نظامی (هفت پیکر)/روز آدینه کاین مقرنس بید
ظاهر
| روز آدینه کاین مقرنس بید | خانه را کرد از آفتاب سپید | |||||
| شاه با زیور سپید به ناز | شد سوی گنبد سپید فراز | |||||
| زهره بر برج پنجم اقلیمش | پنج نوبت زنان به تسلیمش | |||||
| تا نزد بر ختن طلایه زنگ | شه ز شادی نکرد میدان تنگ | |||||
| چون شب از سرمه فلک پرورد | چشم ماه و ستاره روشن کرد | |||||
| شاه ازان جان نواز دل داده | شب نشین سپیدهدم زاده | |||||
| خواست تا از صدای گنبد خویش | آرد آواز ارغنونش پیش | |||||
| پس ازان کافرینی آن دلبند | خواند بر تاج و بر سریر بلند | |||||
| وان دعاها که دولت افزاید | وانچنان تاج و تخت را شاید | |||||
| گفت شه چون ز بهر طبیعت خواست | آنچه از طبیعت من آید راست | |||||
| مادرم گفت و او زنی سره بود | پیرهزن گرگ باشد او بره بود | |||||
| کاشنائی مرا ز همزادان | برد مهمان که خانش آبادان | |||||
| خوانی آراسته نهاد به پیش | خوردهائی چه گویم از حد بیش | |||||
| بره و مرغ و زیربای عراق | گردها و کلیچها و رقاق | |||||
| چند حلوا که آن نبودش نام | برخی از پسته برخی از بادام | |||||
| میوههای لطیف طبع فریب | از ری انگور و از سپاهان سیب | |||||
| بگذر از نار نقل مستان بود | خود همه خانه نار پستان بود | |||||
| چون به اندازه زان خورش خوردیم | به می آهنگ پرورش کردیم | |||||
| درهم آمیختیم خنداخند | من و چون من فسانه گوئی چند | |||||
| هرکسی سرگذشتی از خود گفت | یکی از طاق و دیگری از جفت | |||||
| آمد افسانه تا به سیمبری | شهد در شیر و شیر در شکری | |||||
| دلفریبی که چون سخن گفتی | مرغ و ماهی بران سخن خفتی | |||||
| برگشاد از عقیق چشمه نوش | عاشقانه برآورید خروش | |||||
| گفت شیرین سخن جوانی بود | کز ظریفی شکرستانی بود | |||||
| عیسیی گاه دانش آموزی | یوسفی وقت مجلس افروزی | |||||
| آگه از علم و از کفایت نیز | پارسائیش بهتر از همه چیز | |||||
| داشت باغی به شکل باغ ارم | باغها گرد باغ او چو حرم | |||||
| خاکش از بوی خوش عبیر سرشت | میوههایش چو میوههای بهشت | |||||
| همه دل بود چون میانه نار | همه گل بود بی میانجی خار | |||||
| تیز خاری که در گلستان بود | از پی چشم زخم بستان بود | |||||
| آب در زیر سروهای جوان | سبزه در گرد آبهای روان | |||||
| مرغ در مرغ برکشیده نوا | ارغنون بسته در میان هوا | |||||
| سرو بن چون زمردین کاخی | قمریی بر سریر هر شاخی | |||||
| زیر سروش که پای در گل بود | به نوا داده هرکه را دل بود | |||||
| برکشیده ز خط پرگارش | چار مهره به چار دیوارش | |||||
| از بناهای برکشیده به ماه | چشم بد را نبود در وی راه | |||||
| در تمنای آنچنان باغی | بر دل هر توانگری داغی | |||||
| مرد هر هفتهای ز راه فراغ | به تماشا شدی به دیدن باغ | |||||
| سرو پیراستی سمن کشتی | مشک سودی و عنبر آغشتی | |||||
| تازه کردی به دست نرگس جام | سبزه را دادی از بنفشه پیام | |||||
| ساعتی گرد باغ برگشتی | باز بگذاشتی و بگذشتی | |||||
| رفت روزی به وقت پیشین گاه | تا دران باغ روضه یابد راه | |||||
| باغ را بسته دید در چون سنگ | باغبان خفته بر نوازش چنگ | |||||
| باغ پر شور ازان خوش آوازی | جان نوازان درو به جان بازی | |||||
| رقص بر هر درختی افتاده | میوه دل برده بلکه جان داده | |||||
| خواجه کاواز عاشقانه شنید | جانش حاضر نبود و جامه درید | |||||
| نه شکیبی که برگراید سر | نه کلیدی که برگشاید در | |||||
| در بسی کوفت کس نداد جواب | سرو در رقص بود و گل در خواب | |||||
| گرد بر گرد باغ برگردید | در همه باغ هیچ راه ندید | |||||
| بر در خویشتن چو بار نیافت | رکن دیوار خویشتن بشکافت | |||||
| شد درون تا کند تماشائی | صوفیانه برآورد پائی | |||||
| گوش بر نغمه ترانه نهد | دیدن باغ را بهانه نهد | |||||
| شورش باغ بنگرد که ز کیست | باغ چونست و باغبان را چیست | |||||
| زان گلی چند بوستان افروز | که در آن بوستان بدند آنروز | |||||
| دو سمن سینه بلکه سیمین ساق | بر در باغ داشتند یتاق | |||||
| تا بران حور پیکران چو ماه | چشم نامحرمی نیابد راه | |||||
| چون درون رفت خواجه از سوراخ | یافتندش کنیزکان گستاخ | |||||
| زخم برداشتند و خستندش | دزد پنداشتند و بستندش | |||||
| خواجه در داده تن بدان خواری | از چه از تهمت گنه کاری | |||||
| بعد از آزردنش به چنگ و به مشت | بانگهائی برو زدند درشت | |||||
| کای ز داغ تو باغ ناخشنود | نیست اینجا نقیب باغ چه سود | |||||
| چون به باغ کسان دراید دزد | زدنش هست باغبان را مزد | |||||
| ما که لختی به چوب خستیمت | شاید ار دست و پای بستیمت | |||||
| تا تو ای نقبزن درین پرگار | درگذاری درایی از دیوار | |||||
| مرد گفتا که باغ باغ منست | بر من این دود از چراغ منست | |||||
| با دری چون دهان شیر فراخ | چون درایم چو روبه از سوراخ | |||||
| هرکه در ملک خود چنین آید | ملک ازو زود بر زمین آید | |||||
| چون کنیزان نشان او دیدند | وز نشانهای باغ پرسیدند | |||||
| یافتندش دران گواهی راست | مهر بنشست و داوری برخاست | |||||
| صاحب باغ چون شناخته شد | هر دو را دل به مهر آخته شد | |||||
| آشتی کردنش روا دیدند | زانکه با طبعش آشنا دیدند | |||||
| شاد گشتند از آشنائی او | سعی کردند در رهایی او | |||||
| دست و پایش ز بند بگشادند | بوسه بر دست و پای او دادند | |||||
| عذرها خواستند بسیارش | هر دو یکدل شدند در کارش | |||||
| پس به عذری که خصم یار شود | رخنه باغ استوار شود | |||||
| خار بردند و رخنه را بستند | وز شبیخون رهزنان رستند | |||||
| بنشستند پیش خواجه به ناز | باز گفتند قصهها دراز | |||||
| که درین باغ چون شکفته بهار | که ازو خواجه باد برخوردار | |||||
| میهمانیست دلستانان را | ماهرویان و مهربانان را | |||||
| هر زن خوبرو که در شهرست | دیده را از جمال او بهرست | |||||
| همه جمع آمده درین باغند | شمع بی دود و نقش بی داغند | |||||
| عذر آنرا که با تو بد کردیم | خاک در آبخورد خود کردیم | |||||
| خیز و با ما یکی زمان به خرام | تا براری ز هرکه خواهی کام | |||||
| روی درکش به کنج پنهانی | شادمان بین دران گل افشانی | |||||
| هر بتی را که دل درو بندی | مهر بروی نهی و بپسندی | |||||
| آوریمش به کنج خانه تو | تا نهد سر بر آستانه تو | |||||
| خواجه ارکان سخن به گوش آمد | شهوت خفته در خروش آمد | |||||
| گرچه در طبع پارسائی داشت | طبع با شهوت آشنائی داشت | |||||
| مردیش مردمیش را بفریفت | مرد بود از دم زنان نشکیفت | |||||
| با سمن سینگان سیم اندام | پای برداشت بر امید تمام | |||||
| تا به جائی رسیدشان ناورد | که بدانجای دل قرار آورد | |||||
| پیش آن شاهدان قصر بهشت | غرفهای بود برکشیده ز خشت | |||||
| خواجه بر غرفه رفت و بست درش | بازگشتند رهبران ز برش | |||||
| بود در ناف غرفه سوراخی | روشنی تافته درو شاخی | |||||
| چشم خواجه ز چشمه سوراخ | چشمه تنگ دید و آب فراخ | |||||
| کرده بر هر طرف گل افشانی | سیم ساقی و نار پستانی | |||||
| روشنانی چراغ دیده همه | خوشتر از میوه رسیده همه | |||||
| هر عروس از ره دلانگیزی | کرده بر سور خود شکر ریزی | |||||
| اژدهائی نشسته بر گنجش | به ترنجی رسیده نارنجش | |||||
| نار پستان بدید و سیب زنخ | نام آن سیب بر نبشته به یخ | |||||
| بود در روضه گاه آن بستان | چمنی بر کنار سروستان | |||||
| حوضهای ساخته ز سنگ رخام | حوض کوثر بدو نوشته غلام | |||||
| میشد آبی چو آب دیده در او | ماهیانی ستم ندیده در او | |||||
| گرد آن آبدان رو شسته | سوسن و نرگس و سمن رسته | |||||
| آمدند آن بتان خرگاهی | حوض دیدند و ماه با ماهی | |||||
| گرمی آفتاب تافتهشان | واب چون آفتاب یافتهشان | |||||
| سوی حوض آمدند ناز کنان | گره از بند فوطه باز کنان | |||||
| صدره کندند و بی نقاب شدند | وز لطافت چو در در آب شدند | |||||
| میزدند آب را به سیم مراد | می نهفتند سیم را به سواد | |||||
| ماه و ماهی روانه هردو در آب | ماه تا ماهی اوفتاده به تاب | |||||
| ماه در آب چون درم ریزد | هر کجا ماهیی است برخیزد | |||||
| ماه ایشان در آن درم ریزی | خواجه را کرد ماهی انگیزی | |||||
| ساعتی دست بند میکردند | پر سمن ریشخند میکردند | |||||
| ساعتی بر ببر در افشردند | ناز و نارنج را کرو کردند | |||||
| این شد آن را به مار میترساند | مار میگفت و زلف میافشاند | |||||
| بیستون همه ستون انگیز | کشته فرهاد را به تیشه تیز | |||||
| جوی شیری که قصر شیرین داشت | سر بدان حوضهای شیرین داشت | |||||
| خواجه کان دید جای صبر نبود | یاری و یارگی نداشت چه سود | |||||
| بود چون تشنهای که باشد مست | آب بیند بر او نیابد دست | |||||
| یا چو صرعی که ماه نو بیند | برجهد گاه و گاه بنشیند | |||||
| سوی هر سرو قامتی میدید | قامتی نی قیامتی میدید | |||||
| رگ به رگ خونش از گرفتن جوش | از هر اندام برکشید خروش | |||||
| ایستاده چو دزد پنهانی | وانچه دانی چنانکه میدانی | |||||
| خواست تا در میان جهد گستاخ | مرغش از رخنه مارش از سوراخ | |||||
| لیک مارش نکرد گستاخی | از چه از راه تنگ سوراخی | |||||
| شسته رویان چو روی گل شستند | چون سمن بر پرند گل رستند | |||||
| آسمانگون پرند پوشیدند | بر مه آسمان خروشیدند | |||||
| در میان بود لعبتی چنگی | پیش رومی رخش همه زنگی | |||||
| آفتابی هلال غبغب او | رطبی ناگزیده کس لب او | |||||
| غمزش از غمزه تیز پیکانتر | خندش از خنده شکر افشانتر | |||||
| اوفتاده ز سرو پر بارش | نار در آب و آب در نارش | |||||
| به فریبی هزار دل برده | هرکه دیده برابرش مرده | |||||
| چون به دستان زدن گشادی دست | عشق هشیار و عقل گشتی مست | |||||
| خواجه بر فتنهای چنان از دو | فتنهترزانکه هندوان بر نور | |||||
| زاهد از راه رفت پنهانی | کافری بین زهی مسلمانی | |||||
| بعد یک ساعت آن دو آهو چشم | کاتش برق بودشان در پشم | |||||
| واهوانگیز آن ختن بودند | آهوان را به یوز بنمودند | |||||
| آمدند از ره شکر باری | کرده زیر قصب گله داری | |||||
| خواجه را در خجابگه دیدند | حاجبانه و کار پرسیدند | |||||
| کز همه لعبتان حور نژاد | میل تو بر کدام حور افتاد | |||||
| خواجه نقشی که در پسند آورد | در میان دو نقشبند آورد | |||||
| این نگفته هنوز برجستند | گفتی آهو نه شیر سرمستند | |||||
| آن پریزاده را به تنبل و رنگ | آوریدند با نوازش چنگ | |||||
| به طریقی که کس گمان نبرد | ور برد زان دو شحنه جان نبرد | |||||
| طرفه را چون به غرفه پیوستند | غرفه را طرفه بین که دربستند | |||||
| خواجه زان بیخبر که او اهلست | یار او اهل و کار او سهلست | |||||
| وان بت چنگزن که تاخته بود | کار او را چو چنگ ساخته بود | |||||
| گفته بودندش آن دو مایه ناز | قصه خواجه کنیز نواز | |||||
| وان پری پیکر پسندیده | دل درو بسته بود نادیده | |||||
| چون درو دید ازان بهیتر بود | آهنش سیم و سیم او زر بود | |||||
| خواجه کز مهر ناشکیب آمد | با سهی سرو در عتیب آمد | |||||
| گفت نام تو چیست گفتا بخت | گفت جایت کجاست گفتا تخت | |||||
| گفت اصل تو چیست گفتا نور | گفت چشم بد از تو گفتا دور | |||||
| گفت پردت چه پرده گفتا ساز | گفت شیوت چه شیوه گفتا ناز | |||||
| گفت بوسه دهیم گفتا شصت | گفت هان وقت هست گفتا هست | |||||
| گفت آیی به دست گفتا زود | گفت باد این مراد گفتا بود | |||||
| خواجه را جوش از استخوان برخاست | شرم و رعنائی از میان برخاست | |||||
| زلف دلبر گرفت چون چنگش | در بر آورد چون دل تنگش | |||||
| بوسه و گاز بر شکر میزد | از یکی تا ده و ز ده تا صد | |||||
| گرم شد بوسه در دلانگیزی | داد گرمی نشاط را تیزی | |||||
| خاست تا نوش چشمه را خارد | مهر از آب حیات بردارد | |||||
| چون درامد سیاه شیر به گور | زیر چنگ خودش کشید به زور | |||||
| جایگه سست بود سختی یافت | خشت بر خشت رخنهها بشکافت | |||||
| غرفه دیرینه بد فرود آمد | کار نیکان به بد نینجامد | |||||
| این ز مویی و آن به مویی رست | این ازین سو شد آن ازان سو جست | |||||
| تا نبینندشان بران سر راه | دور گشتند ازان فراخیگاه | |||||
| خواجه گوشه گرفت از آن غم و درد | رفت در گوشهای و غم میخورد | |||||
| شد کنیزک نشست با یاران | بر دو ابرو گره چو غمخواران | |||||
| رنجهای گذشته پیش نهاد | چنگ را بر کنار خویش نهاد | |||||
| ناله چنگ را چو پیدا کرد | عاشقان را ز ناله شیدا کرد | |||||
| گفت کز چنگ من به ناله رود | باد بر خستگان عشق درود | |||||
| عاشق آن شد که خستگی دارد | به درستی شکستگی دارد | |||||
| عشق پوشیده چند دارم چند | عاشقم عاشقم به بانگ بلند | |||||
| مستی و عاشقیم برد ز دست | صبر ناید ز هیچ عاشق مست | |||||
| گرچه بر جان عاشقان خواریست | توبه در عاشقی گنه کاریست | |||||
| عشق با توبه آشنا نبود | توبه در عاشقی روا نبود | |||||
| عاشق آن به که جان کند تسلیم | عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم | |||||
| ترک چنگی چو درز لعل افشاند | حسب حالی بدین صفت برخواند | |||||
| آن دو گوهر که رشته کش بودند | در نشاط و سماع خوش بودند | |||||
| در دل افتادشان که درد و چراغ | تند بادی رسیده است به باغ | |||||
| یوسف یاوه گشته را جستند | چون زلیخا ز دامنش رستند | |||||
| باز جستندش از حقیقت کار | داد شرحی که گریه آرد بار | |||||
| هر دو تشویر کار او خوردند | باز تدبیر کار او کردند | |||||
| کامشب این جایگه وطن سازیم | از تو با کار کس نپردازیم | |||||
| نگذاریم بر بهانه خویش | که کس امشب رود به خانه خویش | |||||
| مگر آن ماه را که دلبر تست | امشب اندر کنارگیری چست | |||||
| روز روشن سپید کار بود | شب تاریک پردهدار بود | |||||
| کاین سخن گفته شد روانه شدند | با بتان بر سر فسانه شدند | |||||
| شب چو زیر سمور انقاسی | کرد پنهان دواج بر طاسی | |||||
| تیغ یک میخ آفتاب گذشت | جوشن شب هزار میخی گشت | |||||
| آمدند آن بتان وفا کردند | وان صنم را بدو رها کردند | |||||
| سرو تشنه به جوی آب رسید | آفتابی به ماهتاب رسید | |||||
| جای خالی و آنچنان یاری | که کند صبر در چنان کاری | |||||
| خواجه را در عروق هفت اندام | خون به جوش آمده به جستن کام | |||||
| وانچه گفتن نشایدش با کس | با تو گفتم نعوذبالله و بس | |||||
| خواست تا در به لعل سفته شود | طوق با طاق هر دو جفته شود | |||||
| گربه وحشی از سر شاخی | دید مرغی به کنج سوراخی | |||||
| جست بر مرغ و بر زمین افتاد | صدمهای بر دو نازنین افتاد | |||||
| هر دو جستند دل رمیده ز جای | تاب در دل فتاده تک در پای | |||||
| دور گشتند نا رسیده به کام | تابه پخته بین که چون شد خام | |||||
| نوش لب رفت پیش نوش لبان | چنگ را برگرفت نیم شبان | |||||
| چنگ میزد به چنگ در میگفت | کارغوان آمد و بهار شکفت | |||||
| سرو بن برکشید قد بلند | خنده گل گشاد حقه قند | |||||
| بلبل آمد نشست بر سر شاخ | روز بازار عیش گشت فراخ | |||||
| باغبان باغ را مطرا کرد | شاهی آمد درو تماشا کرد | |||||
| جام میدید و برگرفت به دست | سنگی افتاد و جام را بشکست | |||||
| ای به تاراج برده هرچه مراست | جز به تو کار من نگردد راست | |||||
| گرچه با تو ز کار خود خجلم | بی توی نیست در حساب دلم | |||||
| راز داران پرده سازش | آگهی یافتند از رازش | |||||
| باز رفتند و غصه میخوردند | خواجه را جستجوی میکردند | |||||
| باز رفتند و غصه میخوردند | خواجه را جستجوی میکردند | |||||
| خواجه چون بندگان روغن دزد | در رهش حجرهای گرفته به مزد | |||||
| در خزیده به جویباری تنگ | زیر شمشاد و سرو بید و خدنگ | |||||
| خیره گشته ز خام تدبیری | بر دمیده ز سوسنش خیری | |||||
| باز جستند از آنچه داشت نهفت | یک به یک با دو رازدار بگفت | |||||
| فرض گشت آن نهفته کاران را | که به یاری رسند یاران را | |||||
| بازگشتند و راه بگشادند | آب گل را به گل فرستادند | |||||
| آمد آن دستگیر دستان ساز | مهر نوکرده مهربان را باز | |||||
| خواجه دستش گرفت و رفت از پیش | تا به جائی که دید لایق خویش | |||||
| تاک بر تاک شاخهای درخت | بسته بر اوج کله تخت به تخت | |||||
| زیر آن تخت پادشاهی تاخت | به فراغت نشستنگاهی ساخت | |||||
| دلستان را به مهر پیش کشید | چون دل اندر کنار خویش کشید | |||||
| زاد سروی بدان خرامانی | چون سمن بر بساط سامانی | |||||
| در کنارش کشید و شادی کرد | سرو باگل قران بادی کرد | |||||
| خواجه را مه درآمده به کنار | دست بر کار و پای رفته ز کار | |||||
| مهره خواجه خانه گیر شده | همبساطش گرو پذیر شده | |||||
| چون بران شد که قلعه بستاند | آتشی را به آب بنشاند | |||||
| موش دشتی مگر ز تاک بلند | دیده بد آخته کدوئی چند | |||||
| کرد چون مرغ بر رسن پرواز | از کدوها رسن برید به گاز | |||||
| بر زمین آمد آنچنان حبلی | هر کدوئی به شکل چون طبلی | |||||
| بانگ آن طبل رفت میل به میل | طبل و آنگه چه طبل طبل رحیل | |||||
| باز بانگ اندر اوفتاد به هوز | آهو آزاد شد ز پنجه یوز | |||||
| خواجه پنداشت کامدست به جنگ | شحنه با کوس و محتسب با سنگ | |||||
| کفش بگذاشت و راه پیش گرفت | باز دنبال کار خویش گرفت | |||||
| وان صنم رفت با هزار هراس | پیش آن همدمان پرده شناس | |||||
| چون زمانی بران نمود درنگ | پرده در گشت و ساخت پرده چنگ | |||||
| گفت گفتند عاشقان باری | رفت یاری به دیدن یاری | |||||
| خواست کز راه آرزومندی | یابد از وصل او برومندی | |||||
| در کنارش کشد چنانکه هواست | سرخ گل در کنار سرو رواست | |||||
| از ره سینه و زنخدانش | سیب و ناری خورد ز بستانش | |||||
| دست بر گنج در دراز کند | تا در گنج خانه باز کند | |||||
| به طبرزد شکر برامیزد | به طبرخون ز لاله خون ریزد | |||||
| ناگه آورد فتنه غوغایی | تا غلط شد چنان تمنایی | |||||
| ماند پروانه را در انده نور | تشنهای گشت از آب حیوان دور | |||||
| ای همه ضرب تو به کج بازی | ضربهای زن به راست اندازی | |||||
| تو مرا پرده کج دهی و رواست | نگذرم با تو من ز پرده راست | |||||
| کاین غزل گفته شد چو دمسازان | زو خبر یافتند همرازان | |||||
| سوی خواجه شدند پوزش ساز | یافتندش کشیده پای دراز | |||||
| شرم زد گشته دل رمیده شده | بر سر خاک آرمیده شده | |||||
| به نوازش گری و دلداری | برکشیدندش از چنان خواری | |||||
| حال پرسیده شد حکایت کرد | آنچه در دوزخ آورد دم سرد | |||||
| چاره سازان به چارهای خودش | دور کردند از خیال بدش | |||||
| بر دل بسته بند بگشادند | بی دلی را به وعده دل دادند | |||||
| که درین کار کاردانتر باش | مهربانی و مهربانتر باش | |||||
| وقت کار آشیانه جائی ساز | کافت آنجا نیاورد پرواز | |||||
| ما خود از دور پی نگهداریم | پاس دارانه پاس ره داریم | |||||
| آمدند آنگهی پذیره کار | پیش آن سرو قد گل رخسار | |||||
| تا دگر باره ترکتازی کرد | خواجه را یافت دلنوازی کرد | |||||
| آمد از خواجه بار غم برداشت | خواجه کان دید خواجگی بگذاشت | |||||
| سر زلفش گرفت چون مستان | جست بیغولهای در آن بستان | |||||
| بود در کنج باغ جائی دور | یاسمن خرمنی چو گنبد نور | |||||
| برکشیده علم به دیواری | بر سرش بیشه در بنش غاری | |||||
| خواجه به زان نیافت بارگهی | ساخت اندر میانه کارگهی | |||||
| یاسمن را ز هم درید بساز | نازنین را درو کشید به ناز | |||||
| بند صدرش گشاد و شرم نهفت | بند صدری دگر که نتوان گفت | |||||
| خرمن گل درآورید به بر | مغز بادام در میان شکر | |||||
| میل در سرمهدان نرفته هنوز | بازیی باز کرد گنبد کوز | |||||
| روبهی چند بود در بن غار | به هم افتاده از برای شکار | |||||
| گرگی آورده راه بر سرشان | تا کند دور سر ز پیکرشان | |||||
| روبهان از حرام خواری گرگ | کافتی بود سهمناک و بزرگ | |||||
| به هزیمت شدند و گرگ از پس | راهشان بر بساط خواجه و بس | |||||
| بر دویدند بر دو چاره سگال | روبهان پیش و گرگ در دنبال | |||||
| خواجه را بارگه فتاد از پای | دید لشگرگهی و جست از جای | |||||
| خود ندانست کان چه واقعه بود | سو به سو میدوید خاک آلود | |||||
| دل پر اندیشه و جگر پر خون | تا چگونه رود ز باغ برون | |||||
| آن دو سروش برابر افتادند | کان همه نار و نرگسش دادند | |||||
| دامن دلبرش گرفته به چنگ | چون دری در میانه دو نهنگ | |||||
| بانگ بر وی زدند کاین چه فنست | در خصال تو این چه اهرمنست | |||||
| چند برهم زنی جوانی را | کشتی از کینه مهربانی را | |||||
| با غریبی ز روی دمسازی | نکند هیچکس چنین بازی | |||||
| چند بار امشبش رها کردی | چند نیرنگ و کیمیا کردی | |||||
| او به سوگند عذرها میخواست | نشنیدند ازو حکایت راست | |||||
| تا ز بنگه رسید خواجه فراز | شمع را دید در میان دو گاز | |||||
| در خجالت ز سرزنش کردن | زخم این و قفای آن خوردن | |||||
| گفت زنهار دست ازو دارید | یار آزرده را میازارید | |||||
| گوهر او ز هر گنه پاکست | هر گناهی که هست ازین خاکست | |||||
| چابکان جهان و چالاکان | همه هستند بنده پاکان | |||||
| کار ما را عنایت ازلی | از خطا داده بود بی خللی | |||||
| وان خللها که کرد ما را خرد | آفتی را به آفتی میبرد | |||||
| بخت ما را چو پارسائی داد | از چنان کار بد رهائی داد | |||||
| آنکه دیوش به کام خود نکند | نیک شد هیچ نیک بد نکند | |||||
| بر حرام آنکه دل نهاده بود | دور اینجا حرام زاده بود | |||||
| با عروسی بدین پریچهری | نکند هیچ مرد بدمهری | |||||
| خاصه آن کو جوانیی دارد | مردی و مهربانیی دارد | |||||
| لیک چون عصمتی بود در راه | نتوان رفت باز پیش گناه | |||||
| کس ازان میوهدار برنخورد | که یکی چشم بد درو نگرد | |||||
| چشم صد گونه دام و دد بر ما | حال ازینجا شدست بد بر ما | |||||
| آنچه شد شد حدیث آن نکنم | و آنچه دارم بدو زیان نکنم | |||||
| توبه کردم به آشکار و نهان | در پذیرفتم از خدای جهان | |||||
| که اگر در اجل بود تأخیر | وین شکاری بود شکار پذیر | |||||
| به حلالش عروس خویش کنم | خدمتش ز آنچه بود بیش کنم | |||||
| کار بینان که کار او دیدند | از خدا ترسیش بترسیدند | |||||
| سر نهادند پیش او بر خاک | کافرین بر چنان عقیدت پاک | |||||
| که درو تخم نیکوئی کارند | وز سرشت بدش نگه دارند | |||||
| ای بسا رنجها که رنج نمود | رنج پنداشتند و راحت بود | |||||
| و ای بسا دردها که بر مردست | همه جاندارویی دران دردست | |||||
| چون برآمد ز کوه چشمه نور | کرد از آفاق چشم بد را دور | |||||
| صبج چون عنکبوت اصطرلاب | بر عمود زمین تنید لعاب | |||||
| بادی آمد به کف گرفته چراغ | باغبان را به شهر برد ز باغ | |||||
| خواجه برزد علم به سلطانی | رست ازان بند و بنده فرمانی | |||||
| ز آتش عشقبازی شب دوش | آمده خاطرش چو دیگ به جوش | |||||
| چون به شهر آمد از وفاداری | کرد مقصود را طلبکاری | |||||
| ماه دوشینه را رساند به مهد | بست کابین چنانکه باشد عهد | |||||
| در ناسفته را به مرجان سفت | مرغ بیدار گشت و ماهی خفت | |||||
| گر بینی ز مرغ تا ماهی | همه را باشد این هواخواهی | |||||
| دولتی بین که یافت آب زلال | وانگهی خورد ازو که بود حلال | |||||
| چشمهای یافت پاک چون خورشید | چون سمن صافی و چو سیم سپید | |||||
| در سپیدیست روشنائی روز | وز سپیدیست مه جهان افروز | |||||
| همه رنگی تکلف اندودست | جز سپیدی که او نیالودست | |||||
| هرچ از آلودگی شود نومید | پاکیش را لقب کنند سپید | |||||
| در پرستش به وقت کوشیدن | سنت آمد سپید پوشیدن | |||||
| چون سمن سینه زین سخن پرداخت | شه در آغوش خویش جایش ساخت | |||||
| وین چنین شب بسی به ناز و نشاط | سوی هر گنبدی کشید بساط | |||||
| به روی این آسمان گنبدساز | کرده درهای هفت گنبد باز | |||||