پرش به محتوا

هشت کتاب/مرگ رنگ/جان‌گرفته

از ویکی‌نبشته
29023هشت کتاب — جان‌گرفتهسهراب سپهری
جان‌گرفته

از هجوم نغمه‌ای بشکافت گور مغز من امشب:
مرده‌ای را جان به‌رگ‌ها ریخت،
پا شد از جا در میان سایه و روشن،
بانگ زد بر من: مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده؟
لیک پندار تو بیهوده است:
پیکر من مرگ را از خویش می‌راند.
سرگذشت من به زهر لحظه‌های تلخ آلوده است.
من به هر فرصت که یابم بر تو می‌تازم.
شادی‌ات را با عذاب آلوده می‌سازم.
با خیالت می‌دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آمیزد،
در تپشهایت فرو ریزد.
نقش‌های رفته را بازآورد با خود غبارآلود.

مرده لب بربسته بود.
چشم می‌لغزید بر یک طرح شوم.
می‌تراوید از تن من درد.
نغمه می‌آورد بر مغزم هجوم.