محتشم کاشانی (غزلیات)/بس که ما از روی رسوائی نقاب افکندهام
ظاهر
| بس که ما از روی رسوایی نقاب افکندهام | عشق رسوا را هم از خود در حجاب افکندهایم | |||||
| تا فکنده طرح صلح آن جنگجو با ما هنوز | یاز دهشت خویش را در اضطراب افکندهایم | |||||
| ز آتش دل دوزخی داریم کز اندیشهاش | خلق را پیش از قیامت در عذاب افکندهایم | |||||
| مژده ده صبح شهادت را که چون هندوی شب | ما سر خود پیش تیغ آفتاب افکندهایم | |||||
| رخش خواهش را عنان گردیده بیش از حد سبک | گرچه ما از صبر لنگر بر رکاب افکندهایم | |||||
| پاس بیداران این مجلش تو را ای دل که ما | از برای مصلحت خود را به خواب افکندهام | |||||
| ما به راه عشق با این شعف از تاثیر شوق | پا ز کار افتادگان را رد شتاب افکندهایم | |||||
| لنگری ای توبه فرمایان که ما این دم هنوز | کشتی ساغر به دریای شراب افکندهایم | |||||
| محتشم اکنون که یاران طرح شعر افکندهاند | ما قلم بشکسته آتش در کتاب افکندهایم | |||||