وحشی بافقی (غزلیات)/گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' وحشی بافقی (غزلیات)  از وحشی بافقی
(گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهم)
'


 گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهمپیکر به خون اندر کشم جان خونبهای او دهم 
 بزم فراغ آراست دل کو بی محابا غمزه‌ایکش من ز راه چشم خود سر در سرای او دهم 
 جانی به حسرت می‌کنم بهرعیادت گو میاکی بهر حفظ جان خود تشویش پای او دهم 
 ماخولیا گر نیست این جویم چرا خونخواره‌ایکو قصد جان من کند من جان برای او دهم 
 چون عشق خواهم دشمنی این جان ایمن خفته راتا باز سد ره هر شبی تغییر جای او دهم 
 وحشی شکایت تا به کی از روزگار عافیتایام رشک عشق کو تا من سزای او دهم