مثنوی معنوی/پرسیدن صدیقه رضیالله عنها از مصطفی صلیالله علیه و سلم کی سر باران امروزینه چه بود
ظاهر
| مطربی کز وی جهان شد پر طرب | رسته ز آوازش خیالات عجب | |||||
| از نوایش مرغ دل پران شدی | وز صدایش هوش جان حیران شدی | |||||
| چون برآمد روزگار و پیر شد | باز جانش از عجز پشهگیر شد | |||||
| پشت او خم گشت همچون پشت خم | ابروان بر چشم همچون پالدم | |||||
| گشت آواز لطیف جانفزاش | زشت و نزد کس نیرزیدی بلاش | |||||
| آن نوای رشک زهره آمده | همچو آواز خر پیری شده | |||||
| خود کدامین خوش که او ناخوش نشد | یا کدامین سقف کان مفرش نشد | |||||
| غیر آواز عزیزان در صدور | که بود از عکس دمشان نفخ صور | |||||
| اندرونی کاندرونها مست ازوست | نیستی کین هستهامان هست ازوست | |||||
| کهربای فکر و هر آواز او | لذت الهام و وحی و راز او | |||||
| چونک مطرب پیرتر گشت و ضعیف | شد ز بی کسبی رهین یک رغیف | |||||
| گفت عمر و مهلتم دادی بسی | لطفها کردی خدایا با خسی | |||||
| معصیت ورزیدهام هفتاد سال | باز نگرفتی ز من روزی نوال | |||||
| نیست کسب امروز مهمان توم | چنگ بهر تو زنم کان توم | |||||
| چنگ را برداشت و شد اللهجو | سوی گورستان یثرب آهگو | |||||
| گفت خواهم از حق ابریشمبها | کو به نیکویی پذیرد قلبها | |||||
| چونک زد بسیار و گریان سر نهاد | چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد | |||||
| خواب بردش مرغ جانش از حبس رست | چنگ و چنگی را رها کرد و بجست | |||||
| گشت آزاد از تن و رنج جهان | در جهان ساده و صحرای جان | |||||
| جان او آنجا سرایان ماجرا | کاندرین جا گر بماندندی مرا | |||||
| خوش بدی جانم درین باغ و بهار | مست این صحرا و غیبی لالهزار | |||||
| بی پر و بی پا سفر میکردمی | بی لب و دندان شکر میخوردمی | |||||
| ذکر و فکری فارغ از رنج دماغ | کردمی با ساکنان چرخ لاغ | |||||
| چشم بسته عالمی میدیدمی | ورد و ریحان بی کفی میچیدمی | |||||
| مرغ آبی غرق دریای عسل | عین ایوبی شراب و مغتسل | |||||
| که بدو ایوب از پا تا به فرق | پاک شد از رنجها چون نور شرق | |||||
| مثنوی در حجم گر بودی چو چرخ | در نگنجیدی درو زین نیم برخ | |||||
| کان زمین و آسمان بس فراخ | کرد از تنگی دلم را شاخ شاخ | |||||
| وین جهانی کاندرین خوابم نمود | از گشایش پر و بالم را گشود | |||||
| این جهان و راهش ار پیدا بدی | کم کسی یک لحظهای آنجا بدی | |||||
| امر میآمد که نه طامع مشو | چون ز پایت خار بیرون شد برو | |||||
| مول مولی میزد آنجا جان او | در فضای رحمت و احسان او | |||||