مثنوی معنوی/نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را
ظاهر
| چونک شیر اندر بر خویشش کشید | در پناه شیر تا چه میدوید | |||||
| چونک در چه بنگریدند اندر آب | اندر آب از شیر و او در تافت تاب | |||||
| شیر عکس خویش دید از آب تفت | شکل شیری در برش خرگوش زفت | |||||
| چونک خصم خویش را در آب دید | مر ورا بگذاشت و اندر چه جهید | |||||
| در فتاد اندر چهی کو کنده بود | زانک ظلمش در سرش آینده بود | |||||
| چاه مظلم گشت ظلم ظالمان | این چنین گفتند جملهی عالمان | |||||
| هر که ظالمتر چهش با هولتر | عدل فرمودست بتر را بتر | |||||
| ای که تو از جاه ظلمی میکنی | دانک بهر خویش چاهی میکنی | |||||
| گرد خود چون کرم پیله بر متن | بهر خود چه میکنی اندازه کن | |||||
| مر ضعیفان را تو بیخصمی مدان | از نبی ذا جاء نصر الله خوان | |||||
| گر تو پیلی خصم تو از تو رمید | نک جزا طیرا ابابیلت رسید | |||||
| گر ضعیفی در زمین خواهد امان | غلغل افتد در سپاه آسمان | |||||
| گر بدندانش گزی پر خون کنی | درد دندانت بگیرد چون کنی | |||||
| شیر خود را دید در چه وز غلو | خویش را نشناخت آن دم از عدو | |||||
| عکس خود را او عدو خویش دید | لاجرم بر خویش شمشیری کشید | |||||
| ای بسا ظلمی که بینی در کسان | خوی تو باشد دریشان ای فلان | |||||
| اندریشان تافته هستی تو | از نفاق و ظلم و بد مستی تو | |||||
| آن توی و آن زخم بر خود میزنی | بر خود آن دم تار لعنت میتنی | |||||
| در خود آن بد را نمیبینی عیان | ورنه دشمن بودیی خود را بجان | |||||
| حمله بر خود میکنی ای ساده مرد | همچو آن شیری که بر خود حمله کرد | |||||
| چون به قعر خوی خود اندر رسی | پس بدانی کز تو بود آن ناکسی | |||||
| شیر را در قعر پیدا شد که بود | نقش او آنکش دگر کس مینمود | |||||
| هر که دندان ضعیفی میکند | کار آن شیر غلطبین میکند | |||||
| میببیند خال بد بر روی عم | عکس خال تست آن از عم مرم | |||||
| ممنان آیینهی همدیگرند | این خبر می از پیمبر آورند | |||||
| پیش چشمت داشتی شیشهی کبود | زان سبب عالم کبودت مینمود | |||||
| گر نه کوری این کبودی دان ز خویش | خویش را بد گو مگو کس را تو بیش | |||||
| ممن ار ینظر بنور الله نبود | غیب ممن را برهنه چون نمود | |||||
| چون که تو ینظر بنار الله بدی | در بدی از نیکوی غافل شدی | |||||
| اندک اندک آب بر آتش بزن | تا شود نار تو نور ای بوالحزن | |||||
| تو بزن یا ربنا آب طهور | تا شود این نار عالم جمله نور | |||||
| آب دریا جمله در فرمان تست | آب و آتش ای خداوند آن تست | |||||
| گر تو خواهی آتش آب خوش شود | ور نخواهی آب هم آتش شود | |||||
| این طلب در ما هم از ایجاد تست | رستن از بیداد یا رب داد تست | |||||
| بیطلب تو این طلبمان دادهای | گنج احسان بر همه بگشادهای | |||||