محتشم کاشانی (غزلیات)/مباش ای مدعی خوش دل که از من رنجه شد خویش
ظاهر
| مباش ای مدعی خوش دل که از من رنجه شد خویش | که شمشیر و کفن در گردن اینک میروم سویش | |||||
| هلالآسا اگر ساید سرم بر آسمان شاید | که باز از سر گرفتم سجدهی محراب ابرویش | |||||
| ز بس کز انفعالم مانده سر در پیش چون نرگس | درین فکرم که چون خواهم فکندن چشم بر رویش | |||||
| امان میخواهم از کثرت که گویم یک سخن با او | زبانم تا به سحر غمزه بندد چشم جادویش | |||||
| من گمراه عشق و محنت او تازه اسلامم | به جرم توبهام شاید نسوزد آتش خویش | |||||
| کند بختم ز شادی صد مبارکباد اگر از نو | نهد داغ غلامی بر جبینم خال هندویش | |||||
| رقیبا آن که از رشگ تو با غم بود هم زانو | همین دم تکیهگاه یار خواهد بود بازویش | |||||
| به این سگان ای مدعی زان در مسافر شو | که دیگر شد مجاور بر سر کوی سگ کویش | |||||
| دو روزی گر ز هجرم غنچهسان دلتنگ کرد آن گل | ز پیوند قدیمی باز کردم جا به پهلویش | |||||
| نهد گر دست جورش از تطاول اره بر فرقم | دگر دست تعلق نگسلم چون شانه از مویش | |||||
| عجب گر بشنوی بوی صلاح از محتشم دیگر | که بست و محکمست این بار دل در جعد گیسویش | |||||