مسعود سعد سلمان (قصاید)/ای لاوهور ویحک بی من چگونهای
ظاهر
| ای لاوهور ویحک بی من چگونهای | بیآفتاب روشن، روشن چگونهای | |||||
| ای باغ طبع نظم من آراسته ترا | بیلاله و بنفشه و سوسن چگونهای | |||||
| ناگه عزیز فرزند از تو جدا شده است | با درد او به نوحه و شیون چگونهای | |||||
| بر پای من دو بند گران است چون تنی | بیجان شده، تو اکنون بیتن چگونهای | |||||
| نفرستیم پیام و نگویی به حسن عهد: | «کاندر حصار بسته چو بیژن چگونهای | |||||
| گر در حضیض برکشدت باژگونه بخت | از اوج برفراخته گردن چگونهای | |||||
| ای تیغ اگر نیام به حیلت نخواستی | در درکهیی برهنه چو سوزن چگونهای | |||||
| در هیچ حمله هرگز نفکندهای سپر | با حملهی زمانهی توسن چگونهای | |||||
| باشد ترا ز دوست یکایک تهی کنار | با دشمن نهفته به دامن چگونهای | |||||
| از زهر مار و تیزی آهن بود هلاک | با مار حلقه گشته ز آهن چگونهای | |||||
| از دوستان ناصح مشفق جدا شدی | با دشمنان ناکس ریمن چگونهای | |||||
| در باغ نوشکفته نرفتی همی به گرد | در نیم رفته دمگه گلخن چگونهای | |||||
| آباد جای نعمت نامد ترا به چشم | محنت زده به ویران معدن چگونهای | |||||
| ای بوده بام و روزن تو چرخ و آفتاب | در سمج تنگ بیدر و روزن چگونهای | |||||
| ای جره باز دشت گذار شکار دوست | بسته میان تنگ نشیمن چگونهای | |||||
| با ناز دوست هرگز طاقت نداشتی | امروز با شماتت دشمن چگونهای | |||||
| ای دم گرفته زندان گشته مقام تو | بیدل گشاده طارم و گلشن چگونهای | |||||
| من مرغزار بودم و تو شیر مرغزار | با من چگونه بودی و بیمن چگونهای» | |||||