پرش به محتوا

مجله آرش/شماره ۱۰/صدای پای آب

از ویکی‌نبشته
برای دیگر نسخه‌های این اثر، هشت کتاب/صدای پای آب را ببینید.
مجله آرش
اثر سهراب سپهری
صدای پای آب
86694مجله آرش — صدای پای آبسهراب سپهری

صدای پای آب

که ارزانی شبهای خاموش مادرم باد.

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی

مادری دارم، بهتر از برگ درخت

دوستانی، بهتر از آب روان


و خدائی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب، روی قانون گیاه


من مسلمانم

قبله‌ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه، مهرم نور

دشت سجاده‌ی من

من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی میخوانم

که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته‌ی سرو

من نمازم را، پی تکبیرةالاحرام علف میخوانم

پی قد قامت موج


کعبه‌ام بر لب آب

کعبه‌ام زیر اقاقیهاست

کعبه‌ام مثل نسیم، می‌رود باغ به باغ، می‌رود شهر به شهر


حجر الاسود من روشنی باغچه است



اهل کاشانم

پیشه‌ام نقاشی است

گاهگاهی قفسی می‌سازم با رنگ، می‌فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی‌تان تازه شود

چه خیالی، چه خیالی… می‌دانم پرده‌ام بیجان است

خوب میدانم، حوض نقاشی من بی ماهی است


اهل کاشانم

نسیم شاید برسد

به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک سیلک

نسیم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد


پدرم پشت دوبار آمدن چلچله‌ها، پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

پدرم پشت زمانها مرده است

پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود

مادرم بی‌خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد

پدرم وقتی مرد، پاسبانها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید:چند من خربزه میخواهی

من از او پرسیدم:دل خوش سیری چند


پدرم نقاشی می‌کرد

تار هم می‌ساخت، تار هم می‌زد

خط خوبی هم داشت


باغ ما در طرف سایه دانائی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطه‌ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود

باغ ما شاید، قوسی از دایره‌ی سبز سعادت بود

میوهٔ کال خدا را آن روز، می‌جویدم در خواب

آب بی فلسفه میخوردم

توت بی دانش می‌چیدم

تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره‌ی خواهش می‌شد

تا چغوکی میخواند، تنم از ذوق شنیدن می‌سوخت

گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید.

نور می‌آمد، دست در گردن من می‌انداخت

عشق شوخی میکرد

زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود

یک بغل آزادی بود

زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود


طفل پاورچین پاورچین، دور شد کم‌کم در کوچه‌ی سنجاقکها

بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

دلم از غربت سنجاقک پر


من به مهمانی دنیا رفتم

من بسمت اندوه

من بباغ عرفان

من بایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پله‌ی مذهب بالا

تا ته کوچه‌ی شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم

من بدیدار کسی رفتم در آن سر عشق

رفتم، رفتم تا زن

تا چراغ لذت

تا صدای پر تنهائی


چیزها دیدم در روی زمین:

کودکی دیدم، ماه را بو میکرد

قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می‌زد

نردبانی که از آن، عشق می‌رفت ببام ملکوت

من زنی را دیدم، نور در هاون میکوبید

ظهر در سفره‌ی آنان نان بود، ریحان بود، دوری شبنم بود، کاسه‌ی روشن دلگرمی بود


من گدائی دیدم، در به درمیرفت آواز چکاوک میخواست

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن میگفت: «شما»


من کتابی دیدم، واژه‌هایش همه از جنس حریق

کاغذی دیدم از جنس بهار موزه‌ای دیدم دور از نفس زنده شهر

مسجدی دور از آب

سر بالین فقیهی نومید، کوزه‌ای دیدم لبریز سؤال


قاطری دیدم بارش انشاء

اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال

عارفی دیدم بارش تنناهایاهو


من قطاری دیدم، روشنائی می‌برد

من قطاری دیدم، که سیاست میبرد (و چه خالی می‌فت)

من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری میبرد

و هواپیمائی، که در آن اوج هزاران پائی

خاک از شیشه‌ی آن پیدا بود:

کاکل پوپک

خالهای پر پروانه

و عبور مگس از کوچه‌ی تنهایی

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری بزمین می‌آید

و بلوغ خورشید

و هماغوشی زیبای عروسک با صبح


پله‌هائی که به گلخانه‌ی شهوت میرفت

پله‌هائی که به سردابه‌ی الکل میرفت

پله‌هائی که به قانون فساد گل سرخ

و به ادراک ریاضی حیات

پله‌هائی که ببام اشراق

پله‌هائی که به سکوی تجلی میرفت


مادرم آن پائین

استکانها را در خاطره‌ی شط می‌شست


شهر

رویش هندسی سیمان، سنگ

سقف بی کفتر صدها اتوبوس

گلفروشی گلهایش را میکرد حراج

در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می‌بست

پسری سنگ بدیوار دبستان میزد کودکی هسته‌ی زردآلو را، روی سجاده‌ی بیرنگ پدر تف میکرد

و بزی از خزر نقشه جغرافی، آب میخورد


چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاریچی

مرد گاریچی در حسرت مرگ


عشق پیدا بود، موج پیدا بود

برف پیدا بود، دوستی پیدا بود

کلمه پیدا بود

آب پیدا بود، عکس اشیا در آب

سایه‌گاه خنک یاخته‌ها در تف خون

سمت مرطوب حیات

شرق اندوره نهاد بشری

فصل ولگردی در کوچه‌ی زن

بوی تنهایی در کوچه‌ی فصل


دست تابستان یک بادبزن


سفر دانه به گل

سفر پیچک این خانه به آن خانه

سفر ماه به حوض

فوران گل حسرت از خاک

ریزش تاک جوان از دیوار

بارش شبنم از روی پل خواب

پرش شادی از خندق مرگ

گذر حادثه از پشت کلام


جنگ یک روزنه با خواهش نور

جنگ یک پله با پای بلند خورشید

جنگ تنهایی با یک آواز

جنگ زیبای گلابیها با خالی یک زنبیل

جنگ نازی‌ها با ساقه ناز

جنگ طوطی و فصاحت با هم

جنگ پیشانی با سردی مهر حمله کاشی مسجد به نماز

حمله باد به معراج حباب صابون

حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات


فتح یک باغ بدست یک سار

فتح یک کوچه بدست دو سلام

فتح یک شهر بدست سه چهار اسب سوار چوبین

فتح یک عید بدست دو عروسک، یک توپ


قتل یک جغجغه روی تشک بعدازظهر

قتل یک قصه سر کوچه خواب

قتل مهتاب به فرمان نئون

قتل یک بید بدست دولت

قتل یک شاعر شوریده بدست گل سرخ


نظم در کوچه یونان میرفت

جغد در باغ معلق میخواند

باد در گردنه خیبر، بافه‌ای از خس تاریخ به خاور میراند

روی دریاچه آرام نگین، قایقی گل میبرد

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود


مردمان را دیدم

شهرها را دیدم

دشتها را، کوه‌ها را دیدم

آب را دیدم، خاک را دیدم

نور و ظلمت را دیدم

و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم

جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم

و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت دیدم


اهل کاشانم، اما

شهر من کاشان نیست

شهر من گم شده است من با عشق، من با خاک

خانه‌ای در طرف دیگر شب ساخته‌ام


من در این خانه به تنهائی نمناک علف نزدیکم

من صدای نفس باغچه را می‌شنوم

و صدای ظلمت را، وقتی از برگی میریزد

و صدایی، سرفه‌ی روشنی از پشت درخت

عطسه‌ی آب از هر رخنه‌ی سنگ

چکچک چلچله از سقف بهار

و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجره‌ی خاموشی

و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح

من صدای قدم خواهش را می‌شنوم

و صدای پای قانونی خون را در رگها

ضربان سحر چاه کبوتر

تپش قلب شب آدینه

جریان گل میخک در فکر

من صدای وزش ماده را می‌شنوم

و صدای باران را، روی پلک تر عشق

روی موسیقی غمناک بلوغ

روی آواز انارستانها

و صدای متلاشی شدن شیشه شادی را در شب.

پاره پاره شدن کاغذ زیبائی

پر و خالی شدن کاسه غربت از باد


من بآغاز زمین نزدیکم

نبض گلها را میگیرم

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت

روح من در جهت تازهٔ اشیا جاری است

روح من کم سال است

روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش میگیرد

روح من بیکار است:

قطره‌های باران را، آجرها را، می‌شمارد

روح من گاهی، مثل یک سنگ لب چشمه طراوات دارد من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن

من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین

رایگان می‌بخشد، نارون شاخه‌ی خود را به کلاغ

هر کجا برگی هست، ذوق من می‌شکفد

بوته خشخاش، شست و شو داده مرا در هیجان بودن


مثل بال حشره وزن سحر را می‌دانم

مثل یک گلدان، میدهم گوش به موسیقی روئیدن

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کششهای بلند ابری


تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر


من به سیبی خشنودم

و به بوئیدن یک بوته بابونه

من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم

من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد

و نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای، ماه را می‌شمرد

من صدای پر بلدرچین را، می‌شناسم

رنگهای شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را

خوب می‌دانم ریواس کجا میروید

سار، کی می‌آید، کبک کی میخواند

ماه در خواب بیابان چیست

مرگ در ساقه خواهش

و تمشک لذت، زیر دندان هماغوشی


زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی جذبه دستی است که می‌جنبد

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهائی ماه فکر بوئیدن گل در کره‌ای دیگر


زندگی شستن یک بشقاب است


زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است

زندگی «مجذور» آینه است

زندگی گل به «توان» ابدیت

زندگی «ضرب» زمین در ضربان دلها

زندگی «هندسه» ساده و یکسان تنفسهاست


هر کجا هستم، باشم

آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

چه اهمیت دارد

بگذارید بروید از خاک

قارچهای غربت


من نمی‌دانم

که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

واژهها را باید شست

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد


چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت

دوست را، زیر باران باید دید

عشق را، زیر باران باید جست

زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی‌درپی

زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه امروز است رختها را بکنیم

آب در یک قدمی است


روشنی را بچشیم

صبح یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را

در موستان گره ذائقه را باز کنیم

روی قانون چمن پا نگذاریم

و نگوئیم که شب چیز بدی است

و نگوئیم که شبتاب ندارد خبر از بینش باغ


و بیاریم سبد

ببریم اینهمه سرخ، اینهمه سبز


صبحها نان و پنیرک بخوریم

و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌اید

و کتابی که در آن یاخته‌ها بی‌بعدند

و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت

و اگر غنج نبود، لطمه می‌خورد به قانون درخت

و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت

و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می‌شد

و بدانیم که پیش از مرجان، خلئی بود در اندیشه‌ی دریاها


و نپرسیم کجائیم

بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را


و نپرسیم که فواره اقبال کجاست

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است

و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته‌اند

(پشت سر نیست فضائی زنده

پشت سر مرغ نمیخواند

پشت سر باد نمی‌آید

پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است

پشت سر خستگی تاریخ است

پشت سر خاطره موج بساحل صدف سرد مسکون میریزد) لب دریا برویم

تور در آب بیاندازیم

و بگیریم طراوت را از آب


ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم


بد نگوئیم به مهتاب اگر تب داریم

(دیده‌ام گاهی در تب، ماه می‌آید پائین

می‌رسد دست به سقف ملکوت

گاه زخمی که به پا داشته‌ام

زیر و بمهای زمین را بمن آموخته‌است

گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده‌است)

نهراسیم از مرگ

(مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ با خوشه‌ی انگور می‌آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ گلو میخواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می‌چیند

مرگ گاهی ودکا می‌نوشد

گاه در سایه نشسته‌است بما می‌نگرد

و همه می‌دانیم

ریه‌های خوشبختی پر اکسیژن مرگ است)


در نبندیم بروی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای صدا می‌شنویم


پرده را برداریم

بگذاریم که احساس هوائی بخورد

بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند

بگذاریم غریزه پی بازی برود

کفشها را بکند، و بدنبال فصول از سر گلها بپرد

بگذاریم که تنهائی آواز بخواند چیز بنویسد

به خیابان برود


ساده باشیم

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت


کار ما نیست شناسائی «راز» گل سرخ

کار ما شاید این است

که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم

پشت دانائی اتراق کنیم

دست در جذبه یک برگ بشوئیم و سر خوان برویم

صبحها وقتی خورشید، درمی‌آید متولد بشویم

هیجانها را پرواز دهیم

آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم

نام را بازستانیم از ابر

از چنار، از پشه، از تابستان

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم


کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم.

سهراب سپهری