مثنوی معنوی/وحی کردن حق به موسی علیهالسلام کی ای موسی من کی خالقم تعالی ترا دوست میدارم
ظاهر
| گفت موسی را به وحی دل خدا | کای گزیده دوست میدارم ترا | |||||
| گفت چه خصلت بود ای ذوالکرم | موجب آن تا من آن افزون کنم | |||||
| گفت چون طفلی به پیش والده | وقت قهرش دست هم در وی زده | |||||
| خود نداند که جز او دیار هست | هم ازو مخمور هم از اوست مست | |||||
| مادرش گر سیلیی بر وی زند | هم به مادر آید و بر وی تند | |||||
| از کسی یاری نخواهد غیر او | اوست جمله شر او و خیر او | |||||
| خاطر تو هم ز ما در خیر و شر | التفاتش نیست جاهای دگر | |||||
| غیر من پیشت چون سنگست و کلوخ | گر صبی و گر جوان و گر شیوخ | |||||
| همچنانک ایاک نعبد در حنین | در بلا از غیر تو لانستعین | |||||
| هست این ایاک نعبد حصر را | در لغت و آن از پی نفی ریا | |||||
| هست ایاک نستعین هم بهر حصر | حصر کرده استعانت را و قصر | |||||
| که عبادت مر ترا آریم و بس | طمع یاری هم ز تو داریم و بس | |||||