نظامی (خسرو و شیرین)/خبر داری که سیاحان افلاک

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (خسرو و شیرین)  از نظامی
(خبر داری که سیاحان افلاک)
'


 خبر داری که سیاحان افلاکچرا گردند گرد مرکز خاک 
 در این محرابگه معبودشان کیستوزین آمد شدن مقصودشان چیست 
 چه می‌خواهند ازین محمل کشیدنچه می‌جویند ازین منزل بریدن 
 چرا این ثابت است آن منقلب نامکه گفت این را به جنب آن را بیارام 
 قبا بسته چو گل در تازه روئیپرستش را کمر بستند گوئی 
 مرا حیرت بر آن آورد صدبارکه بندم در چنین بتخانه زنار 
 ولی چون کردحیرت تیزگامیعنایت بانگ بر زد کای نظامی 
 مشو فتنه برین بتها که هستندکه این بتها نه خود را می‌پرستند 
 همه هستند سرگردان چو پرگارپدید آرنده خود را طلبکار 
 تو نیز آخر هم از دست بلندیچرا بتخانه‌ای را در نبندی 
 چو ابراهیم بابت عشق میبازولی بتخانه را از بت بپرداز 
 نظر بر بت نهی صورت پرستیقدم بر بت نهی رفتی و رستی 
 نموداری که از مه تا به ماهیستطلسمی بر سر گنج الهیست 
 طلسم بسته را با رنج‌یابیچو بگشائی بزیرش گنج یابی 
 طبایع را یکایک میل در کشبدین خوبی خرد را نیل در کش 
 مبین در نقش گردون کان خیالستگشودن بند این مشکل محالست 
 مرا بر سر گردون رهبری نیستجز آن کاین نقش دانم سرسری نیست 
 اگر دانستنی بودی خود این رازیکی زین نقش‌ها در دادی آواز 
 ازین گردنده گنبدهای پرنوربجز گردش چه شاید دیدن از دور 
 درست آن شد که این گردش به کاریستدرین گردندگی هم اختیاریست 
 بلی در طبع هر داننده‌ای هستکه با گردنده گرداننده‌ای هست 
 از آن چرخه که گرداند زن پیرقیاس چرخ گردنده همان گیر 
 اگر چه از خلل یابی درستشنگردد تا نگردانی نخستش 
 چو گرداند ورا دست خردمندبدان گردش بماند ساعتی چند 
 همیدون دور گردون زین قیاسستشناسد هر که او گردون شناسست 
 اگر نارد نمودار خدائیدر اصطرلاب فکرت روشنائی 
 نه ز ابرو جستن آید نامه نونه از آثار ناخن جامه تو 
 بدو جوئی بیابی از شبه نورنیابی چون نه زو جوئی ز مه نور 
 ز هر نقشی که بنمود او جمالیگرفتند اختران زان نقش فالی 
 یکی ده دانه جو محراب کردهیکی سنگی دو اصطرلاب کرده 
 ز گردشهای این چرخ سبک روهمان آید کزان سنگ و از آن جو 
 مگو ز ارکان پدید آیند مردمچنان کار کان پدید آیند از انجم 
 که قدرت را حوالت کرده باشیحوالت را به آلت کرده باشی 
 اگر تکوین به آلت شد حوالتچه آلت بود در تکوین آلت 
 اگر چه آب و خاک و باد و آتشکنند آمد شدی با یکدیگر خوش 
 همی تا زو خط فرمان نیایدبه شخص هیچ پیکر جان نیاید 
 نه هرک ایزدپرست ایزد پرستدچو خود را قبله سازد خود پرستد 
 ز خود برگشتن است ایزد پرستیندارد روز با شب هم نشستی 
 خدا از عابدان آن را گزیندکه در راه خدا خود را نبیند 
 نظامی جام وصل آنگه کنی نوشکه بر یادش کنی خود را فراموش