مثنوی معنوی/ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهی کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را
ظاهر
ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک بر پادشاه و روی آوردن پادشاه بدرگاه خدا و خواب دیدن شاه ولی را
| شه چو عجز آن حکیمان را بدید | پا برهنه جانب مسجد دوید | ۵۵ | ||||
| رفت در مسجد سوی محراب شد | سجدهگاه از اشک شه پر آب شد | |||||
| چون بخویش آمد ز غرقاب فنا | خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا | |||||
| کای کمینه بخششت ملک جهان | من چگویم چون تو میدانی نهان | |||||
| ای همیشه حاجت ما را پناه | بار دیگر ما غلط کردیم راه | |||||
| ۶۰ | لیک گفتی گرچه میدانم سِرت | زود هم پیدا کنش بر ظاهرت | ||||
| چون برآورد از میان جان خروش | اندر آمد بحر بخشایش بجوش | |||||
| در میان گریه خوابش در ربود | دید در خواب او که پیری رو نمود | |||||
| گفت ای شه مژده حاجاتت رواست | گر غریبی آیدت فردا ز ماست | |||||
| چونک آید او حکیمی حاذقست | صادقش دان کو امین و صادقست | |||||
| ۶۵ | در علاجش سحر مطلق را ببین | در مزاجش قدرت حق را ببین | ||||
| چون رسید آن وعدهگاه و روز شد | آفتاب از شرق اخترسوز شد | |||||
| بود اندر منظره شه منتظر | تا ببیند آنچ بنمودند سر | |||||
| دید شخصی فاضلی پر مایهٔ | آفتابی در میان سایهٔ | |||||
| میرسید از دور مانند هلال | نیست بود و هست بر شکل خیال | |||||
| ۷۰ | نیستوش باشد خیال اندر روان | تو جهانی بر خیالی بین روان | ||||
| بر خیالی صلحشان و جنگشان | وز خیالی فخرشان و ننگشان | |||||
| آن خیالاتی که دام اولیاست | عکس مهرویان بستان خداست | |||||
| آن خیالی که شه اندر خواب دید | در رخ مهمان همی آمد پدید | |||||
| شه بجای حاجبان فا پیش رفت | پیش آن مهمان غیب خویش رفت | |||||
| ۷۵ | هر دو بحری آشنا آموخته | هر دو جان بی دوختن بر دوخته | ||||
| گفت معشوقم تو بودستی نه آن | لیک کار از کار خیزد در جهان | |||||
| ای مرا تو مصطفی من چو عمر | از برای خدمتت بندم کمر | |||||