مثنوی معنوی/قول رسول صلی الله علیه و سلم انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن
ظاهر
| گفت زین سو بوی یاری میرسد | کاندرین ده شهریاری میرسد | |||||
| بعد چندین سال میزاید شهی | میزند بر آسمانها خرگهی | |||||
| رویش از گلزار حق گلگون بود | از من او اندر مقام افزون بود | |||||
| چیست نامش گفت نامش بوالحسن | حلیهاش وا گفت ز ابرو و ذقن | |||||
| قد او و رنگ او و شکل او | یک به یک واگفت از گیسو و رو | |||||
| حلیههای روح او را هم نمود | از صفات و از طریقه و جا و بود | |||||
| حلیهی تن همچو تن عاریتیست | دل بر آن کم نه که آن یک ساعتیست | |||||
| حلیهی روح طبیعی هم فناست | حلیهی آن جان طلب کان بر سماست | |||||
| جسم او همچون چراغی بر زمین | نور او بالای سقف هفتمین | |||||
| آن شعاع آفتاب اندر وثاق | قرص او اندر چهارم چارطاق | |||||
| نقش گل در زیربینی بهر لاغ | بوی گل بر سقف و ایوان دماغ | |||||
| مرد خفته در عدن دیده فرق | عکس آن بر جسم افتاده عرق | |||||
| پیرهن در مصر رهن یک حریص | پر شده کنعان ز بوی آن قمیص | |||||
| بر نبشتند آن زمان تاریخ را | از کباب آراستند آن سیخ را | |||||
| چون رسید آن وقت و آن تاریخ راست | زاده شد آن شاه و نرد ملک باخت | |||||
| از پس آن سالها آمد پدید | بوالحسن بعد وفات بایزید | |||||
| جملهی خوهای او ز امساک وجود | آنچنان آمد که آن شه گفته بود | |||||
| لوح محفوظ است او را پیشوا | از چه محفوظست محفوظ از خطا | |||||
| نه نجومست و نه رملست و نه خواب | وحی حق والله اعلم بالصواب | |||||
| از پی روپوش عامه در بیان | وحی دل گویند آن را صوفیان | |||||
| وحی دل گیرش که منظرگاه اوست | چون خطا باشد چو دل آگاه اوست | |||||
| ممنا ینظر به نور الله شدی | از خطا و سهو آمن آمدی | |||||