محتشم کاشانی (غزلیات از رسالهی جلالیه)/چراغ خود دگر در بزم او بینور میبینم
ظاهر
| چراغ خود دگر در بزم او بینور میبینم | بهشتی دارم اما دوزخی از دور میبینم | |||||
| به خشم است آن مه از غیر و نشان تیر خوفم من | که در دستش کمان خشم را پرزور میبینم | |||||
| نگه ناکردنش در غیر خرسندم چسان سازد | که من میل نگه زان نرگس مخمور میبینم | |||||
| به ساحل گر روم بهتر که دریای وصالش را | ز طوفانی که دارد در قفا پرشور میبینم | |||||
| هنوز از آفتاب وصل گرمم لیک روز خود | به چشم دور بین مثل شب دیجور میبینم | |||||
| برای غیر گوری کنده بودم در زمین غم | کنون تابوت خود را بر لب آن گور میبینم | |||||
| چسان پیوند برد محتشم در نزع جسم از جان | ز دست او کنون خود را به آن دستور میبینم | |||||