصری مخالفت بسیار کردن واجب است ✡︎ ۱۰ چنانکه در اورشلیم هم کردم و از رؤسای کَهَنَه قدرت یافته بسیاری از مقدّسین را در زندان حبس میکردم و چون ایشان رامیکشتند در فتوا شریک میبودم ✡︎ ۱۱ و در همهٔ کنایس بارها ایشان را زحمت رسانیده مجبور میساختم که کفر گویند و بر ایشان بشدّت دیوانه گشته تا شهرهای بعید تعاقب میکردم ✡︎ ۱۲ در این میان هنگامی که با قدرت و اجازت از رؤسای کَهَنَه بدمشق میرفتم ✡︎ ۱۳ در راه ای پادشاه در وقت ظهر نوری را از آسمان دیدم درخشندهتر از خورشید که در دور من و رفقایم تابید ✡︎ ۱۴ و چون همهٔ بر زمین افتادیم هاتفی را شنیدم که مرا بزبان عبرانی مخاطب ساخته گفت ای شاؤل شاؤل چرا بر من جفا میکنی تو را بر میخها لگد زدن دشوار است ✡︎ ۱۵ من گفتم خداوندا تو کیستی گفت من عیسی هستم که تو بر من جفا میکنی ✡︎ ۱۶ و لیکن برخاسته بر پا بایست زیرا که بر تو ظاهر شدم تا تو را خادم و شاهد مقرّر گردانم بر آن چیزهائی که مرا در آنها دیدهای و بر آنچه بتو در آن ظاهر خواهم شد ✡︎ ۱۷ و تو را رهائی خواهم داد از قوم و از امّتهائی که تو را بنزد آنها خواهم فرستاد ✡︎ ۱۸ تا چشمان ایشان را باز کنی تا از ظلمت بسوی نور و از قدرت شیطان بجانب خدا برگردند تا آمرزش گناهان و میراثی در میان مقدّسین بهوسیلهٔ ایمانی که بر من است بیابند ✡︎ ۱۹ آن وقت ای اَغْرِیپاس پادشاه رؤیای آسمانی را نافرمانی نورزیدم ✡︎ ۲۰ بلکه نخست آنانی را که در دمشق بودند و در اورشلیم و در تمامی مرز و بوم یهودیّه و امّتها را نیز اعلام مینمودم که توبه کنند و بسوی خدا بازگشت نمایند و اعمال لایقه توبه را بجا آورند ✡︎ ۲۱ بهسبب همین امور یهود مرا در هیکل گرفته قصدقتل من کردند ✡︎ ۲۲ امّا از خدا اعانت یافته تا امروز باقی ماندم و خرد و بزرگ را اعلام مینمایم و حرفی نمیگویم جز آنچه انبیا و موسی گفتند که میبایست واقع شود ✡︎ ۲۳ که مسیح میبایست زحمت بیند و نوبر قیامت مردگان گشته قوم و امّتها را بنور اعلام نماید ✡︎ ۲۴ چون او بدین سخنان حجّت خود را میآورد فَستوس بآواز بلند گفت ای پولُس دیوانه هستی کثرت علم تو را دیوانه کرده است ✡︎ ۲۵ گفت ای فَستوسِ گرامی دیوانه نیستم بلکه سخنان راستی و هوشیاری را میگویم ✡︎ ۲۶ زیرا پادشاهی که در حضور او بدلیری سخن میگویم از این امور مطّلع است چونکه مرا یقین است که هیچ یک از این مقدّمات بر او مخفی نیست زیرا که این امور در خلوت واقع نشد ✡︎ ۲۷ ای اَغْرِیپاس پادشاه آیا بانبیا ایمان آوردهای میدانم که ایمان داری ✡︎ ۲۸ اَغْرِیپاس بپولُس گفت بقلیل ترغیب میکنی که من مسیحی بگردم ✡︎ ۲۹ پولُس گفت از خدا خواهش میداشتم یا بقلیل یا بکثیر نه تنها تو بلکه جمیع این اشخاصی که امروز سخن مرا میشنوند مثل من گردند جز این زنجیرها ✡︎ ۳۰ چون این را گفت پادشاه و والی و برنیکی و سایر مجلسیان برخاسته ✡︎ ۳۱ رفتند و با یکدیگر گفتگو کرده گفتند این شخص هیچ عملی مستوجب قتل یا حبس نکرده است ✡︎ ۳۲ و اَغْریپاس بفَسْتوس گفت اگر این مرد بقیصر رفع دعوی خود نمیکرد او را آزاد کردن ممکن میبود ✡︎

باب بیست و هفتم

۱ چون مقرّر شد که باِیطالیا برویمپولُس و چند زندانی دیگر را بیوزباشی از سپاه اُغُسْطُس که یولیوس نام داشت سپردند ✡︎ ۲ و بکشتی اَدرامیتینی که عازم بنادر آسیا بود سوار شده کوچ کردیم و اَرِستَرْخُس از اهل مکادونیه از تسالونیکی همراه ما بود ✡︎ ۳ روز دیگر بصیدون فرود آمدیم و یولیوس با پولُس ملاطفت نموده او را اجازت داد که نزد دوستان خود رفته از ایشان نوازش یابد ✡︎ ۴ و از آنجا روانه شده زیر قِپرُس گذشتیم زیرا که باد مخالف بود ✡︎ ۵ و از دریای کنارِ قیلیقیّه و پَمفلیّه گذشته بمیرای لیکیّه رسیدیم ✡︎ ۶ در آنجا یوزباشی کشتیِ اِسْکَنْدَرِیه را یافت که بایطالیا میرفت و ما را بر آن سوار کرد ✡︎ ۷ و چند روز بآهستگی رفته بقَنیدُس بمشقّت رسیدیم و چون باد مخالف ما میبود در زیر کرِیت نزدیک سَلْمونی راندیم ✡︎ ۸ و بدشواری از آنجا گذشته بموضعی که ببنادر حَسَنَه مسمّی و قریب بشهر لِسائیّه است رسیدیم ✡︎ ۹ و چون زمان منقضی شد و در این وقت سفر دریا خطرناک بود زیرا که ایّام روزه گذشته بود ✡︎ ۱۰ پولُس ایشان را نصیحت کرده گفت ای مردمان میبینم که در این سفر ضرر و خُسران بسیار پیدا خواهد شد نه فقط بار و کشتی را بلکه جانهای ما را نیز ✡︎ ۱۱ ولی یوزباشی ناخدا و صاحب کشتی را بیشتر از قول پولُس اعتنا نمود ✡︎ ۱۲ و چون آن بندر نیکو نبود که زمستان را در آن بسر برند اکثر چنان مصلحت دانستند که از آنجانقل کنند تا اگر ممکن شود خود را بفینیکس رسانیده زمستان را در آنجا بسر برند که آن بندری است از کریت مواجّه مغرب جنوبی و مغرب شمالی ✡︎ ۱۳ و چون نسیم جنوبی وزیدن گرفت گمان بردند که بمقصد خویش رسیدند پس لنگر برداشتیم و از کناره کریت گذشتیم ✡︎ ۱۴ لیکن چیزی نگذشت که بادی شدید که آن را اُورُکلیدون مینامند از بالای آن زدن گرفت ✡︎ ۱۵ در ساعت کشتی ربوده شده رو بسوی باد نتوانست نهاد پس آن را از دست داده بیاختیار رانده شدیم ✡︎ ۱۶ پس در زیر جزیرهای که کلودی نام داشت دوان دوان رفتیم و بدشواری زورق را در قبض خود آوردیم ✡︎ ۱۷ و آن را برداشته و معونات را استعمال نموده کمر کشتی را بستند و چون ترسیدند که بریگزارِ سیرْتس فرو روند حِبال کشتی را فرو کشیدند و همچنان رانده شدند ✡︎ ۱۸ و چون طوفان بر ما غلبه مینمود روز دیگر بارِ کشتی را بیرون انداختند ✡︎ ۱۹ و روز سوم بدستهای خود آلات کشتی را بدریا انداختیم ✡︎ ۲۰ و چون روزهای بسیار آفتاب و ستارگان را ندیدند و طوفانی شدید بر ما میافتاد دیگر هیچ امید نجات برای ما نماند ✡︎ ۲۱ و بعد از گرسنگی بسیار پولُس در میان ایشان ایستاده گفت ای مردمان نخست میبایست سخن مرا پذیرفته از کریت نقل نکرده باشید تا این ضرر و خسران را نبینید ✡︎ ۲۲ اکنون نیز شما را نصیحت میکنم که خاطرجمع باشید زیرا که هیچ ضرری بجان یکی از شما نخواهد رسید مگر بکشتی ✡︎ ۲۳ زیرا که دوش فرشته آن خدائی که از آن او هستم و خدمتِ او را میکنم بمن ظاهر شده ✡︎ ۲۴ گفت ای پولُس ترسان مباش زیرا باید تو در حضور قیصر حاضر شوی و اینک خدا همهٔ همسفران تو را بتو بخشیده است ✡︎ ۲۵ پس ای مردمان خوشحال باشید زیرا ایمان دارم که بهمانطور که بمن گفت واقع خواهد شد ✡︎ ۲۶ لیکن باید در جزیرهای بیفتیم ✡︎ ۲۷ و چون شب چهاردهم شد و هنوز در دریای اَدْرِیا بهر سو رانده میشدیم در نصف شب ملاحّان گمان بردند که خشکی نزدیک است ✡︎ ۲۸ پس پیمایش کرده بیست قامت یافتند و قدری پیشتر رفته باز پیمایش کرده پانزده قامت یافتند ✡︎ ۲۹ و چون ترسیدند که بصخرهها بیفتیم از پشت کشتی چهار لنگر انداخته تمنّا میکردند که روز شود ✡︎ ۳۰ امّا چون ملاحّان قصد داشتند که از کشتی فرار کنند و زورق را بدریا انداختند ببهانهای که لنگرها را از پیش کشتی بکَشند ✡︎ ۳۱ پولُس یوزباشی و سپاهیان را گفت اگر اینها در کشتی نمانند نجات شما ممکن نباشد ✡︎ ۳۲ آنگاه سپاهیان ریسمانهای زورق را بریده گذاشتند که بیفتد ✡︎ ۳۳ چون روز نزدیک شد پولُس از همهٔ خواهش نمود که چیزی بخورند پس گفت امروز روز چهاردهم است که انتظار کشیده و چیزی نخورده گرسنه ماندهاید ✡︎ ۳۴ پس استدعای من این است که غذا بخورید که عافیت برای شما خواهد بود زیرا که مویی از سر هیچ یک از شما نخواهد افتاد ✡︎ ۳۵ این بگفت و در حضور همهٔ نان گرفته خدا را شکر گفت و پاره کرده خوردن گرفت ✡︎ ۳۶ پس همهٔ قویّدل گشته نیز غذا خوردند ✡︎ ۳۷ و جمله نفوس در کشتی دویست و هفتاد و شش بودیم ✡︎ ۳۸ چون از غذا سیر شدند گندم را بدریا ریخته کشتی را سبک کردند ✡︎ ۳۹ امّا چون روزْ روشن شد زمین رانشناختند لیکن خلیجی دیدند که شاطیای داشت پس رأی زدند که اگر ممکن شود کشتی را بر آن برانند ✡︎ ۴۰ و بند لنگرها را بریده آنها را در دریا گذاشتند و بندهای سکّان را باز کرده و بادبان را برای باد گشاده راه ساحل را پیش گرفتند ✡︎ ۴۱ امّا کشتی را درمجمع بحرین بپایاب رانده مقدّم آن فرو شده بیحرکت ماند ولی مؤخّرش از لطمه امواج درهم شکست ✡︎ ۴۲ آنگاه سپاهیان قصد قتل زندانیان کردند که مبادا کسی شنا کرده بگریزد ✡︎ ۴۳ لیکن یوزباشی چون خواست پولُس را برهاند ایشان را از این اراده باز داشت و فرمود تا هر که شناوری داند نخست خویشتن را بدریا انداخته بساحل رساند ✡︎

۴۴ و بعضی بر تختها و بعضی بر چیزهای کشتی و همچنین همهٔ بسلامتی بخشکی رسیدند ✡︎

باب بیست و هشتم

۱ و چون رستگار شدند یافتند که جزیره ملیطه نام دارد ✡︎ ۲ و آن مردمان بَرْبَری با ما کمال ملاطفت نمودند زیرا بهسبب باران که میبارید و سرما آتش افروخته همهٔ ما را پذیرفتند ✡︎ ۳ چون پولُس مقداری هیزم فراهم کرده بر آتش مینهاد بهسبب حرارت افعیای بیرون آمده بر دستش چسپید ✡︎ ۴ چون بَرْبَرِیان جانور را از دستش آویخته دیدند با یکدیگر میگفتند بلاشکّ این شخص خونی است که با اینکه از دریا رست عدل نمیگذارد که زیست کند ✡︎ ۵ امّا آن جانور را در آتش افکنده هیچ ضرر نیافت ✡︎ ۶ پس منتظر بودند که او آماس کند یا بغتهًٔ افتاده بمیرد ولی چون انتظار بسیار کشیدند و دیدند که هیچ ضرری بدو نرسید برگشته گفتند که خدائی است ✡︎ ۷ و در آن نواحی املاک رئیس جزیره که پوبلیوس نام داشت بود که او ما را بخانهٔ خود طلبیده سه روز بمهربانی مهمانی نمود ✡︎ ۸ از قضا پدر پوْبلیوس را رنج تب و اسهال عارض شده خفته بود پس پولُس نزد وی آمده و دعا کرده ودست بر او گذارده او را شفا داد ✡︎ ۹ و چون این امر واقع شد سایر مریضانی که در جزیره بودند آمده شفا یافتند ✡︎ ۱۰ و ایشان ما را اکرام بسیار نمودند و چون روانه میشدیم آنچه لازم بود برای ما حاضر ساختند ✡︎ ۱۱ و بعد از سه ماه بکشتی اِسْکَنْدَریّه که علامت جوزا داشت و زمستان را در جزیره بسر برده بود سوار شدیم ✡︎ ۱۲ و بسراکُوس فرود آمده سه روز توقّف نمودیم ✡︎ ۱۳ و از آنجا دور زده برِیغیون رسیدیم و بعد از یک روز باد جنوبی وزیده روز دوّم وارد پوطیولی شدیم ✡︎ ۱۴ و در آنجا برادران یافته حسب خواهش ایشان هفت روز ماندیم و همچنین برُوم آمدیم ✡︎ ۱۵ و برادرانِ آنجا چون از احوال ما مطلّع شدند باستقبال ما بیرون آمدند تا فُورَنِاَپِیوس و سهدکّان و پولُس چون ایشان را دید خدا را شکر نموده قویّدل گشت ✡︎ ۱۶ و چون برُوم رسیدیم یوزباشی زندانیان را بسردار افواج خاصّه سپرد امّا پولُس را اجازت دادند که با یک سپاهی که محافظت او میکرد در منزل خود بماند ✡︎ ۱۷ و بعد از سه روز پولُس بزرگان یهود را طلبید و چون جمع شدند بایشان گفت ای برادرانِ عزیز با وجودی که من هیچ عملی خلاف قوم و رسوم اجداد نکرده بودم همانا مرا دراورشلیم بسته بدستهای رومیان سپردند ✡︎ ۱۸ ایشان بعد از تفحّص چون در من هیچ علّت قتل نیافتند اراده کردند که مرا رها کنند ✡︎ ۱۹ ولی چون یهود مخالفت نمودند ناچار شده بقیصر رفع دعوی کردم نه تا آنکه از امّت خود شکایت کنم ✡︎ ۲۰ اکنون بدین جهت خواستم شما را ملاقات کنم و سخن گویم زیرا که بجهت امید اسرائیل بدین زنجیر بسته شدم ✡︎ ۲۱ وی را گفتند ما هیچ نوشته در حق تو از یهودیّه نیافتهایم و نه کسی از برادرانی که از آنجا آمدند خبری یا سخن بدی دربارهٔ تو گفته است ✡︎ ۲۲ لیکن مصلحت دانستیم از تو مقصود تو را بشنویم زیرا ما را معلوم است که این فرقه را در هر جا بد میگویند ✡︎ ۲۳ پس چون روزی برای وی معیّن کردند بسیاری نزد او بمنزلش آمدند که برای ایشان بملکوت خدا شهادت داده شرح مینمود و از تورات موسی و انبیا از صبح تا شام دربارهٔ عیسی اقامه حجّت میکرد ✡︎ ۲۴ پس بعضی بسخنان او ایمان آوردند و بعضی ایمان نیاوردند ✡︎ ۲۵ و چونبا یکدیگر معارضه میکردند از او جدا شدند بعد از آنکه پولُس این یک سخن را گفته بود که روحالقدس بوساطت اِشَعْیای نبی باجداد ما نیکو خطاب کرده ✡︎ ۲۶ گفته است که نزد این قوم رفته بدیشان بگو بگوش خواهید شنید و نخواهید فهمید و نظر کرده خواهید نگریست و نخواهید دید ✡︎ ۲۷ زیرا دل این قوم غلیظ شده و بگوشهای سنگین میشنوند و چشمان خود را بر هم نهادهاند مبادا بچشمان ببینند و بگوشها بشنوند و بدل بفهمند و بازگشت کنند تا ایشان را شفا بخشم ✡︎ ۲۸ پس بر شما معلوم باد که نجات خدا نزد امّتها فرستاده میشود و ایشان خواهند شنید ✡︎ ۲۹ چون این را گفت یهودیان رفتند و با یکدیگر مباحثه بسیار میکردند ✡︎ ۳۰ امّا پولُس دو سال تمام در خانهٔ اجارهای خود ساکن بود و هر که بنزد وی میآمد میپذیرفت ✡︎ ۳۱ و بملکوت خدا موعظه مینمود و با کمال دلیری در امور عیسی مسیحِ خداوند بدون ممانعت تعلیم میداد ✡︎