مثنوی معنوی/فوت شدن دزد بواز دادن آن شخص صاحبخانه را کی نزدیک آمده بود کی دزد را دریابد و بگیرد
ظاهر
| این بدان ماند که شخصی دزد دید | در وثاق اندر پی او میدوید | |||||
| تا دو سه میدان دوید اندر پیش | تا در افکند آن تعب اندر خویش | |||||
| اندر آن حمله که نزدیک آمدش | تا بدو اندر جهد در یابدش | |||||
| دزد دیگر بانگ کردش که بیا | تا ببینی این علامات بلا | |||||
| زود باش و باز گرد ای مرد کار | تا ببینی حال اینجا زار زار | |||||
| گفت باشد کان طرف دزدی بود | گر نگردم زود این بر من رود | |||||
| در زن و فرزند من دستی زند | بستن این دزد سودم کی کند | |||||
| این مسلمان از کرم میخواندم | گر نگردم زود پیش آید ندم | |||||
| بر امید شفقت آن نیکخواه | دزد را بگذاشت باز آمد براه | |||||
| گفت ای یار نکو احوال چیست | این فغان و بانگ تو از دست کیست | |||||
| گفت اینک بین نشان پای دزد | این طرف رفتست دزد زنبمزد | |||||
| نک نشان پای دزد قلتبان | در پی او رو بدین نقش و نشان | |||||
| گفت ای ابله چه میگویی مرا | من گرفته بودم آخر مر ورا | |||||
| دزد را از بانگ تو بگذاشتم | من تو خر را آدمی پنداشتم | |||||
| این چه ژاژست و چه هرزه ای فلان | من حقیقت یافتم چه بود نشان | |||||
| گفت من از حق نشانت میدهم | این نشانست از حقیقت آگهم | |||||
| گفت طراری تو یا خود ابلهی | بلک تو دزدی و زین حال آگهی | |||||
| خصم خود را میکشیدم من کشان | تو رهانیدی ورا کاینک نشان | |||||
| تو جهتگو من برونم از جهات | در وصال آیات کو یا بینات | |||||
| صنع بیند مرد محجوب از صفات | در صفات آنست کو گم کرد ذات | |||||
| واصلان چون غرق ذاتاند ای پسر | کی کنند اندر صفات او نظر | |||||
| چونک اندر قعر جو باشد سرت | کی به رنگ آب افتد منظرت | |||||
| ور به رنگ آب باز آیی ز قعر | پس پلاسی بستدی دادی تو شعر | |||||
| طاعت عامه گناه خاصگان | وصلت عامه حجاب خاص دان | |||||
| مر وزیری را کند شه محتسب | شه عدو او بود نبود محب | |||||
| هم گناهی کرده باشد آن وزیر | بی سبب نبود تغیر ناگزیر | |||||
| آنک ز اول محتسب بد خود ورا | بخت و روزی آن بدست از ابتدا | |||||
| لیک آنک اول وزیر شه بدست | محتسب کردن سبب فعل بدست | |||||
| چون ترا شه ز آستانه پیش خواند | باز سوی آستانه باز راند | |||||
| تو یقین میدان که جرمی کردهای | جبر را از جهل پیش آوردهای | |||||
| که مرا روزی و قسمت این بدست | پس چرا دی بودت آن دولت به دست | |||||
| قسمت خود خود بریدی تو ز جهل | قسمت خود را فزاید مرد اهل | |||||