ناصر خسرو (قصاید)/ای غره شده به پادشائی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(ای غره شده به پادشایی)
'


 ای غره شده به پادشاییبهتر بنگر که خود کجایی 
 آن کس که به بند بسته باشدهرگز که دهدش پادشایی؟ 
 تو سوی خرد ز بندگانیزیرا که به زیر بندهایی 
 گر بنده نه‌ای چرا نه از تنتاین چند گره نه بر گشایی؟ 
 زین بند گران که این تن توستچون هیچ نبایدت رهایی؟ 
 پس شاه چگونه‌ای تو با بندچون بنده‌ی خویش و مبتلایی؟ 
 گر شاه توی ببخش و مستانچیزی تو ز شهر و روستایی 
 زیرا که ز خلق خواستن چیزشاهی نبود بود گدایی 
 یا باز شه است یا تو بازیزیرا که چو باز می‌ربایی 
 وان را که به مال و جان کنی قصدخود باز نه‌ای که اژدهایی 
 گیتی، پسرا، دو در سرایی استتو بسته در این دو در سرایی 
 بیرونت برند از در مرگچون از در بودش اندرآئی 
 پیوسته شدی به خاک تا زومی‌رای نیایدت جدایی 
 گر رای بقا کنی در این جایبیهوده درای و سست رایی 
 وین چرخ که‌ش ایچ خود بقا نیستتو بر طمع بقا چرایی؟ 
 گر می به خرد درست مانده استاین بر شده چرخ آسیایی 
 هر کو به خرد بقا نیابدبیهوده چرایی ای چرایی 
 گر تو بخرد بدی نگشتییکتا قد تو چنین دوتایی 
 ای گاو! چرای شیر مرگیبندیش که پیش او نیایی 
 تو جز که ز بهر این قوی شیراز مادر خویش می‌نزایی 
 از کاهش و نیستی بیندیشامروز که هستی و فزایی 
 دندان جهان همیت خایدای بیهده، ژاژ چند خایی؟ 
 آنجا که شوی همی بپایدتوینجای همیشه می نپایی 
 بر طرف دو ره چو مرد گمرهاکنون حیران و هایهایی 
 خوردی و زدی و تاخت یک چندواکنون که نماندت آن روایی 
 یک چند چو گاو مانده از کارشو زهدفروش و پارسایی 
 ای بوده بسی چو اسپ نو زین،امروز یکی کهن حنایی 
 جاهل نرسد به پارساییبیهوده خله چرا درایی؟ 
 آن بس نبود که روی و زانوبر خاک بمالی و بسایی؟ 
 گر سوی تو پارسایی است اینوالله که تو دیو پر خطایی 
 زیرا که نخست علم بایدتا بیش خدای را بشایی 
 هرگز نبرد کسی به بازارنابیخته گندم بهایی 
 پر خاک و خسی تو ای نگونساراز بی‌خردی و از مرایی 
 هرچند به شخص همچو دانابا چاکر و اسپ و با ردایی 
 چون یک سخن خطا بگوئیبهر جهل تو آن دهد گوایی 
 ای گشته کهن به کار دیویواکنون بنوی شده خدایی 
 اکنون مردم شوی گر از دلدیوی به خرد فرو زدایی 
 شوراب ز قعر تیره دریاچون پاک شود شود سمایی 
 آئینه عزیز شد سوی ماچون نور گرفت و روشنایی 
 با علم گر آشنا شوی توبا زهد بیابی آشنایی 
 با جهل مجوی زهد ازیراکز جغد نیایدت همایی 
 ای جاهل چون شوی به مسجد؟ای تشنه چرا کنی سقایی؟ 
 گر جهد کنی، به علم از این چاهیک روز به مشتری برآئی 
 در خورد ثنا شوی به دانشهرچند که در خور هجایی 
 خورشید شوی قوی به دانشهرچند ضعیف چون سهایی 
 یک روز چنان شوی به کوششکامروز چنان همی نمایی 
 دانش ثمر درخت دین استبرشو به درخت مصطفایی 
 تا میوه‌ی جانفزای یابیدر سایه‌ی برگ مرتضایی 
 چیزی عجبی نشانت دادمزیرا که تو آشنای مایی 
 زان میوه شوی قوی و باقیگر بر ره جستن بقایی 
 هرچند که بی‌بها گلیمیدیبای نکو شوی بهایی 
 از حجت گیر پند و حکمتگر حکمت و پند را سزایی 
 با نو سخنان او کهن گشتآن شهره مقالت کسایی