مثنوی معنوی/گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست بمقام استغراق
ظاهر
| گفت پیغامبر که دایم بهر پند | دو فرشته خوش منادی میکنند | |||||
| کای خدایا منفقان را سیر دار | هر درمشان را عوض ده صد هزار | |||||
| ای خدایا ممسکان را در جهان | تو مده الا زیان اندر زیان | |||||
| ای بسا امساک کز انفاق به | مال حق را جز به امر حق مده | |||||
| تا عوض یابی تو گنج بیکران | تا نباشی از عداد کافران | |||||
| کاشتران قربان همیکردند تا | چیره گردد تیغشان بر مصطفی | |||||
| امر حق را باز جو از واصلی | امر حق را در نیابد هر دلی | |||||
| چون غلام یاغیی کو عدل کرد | مال شه بر یاغیان او بذل کرد | |||||
| در نبی انذار اهل غفلتست | کان همه انفاقهاشان حسرتست | |||||
| عدل این یاغی و داداش نزد شاه | چه فزاید دوری و روی سیاه | |||||
| سروران مکه در حرب رسول | بودشان قربان به اومید قبول | |||||
| بهر این ممن همیگوید ز بیم | در نماز اهد الصراط المستقیم | |||||
| آن درم دادن سخی را لایقست | جان سپردن خود سخای عاشقست | |||||
| نان دهی از بهر حق نانت دهند | جان دهی از بهر حق جانت دهند | |||||
| گر بریزد برگهای این چنار | برگ بیبرگیش بخشد کردگار | |||||
| گر نماند از جود در دست تو مال | کی کند فضل الهت پایمال | |||||
| هر که کارد گردد انبارش تهی | لیکش اندر مزرعه باشد بهی | |||||
| وانک در انبار ماند و صرفه کرد | اشپش و موش حوادث پاک خورد | |||||
| این جهان نفیست در اثبات جو | صورتت صفرست در معنیت جو | |||||
| جان شور تلخ پیش تیغ بر | جان چون دریای شیرین را بخر | |||||
| ور نمیدانی شدن زین آستان | باری از من گوش کن این داستان | |||||