مثنوی معنوی/منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را
ظاهر
| چار کس را داد مردی یک درم | آن یکی گفت این بانگوری دهم | |||||
| آن یکی دیگر عرب بد گفت لا | من عنب خواهم نه انگور ای دغا | |||||
| آن یکی ترکی بد و گفت این بنم | من نمیخواهم عنب خواهم ازم | |||||
| آن یکی رومی بگفت این قیل را | ترک کن خواهیم استافیل را | |||||
| در تنازع آن نفر جنگی شدند | که ز سر نامها غافل بدند | |||||
| مشت بر هم میزدند از ابلهی | پر بدند از جهل و از دانش تهی | |||||
| صاحب سری عزیزی صد زبان | گر بدی آنجا بدادی صلحشان | |||||
| پس بگفتی او که من زین یک درم | آرزوی جملهتان را میدهم | |||||
| چونک بسپارید دل را بی دغل | این درمتان میکند چندین عمل | |||||
| یک درمتان میشود چار المراد | چار دشمن میشود یک ز اتحاد | |||||
| گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق | گفت من آرد شما را اتفاق | |||||
| پس شما خاموش باشید انصتوا | تا زبانتان من شوم در گفت و گو | |||||
| گر سخنتان مینماید یک نمط | در اثر مایهی نزاعست و سخط | |||||
| گرمی عاریتی ندهد اثر | گرمی خاصیتی دارد هنر | |||||
| سرکه را گر گرم کردی ز آتش آن | چون خوری سردی فزاید بی گمان | |||||
| زانک آن گرمی او دهلیزیست | طبع اصلش سردیست و تیزیست | |||||
| ور بود یخبسته دوشاب ای پسر | چون خوری گرمی فزاید در جگر | |||||
| پس ریای شیخ به ز اخلاص ماست | کز بصیرت باشد آن وین از عماست | |||||
| از حدیث شیخ جمعیت رسد | تفرقه آرد دم اهل جسد | |||||
| چون سلیمان کز سوی حضرت بتاخت | کو زبان جمله مرغان را شناخت | |||||
| در زمان عدلش آهو با پلنگ | انس بگرفت و برون آمد ز جنگ | |||||
| شد کبوتر آمن از چنگال باز | گوسفند از گرگ ناورد احتراز | |||||
| او میانجی شد میان دشمنان | اتحادی شد میان پرزنان | |||||
| تو چو موری بهر دانه میدوی | هین سلیمان جو چه میباشی غوی | |||||
| دانهجو را دانهاش دامی شود | و آن سلیمانجوی را هر دو بود | |||||
| مرغ جانها را درین آخر زمان | نیستشان از همدگر یک دم امان | |||||
| هم سلیمان هست اندر دور ما | کو دهد صلح و نماند جور ما | |||||
| قول ان من امة را یاد گیر | تا به الا و خلا فیها نذیر | |||||
| گفت خود خالی نبودست امتی | از خلیفهی حق و صاحبهمتی | |||||
| مرغ جانها را چنان یکدل کند | کز صفاشان بی غش و بی غل کند | |||||
| مشفقان گردند همچون والده | مسلمون را گفت نفس واحده | |||||
| نفس واحد از رسول حق شدند | ور نه هر یک دشمن مطلق بدند | |||||