هشت کتاب/صدای پای آب
ظاهر
< هشت کتاب
برای دیگر نسخههای این اثر، مجله آرش/شماره ۱۰/صدای پای آب را ببینید.
صدای پای آب
چاپ اول
هزار و سیصد و چهل و چهار
مجلهٔ آرش، دورهٔ دوم، شمارهٔ سه
نثار شبهای خاموش مادرم!
اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شببوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من مسلمانم.
قبلهام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجادهٔ من.
من وضو با تپش پنجرهها میگیرم.
در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی میخوانم
که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدستهٔ سرو.
من نمازم را، پی «تکبیرةالاحرام» علف میخوانم،
پی «قد قامت» موج.
کعبهام بر لب آب،
کعبهام زیر اقاقیهاست.
کعبهام مثل نسیم، میرود باغ به باغ، میرود شهر به شهر.
«حجرالاسود» من روشنی باغچه است.
اهل کاشانم.
پیشهام نقاشی است:
گاهگاهی قفسی میسازم با رنگ، میفروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهاییتان تازه شود.
چه خیالی، چه خیالی،… میدانم
پردهام بیجان است.
خوب میدانم، حوض نقاشی من بیماهی است.
اهل کاشانم
نسیم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینهای از خاک «سیلک»
نسیم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچلهها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمانها مرده است.
پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود،
مادرم بیخبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد، پاسبانها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه میخواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
پدرم نقاشی میکرد.
تار هم میساخت، تار هم میزد.
خط خوبی هم داشت.
باغ ما در طرف سایهٔ دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،
باغ ما نقطهٔ برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید، قوسی از دایرهٔ سبز سعادت بود.
میوهٔ کال خدا را آن روز، میجویدم در خواب.
آب بیفلسفه میخوردم.
توت بیدانش میچیدم.
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فوارهٔ خواهش میشد.
تا چلویی میخواند، سینه از ذوق شنیدن میسوختو
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره میچسبانید.
شوق میآمد، دست در گردن من میانداخت.
فکر بازی میکرد
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود،
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود.
طفل پاورچین پاورچین، دور شد کمکم در کوچهٔ سنجاقکها
بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر.
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پلهٔ مذهب بالا.
تا ته کوچهٔ شک،
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سکوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی.
چیزها دیدم در روی زمین:
کودکی دیدم، ماه را بو میکرد.
قفسی بیدر دیدم که در آن، روشنی پرپر میزد.
نردبانی که از آن، عشق میرفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم، نور در هاون میکوبید.
ظهر در سفرهٔ آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسهٔ داغ محبت بود
من گدایی دیدم، دربهدر میرفت آواز چکاوک میخواست
و سپوری که به یک پوستهی خربزه میبرد نماز.
بره ای را دیدم، بادبادک میخورد.
من الاغی دیدم، ینجه را میفهمید.
در چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن میگفت: «شما»
من کتابی دیدم، واژههایش همه از جنس بلور.
کاغذی دیدم، از جنس بهار.
موزهای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقیهی نومید، کوزهای دیدم لبریز سؤال.
قاطری دیدم بارش «انشا»
اشتری دیدم بارش سبد خالی «پند و امثال».
عارفی دیدم بارش «تننا ها یا هو».
من قطاری دیدم، روشنایی میبرد.
من قطاری دیدم، فقه میبرد و چه سنگین میرفت.
من قطاری دیدم، که سیاست میبرد (و چه خالی میرفت.)
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری میبرد.
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشهٔ آن پیدا بود:
کاکل پوپک،
خالهای پر پروانه،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچهٔ تنهایی.
خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین میآید
و بلوغ خورشید.
و همآغوشی زیبای عروسک با صبح.
پلههایی که به گلخانهٔ شهوت میرفت.
پلههایی که به سردابهٔ الکل میرفت.
پلههایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات،
پلههایی که به بام اشراق،
پلههایی که به سکوی تجلی میرفت.
مادرم آن پایین
استکانها را در خاطرهٔ شط میشست.
شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ.
سقف بیکفتر صدها اتوبوس.
گلفروشی گلهایش را میکرد حراج.
در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی میبست.
پسری سنگ بهدیوار دبستان میزد.
کودکی هستهٔ زردآلو را، روی سجادهٔ بیرنگ پدر تف میکرد.
و بزی از «خزر» نقشهٔ جغرافی، آب میخورد.
بند رختی پیدا بود: سینهبندی بیتاب.
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابیدن گاریچی.
مرد گاریچی در حسرت مرگ.
عشق پیدا بود، موج پیدا بود.
برف پیدا بود، دوستی پیدا بود.
کلمه پیدا بود.
آب پیدا بود، عکس اشیا در آب.
سایهگاه خنک یاختهها در تف خون.
سمت مرطوب حیات.
شرق اندوه نهاد بشری.
فصل ولگردی در کوچهٔ زن.
بوی تنهایی در کوچهٔ فصل.
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.
سفر دانه به گل.
سفر پیچک این خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاک.
ریزش تاک جوان از دیوار.
بارش شبنم روی پل خواب.
پرش شادی از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت کلام.
جنگ یک روزنه با خواهش نور.
جنگ یک پله با پای بلند خورشید.
جنگ تنهایی با یک آواز.
جنگ زیبای گلابیها با خالی یک زنبیل.
جنگ خونین انار و دندان.
جنگ «نازیها» با ساقهٔ ناز.
جنگ طوطی و فصاحت با هم.
جنگ پیشانی با سردی مهر.
حملهٔ کاشی مسجد به سجود.
حملهٔ باد به معراج حباب صابون.
حملهٔ لشگر پروانه به برنامهٔ «دفع آفات»
حملهٔ دستهٔ سنجاقک، به صف کارگر «لولهکشی».
حملهٔ هنگ سیاهقلم نی به حروف سربی.
حملهٔ واژه به فک شاعر.
فتح یک قرن بهدست یک شعر.
فتح یک باغ بهدست یک سار.
فتح یک کوچه بهدست دو سلام.
فتح یک شهر بهدست سه چهار اسبسوار چوبی
فتح یک عید بهدست دو عروسک، یک توپ.
قتل یک جغجغه روی تشک بعداز ظهر.
قتل یک قصه سر کوچهٔ خواب.
قتل یک غصه بهدستور سرود.
قتل مهتاب به فرمان نئون.
قتل یک بید بهدست «دولت».
قتل یک شاعر افسرده بهدست گل یخ.
همهٔ روی زمین پیدا بود:
نظم در کوچهٔ یونان میرفتو
جغد در «باغ معلق» میخواند.
باد در گردنهٔ خیبر، بافهای از خس تاریخ به خاور میراند
روی دریاچهٔ آرام «نگین»، قایقی گل میبرد.
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.
مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
دشتها را، کوهها را دیدم.
آب را دیدم، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.
جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت دیدم.
اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب، من با تب
خانهای در طرف دیگر شب ساختهام.
من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را میشنوم
و صدای ظلمت را، وقتی از برگی میریزد.
و صدای، سرفهٔ روشنی از پشت درخت،
عطسهٔ آب از هر رخنهٔ سنگ،
چکچک چلچله از سقف بهار.
و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجرهٔ تنهایی.
و صدای پاک، پوستانداختن مبهم عشق،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح.
من صدای قدم خواهش را میشنوم
و صدای، پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه کبوترها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخک در فکر،
شیههٔ پاک حقیقت از دور.
من صدای وزش ماده را میشنوم
و صدای، کفش ایمان را در کوچهٔ شوق.
و صدای باران را، روی پلک تر عشق،
روی موسیقی غمناک بلوغ،
روی آواز انارستانها.
و صدای متلاشی شدن شیشهٔ شادی را در شب،
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،
پر و خالی شدن کاسهٔ غربت از باد.
من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گلها را میگیرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازهٔ اشیا جاری است.
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفهاش میگیرد.
روح من بیکار است:
قطرههای باران را، آجرها را، میشمارد.
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی، سایهاش را بفروشد به زمین.
رایگان میبخشد، نارون شاخهٔ خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست، شور من میشکفد.
بوتهٔ خشخاش، شستوشو داده مرا در سیلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم.
مثل یک گلدان، میدهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کششهای بلند ابری.
تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوتهٔ بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمیخندم اگر بادکنک میترکد.
و نمیخندم اگر فلسفهای، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را، میشناسم،
رنگهای شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را.
خوب میدانم ریواس کجا میروید،
سار کی میآید، کبک کی میخواند، باز کی میمیرد،
ماه در خواب بیابان چیست،
مرگ در ساقهٔ خواهش
و تمشک لذت، زیر دندان همآغوشی.
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازهٔ عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچهٔ عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبهٔ دستی است که میجنبد.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربهٔ شبپره رد تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی «ماه»
فکر بوییدن گل در کرهای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکهٔ دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی «مجذور» آینه است.
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی «هندسهٔ» ساده و یکسان نفسهاست.
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر میرویند
قارچهای غربت؟
من نمیدانم
که چرا میگویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لالهٔ قرمز دارد
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژهها را باید شست
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست،
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پیدرپی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.
رختها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
صبح یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانهٔ لکلک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گرهٔ ذایقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ، اینهمه سبز.
صبحها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمیآید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاختهها بیبعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت.
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زندهٔ پرواز دگرگون میشد.
و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشهٔ دریاها
و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازهٔ بیمارستان را.
و نپرسیم که فوارهٔ اقبال کجاست.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشتهاند.
(پشت سر نیست فضایی زنده.
پشت سر مرغ نمیخواند.
پشت سر باد نمیآید.
پشت سر پنجرهٔ سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفرهها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطرهٔ موج به ساحل صدف سرد مسکون میریزد.
لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیدهام گاهی در تب، ماه میآید پایین،
میرسد دست به سقف ملکوت.
دیدهام سهره بهتر میخواند.
گاه زخمی که به پا داشتهام
زیر و بمهای زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزونتر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس.)
نهراسیم از مرگ
(مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونهٔ یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید.
مرگ با خوشهٔ انگور میآید به دهان.
مرگ در حنجرهٔ سرخ - گلو میخواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان میچیند.
مرگ گاهی ودکا مینوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد.
و همه میدانیم
ریههای لذت، پر اکسیژن مرگ است.)
در نبندیم بهروی سخن زندهٔ تقدیر که از پشت چپرهای صدا میشنویم.
پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفشها را بکند، و به دنبال فصول از سر گلها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجهٔ یک بانک چه در زیر درخت.
کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبهٔ یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبحها وقتی خورشید، در میآید متولد بشویم.
هیجانها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی».
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شببوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من مسلمانم.
قبلهام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجادهٔ من.
من وضو با تپش پنجرهها میگیرم.
در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی میخوانم
که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدستهٔ سرو.
من نمازم را، پی «تکبیرةالاحرام» علف میخوانم،
پی «قد قامت» موج.
کعبهام بر لب آب،
کعبهام زیر اقاقیهاست.
کعبهام مثل نسیم، میرود باغ به باغ، میرود شهر به شهر.
«حجرالاسود» من روشنی باغچه است.
اهل کاشانم.
پیشهام نقاشی است:
گاهگاهی قفسی میسازم با رنگ، میفروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهاییتان تازه شود.
چه خیالی، چه خیالی،… میدانم
پردهام بیجان است.
خوب میدانم، حوض نقاشی من بیماهی است.
اهل کاشانم
نسیم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینهای از خاک «سیلک»
نسیم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچلهها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمانها مرده است.
پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود،
مادرم بیخبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد، پاسبانها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه میخواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
پدرم نقاشی میکرد.
تار هم میساخت، تار هم میزد.
خط خوبی هم داشت.
باغ ما در طرف سایهٔ دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،
باغ ما نقطهٔ برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید، قوسی از دایرهٔ سبز سعادت بود.
میوهٔ کال خدا را آن روز، میجویدم در خواب.
آب بیفلسفه میخوردم.
توت بیدانش میچیدم.
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فوارهٔ خواهش میشد.
تا چلویی میخواند، سینه از ذوق شنیدن میسوختو
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره میچسبانید.
شوق میآمد، دست در گردن من میانداخت.
فکر بازی میکرد
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود،
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود.
طفل پاورچین پاورچین، دور شد کمکم در کوچهٔ سنجاقکها
بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر.
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پلهٔ مذهب بالا.
تا ته کوچهٔ شک،
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سکوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی.
چیزها دیدم در روی زمین:
کودکی دیدم، ماه را بو میکرد.
قفسی بیدر دیدم که در آن، روشنی پرپر میزد.
نردبانی که از آن، عشق میرفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم، نور در هاون میکوبید.
ظهر در سفرهٔ آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسهٔ داغ محبت بود
من گدایی دیدم، دربهدر میرفت آواز چکاوک میخواست
و سپوری که به یک پوستهی خربزه میبرد نماز.
بره ای را دیدم، بادبادک میخورد.
من الاغی دیدم، ینجه را میفهمید.
در چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن میگفت: «شما»
من کتابی دیدم، واژههایش همه از جنس بلور.
کاغذی دیدم، از جنس بهار.
موزهای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقیهی نومید، کوزهای دیدم لبریز سؤال.
قاطری دیدم بارش «انشا»
اشتری دیدم بارش سبد خالی «پند و امثال».
عارفی دیدم بارش «تننا ها یا هو».
من قطاری دیدم، روشنایی میبرد.
من قطاری دیدم، فقه میبرد و چه سنگین میرفت.
من قطاری دیدم، که سیاست میبرد (و چه خالی میرفت.)
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری میبرد.
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشهٔ آن پیدا بود:
کاکل پوپک،
خالهای پر پروانه،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچهٔ تنهایی.
خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین میآید
و بلوغ خورشید.
و همآغوشی زیبای عروسک با صبح.
پلههایی که به گلخانهٔ شهوت میرفت.
پلههایی که به سردابهٔ الکل میرفت.
پلههایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات،
پلههایی که به بام اشراق،
پلههایی که به سکوی تجلی میرفت.
مادرم آن پایین
استکانها را در خاطرهٔ شط میشست.
شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ.
سقف بیکفتر صدها اتوبوس.
گلفروشی گلهایش را میکرد حراج.
در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی میبست.
پسری سنگ بهدیوار دبستان میزد.
کودکی هستهٔ زردآلو را، روی سجادهٔ بیرنگ پدر تف میکرد.
و بزی از «خزر» نقشهٔ جغرافی، آب میخورد.
بند رختی پیدا بود: سینهبندی بیتاب.
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابیدن گاریچی.
مرد گاریچی در حسرت مرگ.
عشق پیدا بود، موج پیدا بود.
برف پیدا بود، دوستی پیدا بود.
کلمه پیدا بود.
آب پیدا بود، عکس اشیا در آب.
سایهگاه خنک یاختهها در تف خون.
سمت مرطوب حیات.
شرق اندوه نهاد بشری.
فصل ولگردی در کوچهٔ زن.
بوی تنهایی در کوچهٔ فصل.
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.
سفر دانه به گل.
سفر پیچک این خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاک.
ریزش تاک جوان از دیوار.
بارش شبنم روی پل خواب.
پرش شادی از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت کلام.
جنگ یک روزنه با خواهش نور.
جنگ یک پله با پای بلند خورشید.
جنگ تنهایی با یک آواز.
جنگ زیبای گلابیها با خالی یک زنبیل.
جنگ خونین انار و دندان.
جنگ «نازیها» با ساقهٔ ناز.
جنگ طوطی و فصاحت با هم.
جنگ پیشانی با سردی مهر.
حملهٔ کاشی مسجد به سجود.
حملهٔ باد به معراج حباب صابون.
حملهٔ لشگر پروانه به برنامهٔ «دفع آفات»
حملهٔ دستهٔ سنجاقک، به صف کارگر «لولهکشی».
حملهٔ هنگ سیاهقلم نی به حروف سربی.
حملهٔ واژه به فک شاعر.
فتح یک قرن بهدست یک شعر.
فتح یک باغ بهدست یک سار.
فتح یک کوچه بهدست دو سلام.
فتح یک شهر بهدست سه چهار اسبسوار چوبی
فتح یک عید بهدست دو عروسک، یک توپ.
قتل یک جغجغه روی تشک بعداز ظهر.
قتل یک قصه سر کوچهٔ خواب.
قتل یک غصه بهدستور سرود.
قتل مهتاب به فرمان نئون.
قتل یک بید بهدست «دولت».
قتل یک شاعر افسرده بهدست گل یخ.
همهٔ روی زمین پیدا بود:
نظم در کوچهٔ یونان میرفتو
جغد در «باغ معلق» میخواند.
باد در گردنهٔ خیبر، بافهای از خس تاریخ به خاور میراند
روی دریاچهٔ آرام «نگین»، قایقی گل میبرد.
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.
مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
دشتها را، کوهها را دیدم.
آب را دیدم، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.
جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت دیدم.
اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب، من با تب
خانهای در طرف دیگر شب ساختهام.
من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را میشنوم
و صدای ظلمت را، وقتی از برگی میریزد.
و صدای، سرفهٔ روشنی از پشت درخت،
عطسهٔ آب از هر رخنهٔ سنگ،
چکچک چلچله از سقف بهار.
و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجرهٔ تنهایی.
و صدای پاک، پوستانداختن مبهم عشق،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح.
من صدای قدم خواهش را میشنوم
و صدای، پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه کبوترها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخک در فکر،
شیههٔ پاک حقیقت از دور.
من صدای وزش ماده را میشنوم
و صدای، کفش ایمان را در کوچهٔ شوق.
و صدای باران را، روی پلک تر عشق،
روی موسیقی غمناک بلوغ،
روی آواز انارستانها.
و صدای متلاشی شدن شیشهٔ شادی را در شب،
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،
پر و خالی شدن کاسهٔ غربت از باد.
من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گلها را میگیرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازهٔ اشیا جاری است.
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفهاش میگیرد.
روح من بیکار است:
قطرههای باران را، آجرها را، میشمارد.
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی، سایهاش را بفروشد به زمین.
رایگان میبخشد، نارون شاخهٔ خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست، شور من میشکفد.
بوتهٔ خشخاش، شستوشو داده مرا در سیلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم.
مثل یک گلدان، میدهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کششهای بلند ابری.
تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوتهٔ بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمیخندم اگر بادکنک میترکد.
و نمیخندم اگر فلسفهای، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را، میشناسم،
رنگهای شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را.
خوب میدانم ریواس کجا میروید،
سار کی میآید، کبک کی میخواند، باز کی میمیرد،
ماه در خواب بیابان چیست،
مرگ در ساقهٔ خواهش
و تمشک لذت، زیر دندان همآغوشی.
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازهٔ عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچهٔ عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبهٔ دستی است که میجنبد.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربهٔ شبپره رد تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشهٔ مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی «ماه»
فکر بوییدن گل در کرهای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکهٔ دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی «مجذور» آینه است.
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی «هندسهٔ» ساده و یکسان نفسهاست.
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر میرویند
قارچهای غربت؟
من نمیدانم
که چرا میگویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لالهٔ قرمز دارد
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژهها را باید شست
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست،
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پیدرپی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.
رختها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
صبح یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانهٔ لکلک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گرهٔ ذایقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ، اینهمه سبز.
صبحها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمیآید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاختهها بیبعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت.
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زندهٔ پرواز دگرگون میشد.
و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشهٔ دریاها
و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازهٔ بیمارستان را.
و نپرسیم که فوارهٔ اقبال کجاست.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشتهاند.
(پشت سر نیست فضایی زنده.
پشت سر مرغ نمیخواند.
پشت سر باد نمیآید.
پشت سر پنجرهٔ سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفرهها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطرهٔ موج به ساحل صدف سرد مسکون میریزد.
لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیدهام گاهی در تب، ماه میآید پایین،
میرسد دست به سقف ملکوت.
دیدهام سهره بهتر میخواند.
گاه زخمی که به پا داشتهام
زیر و بمهای زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزونتر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس.)
نهراسیم از مرگ
(مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونهٔ یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید.
مرگ با خوشهٔ انگور میآید به دهان.
مرگ در حنجرهٔ سرخ - گلو میخواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان میچیند.
مرگ گاهی ودکا مینوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد.
و همه میدانیم
ریههای لذت، پر اکسیژن مرگ است.)
در نبندیم بهروی سخن زندهٔ تقدیر که از پشت چپرهای صدا میشنویم.
پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفشها را بکند، و به دنبال فصول از سر گلها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجهٔ یک بانک چه در زیر درخت.
کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبهٔ یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبحها وقتی خورشید، در میآید متولد بشویم.
هیجانها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی».
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
کاشان، قریهٔ چنار، تابستان ۱۳۴۳