مثنوی معنوی/قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود
ظاهر
| گفت نه والله بالله العظیم | مالک الملک و به رحمان و رحیم | |||||
| آن خدایی که فرستاد انبیا | نه بحاجت بل بفضل و کبریا | |||||
| آن خداوندی که از خاک ذلیل | آفرید او شهسواران جلیل | |||||
| پاکشان کرد از مزاج خاکیان | بگذرانید از تک افلاکیان | |||||
| بر گرفت از نار و نور صاف ساخت | وانگه او بر جملهی انوار تاخت | |||||
| آن سنابرقی که بر ارواح تافت | تا که آدم معرفت زان نور یافت | |||||
| آن کز آدم رست و دست شیث چید | پس خلیفهش کرد آدم کان بدید | |||||
| نوح از آن گوهر که برخوردار بود | در هوای بحر جان دربار بود | |||||
| جان ابراهیم از آن انوار زفت | بی حذر در شعلههای نار رفت | |||||
| چونک اسمعیل در جویش فتاد | پیش دشنهی آبدارش سر نهاد | |||||
| جان داوود از شعاعش گرم شد | آهن اندر دستبافش نرم شد | |||||
| چون سلیمان بد وصالش را رضیع | دیو گشتش بنده فرمان و مطیع | |||||
| در قضا یعقوب چون بنهاد سر | چشم روشن کرد از بوی پسر | |||||
| یوسف مهرو چو دید آن آفتاب | شد چنان بیدار در تعبیر خواب | |||||
| چون عصا از دست موسی آب خورد | ملکت فرعون را یک لقمه کرد | |||||
| نردبانش عیسی مریم چو یافت | بر فراز گنبد چارم شتافت | |||||
| چون محمد یافت آن ملک و نعیم | قرص مه را کرد او در دم دو نیم | |||||
| چون ابوبکر آیت توفیق شد | با چنان شه صاحب و صدیق شد | |||||
| چون عمر شیدای آن معشوق شد | حق و باطل را چو دل فاروق شد | |||||
| چونک عثمان آن عیان را عین گشت | نور فایض بود و ذی النورین گشت | |||||
| چون ز رویش مرتضی شد درفشان | گشت او شیر خدا در مرج جان | |||||
| چون جنید از جند او دید آن مدد | خود مقاماتش فزون شد از عدد | |||||
| بایزید اندر مزیدش راه دید | نام قطب العارفین از حق شنید | |||||
| چونک کرخی کرخ او را شد حرس | شد خلیفهی عشق و ربانی نفس | |||||
| پور ادهم مرکب آن سو راند شاد | گشت او سلطان سلطانان داد | |||||
| وان شقیق از شق آن راه شگرف | گشت او خورشید رای و تیز طرف | |||||
| صد هزاران پادشاهان نهان | سر فرازانند زان سوی جهان | |||||
| نامشان از رشک حق پنهان بماند | هر گدایی نامشان را بر نخواند | |||||
| حق آن نور و حق نورانیان | کاندر آن بحرند همچون ماهیان | |||||
| بحر جان و جان بحر ار گویمش | نیست لایق نام نو میجویمش | |||||
| حق آن آنی که این و آن ازوست | مغزها نسبت بدو باشند پوست | |||||
| که صفات خواجهتاش و یار من | هست صد چندان که این گفتار من | |||||
| آنچ میدانم ز وصف آن ندیم | باورت ناید چه گویم ای کریم | |||||
| شاه گفت اکنون از آن خود بگو | چند گویی آن این و آن او | |||||
| تو چه داری و چه حاصل کردهای | از تک دریا چه در آوردهای | |||||
| روز مرگ این حس تو باطل شود | نور جان داری که یار دل شود | |||||
| در لحد کین چشم را خاک آگند | هست آنچ گور را روشن کند | |||||
| آن زمان که دست و پایت بر درد | پر و بالت هست تا جان بر پرد | |||||
| آن زمان کین جان حیوانی نماند | جان باقی بایدت بر جا نشاند | |||||
| شرط من جا بالحسن نه کردنست | این حسن را سوی حضرت بردنست | |||||
| جوهری داری ز انسان یا خری | این عرضها که فنا شد چون بری | |||||
| این عرضهای نماز و روزه را | چونک لایبقی زمانین انتفی | |||||
| نقل نتوان کرد مر اعراض را | لیک از جوهر برند امراض را | |||||
| تا مبدل گشت جوهر زین عرض | چون ز پرهیزی که زایل شد مرض | |||||
| گشت پرهیز عرض جوهر بجهد | شد دهان تلخ از پرهیز شهد | |||||
| از زراعت خاکها شد سنبله | داروی مو کرد مو را سلسله | |||||
| آن نکاح زن عرض بد شد فنا | جوهر فرزند حاصل شد ز ما | |||||
| جفت کردن اسپ و اشتر را عرض | جوهر کره بزاییدن غرض | |||||
| هست آن بستان نشاندن هم عرض | کشت جوهر گشت بستان نک غرض | |||||
| هم عرض دان کیمیا بردن به کار | جوهری زان کیمیا گر شد بیار | |||||
| صیقلی کردن عرض باشد شها | زین عرض جوهر همیزاید صفا | |||||
| پس مگو که من عملها کردهام | دخل آن اعراض را بنما مرم | |||||
| این صفت کردن عرض باشد خمش | سایهی بز را پی قربان مکش | |||||
| گفت شاها بی قنوط عقل نیست | گر تو فرمایی عرض را نقل نیست | |||||
| پادشاها جز که یاس بنده نیست | گر عرض کان رفت باز آینده نیست | |||||
| گر نبودی مر عرض را نقل و حشر | فعل بودی باطل و اقوال فشر | |||||
| این عرضها نقل شد لونی دگر | حشر هر فانی بود کونی دگر | |||||
| نقل هر چیزی بود هم لایقش | لایق گله بود هم سایقش | |||||
| وقت محشر هر عرض را صورتیست | صورت هر یک عرض را نوبتیست | |||||
| بنگر اندر خود نه تو بودی عرض | جنبش جفتی و جفتی با غرض | |||||
| بنگر اندر خانه و کاشانهها | در مهندس بود چون افسانهها | |||||
| آن فلان خانه که ما دیدیم خوش | بود موزون صفه و سقف و درش | |||||
| از مهندس آن عرض و اندیشهها | آلت آورد و ستون از بیشهها | |||||
| چیست اصل و مایهی هر پیشهای | جز خیال و جز عرض و اندیشهای | |||||
| جمله اجزای جهان را بی غرض | در نگر حاصل نشد جز از عرض | |||||
| اول فکر آخر آمد در عمل | بنیت عالم چنان دان در ازل | |||||
| میوهها در فکر دل اول بود | در عمل ظاهر بخر میشود | |||||
| چون عمل کردی شجر بنشاندی | اندر آخر حرف اول خواندی | |||||
| گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست | آن همه از بهر میوه مرسلست | |||||
| پس سری که مغز آن افلاک بود | اندر آخر خواجهی لولاک بود | |||||
| نقل اعراضست این بحث و مقال | نقل اعراضست این شیر و شگال | |||||
| جمله عالم خود عرض بودند تا | اندرین معنی بیامد هل اتی | |||||
| این عرضها از چه زاید از صور | وین صور هم از چه زاید از فکر | |||||
| این جهان یک فکرتست از عقل کل | عقل چون شاهست و صورتها رسل | |||||
| عالم اول جهان امتحان | عالم ثانی جزای این و آن | |||||
| چاکرت شاها جنایت میکند | آن عرض زنجیر و زندان میشود | |||||
| بندهات چون خدمت شایسته کرد | آن عرض نی خلعتی شد در نبرد | |||||
| این عرض با جوهر آن بیضست و طیر | این از آن و آن ازین زاید بسیر | |||||
| گفت شاهنشه چنین گیر المراد | این عرضهای تو یک جوهر نزاد | |||||
| گفت مخفی داشتست آن را خرد | تا بود غیب این جهان نیک و بد | |||||
| زانک گر پیدا شدی اشکال فکر | کافر و ممن نگفتی جز که ذکر | |||||
| پس عیان بودی نه غیب ای شاه این | نقش دین و کفر بودی بر جبین | |||||
| کی درین عالم بت و بتگر بدی | چون کسی را زهره تسخر بدی | |||||
| پس قیامت بودی این دنیای ما | در قیامت کی کند جرم و خطا | |||||
| گفت شه پوشید حق پاداش بد | لیک از عامه نه از خاصان خود | |||||
| گر به دامی افکنم من یک امیر | از امیران خفیه دارم نه از وزیر | |||||
| حق به من بنمود پس پاداش کار | وز صورهای عملها صد هزار | |||||
| تو نشانی ده که من دانم تمام | ماه را بر من نمیپوشد غمام | |||||
| گفت پس از گفت من مقصود چیست | چون تو میدانی که آنچ بود چیست | |||||
| گفت شه حکمت در اظهار جهان | آنک دانسته برون آید عیان | |||||
| آنچ میدانست تا پیدا نکرد | بر جهان ننهاد رنج طلق و درد | |||||
| یک زمان بی کار نتوانی نشست | تا بدی یا نیکیی از تو نجست | |||||
| این تقاضاهای کار از بهر آن | شد موکل تا شود سرت عیان | |||||
| پس کلابهی تن کجا ساکن شود | چون سر رشتهی ضمیرش میکشد | |||||
| تاسهی تو شد نشان آن کشش | بر تو بی کاری بود چون جانکنش | |||||
| این جهان و آن جهان زاید ابد | هر سبب مادر اثر از وی ولد | |||||
| چون اثر زایید آن هم شد سبب | تا بزاید او اثرهای عجب | |||||
| این سببها نسل بر نسلست لیک | دیدهای باید منور نیک نیک | |||||
| شاه با او در سخن اینجا رسید | یا بدید از وی نشانی یا ندید | |||||
| گر بدید آن شاه جویا دور نیست | لیک ما را ذکر آن دستور نیست | |||||
| چون ز گرمابه بیامد آن غلام | سوی خویشش خواند آن شاه و همام | |||||
| گفت صحا لک نعیم دائم | بس لطیفی و ظریف و خوبرو | |||||
| ای دریغا گر نبودی در تو آن | که همیگوید برای تو فلان | |||||
| شاد گشتی هر که رویت دیدیی | دیدنت ملک جهان ارزیدیی | |||||
| گفت رمزی زان بگو ای پادشاه | کز برای من بگفت آن دینتباه | |||||
| گفت اول وصف دوروییت کرد | کاشکارا تو دوایی خفیه درد | |||||
| خبث یارش را چو از شه گوش کرد | در زمان دریای خشمش جوش کرد | |||||
| کف برآورد آن غلام و سرخ گشت | تا که موج هجو او از حد گذشت | |||||
| کو ز اول دم که با من یار بود | همچو سگ در قحط بس گهخوار بود | |||||
| چون دمادم کرد هجوش چون جرس | دست بر لب زد شهنشاهش که بس | |||||
| گفت دانستم ترا از وی بدان | از تو جان گندهست و از یارت دهان | |||||
| پس نشین ای گندهجان از دور تو | تا امیر او باشد و مامور تو | |||||
| در حدیث آمد که تسبیح از ریا | همچو سبزهی گولخن دان ای کیا | |||||
| پس بدان که صورت خوب و نکو | با خصال بد نیرزد یک تسو | |||||
| ور بود صورت حقیر و ناپذیر | چون بود خلقش نکو در پاش میر | |||||
| صورت ظاهر فنا گردد بدان | عالم معنی بماند جاودان | |||||
| چند بازی عشق با نقش سبو | بگذر از نقش سبو رو آب جو | |||||
| صورتش دیدی ز معنی غافلی | از صدف دری گزین گر عاقلی | |||||
| این صدفهای قوالب در جهان | گرچه جمله زندهاند از بحر جان | |||||
| لیک اندر هر صدف نبود گهر | چشم بگشا در دل هر یک نگر | |||||
| کان چه دارد وین چه دارد میگزین | زانک کمیابست آن در ثمین | |||||
| گر به صورت میروی کوهی به شکل | در بزرگی هست صد چندان که لعل | |||||
| هم به صورت دست و پا و پشم تو | هست صد چندان که نقش چشم تو | |||||
| لیک پوشیده نباشد بر تو این | کز همه اعضا دو چشم آمد گزین | |||||
| از یک اندیشه که آید در درون | صد جهان گردد به یک دم سرنگون | |||||
| جسم سلطان گر به صورت یک بود | صد هزاران لشکرش در پی دود | |||||
| باز شکل و صورت شاه صفی | هست محکوم یکی فکر خفی | |||||
| خلق بیپایان ز یک اندیشه بین | گشته چون سیلی روانه بر زمین | |||||
| هست آن اندیشه پیش خلق خرد | لیک چون سیلی جهان را خورد و برد | |||||
| پس چو میبینی که از اندیشهای | قایمست اندر جهان هر پیشهای | |||||
| خانهها و قصرها و شهرها | کوهها و دشتها و نهرها | |||||
| هم زمین و بحر و هم مهر و فلک | زنده از وی همچو کز دریا سمک | |||||
| پس چرا از ابلهی پیش تو کور | تن سلیمانست و اندیشه چو مور | |||||
| مینماید پیش چشمت که بزرگ | هست اندیشه چو موش و کوه گرگ | |||||
| عالم اندر چشم تو هول و عظیم | ز ابر و رعد و چرخ داری لرز و بیم | |||||
| وز جهان فکرتی ای کم ز خر | ایمن و غافل چو سنگ بیخبر | |||||
| زانک نقشی وز خرد بیبهرهای | آدمی خو نیستی خرکرهای | |||||
| سایه را تو شخص میبینی ز جهل | شخص از آن شد نزد تو بازی و سهل | |||||
| باش تا روزی که آن فکر و خیال | بر گشاید بیحجابی پر و بال | |||||
| کوهها بینی شده چون پشم نرم | نیست گشته این زمین سرد و گرم | |||||
| نه سما بینی نه اختر نه وجود | جز خدای واحد حی ودود | |||||
| یک فسانه راست آمد یا دروغ | تا دهد مر راستیها را فروغ | |||||