مثنوی معنوی/فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشاندهای بر سر راه بر کن
ظاهر
| همچو آن شخص درشت خوشسخن | در میان ره نشاند او خاربن | |||||
| ره گذریانش ملامتگر شدند | پس بگفتندش بکن این را نکند | |||||
| هر دمی آن خاربن افزون شدی | پای خلق از زخم آن پر خون شدی | |||||
| جامههای خلق بدریدی ز خار | پای درویشان بخستی زار زار | |||||
| چون بجد حاکم بدو گفت این بکن | گفت آری بر کنم روزیش من | |||||
| مدتی فردا و فردا وعده داد | شد درخت خار او محکم نهاد | |||||
| گفت روزی حاکمش ای وعده کژ | پیش آ در کار ما واپس مغژ | |||||
| گفت الایام یا عم بیننا | گفت عجل لا تماطل دیننا | |||||
| تو که میگویی که فردا این بدان | که بهر روزی که میآید زمان | |||||
| آن درخت بد جوانتر میشود | وین کننده پیر و مضطر میشود | |||||
| خاربن در قوت و برخاستن | خارکن در پیری و در کاستن | |||||
| خاربن هر روز و هر دم سبز و تر | خارکن هر روز زار و خشک تر | |||||
| او جوانتر میشود تو پیرتر | زود باش و روزگار خود مبر | |||||
| خاربن دان هر یکی خوی بدت | بارها در پای خار آخر زدت | |||||
| بارها از خوی خود خسته شدی | حس نداری سخت بیحس آمدی | |||||
| گر ز خسته گشتن دیگر کسان | که ز خلق زشت تو هست آن رسان | |||||
| غافلی باری ز زخم خود نهای | تو عذاب خویش و هر بیگانهای | |||||
| یا تبر بر گیر و مردانه بزن | تو علیوار این در خیبر بکن | |||||
| یا به گلبن وصل کن این خار را | وصل کن با نار نور یار را | |||||
| تا که نور او کشد نار ترا | وصل او گلشن کند خار ترا | |||||
| تو مثال دوزخی او ممنست | کشتن آتش به ممن ممکنست | |||||
| مصطفی فرمود از گفت جحیم | کو بممن لابهگر گردد ز بیم | |||||
| گویدش بگذر ز من ای شاه زود | هین که نورت سوز نارم را ربود | |||||
| پس هلاک نار نور ممنست | زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست | |||||
| نار ضد نور باشد روز عدل | کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل | |||||
| گر همی خواهی تو دفع شر نار | آب رحمت بر دل آتش گمار | |||||
| چشمهی آن آب رحمت ممنست | آب حیوان روح پاک محسنست | |||||
| بس گریزانست نفس تو ازو | زانک تو از آتشی او آب خو | |||||
| ز آب آتش زان گریزان میشود | کتشش از آب ویران میشود | |||||
| حس و فکر تو همه از آتشست | حس شیخ و فکر او نور خوشست | |||||
| آب نور او چو بر آتش چکد | چک چک از آتش بر آید برجهد | |||||
| چون کند چکچک تو گویش مرگ و درد | تا شود این دوزخ نفس تو سرد | |||||
| تا نسوزد او گلستان ترا | تا نسوزد عدل و احسان ترا | |||||
| بعد از آن چیزی که کاری بر دهد | لاله و نسرین و سیسنبر دهد | |||||
| باز پهنا میرویم از راه راست | باز گرد ای خواجه راه ما کجاست | |||||
| اندر آن تقریر بودیم ای حسود | که خرت لنگست و منزل دور زود | |||||
| سال بیگه گشت وقت کشت نی | جز سیهرویی و فعل زشت نی | |||||
| کرم در بیخ درخت تن فتاد | بایدش بر کند و در آتش نهاد | |||||
| هین و هین ای راهرو بیگاه شد | آفتاب عمر سوی چاه شد | |||||
| این دو روزک را که زورت هست زود | پیر افشانی بکن از راه جود | |||||
| این قدر تخمی که ماندستت بباز | تا بروید زین دو دم عمر دراز | |||||
| تا نمردست این چراغ با گهر | هین فتیلش ساز و روغن زودتر | |||||
| هین مگو فردا که فرداها گذشت | تا بکلی نگذرد ایام کشت | |||||
| پند من بشنو که تن بند قویست | کهنه بیرون کن گرت میل نویست | |||||
| لب ببند و کف پر زر بر گشا | بخل تن بگذار و پیش آور سخا | |||||
| ترک شهوتها و لذتها سخاست | هر که در شهوت فرو شد برنخاست | |||||
| این سخا شاخیست از سرو بهشت | وای او کز کف چنین شاخی بهشت | |||||
| عروة الوثقاست این ترک هوا | برکشد این شاخ جان را بر سما | |||||
| تا برد شاخ سخا ای خوبکیش | مر ترا بالاکشان تا اصل خویش | |||||
| یوسف حسنی و این عالم چو چاه | وین رسن صبرست بر امر اله | |||||
| یوسفا آمد رسن در زن دو دست | از رسن غافل مشو بیگه شدست | |||||
| حمد لله کین رسن آویختند | فضل و رحمت را بهم آمیختند | |||||
| تا ببینی عالم جان جدید | عالم بس آشکار ناپدید | |||||
| این جهان نیست چون هستان شده | وان جهان هست بس پنهان شده | |||||
| خاک بر بادست و بازی میکند | کژنمایی پردهسازی میکند | |||||
| اینک بر کارست بیکارست و پوست | وانک پنهانست مغز و اصل اوست | |||||
| خاک همچون آلتی در دست باد | باد را دان عالی و عالینژاد | |||||
| چشم خاکی را به خاک افتد نظر | بادبین چشمی بود نوعی دگر | |||||
| اسپ داند اسپ را کو هست یار | هم سواری داند احوال سوار | |||||
| چشم حس اسپست و نور حق سوار | بیسواره اسپ خود ناید به کار | |||||
| پس ادب کن اسپ را از خوی بد | ورنه پیش شاه باشد اسپ رد | |||||
| چشم اسپ از چشم شه رهبر بود | چشم او بیچشم شه مضطر بود | |||||
| چشم اسپان جز گیاه و جز چرا | هر کجا خوانی بگوید نی چرا | |||||
| نور حق بر نور حس راکب شود | آنگهی جان سوی حق راغب شود | |||||
| اسپ بی راکب چه داند رسم راه | شاه باید تا بداند شاهراه | |||||
| سوی حسی رو که نورش راکبست | حس را آن نور نیکو صاحبست | |||||
| نور حس را نور حق تزیین بود | معنی نور علی نور این بود | |||||
| نور حسی میکشد سوی ثری | نور حقش میبرد سوی علی | |||||
| زانک محسوسات دونتر عالمیست | نور حق دریا و حس چون شبنمیست | |||||
| لیک پیدا نیست آن راکب برو | جز به آثار و به گفتار نکو | |||||
| نور حسی کو غلیظست و گران | هست پنهان در سواد دیدگان | |||||
| چونک نور حس نمیبینی ز چشم | چون ببینی نور آن دینی ز چشم | |||||
| نور حس با این غلیظی مختفیست | چون خفی نبود ضیایی کان صفیست | |||||
| این جهان چون خس به دست باد غیب | عاجزی پیش گرفت و داد غیب | |||||
| گه بلندش میکند گاهیش پست | گه درستش میکند گاهی شکست | |||||
| گه یمینش میبرد گاهی یسار | گه گلستانش کند گاهیش خار | |||||
| دست پنهان و قلم بین خطگزار | اسپ در جولان و ناپیدا سوار | |||||
| تیر پران بین و ناپیدا کمان | جانها پیدا و پنهان جان جان | |||||
| تیر را مشکن که این تیر شهیست | نیست پرتاوی ز شصت آگهیست | |||||
| ما رمیت اذ رمیت گفت حق | کار حق بر کارها دارد سبق | |||||
| خشم خود بشکن تو مشکن تیر را | چشم خشمت خون شمارد شیر را | |||||
| بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر | تیر خونآلود از خون تو تر | |||||
| آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون | وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون | |||||
| ما شکاریم این چنین دامی کراست | گوی چوگانیم چوگانی کجاست | |||||
| میدرد میدوزد این خیاط کو | میدمد میسوزد این نفاط کو | |||||
| ساعتی کافر کند صدیق را | ساعتی زاهد کند زندیق را | |||||
| زانک مخلص در خطر باشد ز دام | تا ز خود خالص نگردد او تمام | |||||
| زانک در راهست و رهزن بیحدست | آن رهد کو در امان ایزدست | |||||
| آینه خالص نگشت او مخلص است | مرغ را نگرفته است او مقنص است | |||||
| چونک مخلص گشت مخلص باز رست | در مقام امن رفت و برد دست | |||||
| هیچ آیینه دگر آهن نشد | هیچ نانی گندم خرمن نشد | |||||
| هیچ انگوری دگر غوره نشد | هیچ میوهی پخته با کوره نشد | |||||
| پخته گرد و از تغیر دور شو | رو چو برهان محقق نور شو | |||||
| چون ز خود رستی همه برهان شدی | چونک بنده نیست شد سلطان شدی | |||||
| ور عیان خواهی صلاح الدین نمود | دیدهها را کرد بینا و گشود | |||||
| فقر را از چشم و از سیمای او | دید هر چشمی که دارد نور هو | |||||
| شیخ فعالست بیآلت چو حق | با مریدان داده بی گفتی سبق | |||||
| دل به دست او چو موم نرم رام | مهر او گه ننگ سازد گاه نام | |||||
| مهر مومش حاکی انگشتریست | باز آن نقش نگین حاکی کیست | |||||
| حاکی اندیشهی آن زرگرست | سلسلهی هر حلقه اندر دیگرست | |||||
| این صدا در کوه دلها بانگ کیست | گه پرست از بانگ این که گه تهیست | |||||
| هر کجا هست او حکیمست اوستاد | بانگ او زین کوه دل خالی مباد | |||||
| هست که کوا مثنا میکند | هست که کواز صدتا میکند | |||||
| میزهاند کوه از آن آواز و قال | صد هزاران چشمهی آب زلال | |||||
| چون ز که آن لطف بیرون میشود | آبها در چشمهها خون میشود | |||||
| زان شهنشاه همایوننعل بود | که سراسر طور سینا لعل بود | |||||
| جان پذیرفت و خرد اجزای کوه | ما کم از سنگیم آخر ای گروه | |||||
| نه ز جان یک چشمه جوشان میشود | نه بدن از سبزپوشان میشود | |||||
| نی صدای بانگ مشتاقی درو | نی صفای جرعهی ساقی درو | |||||
| کو حمیت تا ز تیشه وز کلند | این چنین که را بکلی بر کنند | |||||
| بوک بر اجزای او تابد مهی | بوک در وی تاب مه یابد رهی | |||||
| چون قیامت کوهها را برکند | بر سر ما سایه کی میافکند | |||||
| این قیامت زان قیامت کی کمست | آن قیامت زخم و این چون مرهمست | |||||
| هر که دید این مرهم از زخم ایمنست | هر بدی کین حسن دید او محسنست | |||||
| ای خنک زشتی که خوبش شد حریف | وای گلرویی که جفتش شد خریف | |||||
| نان مرده چون حریف جان شود | زنده گردد نان و عین آن شود | |||||
| هیزم تیره حریف نار شد | تیرگی رفت و همه انوار شد | |||||
| در نمکلان چون خر مرده فتاد | آن خری و مردگی یکسو نهاد | |||||
| صبغة الله هست خم رنگ هو | پیسها یک رنگ گردد اندرو | |||||
| چون در آن خم افتد و گوییش قم | از طرب گوید منم خم لا تلم | |||||
| آن منم خم خود انا الحق گفتنست | رنگ آتش دارد الا آهنست | |||||
| رنگ آهن محو رنگ آتشست | ز آتشی میلافد و خامش وشست | |||||
| چون بسرخی گشت همچون زر کان | پس انا النارست لافش بی زبان | |||||
| شد ز رنگ و طبع آتش محتشم | گوید او من آتشم من آتشم | |||||
| آتشم من گر ترا شکیست و ظن | آزمون کن دست را بر من بزن | |||||
| آتشم من بر تو گر شد مشتبه | روی خود بر روی من یکدم بنه | |||||
| آدمی چون نور گیرد از خدا | هست مسجود ملایک ز اجتبا | |||||
| نیز مسجود کسی کو چون ملک | رسته باشد جانش از طغیان و شک | |||||
| آتش چه آهن چه لب ببند | ریش تشبیه مشبه را مخند | |||||
| پار در دریا منه کمگوی از آن | بر لب دریا خمش کن لب گزان | |||||
| گرچه صد چون من ندارد تاب بحر | لیک مینشکیبم از غرقاب بحر | |||||
| جان و عقل من فدای بحر باد | خونبهای عقل و جان این بحر داد | |||||
| تا که پایم میرود رانم درو | چون نماند پا چو بطانم درو | |||||
| بیادب حاضر ز غایب خوشترست | حلقه گرچه کژ بود نی بر درست | |||||
| ای تنآلوده بگرد حوض گرد | پاک کی گردد برون حوض مرد | |||||
| پاک کو از حوض مهجور اوفتاد | او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد | |||||
| پاکی این حوض بیپایان بود | پاکی اجسام کم میزان بود | |||||
| زانک دل حوضست لیکن در کمین | سوی دریا راه پنهان دارد این | |||||
| پاکی محدود تو خواهد مدد | ورنه اندر خرج کم گردد عدد | |||||
| آب گفت آلوده را در من شتاب | گفت آلوده که دارم شرم از آب | |||||
| گفت آب این شرم بی من کی رود | بی من این آلوده زایل کی شود | |||||
| ز آب هر آلوده کو پنهان شود | الحیاء یمنع الایمان بود | |||||
| دل ز پایهی حوض تن گلناک شد | تن ز آب حوض دلها پاک شد | |||||
| گرد پایهی حوض دل گرد ای پسر | هان ز پایهی حوض تن میکن حذر | |||||
| بحر تن بر بحر دل بر هم زنان | در میانشان برزخ لا یبغیان | |||||
| گر تو باشی راست ور باشی تو کژ | پیشتر میغژ بدو واپس مغژ | |||||
| پیش شاهان گر خطر باشد بجان | لیک نشکیبند ازو با همتان | |||||
| شاه چون شیرینتر از شکر بود | جان به شیرینی رود خوشتر بود | |||||
| ای ملامتگر سلامت مر ترا | ای سلامتجو رها کن تو مرا | |||||
| جان من کورهست با آتش خوشست | کوره را این بس که خانهی آتشست | |||||
| همچو کوره عشق را سوزیدنیست | هر که او زین کور باشد کوره نیست | |||||
| برگ بی برگی ترا چون برگ شد | جان باقی یافتی و مرگ شد | |||||
| چون ترا غم شادی افزودن گرفت | روضهی جانت گل و سوسن گرفت | |||||
| آنچ خوف دیگران آن امن تست | بط قوی از بحر و مرغ خانه سست | |||||
| باز دیوانه شدم من ای طبیب | باز سودایی شدم من ای حبیب | |||||
| حلقههای سلسلهی تو ذو فنون | هر یکی حلقه دهد دیگر جنون | |||||
| داد هر حلقه فنونی دیگرست | پس مرا هر دم جنونی دیگرست | |||||
| پس فنون باشد جنون این شد مثل | خاصه در زنجیر این میر اجل | |||||
| آنچنان دیوانگی بگسست بند | که همه دیوانگان پندم دهند | |||||