مثنوی معنوی/قصهی اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی
ظاهر
| بهر این گفتند دانایان بفن | میهمان محسنان باید شدن | |||||
| تو مرید و میهمان آن کسی | کو ستاند حاصلت را از خسی | |||||
| نیست چیره چون ترا چیره کند | نور ندهد مر ترا تیره کند | |||||
| چون ورا نوری نبود اندر قران | نور کی یابند از وی دیگران | |||||
| همچو اعمش کو کند داروی چشم | چه کشد در چشمها الا که یشم | |||||
| حال ما اینست در فقر و عنا | هیچ مهمانی مبا مغرور ما | |||||
| قحط ده سال ار ندیدی در صور | چشمها بگشا و اندر ما نگر | |||||
| ظاهر ما چون درون مدعی | در دلش ظلمت زبانش شعشعی | |||||
| از خدا بویی نه او را نه اثر | دعویش افزون ز شیث و بوالبشر | |||||
| دیو ننموده ورا هم نقش خویش | او همیگوید ز ابدالیم بیش | |||||
| حرف درویشان بدزدیده بسی | تا گمان آید که هست او خود کسی | |||||
| خرده گیرد در سخن بر بایزید | ننگ دارد از درون او یزید | |||||
| بینوا از نان و خوان آسمان | پیش او ننداخت حق یک استخوان | |||||
| او ندا کرده که خوان بنهادهام | نایب حقم خلیفهزادهام | |||||
| الصلا سادهدلان پیچ پیچ | تا خورید از خوان جودم سیر هیچ | |||||
| سالها بر وعدهی فردا کسان | گرد آن در گشته فردا نارسان | |||||
| دیر باید تا که سر آدمی | آشکارا گردد از بیش و کمی | |||||
| زیر دیوار بدن گنجست یا | خانهی مارست و مور و اژدها | |||||
| چونک پیدا گشت کو چیزی نبود | عمر طالب رفت آگاهی چه سود | |||||