محتشم کاشانی (غزلیات از رسالهی جلالیه)/آن که شد تا حر لازم صبر در هجران او
ظاهر
| آن که شد تا حشر لازم صبر در هجران او | مرگ بر من کرد آسان درد بی درمان او | |||||
| من که بی او زنده تا یک روز دیگر نیستم | چون نباشم تا ابد در دوزخ حرمان او | |||||
| دارم اندر پیش از دوری ره مشکل که هست | در عدم ماوا گرفتن منزل آسان او | |||||
| من گریبان چاکم از یکروزه هجران وای اگر | تا ابد کوته بماند دستم از دامان او | |||||
| روشن از سوز وداعم شد که میماند به دل | تا قیامت آرزوی قامت فتان او | |||||
| کاش بردی همره خویشم که گردانیدمی | در بلاهای سفر خود را بلاگردان او | |||||
| جان بزور صبر میبرد از فراقش محتشم | یاد خلق و خوی آن مه شد بلای جان او | |||||