ناصر خسرو (قصاید)/بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست
ظاهر
| بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست | نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست | |||||
| گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا | به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟ | |||||
| چون شدی فتنهی ناخواستهی خویش؟ بگوی، | راست میگوی، که هشیار نگوید جز راست | |||||
| ور تو خود کردی تقدیر چنین بر تن خویش | صانع خویش تو پس خود و، این قول خطاست | |||||
| راست آن است که این بند خدای است تورا | اندر این خانه و، این خانه تو را جای چراست | |||||
| به چرا فتنه شدن کار ستور است، تورا | این همه مهر بر این جای چرا، چون و چراست؟ | |||||
| گرچه اندوه تو و بیم تو از کاستن است، | ای فزوده ز چرا، چاره نیابی تو ز کاست | |||||
| زیر گردنده فلک چون طلبی خیره بقا؟ | که به نزد حکما، گشتن از آیات فناست | |||||
| گشتن حال تو و گشتن چرخ و شب و روز | بر درستی، که جهان جای بقا نیست گواست | |||||
| منزل توست جهان ای سفری جان عزیز | سفرت سوی سرایی است که آن جای بقاست | |||||
| مخور انده چو از این جای همی برگذری | گرچه ویران بود این منزل، دینت به نواست | |||||
| پست منشین که تو را روزی از این قافله گاه، | گرچه دیر است، همان آخر بر باید خاست | |||||
| توشه از طاعت یزدانت همی باید کرد | که در این صعب سفر طاعت او توشهی ماست | |||||
| نیکی الفنج و ز پرهیز و خرد پوش سلاح | که بر این راه یکی منکر و صعب اژدرهاست | |||||
| بهترین راه گزین کن که دو ره پیش تو است | یک رهت سوی نعیم است و دگر سوی بلاست | |||||
| از پس آنکه رسول آمده با وعد و وعید | چند گوئی که بدو نیک به تقدیر و قضاست؟ | |||||
| گنه و کاهلی خود به قضا بر چه نهی؟ | که چنین گفتن بیمعنی کار سفهاست | |||||
| گر خداوند قضا کرد گنه بر سر تو | پس گناه تو به قول تو خداوند توراست | |||||
| بد کنش زی تو خدای است بدین مذهب زشت | گرچه میگفت نیاری، کت ازین بین قفاست | |||||
| اعتقاد تو چنین است، ولیکن به زبان | گوئی او حاکم عدل است و حکیم الحکماست | |||||
| با خداوند زبانت به خلاف دل توست | با خداوند جهان نیز تو را روی و ریاست | |||||
| به میان قدر و جبر رود اهل خرد، | راه دانا به میانهی دو ره خوف و رجاست | |||||
| به میان قدر و جبر ره راست بجوی | که سوی اهل خرد جبر و قدر درد و عناست | |||||
| راست آن است ره دین که پسند خرد است | که خرد اهل زمین را ز خداوند عطاست | |||||
| عدل بنیاد جهان است، بیندیش که عدل | جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست | |||||
| خرد است آنکه چو مردم سپس او برود | گر گهر روید در زیر پیش خاک سزاست | |||||
| خرد آن است که مردم ز بها و شرفش | از خداوند جهان اهل خطاب است و ثناست | |||||
| خرد از هر خللی پشت و ز هر غم فرج است | خرد از بیم امان است و ز هر درد شفاست | |||||
| خرد اندر ره دنیا سره یار است و سلاح | خرد اندر ره دین نیک دلیل است و عصاست | |||||
| بی خرد گرچه رها باشد در بند بود | با خرد گرچه بود بسته چنان دان که رهاست | |||||
| ای خردمند نگه کن به ره چشم خرد | تا ببینی که بر این امت نادان چه وباست | |||||
| اینت گوید «همه افعال خداوند کند | کار بنده همه خاموشی و تسلیم و رضاست » | |||||
| وانت گوید «همه نیکی ز خدای است ولیک | بدی ای امت بدبخت همه کار شماست» | |||||
| وانگه این هر دو مقرند که روزی است بزرگ | هیچ شک نیست که آن روز مکافات و جزاست | |||||
| چو مرا کار نباشد نبوم اهل جزا | اندر این قول خرد را بنگر راه کجاست | |||||
| چون بود عدل بر آنک او نکند جرم، عذاب؟ | زی من این هیچ روا نیست اگر زی تو رواست | |||||
| حاکم روزی قضای تو شده مست سدوم! | نه حکیم است که سازندهی گردنده سماست؟ | |||||
| اندر این راه خرد را به سزا نیست گذر | بر ره و رسم خرد رو، که ره او پیداست | |||||
| مر خداوند جهان را بشناس و بگزار | شکر او را که تو را این دو به از ملک سباست | |||||
| حکمت آموز و، کم آزار و، نکو گو و بدانک | روز حشر این همه را قیمت و بازار و بهاست | |||||
| مردم آن است که دین است و هنر جامهی او | نه یکی بی هنر و فضل که دیباش قباست | |||||
| جهد کن تا به سخن مردم گردی و، بدان | که بجز مرد سخن خلق همه خار و گیاست | |||||
| همچنان چون تن ما زنده به آب است و هوا | سخن خوب، دل مردم را آب و هواست | |||||
| سخن خوب ز حجت شنو ار والایی | که سخنهاش سوی مردم والا، والاست | |||||
| گر سخنهای کسایی شده پیرند و ضعیف | سخن حجت با قوت و تازه و برناست | |||||