مثنوی معنوی/طعن زدن بیگانه در شیخ و جواب گفتن مرید شیخ او را
ظاهر
| آن یکی یک شیخ را تهمت نهاد | کو بدست و نیست بر راه رشاد | |||||
| شارب خمرست و سالوس و خبیث | مر مریدان را کجا باشد مغیث | |||||
| آن یکی گفتش ادب را هوش دار | خرد نبود این چنین ظن بر کبار | |||||
| دور ازو و دور از آن اوصاف او | که ز سیلی تیره گردد صاف او | |||||
| این چنین بهتان منه بر اهل حق | کین خیال تست برگردان ورق | |||||
| این نباشد ور بود ای مرغ خاک | بحر قلزم را ز مرداری چه باک | |||||
| نیست دون القلتین و حوض خرد | که تواند قطرهایش از کار برد | |||||
| آتش ابراهیم را نبود زیان | هر که نمرودیست گو میترس از آن | |||||
| نفس نمرودست و عقل و جان خلیل | روح در عینست و نفس اندر دلیل | |||||
| این دلیل راه رهرو را بود | کو بهر دم در بیابان گم شود | |||||
| واصلان را نیست جز چشم و چراغ | از دلیل و راهشان باشد فراغ | |||||
| گر دلیلی گفت آن مرد وصال | گفت بهر فهم اصحاب جدال | |||||
| بهر طفل نو پدر تیتی کند | گرچه عقلش هندسهی گیتی کند | |||||
| کم نگردد فضل استاد از علو | گر الف چیزی ندارد گوید او | |||||
| از پی تعلیم آن بستهدهن | از زبان خود برون باید شدن | |||||
| در زبان او بباید آمدن | تا بیاموزد ز تو او علم و فن | |||||
| پس همه خلقان چو طفلان ویند | لازمست این پیر را در وقت پند | |||||
| آن مرید شیخ بد گوینده را | آن به کفر و گمرهی آکنده را | |||||
| گفت خود را تو مزن بر تیغ تیز | هین مکن با شاه و با سلطان ستیز | |||||
| حوض با دریا اگر پهلو زند | خویش را از بیخ هستی بر کند | |||||
| نیست بحری کو کران دارد که تا | تیره گردد او ز مردار شما | |||||
| کفر را حدست و اندازه بدان | شیخ و نور شیخ را نبود کران | |||||
| پیش بی حد هرچه محدودست لاست | کل شیء غیر وجه الله فناست | |||||
| کفر و ایمان نیست آنجایی که اوست | زانک او مغزست و این دو رنگ و پوست | |||||
| این فناها پردهی آن وجه گشت | چون چراغ خفیه اندر زیر طشت | |||||
| پس سر این تن حجاب آن سرست | پیش آن سر این سر تن کافرست | |||||
| کیست کافر غافل از ایمان شیخ | کیست مرده بی خبر از جان شیخ | |||||
| جان نباشد جز خبر در آزمون | هر که را افزون خبر جانش فزون | |||||
| جان ما از جان حیوان بیشتر | از چه زان رو که فزون دارد خبر | |||||
| پس فزون از جان ما جان ملک | کو منزه شد ز حس مشترک | |||||
| وز ملک جان خداوندان دل | باشد افزون تو تحیر را بهل | |||||
| زان سبب آدم بود مسجودشان | جان او افزونترست از بودشان | |||||
| ورنه بهتر را سجود دونتری | امر کردن هیچ نبود در خوری | |||||
| کی پسندد عدل و لطف کردگار | که گلی سجده کند در پیش خار | |||||
| جان چو افزون شد گذشت از انتها | شد مطیعش جان جمله چیزها | |||||
| مرغ و ماهی و پری و آدمی | زانک او بیشست و ایشان در کمی | |||||
| ماهیان سوزنگر دلقش شوند | سوزنان را رشتهها تابع بوند | |||||