مثنوی معنوی/قصه‌ی سبحانی ما اعظم شانی گفتن ابویزید قدس الله سره و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دفتر چهارم مثنوی  از مولوی
(قصه‌ی سبحانی ما اعظم شانی گفتن ابویزید قدس الله سره و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان)
'


 با مریدان آن فقیر محتشمبایزید آمد که نک یزدان منم 
 گفت مستانه عیان آن ذوفنونلا اله الا انا ها فاعبدون 
 چون گذشت آن حال گفتندش صباحتو چنین گفتی و این نبود صلاح 
 گفت این بار ار کنم من مشغلهکاردها بر من زنید آن دم هله 
 حق منزه از تن و من با تنمچون چنین گویم بباید کشتنم 
 چون وصیت کرد آن آزادمردهر مریدی کاردی آماده کرد 
 مست گشت او باز از آن سغراق زفتآن وصیتهاش از خاطر برفت 
 نقل آمد عقل او آواره شدصبح آمد شمع او بیچاره شد 
 عقل چون شحنه‌ست چون سلطان رسیدشحنه‌ی بیچاره در کنجی خزید 
 عقل سایه‌ی حق بود حق آفتابسایه را با آفتاب او چه تاب 
 چون پری غالب شود بر آدمیگم شود از مرد وصف مردمی 
 هر چه گوید آن پری گفته بودزین سری زان آن سری گفته بود 
 چون پری را این دم و قانون بودکردگار آن پری خود چون بود 
 اوی او رفته پری خود او شدهترک بی‌الهام تازی‌گو شده 
 چون به خود آید نداند یک لغتچون پری را هست این ذات و صفت 
 پس خداوند پری و آدمیاز پری کی باشدش آخر کمی 
 شیرگیر ار خون نره شیر خوردتو بگویی او نکرد آن باده کرد 
 ور سخن پردازد از زر کهنتو بگویی باده گفتست آن سخن 
 باده‌ای را می‌بود این شر و شورنور حق را نیست آن فرهنگ و زور 
 که ترا از تو به کل خالی کندتو شوی پست او سخن عالی کند 
 گر چه قرآن از لب پیغامبرستهر که گوید حق نگفت او کافرست 
 چون همای بی‌خودی پرواز کردآن سخن را بایزید آغاز کرد 
 عقل را سیل تحیر در ربودزان قوی‌تر گفت که اول گفته بود 
 نیست اندر جبه‌ام الا خداچند جویی بر زمین و بر سما 
 آن مریدان جمله دیوانه شدندکاردها در جسم پاکش می‌زدند 
 هر یکی چون ملحدان گرده کوهکارد می‌زد پیر خود را بی ستوه 
 هر که اندر شیخ تیغی می‌خلیدبازگونه از تن خود می‌درید 
 یک اثر نه بر تن آن ذوفنونوان مریدان خسته و غرقاب خون 
 هر که او سویی گلویش زخم بردحلق خود ببریده دید و زار مرد 
 وآنک او را زخم اندر سینه زدسینه‌اش بشکافت و شد مرده‌ی ابد 
 وآنک آگه بود از آن صاحب‌قراندل ندادش که زند زخم گران 
 نیم‌دانش دست او را بسته کردجان ببرد الا که خود را خسته کرد 
 روز گشت و آن مریدان کاستهنوحه‌ها از خانه‌شان برخاسته 
 پیش او آمد هزاران مرد و زنکای دو عالم درج در یک پیرهن 
 این تن تو گر تن مردم بدیچون تن مردم ز خنجر گم شدی 
 با خودی با بی‌خودی دوچار زدبا خود اندر دیده‌ی خود خار زد 
 ای زده بر بی‌خودان تو ذوالفقاربر تن خود می‌زنی آن هوش دار 
 زانک بی‌خود فانی است و آمنستتا ابد در آمنی او ساکنست 
 نقش او فانی و او شد آینهغیر نقش روی غیر آن جای نه 
 گر کنی تف سوی روی خود کنیور زنی بر آینه بر خود زنی 
 ور ببینی روی زشت آن هم تویور ببینی عیسی و مریم توی 
 او نه اینست و نه آن او ساده استنقش تو در پیش تو بنهاده است 
 چون رسید اینجا سخن لب در ببستچون رسید اینجا قلم درهم شکست 
 لب ببند ار چه فصاحت دست داددم مزن والله اعلم بالرشاد 
 برکنار بامی ای مست مدامپست بنشین یا فرود آ والسلام 
 هر زمانی که شدی تو کامرانآن دم خوش را کنار بام دان 
 بر زمان خوش هراسان باش توهم‌چو گنجش خفیه کن نه فاش تو 
 تا نیاید بر ولا ناگه بلاترس ترسان رو در آن مکمن هلا 
 ترس جان در وقت شادی از زوالزان کنار بام غیبست ارتحال 
 گر نمی‌بینی کنار بام رازروح می‌بیند که هستش اهتزاز 
 هر نکالی ناگهان کان آمدستبر کنار کنگره‌ی شادی بدست 
 جز کنار بام خود نبود سقوطاعتبار از قوم نوح و قوم لوط