مثنوی معنوی/غره شدن آدمی به ذکاوت و تصویرات طبع خویشتن و طلب ناکردن علم غیب کی علم انبیاست
ظاهر
| دیدم اندر خانه من نقش و نگار | بودم اندر عشق خانه بیقرار | |||||
| بودم از گنج نهانی بیخبر | ورنه دستنبوی من بودی تبر | |||||
| آه گر داد تبر را دادمی | این زمان غم را تبرا دادمی | |||||
| چشم را بر نقش میانداختم | همچو طفلان عشقها میباختم | |||||
| پس نکو گفت آن حکیم کامیار | که تو طفلی خانه پر نقش و نگار | |||||
| در الهینامه بس اندرز کرد | که بر آر دودمان خویش گرد | |||||
| بس کن ای موسی بگو وعدهی سوم | که دل من ز اضطرابش گشت گم | |||||
| گفت موسی آن سوم ملک دوتو | دو جهانی خالص از خصم و عدو | |||||
| بیشتر زان ملک که اکنون داشتی | کان بد اندر جنگ و این در آشتی | |||||
| آنک در جنگت چنان ملکی دهد | بنگر اندر صلح خوانت چون نهد | |||||
| آن کرم که اندر جفا آنهات داد | در وفا بنگر چه باشد افتقاد | |||||
| گفت ای موسی چهارم چیست زود | بازگو صبرم شد و حرصم فزود | |||||
| گفت چارم آنک مانی تو جوان | موی همچون قیر و رخ چون ارغوان | |||||
| رنگ و بو در پیش ما بس کاسدست | لیک تو پستی سخن کردیم پست | |||||
| افتخار از رنگ و بو و از مکان | هست شادی و فریب کودکان | |||||