مثنوی معنوی/پشیمان شدن آن سرلشکر از آن خیانت کی کرد و سوگند دادن او آن کنیزک را کی به خلیفه باز نگوید از آنچ رفت
ظاهر
| چند روزی هم بر آن بد بعد از آن | شد پشیمان او از آن جرم گران | |||||
| داد سوگندش کای خورشیدرو | با خلیفه زینچ شد رمزی مگو | |||||
| چون ندید او را خلیفه مست گشت | پس ز بام افتاد او را نیز طشت | |||||
| دید صد چندان که وصفش کرده بود | کی بود خود دیده مانند شنود | |||||
| وصف تصویرست بهر چشم هوش | صورت آن چشم دان نه زان گوش | |||||
| کرد مردی از سخندانی سال | حق و باطل چیست ای نیکو مقال | |||||
| گوش را بگرفت و گفت این باطلست | چشم حقست و یقینش حاصلست | |||||
| آن به نسبت باطل آمد پیش این | نسبتست اغلب سخنها ای امین | |||||
| ز آفتاب ار کرد خفاش احتجاب | نیست محجوب از خیال آفتاب | |||||
| خوف او را خود خیالش میدهد | آن خیالش سوی ظلمت میکشد | |||||
| آن خیال نور میترساندش | بر شب ظلمات میچفساندش | |||||
| از خیال دشمن و تصویر اوست | که تو بر چفسیدهای بر یار و دوست | |||||
| موسیا کشفت لمع بر که فراشت | آن مخیل تاب تحقیقت نداشت | |||||
| هین مشو غره بدانک قابلی | مر خیالش را و زین ره واصلی | |||||
| از خیال حرب نهراسید کس | لا شجاعه قبل حرب این دان و بس | |||||
| بر خیال حرب خیز اندر فکر | میکند چون رستمان صد کر و فر | |||||
| نقش رستم که آن به حمامی بود | قرن حمله فکر هر خامی بود | |||||
| این خیال سمع چون مبصر شود | حیز چه بود رستمی مضطر شود | |||||
| جهد کن کز گوش در چشمت رود | آنچ که آن باطل بدست آن حق شود | |||||
| زان سپس گوشت شود هم طبع چشم | گوهری گردد دو گوش همچو یشم | |||||
| بلک جمله تن چو آیینه شود | جمله چشم و گوهر سینه شود | |||||
| گوش انگیزد خیال و آن خیال | هست دلالهی وصال آن جمال | |||||
| جهد کن تا این خیال افزون شود | تا دلاله رهبر مجنون شود | |||||
| آن خلیفه گول هم یک چند نیز | ریش گاوی کرد خوش با آن کنیز | |||||
| ملک را تو ملک غرب و شرق گیر | چون نمیماند تو آن را برق گیر | |||||
| مملکت کان مینماند جاودان | ای دلت خفته تو آن را خواب دان | |||||
| تا چه خواهی کرد آن باد و بروت | که بگیرد همچو جلادی گلوت | |||||
| هم درین عالم بدان که مامنیست | از منافق کم شنو کو گفت نیست | |||||