محتشم کاشانی (غزلیات)/خاست غوغائی و زیبا پسری آمد و رفت
ظاهر
| خاست غوغایی و زیبا پسری آمد و رفت | شهر برهم زده تاراج گری آمد و رفت | |||||
| تیغ بر کف عرق از چهرهفشان خلق کشان | شعلهی آتش رخشان شرری آمد و رفت | |||||
| طایر غمزهی او را طلبیدم به نیاز | ناز تا یافت خبر تیز پری آمد و رفت | |||||
| مدعی منع سخن کرد ولیکن به نظر | در میان من و آن مه خبری آمد و رفت | |||||
| وقت را وسعت آمد شد اسرار نبود | آن قدر بود که پیک نظری آمد و رفت | |||||
| قدمی رنجه نگردید ز مصر دل او | به دیار دل ما نامه بری آمد و رفت | |||||
| محتشم سیر نچیدم گل رسوایی او | کاشنایان به سرم پرده دری آمد و رفت | |||||